<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ASMAN.ir &#124; سايت مرجع آسمان &#187; بیوگرافی بزرگان ایران</title>
	<atom:link href="http://asman.ir/post-category/gallery-biography/biography-elders-on-iran/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asman.ir</link>
	<description>امانت داري و اخلاق مداري - استفاده از مطالب اين سايت فقط با ذکر منبع &#34;سايت مرجع آسمان &#34; مجاز است</description>
	<lastBuildDate>Mon, 06 Feb 2012 20:32:38 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>بیوگرافی محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی ملقب به مولانا</title>
		<link>http://asman.ir/post-3403</link>
		<comments>http://asman.ir/post-3403#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 29 Sep 2010 20:31:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيوگرافي بزرگان ایران]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق وافکار مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[ارزنجان]]></category>
		<category><![CDATA[اشعريان]]></category>
		<category><![CDATA[اوضاع اجتماع و حکومت در دوره مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[بارگاه مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی بزرگان تاریخ ایران]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی مولوی]]></category>
		<category><![CDATA[تربت و مقبره مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[جلال الدين محمد مولوي]]></category>
		<category><![CDATA[جلال‌الدین]]></category>
		<category><![CDATA[جلال‌الدین محمد بلخی]]></category>
		<category><![CDATA[جواني مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[حرم مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[حسام ‌الدين چلبي]]></category>
		<category><![CDATA[خداوندگار]]></category>
		<category><![CDATA[ديوان شمس]]></category>
		<category><![CDATA[ديوان كبير]]></category>
		<category><![CDATA[رحلت مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[زادگاه مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[زيارت بيت‌الله‌ الحرام]]></category>
		<category><![CDATA[سلطان العلما]]></category>
		<category><![CDATA[سلطان ولد]]></category>
		<category><![CDATA[سيد برهان‌الدين]]></category>
		<category><![CDATA[شبستان بارگاه مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[شمس]]></category>
		<category><![CDATA[شمس الدین رازی]]></category>
		<category><![CDATA[شمس‌الدين اصفهاني]]></category>
		<category><![CDATA[شيخ عطار]]></category>
		<category><![CDATA[صندوق قبر مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالباقي گل]]></category>
		<category><![CDATA[عروج روحاني]]></category>
		<category><![CDATA[غوریان]]></category>
		<category><![CDATA[قبة الاسلام]]></category>
		<category><![CDATA[قبة ‌الحضراء]]></category>
		<category><![CDATA[قبة‌الخضراء]]></category>
		<category><![CDATA[قبه كرسي]]></category>
		<category><![CDATA[قونیه]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب مخزن‌ الاسرار]]></category>
		<category><![CDATA[ماوراءالنهر]]></category>
		<category><![CDATA[محمد بن حسين بهاء الدين ولد]]></category>
		<category><![CDATA[مدخل بزرگ تربت مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[ملای رومی]]></category>
		<category><![CDATA[ملیت مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[مولانا جلال الدين محمد مولوي]]></category>
		<category><![CDATA[مولانا خداوندگار]]></category>
		<category><![CDATA[مولوی]]></category>
		<category><![CDATA[مولوی رومی]]></category>
		<category><![CDATA[پدر مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[پينارلي]]></category>
		<category><![CDATA[کافر سرخ]]></category>
		<category><![CDATA[کتیبه ها و نوشتهای مقبره مولانا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=3403</guid>
		<description><![CDATA[جلال‌الدین محمد بلخی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ &#8211; ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) از مشهورترین شاعران فارسی‌ زبان ایرانی ‌تباراست. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده است. تصویری پندارین از مولانا در قرن‌های بعد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جلال‌الدین محمد بلخی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ &#8211; ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) از مشهورترین شاعران فارسی‌ زبان ایرانی ‌تباراست. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده است.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000585-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-3405" title="000585-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000585-WWW.ASMAN_.IR_-373x475.jpg" alt="" width="373" height="475" /></a></p>
<p style="text-align: center;">تصویری پندارین از مولانا</p>
<p>در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">زادگاه مولانا:</span></p>
<p>جلال‌الدین محمد درششم ربیع‌الاول سال۶۰۴ هجری درشهربلخ تولد یافت. سبب شهرت او به رومی ومولانای روم، طول اقامتش‌ و وفاتش درشهرقونیه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذکره ‌نویسان وی درهنگامی که پدرش بهاءالدین از بلخ هجرت می‌کرد پنجساله بود. اگر تاریخ عزیمت بهاءالدین رااز بلخ  در سال ۶۱۷ هجری بدانیم، سن جلال‌الدین محمد درآن هنگام قریب سیزده سال بوده است. جلال‌الدین در بین راه در نیشابور به خدمت شیخ عطار رسید و مدت کوتاهی درک محضر آن عارف بزرگ را کرد.</p>
<p>چون بهاءالدین به بغداد رسیدبیش ازسه روزدرآن شهراقامت نکرد و روز چهارم بار سفر به عزم زیارت بیت‌الله‌ الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوی شام روان شد و مدت نامعلومی درآن نواحی بسر برد و سپس به ارزنجان  رفت. ملک ارزنجان آن زمان امیری ازخاندان منکوجک بودوفخرالدین بهرامشاه‌نام داشت، واو همان پادشاهی است حکیم نظامی گنجوی کتاب مخزن‌ الاسرار را به نام وی به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قریب یکسال بود.</p>
<p>بازبه قول افلاکی، جلال‌الدین محمد درهفده سالگی ‌درشهرلارنده به ‌امر پدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالای سمرقندی را که مردی محترم و معتبر بود به زنی گرفت و این واقعه بایستی در سال ۶۲۲ هجری اتفاق افتاده باشد و بهاءالدین محمد به سلطان ولد و علاءالدین محمد دو پسر مولانا از این زن تولد یافته‌اند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">ملیت مولانا</span></p>
<p>مولوی خود زادهٔ بلخ بود (ایران آنروز و افغانستان امروز) و در زمان تصنیف اغلب آثارش (همچون مثنوی) در قونیهٔ روم ( ترکیهٔ فعلی) می‌زیست. مثنوی را به گلی تشبیه کرده‌اند که گرچه در یک آب و خاک پرورش یافته، بوی عطرش مشام جهانیان را آگنده‌است.</p>
<p>با آنکه آثار مولوی به عموم جهانیان تعلق دارد، ولی بهره ایرانیان و پارسی زبانان از وی بیشتر است. چرا که، اولا، اغلب این آثار به زبان پارسی سروده شده، و ثانیا، از محیط فرهنگی ایران بیشترین تاثیر را پذیرفته‌است. داستانهای مثنوی عموما با فرهنگ ایران آن روزگار منطبق بوده‌است. داستان کبودی زدن قزوینی نمونه‌ای بارز از اینگونه تاثیر فرهنگی ایران بر مثنوی و مولوی است.</p>
<p style="text-align: center;">پارسی گو گرچه تازی خوشتر است      عشق را خود صد زبان دیگر است</p>
<p>با این وجود نباید ناگفته گذاشت که آثار مولانا تأثیر زیادی روی ادبیات و فرهنگ ترکی نیز داشته‌ است. دلیل این امر این است که اکثر جانشینان مولوی در طریقه صوفی مربوط به او از ناحیه قونیه بودند و آرامگاه وی نیز در قونیه‌ است.</p>
<p style="text-align: center;">ای بسا هندو و ترک همزبان      ای بسا دو ترک چون بیگانگان</p>
<p>برخی مولوی شناسان (ازجمله عبدالحسین زرینکوب) برآنند که در دوران مولوی، زبان مردم کوچه و بازار قونیه، زبان فارسی بوده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مولانا و خانواده او</span></p>
<p>مولانا جلال الدین محمد مولوی  در سال ۶۰۴ روز ششم ریبع الاول هجری قمری متولد شد.هر چند او در اثر خود فیه مافیه اشاره به زمان پیش تری می کند ؛ یعنی در مقام شاهدی عینی از محاصره و فتح سمرقند به دست خوارزمشاه سخن می گوید .</p>
<p>در شهر  بلخ زادگاه او بود و خانه آنها مثل یک معبد کهنه آکنده از روح ،انباشته از فرشته سر شار از تقدس بود .کودک خاندان خطیبان محمد نام داشت اما در خانه با محبت و علاقه ای آمیخته به تکریم و اعتقاد او را جلال الدین می خواندند ، جلال الدین محمد .پدرش بهاء ولد که یک خطیب بزرگ بلخ ویک واعظ و مدرس پر آوازه بود از روی دوستی و بزرگی او را ((خداوندگار)) می خواند خداوندگار برای او همه امیدها و تمام آرزوهایش را تجسم می داد .</p>
<p>با آنکه از یک زن دیگر ختر قاضی شرف، پسری بزرگتر به نام حسین داشت ،به این کودک نو رسیده که مادرش مومنه خاتون از خاندان فقیهان  وسادات سرخس بود ودر خانه بی بی علوی نام داشت به چشم دیگری می دید.</p>
<p>خداوندگار خردسال برای بهاءولد که در این سالها از تمام دردهای کلانسالی رنج می برد عبارت از تجسم جمیع شادیها و آرزوها بود .سایر اهل خانه هم مثل خطیب سالخورده بلخ ،به این کودک هشیار ،اندیشه ور و نرم و نزار با دیده علاقه می نگریستند .</p>
<p>حتی خاتون مهیمنه مادربهاء ولد که در خانه ((مامی)) خوانده می شد و زنی تند خوی،بد زبان وناسازگار بود ،در مورد این نواده خردسال نازک اندام و خوش زبان نفرت وکینه ای که نسبت به مادر او داشت از یاد می برد.</p>
<p>شوق پرواز در ماورای ابرها از نخستین سالهای کودکی در خاطر این کودک خاندان خطیبان شکفته بود .عروج روحانی او از همان سالهای کودکی آغاز شد،از پرواز در دنیای فرشته ها ،دنیای ارواح ،و دنیای ستاره ها که سالهای کودکی او را گرم وشاداب و پر جاذبه می کرد.</p>
<p>در آن سالها رؤیاهایی که جان کودک را تا آستانه عرش خدا عروج می داد ،چشمهای کنجکاوش را در نوری وصف ناپذیر که اندام اثیری فرشتگان را در هاله خیره کننده ای غرق می کرد می گشود .بر روی درختهای در شکوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهای خندان می دید.</p>
<p>در پرواز پروانه های بی آرام که بر فراز سبزه های مواج باغچه یکدیگر را دنبال می کردند آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح می خواندند به صورت ستاره های از آسمان چکیده می یافت .</p>
<p>فرشته ها ،که از ستاره ها پائین می مدند با روحها که در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا می رفتند  طی روزها وشبها با نجوایی که در گوش او   می کردند او را برای سرنوشت عالی خویش ،پرواز به آسمانها ،آماده می کردند،پرواز به سوی خدا.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">موقعیت خانواده و اجتماع در زمان رشد مولانا</span></p>
<p>پدر مولانا بهاء ولد پسر حسین خطیبی در سال (۵۴۶) یا (۵۴۲)هجری قمری در بلخ  خراسان آنزمان متولد شد.خانواده  ای مورد توجه خاص و عام و نه بی بهره از مال و منال و همه شرایط مهیای ساختن انسانی متعالی .کودکی را پشت سر می گذارد و در هنگامه بلوغ انواع علوم و حکم را فرا می گیرد.</p>
<p>محمد بن حسین بهاء الدین ولد ملقب به سلطان العلما (متولد حدود ۵۴۲ق/۱۱۴۸میا کمی دیر تر )از متکلمان الهی به نام بود . بنا به روایت نوه اش ؛شخص پیامبر (ص)این اقب را در خوابی که همه عالمان بلخ در یک شب دیده بودند ؛به وی اعطا کرده است.</p>
<p>بهاء الدین عارف بود و بنا بر برخی روایات ؛او از نظر روحانی به مکتب احمد غزالی (ف.۵۲۰ق/۱۱۲۶م)وابسته است .با این حال نمی توان قضاوت کرد که عشق لطیف عرفانی ؛ آن گونه که احمد غزالی در سوانح خود شرح می دهد ؛چه اندازه بر بهاءالدین و از طریق او بر شکل گیری روحانی فرزندش جلال الدین تاثیر داشتهاست.</p>
<p>اگر عقیده افلاکی در باره فتوایی بهاء الدین ولد که: زناءالعیون النظر صحت داشته باشد ؛ مشکل است که انتساب او به مکتب عشق عارفانه غزالی را باور کرد حال آنکه وابستگی نزدیک او به مکتب نجم الدین کبری ؛موسس طریقه کبرویه به حقیقت نزدیکتر است .</p>
<p>بعضی مدعی شده اند که خانواده پدری بهاءالدین از احفاد ابو بکر ؛خلیفه اول اسلام هستند .این ادعا چه حقیقت داشته باشد و چه نداشته باشد درباره پیشینه قومی این خانواده هیچ اطلاع مسلمی در دست نیست.</p>
<p>نیز گفته شده که زوجه بهاءالدین ؛از خاندان خوارزمشاهیان بوده است که در ولایات خاوری حدود سال ۳-۴۷۲ق/۱۰۸۰م حکومت خود را پایه گذاری کردند ولی این داستان را هم می توان جعلی دانست و رد کرد .او  با فردوس خاتون ازدواج می کند ،که برخی به علت اشکال زمانی در این ازدواج شک  نموده اند .</p>
<p>او برای دومین بار به گفته ای ازدواج می کند .همسر او بی بی علوی یا مومنه خاتون است که او را از خاندان فقیهان و سادات سرخسی می دانند.</p>
<p>از این بانو ،علاو الدین محمد در سال ۶۰۲ و جلال الدین محمد در سال ۶۰۴ روز ششم ریبع الاول هجری قمری متولد شدند.بهاء الدین از جهت معیشت در زحمت نبود خالنه اجدادی و ملک ومکنت داشت.</p>
<p>در خانه خود در صحبت دوزن که به هر دو عشق می ورزید ودر صحبت مادرش((مامی)) و فرزندان از آسایش نسبی بر خورداربود ذکر نام الله دایم بر زبانش بود ویاد الله به ندرت از خاطرش محو می شد با طلوع مولانا برادرش حسین و خواهرانش که به زاد از وی بزرگتر بودند در خانواده تدریجاً در سایه افتادندوبعدها در بیرون از خانواده هم نام ویاد آنها فراموش شد.</p>
<p>جلال که بر وفق آنچه بعدها از افواه مریدان پدرش نقل میشد ؛ از جانب پدر نژادش به ابوبکر می رسید و از جانب مادر به اهل بیت پیامبر نسب میرسانید .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">پدر مولانا:</span></p>
<p>پدرش محمدبن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولدبلخی وملقب به سلطان‌العلماءاست که ازبزرگان صوفیه بود و به روایت افلاکی احمد دده در مناقب‌العارفین، سلسله او در تصوف به امام احمدغزالی می‌پیوست و مردم بلخ به وی اعتقادی بسیار داشتند و بر اثر همین اقبال مردم به او بود که محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد.</p>
<p>گویند سبب عمده وحشت خوارزمشاه ازاوآن بودکه بهاءالدین ولدهمواره برمنبربه حکیمان وفیلسوفان دشنام می‌داد و آنان را بدعت‌گذار می‌خواند.</p>
<p>گفته‌های اوبر سر منبر بر امام فخرالدین رازی که سرآمد حکیمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نیز بود گران آمد و پادشاه را به دشمنی با وی برانگیخت.</p>
<p>بهاء‌الدین ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر دیدو برای رهانیدن خویش از آن مهلکه به جلاء وطن تن در داد و سوگندخوردکه تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است بدان شهر باز نگردد. گویندهنگامیکه اوزادگاه خود شهر بلخ را ترک می‌کرد از عمر پسر کوچکش جلال‌الدین بیش از پنج سال نگذشته بود.</p>
<p>افلاکی در کتاب مناقب‌العارفین در حکایتی اشاره می‌کند که کدورت فخر رازی با بهاءالدین ولداز سال ۶۰۵ هجری آغاز شدومدت یک سال این رنجیدگی ادامه یافت و چون امام فخر رازی در سال ۶۰۶ هجری از شهر بلخ مهاجرت کرده است، بنابراین‌نمی‌توان خبردخالت فخررازی رادردشمنی خوارزمشاه با بهاءالدین درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدین ازخوارزمشاه تا بدان حدکه موجب مهاجرت وی از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتنی بر حقایق تاریخی نیست.</p>
<p>تنها چیزی که موجب مهاجرت بهاءالدین ولدوبزرگانی مانند شیخ نجم‌الدین رازی به بیرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثارقتل‌عامها و نهب و غارت و ترکتازی لشکریان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، که مردم دوراندیشی را چون بهاءالدین به ترک شهر و دیار خود واداشته است.</p>
<p>این نظریه را اشعار سلطان ولد پسر جلال‌الدین در مثنوی ولدنامه تأیید می‌کند. چنانکه گفته است:</p>
<p style="text-align: center;">کرد از بلخ عزم سوی حجاز      زانکه شد کارگر در او آن راز</p>
<p style="text-align: center;">   بود در رفتن و رسید و خبر      که  از  آن  راز  شد  پدید  اثر</p>
<p style="text-align: center;">    کرد  تاتار  قصد  آن  اقلام      منهزم   گشت   لشکر   اسلام</p>
<p style="text-align: center;">    بلخ را بستد و به رازی راز      کشت از آن قوم بیحد و بسیار</p>
<p style="text-align: center;">   شهرهای بزرگ کرد خراب      هست حق را هزار گونه عقاب</p>
<p>این تنها دلیلی  متقن است که رفتن بهاءالدین از بلخ در پیش از ۶۱۷ هجری که سال هجوم لشکریان مغول و چنگیز به بلخ است بوقوع پیوست و عزیمت او از آن شهر در حوالی همان سال بوده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">جوانی مولانا:</span></p>
<p>پس از مرگ بهاءالدین ولد، جلال‌الدین محمدکه درآن هنگام بیست و چهار سال داشت بنا به وصیت پدرش و یا به خواهش سلطان علاءالدین کیقباد بر جای پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدی شغل فتوی و امور شریعت گردید.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/"><img class="alignnone size-full wp-image-3406" title="ASMAN.ir | سایت مرجع آسمان" src="http://asman.ir/pictures/000586-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="338" height="450" /></a></p>
<p style="text-align: center;">تصویری پندارین از مولانا</p>
<p> یکسال بعدبرهان‌الدین محقق ترمذی که از مریدان پدرش بود به وی پیوست. جلال‌الدین دست ارادت به وی داد و اسرار تصوف وعرفان را ازاوفرا گرفت. سپس اشارت اوبه جانب شام وحلب عزیمت کردتا در علوم ظاهر ممارست نماید.</p>
<p>گویند که برهان‌الدین به حلب رفت وبه تعلیم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاویه مشغول تحصیل شد. در آن هنگام تدریس آن مدرسه بر عهده کمال‌الدین ابوالقاسم عمربن احمد معروف به ابن‌العدیم قرار داشت و چون کمال‌الدین از فقهای مذهبی حنفی بودناچاربایستی مولانا درنزد او به تحصیل فقه آن مذهب مشغول شده باشد.</p>
<p>پس از مدتی تحصیل در حلب مولانا سفردمشق کردواز چهار تا هفت سال در آن ناحیه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بودوهمه علوم‌اسلامی زمان خودرا فرا گرفت. مولانادرهمین شهربه‌خدمت شیخ محیی‌الدین محمدبن علی معروف به ابن‌العربی (۵۶۰ ـ ۶۳۸) که ازبزرگان صوفیه اسلام وصاحب کتاب معروف فصوص‌الحکم است رسید.</p>
<p>ظاهرا توقف مولانا در دمشق بیش از چار سال به طول نیانجامیده است، زیرا وی در هنگام مرگ برهان‌الدین محقق ترمذی که در سال ۶۳۸ روی داده در حلب حضور داشته است.</p>
<p>مولانا پس از گذراندن مدتی درحلب وشام که گویامجموع آن به هفت سال نمی‌رسد به اقامتگاه خود، قونیه رهسپار شد. چون به‌شهرقیصریه رسیدصاحب شمس‌الدین اصفهانی ‌می‌خواست که مولانا را به خانه خودبرداماسید برهان ‌الدین ترمذی که همراه او بود نپذیرفت و گفت سنت مولای بزرگ آن بوده که در سفرهای خود، در مدرسه منزل می‌کرده است.</p>
<p>سید برهان‌الدین ‌درقیصریه درگذشت وصاحب شمس‌الدین اصفهانی مولاناراازاین حادثه آگاه ساخت ووی به قیصریه رفت و کتب و مرده ریگ او را بر گرفت و بعضی را به یادگار به صاحب اصفهانی داد و به قونیه باز آمد.</p>
<p>پس ازمرگ سیدبرهان‌ الدین مولانا بالاستقلال برمسندارشادو تدریس بنشست و از ۶۳۸ تا ۶۴۲ هجری که قریب پنج سال می‌شود به سنت پدر و نیاکان خود به تدریس علم فقه و علوم دین می ‌پرداخت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">اوضاع اجتماع و حکومت در دوره مولانا</span></p>
<p>مولانا در عصر سلطان محمد خوارزمشاه به دنیا آمد . خوارزمشاه در سال  (۳-۶۰۲ق) موطن جلال الدین را که در تصرف غوریان بود تسخیر کرد .مولوی خود در اشعارش ،آنجا که کوشیده است شرح دهد که هجران چگونه او را غرقه در خون ساخته است &#8230;به خونریزی جنگ میان خوارزمشاهیان و غوریان اشاره می کند.</p>
<p>در آن هنگام که خداوندگار خاندان بهاء ولد هفت ساله شد (۶۱۱ &#8211; ۶۰۴) خراسان وماوراء النهر از بلخ تا  سمرقند و از خوارزم تا نیشابور عرصه کروفر سلطان محمد خوارزم شاه بود .ایلک خان در ماوراءالنهر وشنسبیان در ولایت غور با اعتلای او محکوم به انقراض شدند.</p>
<p>اتابکان در عراق و فارس در مقابل قدرت وی سر تسلیم فر.د آوردند .در قلمرو زبان فارسی که از کاشغر تا شیراز و از خوارزم تا همدان و ان سو تر امتداد داشت جز محروسه سلجوقیان روم تقریباً هیچ جا از نفوذ فزاینده او بر کنار نمانده بود .</p>
<p>حتی خلیفه بغداد الناصرین الله برای آنکه از تهدید وی در امان ماند ناچار شد دایم پنهان و آشکار بر ضد او به تجریک و توطئه بپردازد . توسعه روز افزون قلمرو او خشونت و استبدادش را همراه ترکان و خوارزمیانش همه جا برد.</p>
<p>یک لشکر کشی او بر ضد خلیفه تا همدان و حتی تا نواحی مجاور قلمرو بغداد پیش رفت فقط حوادث نا بیوسیده و حساب نشده اورا به عقب نشینی واداشت .لشکر کشی های دیگرش در ماوراء النهر وترکستان در اندک مدت تمام ماوراءالنهر وترکستان در اندک مدت تمام اوراءالنهر و ترکستان را تا آنجا که به سرزمین تاتار می پیوست مقهور قدرت فزاینده او کرد .</p>
<p>قدرت او در تمام این ولایات مخرب ومخوف بود و ترکان فنقلی که خویشان مادرش بودند ستیزه خویی وبی رحمی و جنگاوری خود را پشتیبان آن کرده بودند .مادرش ترکان خاتون ،ملکه مخوف خوارزمیان ،این فرزند مستبد اما عشرتجوی ووحشی خوی خویش را همچون بازیچه یی در دست خود می گردانید .</p>
<p>خاندان خوارزمشاه در طی چندین نسل فرمانروایی ،خوارزم و توابع را که از جانب سلجوقیان بزرگ به آنها واگذار شده بود به یک قدرت بزرگ تبدیل کرده بود نیای قدیم خاندان قطب الدین طشت دار سنجر که خوارزم را به عنوان اقطاع به دست آورده بود ،برده ایی ترک بود و در دستگاه سلجوقیان خدمات خود را از مراتب بسیار نازل آغاز کرده بود .</p>
<p>در مدت چند نسل اجداد جنگجوی سلطان اقطاع کوچک این نیای بی نام و نشان را توسعه تمام بخشیدند و قبل از سلطان محمد پدرش علاءالدین تکش قدرت پرورندگان خود سلجوقیان را در خراسان و عراق پایان داده بود .خود شاه با پادشاه غور و پادشاه سمرقند جنگیده بود.حتی با قراختائیان که یک چند حامی و متحد خود وپدرش در مقابل غوریان بودند نیز کارش به جنگ کشیده بود.</p>
<p>تختگاه او محل نشو ونمای فرقه های گوناگون ومهد پیدایش مذاهب متنازع بود. معتزله که اهل تنزیه بودند در یک گوشه این قلمرو وسیع با کرامیه که اهل تجسیم بودند در گوشه دیگر ،دایم درگیری داشتند .</p>
<p>صوفیه هم بازارشان گرم بود و از جمله در بین آنها پیروان شیخ کبری نفوذشان در بین عامه موجب توهم و نا خرسندی سلطان بود .اشعریان که به علت اشتغال به ریزه کاریهای مباحث مربوط به الهیات کلام به عنوان فلاسفه خوانده می شدند هم نزد معتزله و کرامیه و هم نزد اکثریت اهل سنت که در این نواحی غالباًحنفی مذهب بودند و همچنین نزد صوفیه نیز که طرح این گونه مسائل را در مباحث الهی مایه بروز شک و گمراهی تلقی می کردند مورد انتقاد شدید بودند .</p>
<p>وعاظ صوفی و فقهای حنفی که متکلمان اشعری و ائمه معتزلی را موجب انحراف و تشویش اذهان عام می دیدند از علاقه ای که سلطان به چنین مباحثی نشان میداد نا خرسند بودند و گه گاه به تصریح یا کنایه نا خرسندی خود را آشکار می کردند.</p>
<p>دربار سلطان عرصه بازیهای سیاسی قدرتجویان لشکری از یک سو و صحنه رقابت ارباب مذاهب کلامی از سوی دیگر بود .در زمان نیاکان او وجود این منازعات بین روسای عوام در دسته بندی های سیاسی هم تاثیر گذاشته بود چنانکه خوارزمشاهان نخستین ظاهراً کوشیده بودند از طریق وصلت با خانواده های متنفذ مذهبی احساسات عوام را پشتیبان خود سازند ونسبت خویشی که بعدها بین خاندان بهاء ولد با سلاله خوارزمشاهیان ادعا شد ظاهراً از همین طریق بوجود آمده بود .</p>
<p>با آنکه صحت این ادعا هرگز ازلحاظ تاریخ مسلم نشد احتمال آنکه کثرت مریدان بهاءولد ؛موجب توهم سلطان و داعی الزام غیر مستقیم او به ترک قلمرو سلطان شده باشد هست .</p>
<p>معهذا غیر از سلطان تعدادی از فقها ئ قضات و حکام  ولایات هم ؛ به سبب طعنهایی که بهاءولد در مجالس خویش در حق آنها اظهار می کرد بدون شک در تهیه موجبات نارضایتی او از اقامت در قلمرو سلطان عامل موثر بود.</p>
<p>در قلمرو سلطان محمد خوارزمشاه که بلخ هم کوته زمانی قبل از ولادت خداوندگار به آن پیوسته بود (۶۰۳) تعداد واعظان بسیار بود .و بهاءولد از واعظانی بود که از ارتباط با حکام و فرمانروایان عصر ترفع می ورزید و حتی قرابت سببی را که بر موجب بعضی از روایات با خاندان سلطان داشت ،اگر داشت،وسیله ای برای تقرب به سلطان نمی کرد .</p>
<p>از سلطان به سبب گرایشهای فلسفی وی ناخرسند بود .فلسفه بدان سبب که با چون و چرا سر وکار داشت با ایمان که تسلیم و قبول را الزام می کرد مغایر می دید .</p>
<p>لشکر کشی سلطان بر ضد خلیفه بغداد بی اعتنایی او در حق شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام  او به قتل شیخ مجد الدین بغدادی صوفی محبوب خوارزم که حتی مادر سلطان را ناخرسند کرد ؛ در نظر وی انعکاس همین مشرب فلسفی و بی اعتقادی او در حق اهل زهد و طریقت بود .</p>
<p>در آن زمان بلخ یکی از مراکز علمی اسلامی بود .این شهر باستانی در دوره پیدایش تصوف شرق سهم مهمی را ایفا کرده ،موطن بسیاری از علمای مسلمان در نخستین سده های هجری بوده است.</p>
<p>ازآنجائیکه این شهر پیش از این مرکز آیین بودا بوده است احتمال دارد ساکنانش _یا جوش_واسطه انتقال پاره ای از عقاید بودایی که در افکار صوفیان اولیه منعکس است قرار گرفته باشد:مگر ابراهیم بن ادهم ((شاهزاده فقیر روحانی))از ساکنان پاکژاد بلخ نبوده که داستان تغییر کیش او در هیأت افسانه بودا نقل شده است ؟</p>
<p>فخر الدین رازی فیلسوف و مفسر قرآن که نزد محمد خوارزمشاه محبوبیتی عظیم داشت ،در دوران کودکی جلال الدین یکی از علمای عمده شهر بود.گفته می شد که او حکمران را علیه صوفیان تحریک کرد و سبب شد که مجد الدین عراقی عارف را در آمودریا (سبیحون)غرق کنند (۶۱۶ق/۱۲۱۹م)بهاءالدین ولد نیز همان گونه که از نوشته هایش بر می آید ظاهراً با فخرالدین رازی مناسبات دوستانه نداشته است:</p>
<p>این متکلم الهی پرهیزگار و عارف که (..از کثرت تجلیات جلالی ،مزاج مبارکش تند و باهیبت شده بود&#8230;)قلباً با فلسفه و نزدیکی معقولات با دین مخالف بود این نگرش را که پیش از این ،در یک سده قبل ،در اشعار سنایی آشکارگشته بود ،جلال الدین هم به ارث برد .</p>
<p>دوستش شمس الدین رازی را ((کافر سرخ))می خواند ،این طرز فکر را قویتر ساخت .نیم سده بعد از مرگ رازی مولانا جلال الدین از سرودن این بیت پرهیز نکرد که:</p>
<p style="text-align: center;">اندر این بحث ار خرد ره بین بدی      فخر رازی راز دار دین بدی</p>
<p> به هر تقدیر تعریض و انتقاد بهاءولد در حق فخر رازی(تعرضهای گزنده  وانتقادهای تندی که او در مجالس وعظ از فخررازی و حامیان تاجدار او می کرد البته خصومت انان را بر می انگیخت) و اصحاب وی شامل سرزنش سلطان در حمایت آنها نیز بود .از این رو مخالفان از ناخرسندیی که سلطان از وی داشت استفاده کردند و با انواع تحریک و ایذا ؛زندگی در بلخ ؛ در وخش ؛در سمرقند و تقریباً در سراسر قلمرو سلطان را برای وی دشوار کردند.</p>
<p>بدین سان توقف او در قلمرو سلطان موجب خطر و خروج وی را از بلخ و خوارزم متضمن مصلحت ملک نشان دادنددر آن زمان تهدید مغولان در  آسیای مرکزی احساس می شده است خوارزمشاه خود با کتن چند تاجر مغول مهلک ترین نقش را در داستان غم انگیزی که در خلال سالهای بعد ،به تمام خاور نزدیک .و دور کشیده شد ،بازی کرد .</p>
<p>دلایل سفر بهاءالدین به سرزمینهای بیگانه هر چه بود او همراه مریدانش (که سپهسالار ،تعداد سان را ۳۰۰ نفر می گوید)در زمانی که مغولان شهر را غارت کردند ،از موطن خود بسیار فاصله گرفته بودند.بلخ در سال ۶۱۷ق/۱۲۲۰م به ویرانه هایی بدل شد و هزاران نفر به قتل رسیدند .</p>
<p style="text-align: center;">چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر      تا به هردم دورتر باشی ز مرو و ازهری</p>
<p>مقارن این احوال قلمرو سلطان خاصه در حدود سمرقند و بخارا و نواحی مجاور سیحون بشدت دستخوش تزلزل و بی ثباتی وبود .از وقتی قراختائیان و سلطان سمرقند ؛قدرت و نفوذ خود را در این نواحی از دست داده بودند .اهالی بسیاری از شهرهای آن حدود به الزام عمال خوارزم شاه شهر ودیار خود را رها کرده بودند و خانه های خود را به دست ویرانی سپرده بودند.</p>
<p>در چنین احوالی شایعه  احتمال یا احساس قریب الوقوع  یک هجوم مخرب و خونین از جانب اقوام تاتار اذهان عامه را به شدت مظطرب می کرد .بهاءولد که سالها در اکثر بلاد ماوراءالنهر و ترکستان شاهد ناخرسندی عامه از غلبه مهاجمان بود و سقوط آن بلاد را در مقابل هجوم احتمالی تاتار امری محقق می یافت خروج از قلمرو خوارزمشاه را برای خود و یاران مقرون به مصلحت و موجب نیل به امنیت تلقی می کرد .</p>
<p>در آن ایام بلخ یکی از چهار شهر بزرگ خراسان محسوب می شد که مثل سه شهر دیگر آن مرو و هرات و نیشابور بارها تختگاه فرمانروایان ولایت گشته بود .با آنکه طی نیم قرن در آن ایام ؛ معروض ویرانیهای بسیار شده بود در این سالها هنوز از بهترین شهرهای خراسان و آبادترین  پرآوازه ترین آنها به شمار می آمد غله آن چندان زیاد بود که از آنجا به تمام خراسان و حتی خوارزم غله می بردند.</p>
<p>مساجد و خانقاهها ی متعدد در انجا جلب نظر می کرد .مجالس وعظ وحدیث در آنجا رونق داشت وشهر به سبب کثرت مدارس و علما وزهاد ((قبة الاسلام )) خوانده می شد .از وقتی بلخ به دست غوریان افتاد و سپس به قلمرو خوارزمشاهیان الحاق گشت شدت این تحریکات عامل عمده ای در ناخرسندی بهاء ولد از این زاد بوم دیرینه نیاکان خویش بود.</p>
<p>در قلمرو خوارزمشاه که مولانا آن راپشت سر گذاشت همه جا از جنگ سخن در میان بود .از جنگهای سلطان با ختائیان ،از جنگهای سلطان با خلیفه و از جنگهای سلطان در بلاد ترک و کاشغر تختها می لرزید و سلاله هایی فرمانروایی منقرض میگشت .</p>
<p>آوازه هجوم قریب الوقوع تاتار همه جا وحشت می پراکند و شبح خان جهانگشای از افقهای دور دست شرق پیش می آمد و رفته رفته خوازمشاه جنگجوی مهیب را هم به وحشت می انداخت.</p>
<p>از وقی غلبه بر گور خان ختایی (۶۰۷) قلمرو وی را با سرزمینهای تحت فرمان چگیز خان مغول همسایه کرده بود وحشت از این طوایف وحشی و کافر در اذهان عا مه خلق خاصه در نواحی شرقی ماوراء النهر  احساس می شد.</p>
<p>حتی در نیشابور که از غریبترین ولایات خراسا ن محسوب میشد در این اوقات دلنگرانی های پیش از وقت بود که بعدها از جانب مدعیان اشراف بر آینده به صورت یک پیشگوئی شاعرانه به وجود آمد و به سالها ی قبل از وقوع حادثه منسوب گشت.</p>
<p>آوازه  خا ن جهانگشای ،چنگیز خان مغول تمام ماوراءالنهر وخراسان را به طور مبهم و مرموزی در آن ایام غرق وحشت می داشت. جنگهای خوارزمشاه هم تمام ترکستان  و ماوراءالنهر را در آن ایام در خون و وحشت فرو می برد.</p>
<p>مدتها بعد جاده ها آکنده از خون وغبار بود و سواران ترک و تاجیک مانند اشباح سرگردان در میانه این خون وغبار دایم جابه جا می شدند.خشم وناخرسندی که مردم اطراف از همه جا از خوارزمیان غارتگر و ناپروای سلطان داشتند از نفرت و وحشتی که آوازه حرکت تاتار یا وصول طلایه مغول به نواحی مجاور به ایشان القا میکرد کمتر نبود.</p>
<p>این جنگجویان سلطانی که بیشتر ترکان فنقلی واز منسوبان مادر سلطان بودند در کرو فر دایم خویش ، کوله بار ها و فتراکهاشان همواره از ذخیره ناچیز سیاه چادر ها ی بین راه یا پس انداز محقر آنها در جاده ها و حوالی مرزها آؤامس روستاها ، امنیت شهر ها و حتی آرامش شبانان بیابانها را به شدت متزلزل می ساخت.</p>
<p>تمام قلمرو سلطان طی سالها تاخت وتاز خوارزمیان و ترکان فنقلی در چنگال بیرحمی و نا امنی و جنگ و غارت دست وپا میزد . در خوارزم نفوذ ترکان خاتون مادر سلطان و مداخله دایم اودر کارها مردم را دستخوش تعدی ترکان فنقلی می داشت.</p>
<p>خود سلطان جنون جنگ داشت و جز جنگ که هوس شخصی او بود تقریبا تمام کارهای ملک را به دست مادرش ترکان خاتون و اطرافیان نا لایق سپرده بود. در سالهایی که خانواده بهاء ولد به سبب ناخرسندی از سلطان خوارزم یا به ضرورت تشویش از هجوم تاتار ،در دنبال خروج از خراسان مراحل یک مهاجرت ناگزیر را در نواحی شام وروم طی می کرد خانواده سلطان خوارزم هم سالهای محنت و اضطراب دشواری را پشت سر می گذاشت.</p>
<p>علاء الدین محمد خوارزمشاه بزرگ و سلطان مقتر عصر آخر ین سالهای سلطنت پرماجرای خویش را در کشمکش روحی بین حالتی از جنگبارگی لجاجت آمیز و جنگ ترسی بیمارگونه و مالیخولیایی سر میکرد.</p>
<p>بیست ویک سال فرمانرایی او از مرده ریگ پدرش علاء الدین تکش تدریجا یک امپراطوری فوق العاده وسیع را بوجود آورد پس از او پسرش جلال الدین مینکبرنی که برای نجات ملک از دست رفته پدرش طی سالها همچنان دربدر با مغول میجنگید موفق به اعاده سلطنت از دست رفته نشد .عادت به عیش ومستی او را از تامل در کارها مانع می آمد.</p>
<p>بدین سان از سی سال جنگهای او وپدرش جز بدبختی پدر و قتل یا درویشی پسر چیزی حاصل نشد .دروازه روم هم که با شکست یاسی چمن بر روی خوارزمشاه بسته ماند بر روی واعظ بلخ که با حسرت قلمرو پادشاه خوارزم را ترک کرده بودگشوده ماند.</p>
<p>در همان اوقات که خوارزمشاه جوان در آنسوی مرزهای روم طعمه گرگ شد یا به درویشی گمنام تبدیل گشت مولانای جوان که او هم مثل شاهزاده خوارزم جلال الدین خوانده می شد ، در دنبال مرگ پدر در تمام قلمرو روم به عنوان مفتی و واعظ نام آوری مورد تعظیم و قبول عام واقع بود و بعدها نیز که طریقه صوفیه را پیش گرفت درویشی پر آوازه شد ووقتی سلاله سلطان محمد خوارزم شاه در غبار حوادث ایام محو شد سلاله بهاء ولد در روشنی تاریخ با چهره نورانی مجال جلوه یافت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">اخلاق وافکار مولانا:</span></p>
<p>در اینجا سخن از پارسای عاشق پیشه و پاکباز ؛ مجذووب و سرانداز و سوخته بلخ است که سالها اسیر بی دلان بود و به برکت عشق ترک اختیار کرد و سوزش جان را نه از طریق کلام بلکه بوسیله نغمه های نی بگوش جهانیان رسانید؛ نوای بی نوایی سر داد و بلاجویان را به دنیای پرجاذبه و عطرانگیز عشق دعوت کرد و در گوش هوششان خواند که در این وادی مقدس ؛عقل ودانش را باعشق سودای برابری نیست.</p>
<p>جلال الدین محمد مولوی ،جان باخته دلبسته محتشمی است که بی پروا جام جهان نما ی عشق را از محبوبی بنام شمسملک داد تبریز در دست گرفت و تا آخرین قطره آن را مشتاقانه نوشید و سپس گرم شد ،روحش بپرواز در آمد بروی بالهای گسترده آواهای دل انگیز موسیقی نشست وصلا در داد :</p>
<p style="text-align: center;">جان من کوره است و با آتش خوش است      کوره راه این یبس که خانه آتش است</p>
<p style="text-align: center;">خوش بسوز این خانه را ای شیر مست      خانه عاشق چنین اولی تر است    </p>
<p>اوست که در عرصه الهام و اشراق پرو بال گشود  مفهوم عشق را به شیوهای نظری و عملی برای صاحبدلان توجیه کرد وخواننده کنجکاو اشعارش را از محدود به نامحدود سیر داد او از خود واراسته و بروح ازلی پیوسته بود  موج گرم و خروشان عشق پسر بهاء ولد صاحب تعینات خاص را پریشان و آشفته کرد خرقه و تسبیح رابسویی گذاشت و گفت:</p>
<p style="text-align: center;">آن شد که می نشستم چون زاهدان به خلوت      عنقا چگونه گنجد در کنج آشیانه</p>
<p style="text-align: center;">                   منبعد با حریفان دور مدام دارم      در گوشه خرابات با زخمه چغانه</p>
<p>مولانا در لحظات و آنات شور و شیدایی که با عتراف خودش «رندان همه جمعند در این دیر مغانه» چه زیبا آتش سوزان را برابر دیدگان وارستگان بکمک کلمات موزون الهامی مجسم می کند بطوریکه خواننده صاحبدل لهیب این اسطر لاب اسرار حقایق را در جان عاشق پیش خود احساس می نماید شمس تبریزی که بود که چنین آتشی در تار و پود فقیه بلخ افروخته بود که وادارش کرد مانند چنگ . رباب مترنم شود و بگوید:</p>
<p style="text-align: center;">همچو پروانه شرر را نور دید      احمقانه در فتاد از جان برید            </p>
<p style="text-align: center;">  لیک شمع عشق آن شمع نیست      روشن اندر روشن اندر روشنی است        </p>
<p style="text-align: center;">  او به عکس شمعهای آتشی است      می نماید آتش و جمله خوشی است              </p>
<p>جلال الدین محمد مدیحه سرای صفا وفا وانسانیت توجیه تازه ظریف و دقیقی از عشق دارد که تا کنون در فرهنگنامه های دارالعلم جهانی عشق درباره آن چنین سخنی نیامده و توجیه نشده است مکالمه و مناظره عقل با عشق در دیوان کبیر و دیوان معرفت «مثنوی» بحث انگیز و خواندنی است مولانای عاشق بلاکشان صبور آتش خواری را در وادی عشق می طلبد و وارستگانی را دعوت می کند که در برابر ناملایمات ناشی از مهجوری و مشتاقی دامن تحمل و توکل از دست ندهد و سوز طلب را از بلا باز شناسد.</p>
<p>بیقراری نا آرامی جلال الدین محمد مولود حدت . شدت . غیرت و صداقت در عشق شمس اسیت که همه کاینات را در وجود معشوق می دید و خود را دیوانه عشق می دانست چه بسیار روزان و سرشبانی سرکشتگی و آشفتگیش را در سماع و پایکوبی می گذرانید واستمرار در چرخندگی بیانگر طبیعت نا آرامش بود ظاهر بیان قونیه می گفتند مدرس بلامنازع روم شرقی را از درد عشق دیوانه شده است .</p>
<p>مولانا با اینکه در سی و پنجمین بهار زندگیش بود عشق شمس کهنسال طوفانی در روح و جانش  برانگیخت ولی جلاالدین محمد از این طوفان که چون نیزک یا شهاب تاقب در آسمان دلش جهید و سراسر پیکرش یکباره گرم کرد شادمان بود و رندانه می گفت : من ذوق و نور شده ام این پیکر مجسم نیستم.</p>
<p>برای درک عظمت منشور عرفان ویژه جلال الدین محمد که در آثارش پنهانست باید شناگر باد تجربه ای بود از دریاهای مواج و سهمگین دیوان کبیر شش دفتر مثنوی و رساله مافیه نهراسید و شناوری کرد تا صدفهای حامل درهای یتیم را فراچنگ آورد.</p>
<p>بمراتب درین سیر و سلوک که هفت وادی یا هفت منزل و بقولی هفت خوان نصوف است توجهی نداشته فقط مداح عظمت و مقام و مرتب انسان و حضورش در کاینات بوده و معرفت صوفیانه را از خویشتن شناسی آغاز کرده و معتقد است هر سالک مومنی وقتیکه صفحات کتابی وجود تکوینی خود را با خلوص نیت مطالعه و محتوای آنرا بخوبی درک نمود بی شک پروردگار خود را بهتر شناخته است پس مفاتح عرفان جلال الدین محمد خود شناسی است .</p>
<p>اخلاق ،افکار وعقاید مولوی دریایی بس عطیم و پهناور است که در این گفتار بیش از یک قطره آن ر ا نمی توان ارائه داد،باید سالها در عرفان غور کرد تا توفیق درک مطالب اثر عظیم مولانا را به دست آورد و توانست پیرامون افکار او شرح و تعلیق نوشت.</p>
<p>مولانا جلال الدین رومی یا مولانا محمد بلخی خراسانی در بیان اطوار عشق ‌‌، زبان خاص خود را دارد . مولانا دارای بیانی گرم و نغمانی خسته و در مقام بیان تحقیقات عرفانی مطالب را تنزل می دهد تا به فهم نزدیک شود و در عذوبت بیان و گرمی سخن آدمی را جذب می کند و شور و  حالی خاص می بخشد.</p>
<p>مولانا نیک آگاه بود که همه مظاهر جز اسطرلابهای ضعیفی که راه به سوی آفتاب الهی را نشان میدهند ،نیستند .اما اگر غباری بر نمی خاست و یا برگهای باغ به رقص در نمی آمد ند ،جنبش نسیم پنهان که جهان را زنده میدارد گچونه قابل رءیت می شد ؟هیچ چیز بیرون از این رقص نیست: عالم همه مظهر تجلی حق است.</p>
<p>مولوی مردی پخته و عارفی جامع و در عین شوریدگی دارای متانت و از لحاظ جامعیت و تبحر در علوم ادبی ‌،عربی و فارسی و احاطه به دواین شعرا و تسلط به حدیث و قران و علم کلام و تحصیل عرفان و تصوف به نحو عمیق ،و افزون بر همه فضائل دارای هوش و استعداد حیرت آور است مولانا عارف کاملی بود که با شمس الدین تبریزی بر سبیل اتفاق مواجه شد و آنچنان استعداد ذاتی ومقام و حال او مستعد از برای جهش و جذبه آماده از برای جرقه ای بود که خرمن وجود او را بسوزاند و تبدیل به شعله تابناک کرد.</p>
<p>و چه بسا نزد مولانا نیز حقایقی بود که شمس بعد از انقلاب احوال دوست ومرید حود می توانست از آن تاثیر پذیرد .</p>
<p style="text-align: center;">زهی خورشید بی پایان که ذراتت سخن گویان      تو نور ذات الهی ،تو الهی ،نمی دانم</p>
<p>آنچه را مولوی می ستاید ،تنها خورشید درخشان وفیض بخش نیست ،بلکه آن نور مشفقی است که ثمره به بار می آورد و عالم را سرشار می سازد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">جریان آشنایی شمس و مولانا</span></p>
<p>تاریخ اینچنین می‌نویسد که روزی شمس وارد مجلس مولانا می‌شود. در حالی که مولانا در کنارش چند کتاب وجود داشت. شمس از او می‌پرسد این که اینها چیست؟ مولانا جواب می‌دهد قیل و قال است. شمس می‌گوید و ترا با اینها چه کار است و کتابها را برداشته در داخل حوضی که در آن نزدیکی قرار داشت می‌اندازد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000591-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-3411" title="000591-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000591-WWW.ASMAN_.IR_-293x475.jpg" alt="" width="293" height="475" /></a></p>
<p>مولانا با ناراحتی می‌گوید ای درویش چه کار کردی برخی از اینها کتابها از پدرم رسیده بوده و نسخه منحصر بفرد می‌باشد. و دیگر پیدا نمی‌شود؛ شمس تبریزی در این حالت دست به آب برده و کتابها را یک یک از آب بیرون می‌کشد بدون اینکه آثاری از آب در کتابها مانده باشد.</p>
<p>مولانا با تعجب می‌پرسد این چه سرّی است؟ شمس جواب می‌دهد این ذوق وحال است که ترا از آن خبری نیست. از این ساعت است که حال مولانا تغییر یافته و به شوریدگی روی می‌نهد و درس و بحث را کناری نهاده و شبانه روز در رکاب شمس تبریزی به خدمت می‌ایستد. و به قول استاد شفیعی کدکنی تولدی دوباره می‌یابد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">نردبان روحانی:</span></p>
<p>مولوی حیات را حرکت بی وقفه به سوی تعالی می داند .استکمال تمامی آفرینش از فروترین تظاهر تا برترین تجلی ‌،و سیر تکاملی فرد ،هردو را می توان در رتو این نور لحاظ کرد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000587-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-3407" title="000587-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000587-WWW.ASMAN_.IR_-318x475.jpg" alt="" width="318" height="475" /></a></p>
<p style="text-align: center;">تصویری پندارین از مولانا</p>
<p>نردبانی که انسان را رو به آسمان می برد پیر راشد در مراحل منظم ،مرد سفر را به سوی حقایق عالی تر ارشاد می کندتا آنکه درهای حق گشوده می شود و دیگر در عشق نیاز به نردبان نیست ،سماع نیز نردبانی به سوی آسمان است سلامت نفس و صفا وصمیمیت دمیدن حیات و روحیه نشاط وامید در ارواح و نفوس از خواص بارز مولاناست.</p>
<p>روحیه مریدداری و جلب نفوس و تزریق عبودیت نسبت به او در مریدان در روح بلند آن رادمرد وجود نداشته است .مطالعه آثار مولانا و پژوهش در افکار او از موجبات عدم ابتلاء انسانها به الحاد و بد آموزی و سبب درک مبانی و عقاید دینی و ارجاع نفوس به توحید و ایجاد شوق در پی گیری مباحث اصول وعقاید است.</p>
<p>او در نتزل دادن مبانی صعب عرفانی و القاء آن به صاحبان ذوق بی اندازه ماهر و موفق بوده است و در کلمات او شطحیات دیده نمی شود.مولانا در جنب بیان حقایق با بیانی جذاب به ادبیات فارسی خدمت وصف ناپذیر کرده است .</p>
<p>تواضع و مردم آمیزی مولانا در میان بازاریان و بازرگانان و حتی رنود عیاران شهر هم علاقه مندان بسیار برای او فراهم آورده بود.وی که در موکب مریدان خاص و طالب علمان مشتاق با هیبت و جلال عالمانه به محل درس یا وعظ میرفت در کوی وبازار با شرم وفروتنی انسانی حرکت می کرد ،با طبقات گونه گون مردم از مسلمان ونصارا ،سلوک دوستانه داشت .</p>
<p>عبوس رویی زهد فروشان وخودنگری عالم نمایان بین او وکسانی که مجذوب احوال و اقوالش می شدند فاصله به وجود نمی آورد .در برخورد با آنها تواضع  میکرد ،به دکان آنها می رفت ،دعوت آنها را می پذیرفت ،واز عیادت بیمارانشان غافل نمی ماند .حتی از صحبت رندان وعیاران هم عار نداشت و نسبت به نصارای شهر نیز با لطف و رفق برخورد می کرد و به کشیشان آنها تواضع می کرد و اگر گه گاه با طنز ومزاح سر بسرشان می گذاشت ناظر به تحقیر آنها نبود نظر به تنبیه و ارشاد آنها داشت.</p>
<p>از کثرت مریدان زیاده مغرور نمی شد و اگر از  تحسین و تملق  آنها لذت می برد ، از اینکه آن گونه سخنان را در حق خود باور کند پرهیز داشت و اگر گه گاه سخنانش از دعوی خالی به نظر نمی آمد ناظر به تقریر حال اولیا بود ،در مورد خود چنان دعویها را جدی نمی گرفت .</p>
<p>با این مریدان ،هرگز از روی ترفع و استعلا  سخن نمی گفت ،نسبت به آنها  مهر و دوستی بی شائبه می ورزید و از تحقیر و ایذای آنها ، که رسم بعضی مشایخ عصر بود ،خودداری داشت.</p>
<p>در خلوت و جلوت به سوالهاشان جوابهای ساده ،روشنگر وعاری از ابهام می داد .آنها را در مقابل تجاوز و تعدی ظالمان حمایت می کرد ، در مواردی که خطاهاشان خشم ارباب قدرت را بیش از د استحقاق بی می انگیخت از آنها شفاعت می نمود .درباره آنها هر جا ضرورت می دید نامه توصیه به ارباب می نوشت و هر جا میان آنها با عمال  سلطان مشکلی پیش می آمد در رفع آن اهتمام و عنایت خاص می ورزید.</p>
<p>او هیچ اصراری در جلب عوام نداشت ،خواص شهر هم مثل عوام مجذوب او می شدند و در بین طبقات امرا و اعیان هم مثل طبقات محترقه و اصناف دوستداران بسیار داشت .در عبور از کوی وبازار حتی منسوبان درگاه سلطان وقار و استغنای محجوبانه او را با نظر توفیر می دیدند و در ادای احترام به وی از مریدان و طالب علمانی که در رکابش حرکت می کردند واپس نمی ماندند .</p>
<p>در تمام مسیر او هر کس فتوایی شرعی می خواست ،هر کس مشکلی در شریعت یا طریقت برایش پیش می آمد ،وحتی هر کس مورد تعقیب یا آزار حاکمی یا ظالمی بود عنان او را می گرفت ،از او سوال می کرد ، با او می گفت و می شنید ،و از او یاری وراهنمائی می جست .</p>
<p>معهذا خار اندیشه ای مبهم و نامحسوس این غرو ر وناخرسندی او را منغض می کرد .بی حاصلی علم ،بی حاصلی جاه فقیهانه و بی حاصلی شهرت عام هر روز بیش از پیش در خاطرش روشن می شد .درس ،فتوا و تمام آنچه وی آن را به قول مریدان برای نیل به اکملیت جستجو کرده بود هر روز بیش از پیش نمود سراب ونقش بر آب به نظرش می رسید .کدامیک از اینها بودکه انسان را از حقیقت ،از انسانیت و از خدا دور نمی ساخت؟</p>
<p>با این مایه شهرت و این اندازه حیثیت انسان می توانست قاضی و حاکم شود،مستوفی و کاتب شود ،والی  ووزیر شود ،در اموال یتیمان و املاک محرومان به هر بهانه ای تصرف نماید ،اوقاف و وصایا و حسبت و مظالم را قبضه کند ،امابا آنچه از این همه برایش حاصل میشد جز آنکه هر روز بیش از پیش در حیات بهیمی مستغرق گردد و هر روز بیش از پیش از حقیقت انسانی ،از کمال نفس و از راه خدا فاصله پیدا کند چه حاصل دیگر عایدش میشد.</p>
<p>به اعتقاد وی تا آنجا که سلوک روحانی سیر الی الله بود ضرورت پیروی از شریعت را از سالک را از هر گونه بدعتگرایی و انحراف پذیری باز می داشت .مولانا که هر گونه تجاوز و عدول از احکام شریعت را در این سلوک از جانب سالک موجب ضلال و در خور تقبیح می دانست رعایت این احکام را نه فقط لازمه تسلیم به حکم حق بلکه در عین حال متضمن مصلحت خلق نیز تلقی می کرد .</p>
<p>از جمله یک جا که برای علمای اهل دیانات به تقریر علل غایی اجکام شریعت می پرداخت خاطر نشان کرد که ایمان ناظر به تطهیراز شرک بود،نماز توجه به تنزیه از کبر ،زکات برای تسبیب رزق منظور شد،جنانکه هدف از منکر به جهت تقویت دین بود،امر به معروف به رعایت مصلحت عام بود و نهی از منکر به جهت بازداشت بی خردان از نارواییها ضرورت داشت.بدین گونه حکم شریعت را هم مشتمل بر ضرورت و هم متضمن مصلت نشان می داد ..</p>
<p><span style="color: #0000ff;">از مقامات تبتل تا فنا</span></p>
<p>زندگی مولانا برای یارانش که در آن هرگز به چشم عیبجویی نمی دیدند نمونه کمال و سرمشق کامل سلوک انسانی بود . با آنکه در سلوک با اعیان و اکابر ادب را با غرور و دلسوزی را با گستاخی می آمیخت ،در معامله با فقرا و ضعیفان هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمی برد.</p>
<p>با یاران خویش هماره با دوستی ودلنوازی سلوک می کرد و جز به ضرورت تنبیه و ارشاد ،از آنها رنجیدگی نشان نمی داد .هیچ کس به اندازه او قدر دوستی را نمی دانست و هیچ کس مثل او با دوستان خویش یکرنگ وعاری از ریب و ریا نمی زیست.دوستی برای او عین حیات و در واقع عین روح بود.</p>
<p>بدون دوستی انسان در ظلمت خودی می ماند .این چیزی بود که انسان را از خودی می رهاند ،او را طاهر می کرد .از خودنگری می رهانید و غیر نگری را برای او وسیله رهایی از خودی ـکه در اوج حیات حیوانی بود تعلیم می نمود .خود او در سلوک با دوستان هرگز از لازمه ادب تجاوز نمی کرد.</p>
<p>ادب برای او سنگ بنای تربیت روحانی بود .در نظام تربیتی او،که بیشتر عملی بود تا نظری ،ادب در عین حال هم مصلحت محسوب می شد و هم ضرورت .اخلاقی که او آن را مبنای تربیت وسلوک یاران می کرد از تواضع ادب شروعمی شد.</p>
<p>تواضع خالی از مذلت  و ادب مبنی بر شناخت حق .در واقع هر گونه سلوک روحانی از مجاهده با نفس آغاز می شود و غلبه بر نفس بدون اجتناب از غریزه تجاوز جویی حیوانی ممکن نیست ،لاجرم هر گونه سلوک در خط سیر رهایی از خود تواضع انسان را مطالبه میکند .تواضع نشانه جلوه عشق و محسوب است در واقع صورت تجلی او عبارت بود از عظمت کبریا ، کبریا و عظمت سلطان العلمایی.</p>
<p>این طرز تلقی از انسان و عالم جهان بینی مولانا را بر غایت انسان ـدر واقع غایت اندیشه که جوهر انسانی است.و همچنین بر تقدم آنچه مجرد اندیشه اوست بر جمیع عالم مبتنی نشان میدهد ودر عین حال اشارت به تحولی که دایم غیر مجرد را مجرد و واقعیت محدود را به واقعیت مطلق تبدیل می کند به جهان هستی مولانا صبغه معنی گرایی شدید و پویایی دیالکتیک قابل ملاحظه می بخشد.بعضی صاحبنظران حتی کوشیده اند این تحول دیالکتیک گونه مولانا را تقریری مشابه از اندیشه یی که در تعلیم هگل آلمانی هست فرا نمایند.</p>
<p>اینکه هگل با چیزی از اندیشه مولانا پاره های آشنایی داشته است نکته ایی ست که لااقل دایرة المعارف فلسفی خود او در این باب جای تردید باقی نمی گذارد ،اما قول مولانا در مقدمه و نتیجه بیش از آن با تعلیم هگل فاصله دارد که تصور ارتباطی بین آنها را قابل تأیید نشان دهد .</p>
<p>دنیایی که مولانا سیر روحانی خود را،وتمام عالم تکامل مستمر و تحول بی وقفه خود را در آن طی می کنند دنیای تحول است ،دنیای تنازع بین اضداد و تضد بین آکل ومأکول است .</p>
<p>پس هر جند سلوک روحانی از تبتل حاصل می شود ،لازمه آن قطع پیوند با عالم نیست با تعلقات است .سالک طریق اگر ملک عالم را هم در تسخیر خویش دارد با چنان بی تعلقی بدان می نگرد که ملک عالم را لاشی می یابد و از دست دادنش ذره ای دغدغه ونگرانی در وی به وجود نمی آورد.</p>
<p>مولانا عشقی را که خود در آن غرق بود در تمام ذرات عالم ساری می دید از این رو به همه ذرات عالم عشق می ورزید نگاه او گرم وگیرا بود ودر چشمهایش خورشید پاره ها لمعان داشت.</p>
<p>کمتر کسی می توانست این چشمهای درخشان وان نگاه سوزان را تحمل کند .به کسانی که با این حال،عاشقانه محو دیدار او میشدند و چشم در چشم وی می دوختند خاطر نشان می کرد که او همین جسم ظاهر نیست چیز دیگراست و لاجرم او آن  جسمی که به چشم یاران در می آید نیست ذوقی است که در سخنان او مواعظ وامثال او ودر غزلهای عاشقانه اوست و این همه در باطن یارانش پرتو می اندازد.</p>
<p>خط سیر و سلوک مولانا وخط سیر حیات او تعبیری از تصوف بود اما این تصوف با آنکه از بسیاری جهات با آنچه در بین صوفیه عصر او هم رایج بود شباهت داشت از آنها جدا بود .در حوصله هیچ سلسله ای نمی گنجید و با طریقه هیچیک از مشایخ عصر وآیین معمول در هیچ خانقاه زمانه انطباق پیدا نمی کرد.</p>
<p>مولانا نه قلند بود،نه اهل طریقت اهل صحورا می وزید نه در طریق اهل سکر تا حد نفی ظاهر پیش می رفت ،نه اهل چله نشینی و الزام ریاضات شاق بر مریدان بود نه مثل مشایخ مکتب ابن عربی طامات را با نصوف دفتری به هم می آمیخت.</p>
<p>وسعت نظر مولانا بیش از آن بود که تصوف را به هیچ آداب و ترتیب خاص محدود کند.او دنیا را یک خانقاه بزرگ می شمرد که شیخ آن حق است و لو خود جز خادم این خانقاه نیست .</p>
<p>آستینهایش را چنانکه خودش یکبار به یک تن از یارانش گفته بود ،به همین جهت در مجالس سما بالا میزد تا همه او را به چشم خادم بنگرند ،نه به چشم شیخ .این طرز تلقی از خانقاه عالم از خادم وقت که مولانا بود می خواست به تمام واردان خانقاه وساکنان آن به چش مهمان عزیز نظر کند ،در عین حال از واردان وساکنان خانقاه که همه طالب خدمت شایق صحبت یک شیخ واحد بودند طلب می کرد که هر جا میرسند در هر مقام و مرتبه که هستند ،به هر قوم و هر امت که تلق دارند دردرون خانقاه به خاطر شیخ به خاطر شیخ  یکدیگر را به چشم برادر بنگرند .</p>
<p>تفاوت در زبان وتفاوت در کیش را دستاویز تفوق جویی یابهانه زیادت طلبی نسازندچون به هر حال همه طالبان یک مقصد وعاشقان یک مقصد بودندو اجازه ندهند اختلاف در نام ،اختلاف در نعبیر در بین آنها مجوس را با مسلمان،یهود را با نصرانی و نصرانی را با مجوس به تنازع وادارد.نگذارند محبت که لازمه برادری است در بین آنهابه نفرت که جانمایه دشمنی است تبدیل شود،وبا وجود معبود واحد عباد و بلاد آنها به بهانه جنگهای صلیبی به نام ستیزه های قومی وکشمکشهای مربوط به بازرگانی پامال تجاوزهای جبران ناپذیر گردد.</p>
<p>تصوف مولانا درس عشق بود ،درس تبتل و فنا بود ،تجربه از خود رهایی بود از این رو به کتاب ومدرسه و درس نیازی نداشت.از طالب فقط سلوک روحانی می خواست ، سلوک روحانی برای عروج به ماورای دنیای نیازها وتعلقها.</p>
<p>بدین گونه سلوک صوفیانه که نزد مولانا ازقطع تلق آزاد میشد تا وقتی به نقطه نهایی که فنای از خودی است منتهی نمی گشت به هدف سلوک که اتصال با کل کاینات ،اتصال با دنیای غیب ،و اتصال با مبدا هستی بود نمی رسید.</p>
<p>اما تبتل که قطع پیوند با خودی بود نزد مولانا به معنی تر ک دنیا در مفهوم عامیانه آن نبود .مولانا رهبانیت و فقر دریوزه گران را که عوام صوفیه از کشیشان روم گرفته بودند تایید نمی کرد.</p>
<p>قطع تعلق به این معنی بود که روح را از دغدغه وتشویش بیهوده میرهانید و بی تعلقی را شرط سلوک روحانی سالک نشان میداد .مولانا دیانات الهی را در نور اوحدی میدید که از چراغهای مختلف می تافت و لبته بین نور آنها فرق واقعی نمی دید .این به معنی هر چند قول به تساوی ادیان را بالظروره متضمن نبود باری لزوم تسامح با اصحاب دیانات را قابل توجیه می ساخت . </p>
<p>با آنکه تصوف مولانا با آنچه در نزد مشایخ خانقاه و ارباب سلاسل تعلیم میشد تفاوت داشت جوهر فکر و تعبیر او از خط سیر تصوف معمول عصر جدا نبود.تصوف او مثل آنچه امثال بایزید و ذوالفنون و شبلی در خط آن بدوند مجرد سلوک بود ،او طالب عمل و سلوک مجاهده آمیز و بدون وقفه بود.</p>
<p>مولانا وقتی از اوج قله حکمت و همت که موضع روحانی او بود به دنیای عصر مینگریست حرص و شوق فوق العاده خلق را در جمع مال ومنال با نظر حیرت وتاسف میدید .در مشاهده احوال مردم دنیا می دید ایشان به هرچه تعلقی بیش از حد دارند با نظر عشق و تعظیم می نگرند،بنده آن می شوند و در این عشق و بندگی همه چیز را از یاد می برند.</p>
<p>اما او رهایی از این بند را برای هر کس در هر مرتبه ای که بود مایه آسایش می شناخت . سلوک اخلاقی در نزد او متضمن اعتدال و مرادف حکمت واقعی بود .به همین سبب توکل را تا حدی که در عمل به نفی کل اسباب منجر نشود توصیه میکرد.</p>
<p>جبر را تا جایی که منافی درک وجدان در احساس مسئولیت نباشد مبنای عمل می شناخت .خیر وشر را نزد عامه با لذات و آلام حیات ملازم پنداشته می شد امور نسبی می خواند.عقل را که در احاطه بر اسرار الهی عاجزش می یافت در فهم نیک و بد حیات عادی قابل اعتماد تلقی میکرد .</p>
<p>خود او با آنکه شوق و عشق او را با الله انس می داد با نمازهای آکنده از خضوع و نیاز ،روزه های طولانی ومجاهدتهای جانکاه لوازم خوف و هیبت را هم در این انس و شوق روحانی بر خود الزام میکرد.</p>
<p>خوف و وحشت گه گاه بیش از انس و محبت نقد حال او می شد .عشق الله بر قلمرو روح او غالب بود ،عشق بی  تابش می کرد و خوف جسم و جانش را می گداخت .در غلبات عشق وجد و شور او را به رقص سماع وا می داشت ،و در غلبات خوف شبزنده داری و ریاضت او را به خشوع وخشیت می کشاند.انس او با لله مثل انس شبان قصه موسی بود .با این حال در مقام تعظیم و تنزیه نیز مثل موسی هیچ دقیقه ای از اداب و ترتیب را در عبادت او نامرعی نمی گذاشت.</p>
<p>رهایی! رهایی از آنچه سالک را تسلیم به جاذبه اشتیاق ،به جاذبه بازگشت به مبدأ ،و به جاذبه اتصال با جناب حق مانع می آید تمام تعلیم مولانا در سلوک روحانی است.خط سیر این سلوک ، این حرکت از تبتل تا فنا که صوفی از آن به دو گام ،خطوتان ،هم تعبیر می کند ،قطع پیوند با خودی را بر سالک الزام می کند این امر آسان نیست و برای کسانی که در تعلقات خودی پیچیده اند عبث یا غیر ممکن هم به نظر می آید.اما نزد مولانا که این خط سیر تجربه حیات اونیز هست این کار نه نیاز به عزلت دارد ،نه محتاج التزام آن است .</p>
<p>اما عشقی که از احساس این نیاز روحانی بر میخیزد در تعبیر مولانا صفت حق است  لاجرم نسبت به بنده مجاز است.چون در همه حال هم ناظر به کمال است،البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است در حد نهایت کمال هم هست و از اینجاست که عشق الهی را عشق حقیقی خوانده اند .</p>
<p>نه فقط تعلیم مولانا در غزل و مثنوی این رهایی از تعلقات خودی را خط سیر تکامل روح عارف نشان می دهد بلکه حیات خود او نیز طی کردن این مقامات را مراحل خود او فرا می نماید.</p>
<p>برای انقطاع از درس و وعظ آغاز مرحله تبتل بود که وی را از تعلقات خودی و از سوداهای جاه فقیهانه رهایی داد.عشق شمس انحلال خودی مظهر الهی بود –که منجر به آزمون فنایش گشت.</p>
<p>فقر ترک اعتماد بر اسباب ،رقص تجربه رهایی از وقار و حشمت به خود بر بسته و سماع و شعر نفوذ در دنیای ماورای حس، دنیای غیب ، بود و این همه سیر از تبتل تا فنا را برای او به تجربه شخصی در سلوک الی الله مبدل کرد. زندگی او درسالهای آرامش تبتل او را به مقام فنا منجر ساخت ، دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده برای طی کردنش ضرورت داشت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">رحلت مولانا</span></p>
<p>درسال ۶۷۲ وجودمولانا به ناتوانی گرائید ودر بستر بیماری افتاد و به تبی سوزان و لازم دچار گشت و هر چه طبیبان به مداوای او کوشیدند و اکمل‌الدین و عضنفری که از پزشکان معروف آن روزگاربودند به معالجت او سعی کردند، سودی نبخشید تا در روزسکشنبه پنچم ماه جمادی ‌الاخر سال۶۷۲ روان پاکش از قالب تن بدرآمد و جان ‌به‌ جان آفرین تسلیم کرد.</p>
<p>اهل قونیه ازخرد و بزرگ درتشییع جنازه ‌او حاضرشدند و حتی عیسویان و یهودیان در ماتم او شیون و افغان می‌کردند. شیخ صدرالدین قونوی برمولانا نماز خواند و سپس جنازه او ا برگرفته و با تجلیل بسیار در تربت مبارک بر سر گور پدرش بهاءالدین ولد به خاک سپردند.</p>
<p>پس از وفات مولانا،علم‌الدین قیصر که از بزرگان قونیه بود با مبلعی بالغ بر سی‌هزار درهم بر آن شد که بنائی عظیم بر سر تربت مولانا بسازد. معین‌الدوله سلیمان پروانه که از امیران زمان بود،او را به هشتاد هزار درهم نقد مساعدت کرد وپنجاه هزاردیگربه حوالت بدو بخشید و بدین ‌ترتیب تربت مبارک که آنرا قبه خضراء گویند بنا شد و علی‌الرسم پیوسته چند مثنوی خوان و قاری بر سر قبر مولانا بودند.</p>
<p>مولانا درنزد پدرخود سلطان‌العلماء بهاءالدین ولدمدفون است واز خاندان و کسان وی بیش از پنجاه تن در آن بارگاه به خاک سپرده شده‌اند.</p>
<p>بنا به بعضی از روایات،ساحت این مقبره پیش ازآمدن بهاءالدین ولد به قونیه به نام باغ سلطان معروف بود و سلطان علاءالدین کیقباد آن موضع را به وی بخشید و سپس آنرا ارم‌باغچه می‌گفتند.</p>
<p>افلاکی در مناقب ‌العارفین می‌نویسد که:«افضل‌المتأخرین نجم‌الدین طشتی روزی در مجمع اکابر لزیفه می‌فرمودند که در جمیع عالم سه چیز عام بوده چون به حضرت مولانا منسوب شد خاص گشت و خواص مردم مستحسن داشتند:</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">اول :</span> </strong>‌کتاب مثنوی ‌است که هردومصراع رامثنوی می‌گفتند،دراین زمان چون‌نام مثنوی گویند عقل به بدیهه حکم می‌کند که مثنوی مولاناست.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>دوم :</strong></span> همة علمارا مولانا می‌گفتند،درین خال چون نام مولانا می‌گویند حضرت او مفهوم می‌شود. هرکورخانه‌راتربت می‌گفتند،بعدالیوم‌چون یادتربت می‌کنند و تربت می‌گویند، مرقد ‌مولانا که ‌تربت است معلوم می‌شود».</p>
<p>پس از رحلت مولانا ، حسام ‌الدین چلبی جا نشین وی گشت. چلبی یا چالابی کلمه‌ای است ترکی به معنی آقا وخواجه ومولای من، واصل آن چلب یا چالاب به معنی معبود و مولا وخدا است درترکیه غالبأ این لغت عنوان بر پوست تخت نشینان وجانشینان مسندنشینی مولانا اطلاق می‌شود حسام ا لدین در۶۸۳ هجری در گذشت وسلطان ولد پسر مولانا با لقب چلبی جانشین وی گشت.</p>
<p>سلطان ولدکه مردی دانشمد وعارفی متتبع بود تشکیلات درویشان مرید پدرش را نظم‌وترتیبی تازه دادوبارگاه مولانارامرکزتعلییمات آن طایفه ساخت. پس ازمرگ ودر ۷۱۰ هجری پسرش اولو عارف چلبی جانشین اوشد.</p>
<p>پس ازوی درسال۷۲۰هجری برادرش شمس‌الدین امیرعالم پیشوای‌دراویش مولویه گشت .وی درسال ۷۳۴ هجری در گذشت. درزمان اوخانقاه‌های فراوانی دراطراف واکناف آناطولی برای دراویش مولویه ساخته شد، وبارگاه مولانا به صورت مدرسه‌ومرکزتعلیمات صوفیان‌درآمدوزیارتگاه اهل معرفت ازترک‌وعرب وعجم گردید .</p>
<p>شمار چلبیانی که پس ازمولانا پیاپی برتخت پوست درویشی اونشسته‌اند تا۱۹۲۷ به سی و دو تن میرسد .دراین این سال این بارگاه تبدیل به موزه شد وموزه مولانا نام گرفت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">تربت و مقبره  مولانا</span></p>
<p>تربت مولانا درشهر قوانیه است .قوانیه که اصلاکلمه یونانی است درآن زبان ایکونیوم Iconium آمده ودرآثار مورخان اثرجنگهای صلیبی به صور ایکونیوم Yconium و کونیوم Conium و استانکونا Stancona ذکر شده است وآن اسلام به شکل قونیه تعریب گردیده است.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000588-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-3408" title="000588-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000588-WWW.ASMAN_.IR_-475x356.jpg" alt="" width="475" height="356" /></a></p>
<p style="text-align: center;">مقبرهٔ مولانا</p>
<p>قونیه که خود نام ایالتی درمرکز آناطولی است از طرف مشرق به نیغده واز جنوب به ایجل وآنتالیا واز مغرب به اسپرته وافیون‌واز جنوب‌غربی به‌اسکی شهرواز شمال ‌به‌‌ آنکارا محدوداست مقبره مولانا متشکل ازچندعمارت است که بعضی ازآنها درعصرسلجوقی وبرخی‌درزمان سلاطین عثمانی بناگردیده است.</p>
<p>درآنجا تزییناتی از چوب و فلز و خطاطیهای زیبا و قالیها و پارچه‌های قیمتی دیده می‌شود .مقبره مولانا عبادتگاهی است که درآن قبور بسیاری ازکسان مولانا ومریدان او قرار گرفته است.حجرات دراویش و مطبخ مولانا وکتابخانه نیز ملحق به این بناست ومجموع آن به چندرواق تقسیم می‌شود که سبک همه رواقها گنبدی وشبیه یبگدیگراست.</p>
<p>صورت قبرها یی که آن مشاهده می‌شودهمه باکاشی فرش شده باپارچه‌های زربفت مفروش گردیده است. برروی صورت قبر پدر مولاناصندوقی‌ازآبنوس‌قرارداردکه‌خودازشاهکاری هنری‌است موزه مولانانسبتاغنی است وپرازاشیاوآثارعصر سلجوقی وعثمانی می‌باشد این موزه مشتمل بر مقبره مولانا و مسجد کوچکی و حجرات درویشان و رواقهایی پراز پارچه‌های زربفت وقالی است. بعضی ازاین رواقها به نسخه‌های خطی قدیم اختصاص داده شده است .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مدخل بزرگ تربت مولانا:</span></p>
<p>بارگاه مولانا رادر اصطلاح محل«درگاه» می‌گویند این بنادر۱۹۲۶ به صورت موزه اشیاء عتیقه قونیه درآمدو در۱۹۵۴ موزه مولانا نام گرفت مساحت آن۶۵۰۰ مترمربع است. در طول قسمت غربی آن حجرات درویشان قرار دارد ودیگر اطراف آنرادیوارهااحاطه کرده است.</p>
<p>مدخل موزه بزرگ یاباب درویشان‌ ازطرف مغرب به ‌سوی حیاط موزه باز می‌شود درب دیگر به سوی حدیقة‌ الارواح گشاده می‌شودکه سابقا گورستان بوده وامروز دروازه خاموشان نام دارد.دری نزدیک حیاط چلبیان به طرف شمال باز می‌شود که به باب چلبی معروف است.</p>
<p>مدخل بارگاه مولانا از حیاطی می‌گذردکه بامرمرفرش شده ودارای حوض و فواره و متوضا (وضوگاهی) است که دورآنرا نرده کشیده ودر وسط آن فواره‌ای اززمان پادشاهان سلاجقه روم مانده استکه ازاطراف آن آب می‌ریزددرآن طرف صحن حیاط مولانا درست مقابل بارگاه اوحجره‌هایی وجودداشته که بابرداشتن دیوارهای بین آن، آنها راتبدیل به تالارهای طولانی کرده وموزه‌ای زیبا ترتیب داده اند که در آنها کتابهای خطی بسیاروآلات وافرار درویشان و جامه‌های ایشان موجود است.</p>
<p>دراین موزه قالیچه‌ای به شکل یک صحفه روزنامه دیدم که از روی یک شماره روزنامه که در قونیه به بهای پنج لیره ترک منتشرمی‌شدزردوزی کرده بودند.بربالای این قالیچه روزنامه عنوان‌روزنامه‌قونیه چنین‌آمده‌است، محل ادارسی آقشهر نسخه سی بش لیر، (ده محرم ۱۳۱۹) بر بالای قسمت غربی درب درویشان این سه بیت به ترکی آمده که مربوط به سلطان مراد خان بن سلیم خان است:</p>
<p style="text-align: center;">شی سلطان مرادخان بن سلیم‌خان          یا پوب بوخانقلهی اوردی بنیاد       </p>
<p style="text-align: center;">اولالر   مولویلر   بونده    ساکــــــــــن           اوقونیه هر سحر ورد اوله ارشاد      </p>
<p style="text-align: center;">      گورب  دل  بو  بنای  دید  تاریــــــــــخ           بیوت   جنت   اسا   اولدی  آباد           </p>
<p>کتابخانه‌هایی چنددر گرداگرد رواق مولانا قرار دارد که از جمله کتابخانه دانشمند شهیر و معاصر ترک عبدالباقی گل ، پینارلی، و دیگر کتابخانه محقق معروف ترک جناب آقای محمد اندر Onder معاون نخست‌وزیر و مدیر کل اداره و سازمان فرهنگ و هنر کشور ترکیه است.</p>
<p>در قرائت‌ خانه مولانا  کتابهای دست ‌نویس ومرقعاتی به خط خوش وجود دارد که آنها را در جعبه آیینه‌های بلندگذارده‌اند. ازجمله نسخه‌هایی که ‌درآنجا مشاهده کردم چند نسخه مذهب به قطع ‌رحلی ‌مربوط به سالهای ۱۲۷۸، ۱۲۸۸، ۱۳۲۳، ۱۳۶۷،۱۳۷۱میلادی ‌بود که ‌نسخه ‌اول ‌مقارن با ۶۷۶ هجری ‌درقدیمترین ‌نسخ مثنوی ‌که‌ به ‌خط خطاطی به نام محمدبن عبدالله می‌باشد. دیگردیوان کبیرمثنوی به قطع رحلی مربوط به سال۱۳۶۶میلادی و دیوان سلطان ولد مربوط به سال ۱۳۲۳ میلادی را در آنجا مشاهده کردم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000589-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-3409" title="000589-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000589-WWW.ASMAN_.IR_-475x339.jpg" alt="" width="475" height="339" /></a></p>
<p style="text-align: center;">آرامگاه مولوی در قونیه، ترکیه</p>
<p>در بالای مدخل حرم مولانا به خط خوش نستعلیق برروی تابلویی نوشته شده«یاحضرت مولانا».سپس بربالای مدخل رواقی که به حرم وارد می‌شود این بیت پارسی از ملاعبدالرحمن جامی نوشته شده است:</p>
<p style="text-align: center;">کعبة العشاق آمد این مقام       هر که ناقص آمد اینجا شد تمام</p>
<p>بردولنگه درورودی بارگاه مولانا که از چوب ساخته شده و به سبک رومی منبت ‌کاری گردیده عبارت «سلطان ولد»، و عبارت «الدعاء سلاح‌المومن»، و «الصلاة نورالمومن» نقر گردیده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در نقره‌ای:</span></p>
<p>ازقرائت‌ خانه می‌توان ازدرنقره‌ای به بارگاه مولانا واردشد. جناحین این دربه قسمتهای چهارگوش تقسیم می‌شودواز چوب گردواست که برروی آن روکشی از طلا و نقره کوبیده ‌اند. بنا به کتیبه ‌ای که در آنجا موجود است این در به امر حسن پاشا پسر سوقولو محمدپاشا وزیر اعظم دوره عثمانی در ۱۵۹۹ میلادی ساخته شده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">شبستان بارگاه مولانا</span> </p>
<p>از در نقره‌ای به تالار مرکزی بارگاه مولانا وارد می‌شوند که آنرا «حضور پیر»‌خوانند. این تالار با گنبدهایی پوشیده شده و قبور بسیاری برصفه بلندی درآن قراردارد.</p>
<p>قبة‌ الخضراء یا گنبدسبز مولانا برآن است. این گنبد درست بالای قبرمولانا قرارگرفته است. روی ‌صفه درطرف چپ تالار زیر طاقدیسهایی که محوطه رابه دوقسمت سماع‌خانه ومسجد تقسیم می‌کند، شش قبراست که دردوردیف قراردارند.</p>
<p>این قبورمتعلق به خراسانیان ودرویشانی است که همراه مولانا وپدرش از بلخ به قونیه آمده‌اند. گنبدی که بالای قبرمولانا است ازداخل مقرنس و به نام قبه کرسی یا پست قبسی خوانده می‌شود.</p>
<p>در سمت راست به طرف مقابر بزرگان خراسان وحسام‌الدین چلبی محرابی قراردارد به ارتفاع۲ مترونیم که برروی آن بر زمینه سیاه به خط طلایی نوشته شده: «ومن دخله کان آمنا»،ودومترپائین ‌ترکتیبه‌ای کوچکترازچوب به شکل محراب نهاده‌اندکه برروی‌آن نوشته شده: «شفاء‌الغلیل لقاء‌الخلیل».</p>
<p>بردیوارتربت مولانا تابلویی به خط خوش وجوددارد که برروی آن نوشته شده: «یا حضرت نعمان‌بن ثابت رحمة‌الله» که مقصود امام ابو حنیفه است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">قبة ‌الحضراء </span></p>
<p>قبة‌الخضراء یا گنبد سبز بربالای رواق مقبره مولانا قرار گرفته است. چنانکه در پیش گفتیم بارگاه مولانا در جایی بنا شده که سابقاقسمتی ازباغ علاءالدین کیقباد بودکه آنرا به پدرمولانا بخشید و چون بهاء‌الدین ولد را در آنجا به خاک سپردند آنرا «ارم باغچه» نامیدند.</p>
<p>ساختمان این بارگاه بعد از وفات مولانا آغاز شد، و در سال ۱۲۷۴ میلادی مطابق با ۶۷۳ هجری به پایان رسید. این بنا به نقطه گورجو خاتون زن سلیمان پروانه، وامیرعلاءالدین قیصر، و سلطان ولد، و به دست معماری هنرمندبه نام بدرالدین‌تبریزی ساخته شده بودویک شبستان ویک بام‌هرمی داشت. سپس در حدود سال ۱۳۹۶ میلادی ابنیه دیگری بر آن افزوده شد.</p>
<p>درزمان با یزید دوم (۱۴۸۱ـ۱۵۱۲) دیوارهای شرقی و غربی آنرا بر داشته و بناهایی بر آن افرودند و گنبد خضراء را برافراشتند. امروز این بارگاه بنایی مربع و دارای ۲۵ مترارتفاع است. گنبد اصلی این بارگاه پوشیده از کاشیهای لاجوردی است و از آنجهت آنرا گنبد سبز یا قبة‌الخضراء نامند.</p>
<p>این گنبد در پائین به صورت استوانه و در بالا مخروطی کثیرالضلاع است که بر عرشه آن میله‌ای از طلاوجقه‌ای هلالی نصب کرده‌اند. این گنبد به تعداد ائمه اثنی‌عشر دارای دوازده ترک است و شباهت بسیاری به کلاه صوفیان قزلباش دارد، و ظاهرا معمار آن مردی شیعی مذهب بوده است. سه مناره در طرفین این گنبد قرار گرفته که مناره‌های چپ متعلق به مسجد سلیمیه و مناره طرف راست به مسجد کوچک تربت مولانا است.</p>
<p>بر دیوارشرقی ‌زیر پنجره ‌گنبد مولانا باخط ‌کوفی این عبارات ‌آمده است: «اعوذبالله من‌الشیطان‌الرجیم بسم ‌الله ‌الرحمن ‌الرحیم نقشت ‌القبة‌ الخضراء فی ایام دولة‌ا لسلطان ‌المؤید بتابید الله‌ا لمستعان با یزید بن محمدخان علی یدالعبد الضعیف المولوی عبدالرحمن بن محمدالحلبی وانشد فی تاریخه هذین‌ البیتین :</p>
<p style="text-align: center;">هر که خدمت کرد او مخدوم شد      هر که خود را دید او محروم شد زیر گنبد،</p>
<p>قبر مرمرین مولانا و پسرش سلطان ولد قرار دارد.</p>
<p>قبر مولانا پوشیده ازاطلس سیاهی است که توسط‌ سلطان عبدالحمید دوم در۱۸۹۴هدیه شده است. براین اطلس آیاتی از قرآن با مهر پادشاهی نقش گردیده و خطاط آن حسن سری بوده است. ضریح اصلی مولانا از چوب بود و درقرن شانزدهم آنرا ازآنجا برداشته وبر قبر پدرش بهاءالدین ولد قرار دادند.</p>
<p>ضریح بلند مولانا شاهکاری ازمنبت ‌کاری دوران سلجوقیان روم است و آن توسط دو هنرمند یکی به نام سلیم پسرعبدالواحد ودیگری به نام حسام‌الدین محمد پسر کنک کنده ‌کاری شده و در پیشانی و پهلو و عقب ای ضریح آیاتی قرآنی و اشعاری عرفانی از مولانا آمده است .</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000590-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-3410" title="000590-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000590-WWW.ASMAN_.IR_-356x475.jpg" alt="" width="356" height="475" /></a></p>
<p style="text-align: center;">مولانا در ایالات متحده آمریکا و دیگر کشورهای غربی بسیار پرطرفدار است. یادبودی به مناسبت درگذشت یکی از اساتید و هیئت علمی کالج سن آنتونیو مزین به اشعار مولانا شده‌ است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>کتیبه ها و  نوشتهای مقبره مولانا :</strong></span></p>
<p>نخست کتیبه‌ای است بر قبر مولانا که بر آن آیة‌الکرسی را نوشته ‌اند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">دیگر بر جبهه صندوق قبر مولانا کتیبه ‌ای است که این عبارات به عربی بر آن نوشته شده است:‌</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱ـ</strong></span> بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم و به نستعین والعاقبة‌للمتقین و لا عدوان الی علی‌الظالمین.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲ـ</span> </strong>قد صعد من‌زار هذالمرقد و هو مقبل مولانا سلطان علماء‌‌المشارق والمغارب.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۳ـ</span> </strong>نورالله‌الازهر فی‌الغیاهب‌الامام بن‌الامام بن‌الامام اسطوان‌الاسلام هادی.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۴ـ</strong></span> الانام الی حضرة عزة‌ذی‌الجلال والاکرام موضع معالم‌الدین بعد.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۵ـ</strong></span> اندراس آیاتها منیر مناهیج‌الیقین بعد انطماس علاماتها مفتاح خزائن.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۶ـ</span> </strong>العرش بحاله مظهر کنوزالفرش بقاله منمم بساتین ضمائرالخلائق بازاهیرالحقائق.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۷ـ</strong></span> نور مقلة‌الکمال مهجة صورت‌الجمال قرة‌اطباق احداق‌العشاق محلی اعناق.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۸ـ</strong></span> عارفی الآفاق باطواق محبة‌الخلاق محیط اسرارالفرقانیه مدارالمعارف‌الربانیه.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> پس ازآن کتیبه ‌ای است که درقسمت پائین آمده و نام عبدالرحمن بن سلیم معمار سازنده آن ضریح بر پایان آن آمده است:</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱ـ</span> </strong>قطب‌العالمین محیی نفوس.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲ـ</span> </strong>العالمین جلال‌الحق والمله.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۳ـ</span> </strong>والدین وارث‌الانبیاء والمرسلین.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۴ـ</span> </strong>خاتم‌الاولیاء‌المکملین ذی‌المراتب.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۵ـ</span> </strong>والمنازل‌العلیه والمناقب والفضائل.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۶ـ</strong></span> السنیه محمدبن محمدبن‌الحسین.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۷ـ</span> </strong>البلخی علیه تحیة‌الرحمن وسلامه.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۸ـ</span> </strong>و قد اتتقل قدس‌الله.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۹ـ</span> </strong>نفسه ور وح رمسه.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۰ـ</span> </strong>فی خامس جمادی‌الآخر.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۱ـ</span> </strong>سنة اثنین و سبعین و ستمائه.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۲ـ</span> </strong>هذا ضریح من صنعة.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۳ـ</strong></span> عبدالرحمن بن سلیم.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۴ـ</strong></span> المعمار عفاالله عنه.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در قسمت جلوی صندوق قبر مولانا این نه بیت از دیوان کبیر او یعنی دیوان شمس آمده است:</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱ـ</span>  </strong>بروز مرگ چو تابوت من روان باشد                          گمان مبر که مرا درد این جهان باشد</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲ـ</span> </strong> برای  من  مگری  و مگو دریغ دریغ                          بیوغ  دیو  در  افتی  دریغ  آن  باشد</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۳ـ</strong></span>  جنازه‌ام چو  ببینی  مگو فراق  فراق                        مرا  وصال  ملاقات  آن  زمان  باشد</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۴ـ</span> </strong> مرا بگور  سپاری  مگو  وداع  وداع                          که  گور  پرده  جمعیت جنان  باشد</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۵ـ</strong></span>  فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر                            غروب شمس وقمررا چرازیان باشد</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۶ـ</strong></span>  ترا غروب نماید  ولی  شروق  بود                           لحدچوبحس نمایدخلاص‌جان باشد</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۷ـ</span> </strong> کدام‌دانه‌فرورفت درزمین‌که نرست                            چرا بدنه  انسانیت  این  گمان باشد</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۸ـ</span> </strong> کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد                              ز چاه  یوسف  جان  را   فغان  آمد</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۹ـ</strong></span> دهان‌چوبستی‌ازین‌سوی‌آن‌طرف‌بگشا                         که های وهوی تودرجولامکان باشد</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> سپس این ده بیت از قسمت جلوی صندوق آغاز شده و پشت سر اشعار فوق آمده است، و آن ابیات نیز از دیوان کبیر می‌باشند:</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱ـ </strong></span>زخاک من اگر گندم بر آید                                   از آن گر نان پزی مستی خزاید</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲ـ</span> </strong>خمیر و نانوا  دیوانه  گردد                                 تنورش   بیت   مستانه   سراید</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۳ـ</strong></span> اگر بر گور من آیی زیارت                                 ترا  خر  پشته‌ام  رقصان  نماید</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۴ـ</span> </strong>میابی دف بگورم ای برادر                                 که در بزم  خدا  غمگین نماید</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۵ـ</span> </strong>ز نخ بر بسته ودرگورخفته                                 دهان   افیون  آن  دلدار  خاید </p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۶ـ </strong></span>بدری‌زان‌کفن برسینه بندی                                 خراباتی  ز  جانت  در  گشاید</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۷ـ</strong></span> زهرسوبانگ‌چنگ‌وچنگ‌بستان                          ز هر  کاری  بلا  بد  کار  زاید</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۸ـ</strong></span> مراحق ازمی عشق‌آفریدست                             همان عشقم اگر  مرگم  بساید</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۹ـ</span> </strong>منم مستی واصل‌من‌می‌عشق                             بگو از می بجز مستی  چه آید</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۰ـ</strong></span> زبرج ‌روح ‌شمس‌الدین ‌تبریز                             بنزد   روح   من   یکدم  بتابد</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در عقب صندوق قبر مولانا در قسمت هلالی و وتر صندوق باز این ابیات از دیوان کبیر آمده است:</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱ـ</span></strong> چون جان تو می‌ستانی چون شکرست مردن                  با تو ز جان شیرین شیرین ترست مردن</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۲ـ</strong></span> بر دار  این  طبق  را  زیرا   خلیل   حق  را                  باغست و آب حیوان گر آرزوست مردن</p>
<p>                                   ۳ـ این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن</p>
<p>در دور تا دور قاعده صندوق مولانا ابیاتی از جابه جای مثنوی بر گزیده شده و آنها را دنبال هم نوشته‌اند:</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱ـ </strong></span>باز  سلطانم   گشتم   نیکو   پیم                    فارغ از مردارم و کرکس نیم</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۲ـ</strong></span> باز  جانم  باز  صد  صورت  تند                 زخم بر ناقه نه  بر صالح  زند</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۳ـ</span> </strong>حال صالح گر بر آرد یک شکوه                  صد چنان ناقه بزاید  متن  کوه</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۴ـ</span> </strong>چشم دولت سحر مطلق  می‌کند                  روح شد منصوراناالحق می‌کند</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۵ـ </strong></span>صورت معشوقه‌چون‌شددرنهفت                 رفت ‌وشدبامعنی معشوق جفت</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۶ـ</span> </strong>جسم ظاهرعاقبت خودرفتنیست                   تا ابد معنی بخواهد شادزیست</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۷ـ</strong></span> آن‌عتاب‌اررفت هم‌برپوست‌رفت                   دوست‌بی‌آزارسوی‌دوست‌رفت</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۸ـ</span> </strong>من شدم عریان ز تن او از خیال                  می‌خرامم  در  نهایت  الوصال</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۹ـ</span> </strong>کارگاه گنج حق  در  نیستیست                     غره‌هستی‌چه‌دانی‌نیست‌چیست</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۰ـ</span> </strong>جمله استادان پی  اظهار  کار                   نیستی جویند و  جای  انکسار</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۱ـ</span> </strong>لا جرم  استاد  استادان  صمد                    کارگاهش   نیستی   و   لا بود</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۲ـ</strong></span> هرکجااین نیستی‌افزون‌تراست                    کارحق و کارگاهش آن سراست</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۳ـ</strong></span> نیستی چون هست بالاتر طبق                    بر  همه  بردند  درویشان  سبق</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۴ـ</strong></span> زانکه کان و  مخزن  سر خدا                     نیست   غیر   نیستی  در  انجل</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۵ـ</span></strong> چون‌نه‌شیری‌هین‌منه‌توپای‌پیش                  کان ‌اجل ‌گرگست ‌وجان‌تست‌میش</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۶ـ</strong></span> ور ز ابدالی و میشت شیر شد                    ایمن آگه  گرگ  تو سر زیر شد</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۷ـ</strong></span> کیست‌ابدال‌آنکه اومبدل شود                       خمرش‌از تبدیل یزدان خل‌شود</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۸ـ</span> </strong>هست از روی بقای ذات  او                       نیست‌ گشته ‌وصف اودروصف هو</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۹ـ</strong></span> چون زبانه شمع پیش آفتاب                       نیست‌باشد هست باشددرحساب</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۲۰ـ</strong></span> می‌پرد چون آفتاب اندر افق                      باعروس‌صدق‌وصورت‌چون‌تتق</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۲۱ـ</strong></span> انهم  تحت  قبانی   کامنون                        جز که  یزدانشان  نداند  آزمون</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲۲ـ</span> </strong>درخور دریا نشدجزمرغ آب                     ختم  کن  و الله  اعلم  بالصواب</p>
<p> در جبهه راست صندوق قبر مولانا دو منبت‌کاری بطورعمودی چهارضلعی درمقابل هم قرارگرفته که به سبک رومی تزئین یافته و نام صنعتگر آن چنین آمده است: «عمل همام‌الدین محمدبن کنک‌القنوی».</p>
<p> کتیبه‌ای دیگر در مقابل آن است که بر آن این عبارت به عربی آمده است: «ان وعدالله حق ولا تغرنکم حیوة‌الدنیا ولا یغرنکم بالله‌الغرور».</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> کتیبه‌ای در قاعده صندوق قبر مولانا به خط کوفی نوشته شده و این کلمات از آن قابل خواندن است:</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱ـ</span> </strong>واحد………….</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲ـ</span> </strong>علیک باخوان……….. علینا</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۳ـ</strong></span> ان……………….</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۴ـ</strong></span> ………… قلنا اذا اموالک من زمانک</p>
<p>در قسمت جنوبی مرقد مولانا اطاقی ایت مه نام دایره چلبی و اکنون کتابخانه است.</p>
<p>بر روی پنجره‌ای که آنرا پنجره نیاز می‌خوانند این اشعار نوشته شده است:</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #000000;">درها همه  بسته‌اند الا در تو       تا  ره  نبرد  غریب  الا  بر  تو</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #000000;">ای درکرم عزت نورافشانی      خورشیدو مه‌وستارگان چاکرتو</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong> قبور دیگر:</strong></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">درمغرب قبة‌الخضراء ونزدیک بالا سرمولانا قبرکراخاتون زن مولانا جای دارد که بر صندوق قبرش چنین نوشته شده است:</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱ـ</strong></span> الله‌الباقی.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۲ـ</strong></span> انتقلت‌المخدره‌المصوفه ثقیة‌الذات.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۳ـ</strong></span> مرضیة‌الصفات رفیعة‌القدر مشروحة‌الصدر.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۴ـ</strong></span> ذی‌الهمة‌العالیه والمناقب‌المعالیه عصمة.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۵ـ</strong></span> الدین‌المخصوصه بصفات‌العاملین مریم‌الثانی.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۶ـ</span> </strong>بحرالمعانی مقبولة‌الحق محمودة‌الخلق والخلق.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۷ـ</strong></span> صاحبة مولانا قدس‌الله سره.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۸ـ</span> </strong>کراخاتون رضی‌الله عنها و ارخلها الی.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۹ـ</strong></span> حظائرالقدس اواها من دارالهوان.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۰ـ</strong></span> الی جوارالرحمن اخیر یوم‌الخمیس‌الثالث عشر.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۱ـ</strong></span> من شهر رمضان من شهور سنة احدی و تسعون و ستمائه.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">صندوق قبر ملکه خاتون دختر مولانا نیز در همانجا جای دارد و بر آن چنین نوشته شده است:</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱ـ</span> </strong>الله‌الباقی.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲ـ</span> </strong>هذه تربت‌الست‌الزنانیه افتخار مخدرات.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۳ـ</span> </strong>العالم تاج مستورات بنی‌آدم مکله خاتون.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۴ـ</strong></span> ابنة سلطان‌المشایخ والعارفین قطب‌الاوتاد.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۵ـ</span> </strong>والمحققین وارث‌الانبیاء والمرسلین.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۶ـ</strong></span> جلال‌الحق والملة والدین قدس‌الله.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۷ـ</span> </strong>سر هما فی‌ثانی عشر شعبان سنة‌ثلث و سبعمائه.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مرقد مظفرالدین چلبی امیر عالم پسر مولانا (درگذشته در ۶۷۶) نیز در آنجا قرار دارد که کتیبه آن چنین است:</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱ـ</span> </strong>هذه تربة شمس.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲ـ</span> </strong>مشارق‌المعالی تاج مفارق‌الاعالی.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۳ـ</strong></span> مظفرالدین امیر عالم‌بن.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۴ـ </strong></span>مولانا سلطان‌المحبوبین جلال.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۵ـ</strong></span> الحق والدین محمدبن محمدبن الحسین.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۶ـ</strong></span> البلخی قدس.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۷ـ</strong></span> الله سر هم نقله من دارالغرور.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۸ـ</strong></span> الی‌دارالسرور فی سادس جمادی.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۹ـ</span> </strong>الاول سنة ست و سبعین.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۰ـ</span> </strong>وستمائه غفرالله لهم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">دیگر قبر جلاله خاتون نوه مولانا که بر کتیبه صندوق قبرش چنین نوشته شده است:</span></p>
<p>هذه قبر الست</p>
<p>الزاهدة الدار الطاهرة</p>
<p>جلاله خاتون حفیدة سلطان</p>
<p>العلماء والمحققین جلال‌الملة</p>
<p>والدین قدس‌الله روحهما</p>
<p>فی عرة محرم سنة اثنی و ثمانین و ستمائه</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> دیگر صندوق قبر ملکه خاتون دختر قاضی تاج‌‌الدین که در سال ۷۳۰ کشته شده قرار دارد و کتیبه آن چنین است:</span></p>
<p>الله الباقی</p>
<p>انتقلت الست المحرحومة المظلومة السعیدة</p>
<p>الشهیدة مقتولة الاولیاء تاج‌المخدرات افتخار</p>
<p>المستورات ملکه خاتون نور الله ضریحها</p>
<p>ابنة اقضی القضاة مولانا تاج‌الملة والدین</p>
<p>ادام‌الله فضائله من دارالعرور الی دارالسرور</p>
<p>لیلة‌الاربعاء سادس عشر جمادی‌الاخر سنة ثلثین و سبعمائه</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بالاخره قبر حسام‌الدین چلبی است که بر صندوق قبرش چنین آمده:</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱-</span> </strong>هذه تربة شیخ‌المشایخ قدوة العارفین امام</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۲-</strong></span> الهدی والیقین مفتاح خزائن العرش امین کنزالفرش</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۳-</strong></span> جنیدالزمان بایزید الدوران ابوالفضائل ضیاءالحق</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۴-</span> </strong>حسام‌الدین حسن‌بن محمدبن الحسین المعروف باخی ترک</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۵-</strong></span> رضی‌الله عنه و عنهم الارموی الاصل بماقال امیست کردیأ</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۶-</span></strong> واصبحت عربیأ قدس‌الله روحه فی تاریخ یوم‌الاربعاء</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۷-</strong></span> فی ثامن عشرمن شهر سغبان سنة ثلث و ثمانین و ستمائه</p>
<p><span style="color: #0000ff;">دیگر صندوق قبر نوه حسام‌الدین چلبی (درگذشته در ۷۴۷) است که بر کتیبه آن چنین آمده است:</span></p>
<p>انتقل من دارالفناء الی دارالبقاء</p>
<p>حسام‌الدین حسن‌بن صدرالدین محمد</p>
<p>بن‌چلبی حسام‌الحق والملة والدین نورالله</p>
<p>مضجعهم فی یوم السبت التاسع و العشرین</p>
<p>شوال سنة سبع و اربعین و سبعمائه</p>
<p> قبورعده‌ای چلبیان که ازخویشان مولانا بودندودختران ایشان نیز درمعرب قبةالخضراء قرار دارد.به طرف مشرق قبةالخضرا قبور ذیل مشاهده می‌شود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بهاءالدین ولد پدر مولانا که در عقب صندوق قبر مولانا قرار دارد و برروی صندوق قبرش این کتیبه نوشته شده ‌است:</span></p>
<p>الله الباقی</p>
<p>هذه تربة مولانا و سیدنا</p>
<p>صدرالشریعة منبع الحکمه</p>
<p>محی‌السنة قامع‌البدعه و قدوة</p>
<p>العالم العالم‌العامل الربانی سلطان العلماء</p>
<p>مفتی‌الشرق و الغرب بهاءالملة والدین</p>
<p>شیخ‌الاسلام والمسلمین محمدبن</p>
<p>الحسین‌بن احمد البلخی رضی‌الله عنه و عن</p>
<p>اسلافه توفی فی ضحوة یوم‌الجمعه الثامن</p>
<p>غشر شهر ربیع‌الاخر سنة ثمان عشرین و ستمائه</p>
<p><span style="color: #0000ff;">شیخ صلاح‌الدین زرکوب (درگذشته در ۶۵۷) که در بالای صندوق قبرش چنین نوشته شده:</span></p>
<p>الله الباقی هذه تربة شیخنا</p>
<p>شمس‌العارفین علم‌الهدی و الیقین ملک‌الابدال کامل‌الحال و</p>
<p>القال امن‌القلوب الطالب المطلوب نورالله الاعظم برهان القوم</p>
<p>سلطان البصیرة طاهرالسیرة والسرة بحرالاسرار الالهیه ترجمان الرموز</p>
<p>لعیبة امام‌التقوی محرم عرائب‌النجوی بایزیدالعصر جنیدالزمان</p>
<p>صلاح‌الحق والدین ابوالمفاخر فریدون‌بن یاعیبسان</p>
<p>القونوی الذهبی قدس‌الله سره فی عرة شهرالمحرم سنة سبع و خمسین و ستمائه</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> شیخ کریم‌الدین بکتیمور‌اوعلو یکی از‌مریدان مولانا که استاد‌سلطان ولد‌بود(درگذشته در۶۹۱)که بر کتیبه صندوق قبر او چنین آمده است:</span></p>
<p>هذه تربة الشریفة فخرالاصحاب العارفین</p>
<p>الفائق‌العاشق والصادق شیخ کریم‌الدین</p>
<p>ابن‌الحاج بکتیمور المولوی رجمةالله علیه</p>
<p>قی تاریخ شهر ذی‌الحجة سنة احدی و تسعین و ستمائه</p>
<p><span style="color: #0000ff;">دیگر علاءالدین چلبی پسر میانی مولانا (درگذشته در۶۶۰) است که بر کتیبه صندوق قبر او چنین نوشته شده است:</span></p>
<p>الله الباقی هذه تربة</p>
<p>الصدر المرحوم علاءالدین محمدبن شیخ‌المشایخ</p>
<p>سلطان‌العلماء والعارفین جلا‌الحق والدین محمد</p>
<p>ین‌محمدبن الحسین البلخی افاض‌الله برکاته</p>
<p>علی‌المسلمین و خصص ولده بمزید کل عنایة</p>
<p>اواخر شوال سنة ستین و ستمائه</p>
<p><span style="color: #0000ff;">دیگر شمس‌الدین یحیی برادر مادری (فرزند خوانده) مولانا است که کتیبه صندوق قبر او چنین است:</span></p>
<p>تربة امیر شمس‌الدین یحیی</p>
<p>بن‌محمد شاه برادر مادری یا او</p>
<p>لاد مولانا قدس‌الله سره العزیز</p>
<p>در تاریخ هفتم ربیع‌الاخر سنه اثنی و تسعین و ستمائه</p>
<p>دیگر قبور نجم‌الدین فریدون سپهسالار ،و اولو عارف چلبی ،وبیوک زاهد چلبی،و شمس‌الدین عابد چلبی ، و واجد چلبی پسر سلطان ولد و دیگر چلبیان و سایر دختران ایشان است.</p>
<p>روی هم ۶۵ صورت قبر در بارگاه مولانا وجود دارد که بالای قبر مردان عمامه‌ای گذاشته‌اند،ولی قبر زنان بدون عمامه است.دورمقبره مولانا شمعها وشمعدانها واشیاء نفیس نهاده‌اندکه همه آنها توسط مشتاقان و عشاق زیارت آن بزرگوار تقدیم شده است.</p>
<p>مقبره مولانا در قرن شانزدهم توسعه یافت و سماع ‌خانه و مسجد کوچک به آن افزوده گشت.</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=3403" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-3403/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیوگرافی حکیم عمر خیام نیشابوری (Khayyam)</title>
		<link>http://asman.ir/post-733</link>
		<comments>http://asman.ir/post-733#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 25 Feb 2010 09:05:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيوگرافي بزرگان ایران]]></category>
		<category><![CDATA[Khayyam]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی بزرگان تاریخ ایران]]></category>
		<category><![CDATA[حکیم عمر خیام نیشابوری]]></category>
		<category><![CDATA[یوگرافی حکیم عمر خیام نیشابوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=733</guid>
		<description><![CDATA[غیاث الدین ابوالفتح، عمر بن ابراهیم خیام (خیامی) در سال ۴۳۹ هجری (۱۰۴۸ میلادی) در شهر نیشابور و در زمانی به دنیا آمد که ترکان سلجوقی بر خراسان، ناحیه ای وسیع در شرق ایران، تسلط داشتند. وی در زادگاه خویش به آموختن علم پرداخت و نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000067-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"></a>غیاث الدین ابوالفتح، عمر بن ابراهیم خیام (خیامی) در سال ۴۳۹ هجری (۱۰۴۸ میلادی) در شهر نیشابور و در زمانی به دنیا آمد که ترکان سلجوقی بر خراسان، ناحیه ای وسیع در شرق ایران، تسلط داشتند. وی در زادگاه خویش به آموختن علم پرداخت و نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام موفق نیشابوری علوم زمانه خویش را فراگرفت و چنانکه گفته اند بسیار جوان بود که در فلسفه و ریاضیات تبحر یافت. خیام در سال ۴۶۱ هجری به قصد سمرقند، نیشابور را ترک کرد و در آنجا تحت حمایت ابوطاهر عبدالرحمن بن احمد , قاضی القضات سمرقند اثربرجسته خود را در جبر تألیف کرد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000067-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="aligncenter" title="سایت مرجع آسمان    ASMAN.IR" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/000067-WWW.ASMAN_.IR_-342x475.jpg" alt="" width="342" height="475" /></a></p>
<p>خیام سپس به اصفهان رفت و مدت ۱۸ سال در آنجا اقامت گزید و با حمایت ملک شاه سلجوقی و وزیرش نظام الملک، به همراه جمعی از دانشمندان و ریاضیدانان معروف زمانه خود، در رصد خانه ای که به دستور ملکشاه تأسیس شده بود، به انجام تحقیقات نجومی پرداخت. حاصل این تحقیقات اصلاح تقویم رایج در آن زمان و تنظیم تقویم جلالی (لقب سلطان ملکشاه سلجوقی) بود.</p>
<p>در تقویم جلالی، سال شمسی تقریباً برابر با ۳۶۵ روز و ۵ ساعت و ۴۸ دقیقه و ۴۵ ثانیه است. سال دوازده ماه دارد ۶ ماه نخست هر ماه ۳۱ روز و ۵ ماه بعد هر ماه ۳۰ روز و ماه آخر ۲۹ روز است هر چهارسال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن ۳۰ روز است و آن سال ۳۶۶ روز است هر چهار سال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن ۳۰ روز است و آن سال ۳۶۶ روز می شود در تقویم جلالی هر پنج هزار سال یک روز اختلاف زمان وجود دارد در صورتیکه در تقویم گریگوری هر ده هزار سال سه روز اشتباه دارد.</p>
<p>بعد از کشته شدن نظام الملک و سپس ملکشاه، در میان فرزندان ملکشاه بر سر تصاحب سلطنت اختلاف افتاد. به دلیل آشوب ها و درگیری های ناشی از این امر، مسائل علمی و فرهنگی که قبلا از اهمیت خاصی برخوردار بود به فراموشی سپرده شد. عدم توجه به امور علمی و دانشمندان و رصدخانه، خیام را بر آن داشت که اصفهان را به قصد خراسان ترک کند. وی باقی عمر خویش را در شهرهای مهم خراسان به ویژه نیشابور و مرو که پایتخت فرمانروائی سنجر (پسر سوم ملکشاه) بود، گذراند. در آن زمان مرو یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی دنیا به شمار می رفت و دانشمندان زیادی در آن حضور داشتند. بیشتر کارهای علمی خیام پس از مراجعت از اصفهان در این شهر جامه عمل به خود گرفت.<br />
دستاوردهای علمی خیام برای جامعه بشری متعدد و بسیار درخور توجه بوده است. وی برای نخستین بار در تاریخ ریاضی به نحو تحسین برانگیزی معادله های درجه اول تا سوم را دسته بندی کرد، و سپس با استفاده از ترسیمات هندسی مبتنی بر مقاطع مخروطی توانست برای تمامی آنها راه حلی کلی ارائه کند. وی برای معادله های درجه دوم هم از راه حلی هندسی و هم از راه حل عددی استفاده کرد، اما برای معادلات درجه سوم تنها ترسیمات هندسی را به کار برد؛ و بدین ترتیب توانست برای اغلب آنها راه حلی بیابد و در مواردی امکان وجود دو جواب را بررسی کند. اشکال کار در این بود که به دلیل تعریف نشدن اعداد منفی در آن زمان، خیام به جوابهای منفی معادله توجه نمی کرد و به سادگی از کنار امکان وجود سه جواب برای معادله درجه سوم رد می شد. با این همه تقریبا چهار قرن قبل از دکارت توانست به یکی از مهمترین دستاوردهای بشری در تاریخ جبر بلکه علوم دست یابد و راه حلی را که دکارت بعدها (به صورت کاملتر) بیان کرد، پیش نهد.</p>
<p>خیام همچنین توانست با موفقیت تعریف عدد را به عنوان کمیتی پیوسته به دست دهد و در واقع برای نخستین بار عدد مثبت حقیقی را تعریف کند و سرانجام به این حکم برسد که هیچ کمیتی، مرکب از جزء های تقسیم ناپذیر نیست و از نظر ریاضی، می توان هر مقداری را به بی نهایت بخش تقسیم کرد. همچنین خیام ضمن جستجوی راهی برای اثبات &#8220;اصل توازی&#8221; (اصل پنجم مقاله اول اصول اقلیدس) در کتاب شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس (شرح اصول مشکل آفرین کتاب اقلیدس)، مبتکر مفهوم عمیقی در هندسه شد.<br />
در تلاش برای اثبات این اصل، خیام گزاره هایی را بیان کرد که کاملا مطابق گزاره هایی بود که چند قرن بعد توسط والیس و ساکری ریاضیدانان اروپایی بیان شد و راه را برای ظهور هندسه های نااقلیدسی در قرن نوزدهم هموار کرد. بسیاری را عقیده بر این است که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشتند و معتقدند، دو جمله ای نیوتن را باید دو جمله ای خیام نامید. البته گفته می شودبیشتر از این دستور نیوتن و قانون تشکیل ضریب بسط دو جمله ای را چه جمشید کاشانی و چه نصیرالدین توسی ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از عددها آورده اند.</p>
<p>استعداد شگرف خیام سبب شد که وی در زمینه های دیگری از دانش بشری نیز دستاوردهایی داشته باشد. از وی رساله های کوتاهی در زمینه هایی چون مکانیک، هیدرواستاتیک، هواشناسی، نظریه موسیقی و غیره نیز بر جای مانده است. اخیراً نیز تحقیقاتی در مورد فعالیت خیام در زمینه هندسه تزئینی انجام شده است که ارتباط او را با ساخت گنبد شمالی مسجد جامع اصفهان تأئید می کند.</p>
<p>عده‌ای از تذکره‌نویسان، خیام را شاگرد ابن سینا و عده‌ای دیگر او را شاگرد امام موفق عارف معروف نوشته‌اند. تاریخنگاران و دانشمندان هم عصر خیام و کسانی که پس از او آمدند جملگی بر استادی وی در فلسفه اذعان داشته اند، تا آنجا که گاه وی را حکیم دوران و ابن سینای زمان شمرده اند. آثار فلسفی موجود خیام به چند رساله کوتاه اما عمیق و پربار محدود می شود. آخرین رساله فلسفی خیام مبین گرایش های عرفانی اوست.</p>
<p>اما گذشته از همه اینها، بیشترین شهرت خیام در طی دو قرن اخیر در جهان به دلیل رباعیات اوست که نخستین بار توسط فیتزجرالد به انگلیسی ترجمه و در دسترس جهانیان قرار گرفت و نام او را در ردیف چهار شاعر بزرگ جهان یعنی هومر، شکسپیر، دانته و گوته قرار داد. رباعیات خیام به دلیل ترجمه بسیار آزاد (و گاه اشتباه) از شعر او موجب سوء تعبیرهای بعضاً غیر قابل قبولی از شخصیت وی شده است. این رباعیات بحث و اختلاف نظر میان تحلیلگران اندیشه خیام را شدت بخشیده است. برخی برای بیان اندیشه او تنها به ظاهر رباعیات او بسنده می کنند، در حالی که برخی دیگر بر این اعتقادند که اندیشه های واقعی خیام عمیق تر از آن است که صرفا با تفسیر ظاهری شعر او قابل بیان باشد. خیام پس از عمری پربار سرانجام در سال ۵۱۷ هجری (طبق گفته اغلب منابع) در موطن خویش نیشابور درگذشت و وی را در امامزاده محروق به خاک سپردند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آثار :</span></p>
<p>خیام آثار علمی و ادبی بسیار تالیف نمود که معروفترین آنها هفده رساله و کتاب به شرح زیر است:<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۱-</strong></span> رساله فی براهین‌الجبر و المقابله به زبان عربی، در جبر و مقابله که فوق العاده معروف است و به‌وسیله دکتر غلامحسین مصاحب در تهران به چاپ رسیده‌است.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲-</span> </strong>رساله کون و تکلیف به عربی درباره حکمت خالق در خلق عالم و حکمت تکلیف که خیام آن را در پاسخ پرسش امام ابونصر محمدبن ابراهیم نسوی در سال ۴۷۳ نوشته‌است و او یکی از شاگردان پورسینا بوده و در مجموعه جامع البدایع باهتمام سید محی الدین صبری بسال ۱۲۳۰ و کتاب خیام در هند به اهتمام سلیمان ندوی سال ۱۹۳۳ میلادی چاپ شده‌است.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۳-</strong></span> رساله‌ای در شرح مشکلات کتاب مصادرات اقلیدس و این رساله در سال ۱۳۱۴ به اهتمام دکتر تقی ارانی به چاپ رسید که از لحاظ ریاضی بسیار مهم است.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۴-</span> </strong>رساله روضة‌القلوب در کلیات وجود.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۵-</strong></span> رساله ضیاء العلی.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۶-</strong></span> رساله میزان‌الحکمه.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۷-</strong></span> رساله‌ای در صورت و تضاد.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۸-</strong></span> ترجمه خطبه ابن سینا.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۹-</span> </strong>رساله‌ای در صحت طرق هندسی برای استخراج جذر و کعب.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۰-</strong></span> رساله مشکلات ایجاب.</p>
<p><span style="color: #000000;"><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۱-</strong></span>رساله‌ای در طبیعیات.</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۲-</strong></span> رساله‌ای در بیان زیگ ملکشهاهی.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۳-</strong></span> رساله نظام الملک در بیان حکومت.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۴-</span> </strong>رساله لوازم‌الاکمنه.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۵-</strong></span> اشعار عربی خیام که در حدود ۱۹ رباعی آن بدست آمده‌است.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۶-</strong></span> نوروزنامه.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۷-</strong></span> رباعیات فارسی خیام که در حدود ۲۰۰ چارینه (رباعی) یا بیشتر از حکیم عمر خیام است و زائد بر آن مربوط به خیام نبوده بلکه به خیام نسبت داده شده.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۸-</span> </strong>عیون الحکمه.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۹-</strong></span> رساله معراجیه.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۲۰-</strong></span> رساله در علم کلیات.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۲۱-</strong></span> رساله در تحقیق معنی وجود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">برخی از رباعیات خیام:</span></p>
<p>اسرار ازل را نه تو دانی و نه من،<br />
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من؛<br />
هست از پس پرده گفتگوی من و تو،<br />
چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>آنانکه ز پیش رفته‌اند ای ساقی،<br />
در خاک غرور خفته‌اند ای ساقی،<br />
رو باده خور و حقیقت از من بشنو:<br />
باد است هر آنچه گفته‌اند ای ساقی.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>عمرت تا کی بخودپرستی گذرد،<br />
یا در پی نیستی و هستی گذرد؛<br />
می‌ خور که چنین عمر که غم در پی اوست<br />
آن به که بخواب یا بمستی گذرد.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>دوران جهان بی می و ساقی هیچ است،<br />
بی زمزمه نای عراقی هیچ است؛<br />
هرچند در احوال جهان مینگرم،<br />
حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>لب بر لب کوزه بردم از غایت آز،<br />
تا زو طلبم واسطه عمر دراز،<br />
لب بر لب من نهاد و میگفت بر از:<br />
می ‌خور، که بدین جهان نمی‌آیی باز!</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>تا کی غم آن خورم که دارم یا نه؛<br />
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه،<br />
پر کن قدح باده، که معلومم نیست<br />
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>با باده نشین که ملک محمود اینست،<br />
وز چنگ شنو، که لحن داوود اینست؛<br />
از آمده و رفته دگر یاد مکن،<br />
حالی خوش باش، زانکه مقصود این است.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>از آمدن بهار و از رفتن دی،<br />
اوراق وجود ما همی گردد طی؛<br />
می ‌خور، مخور اندوه که گفته است حکیم:<br />
غمهای جهان چو زهر و تریاقش می.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم،<br />
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم؛<br />
فردا که ازین دیر کهن در گذریم<br />
با هفت هزار سالگان سر بسریم</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آرامگاه</span></p>
<p>مقبره خیام شاعر معروف در جنوب شهر نیشابور، در جوار مقبره امامزاده محمد محروق واقع است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آرامگاه حکیم عمر خیام نیشابوری</span></p>
<p>نظامی عروضی در سال ۵۳۰ مقبره خیام را زیارت کرد. وی گوید: &#8220;مرا به گورستان حیره (نیشابور) بیرون آورد (راهنما) و بر دست چپ گشتم، در پایین دیوار باغی خاک او دیدم نهاده&#8230;&#8221; ویلیام جکسن نویسد: &#8220;این بنا را که فعلا بر قبر امامزاده موجود است ظاهراً در قرن هفدهم میلادی (قرن یازدهم هجری) به جای بینایی که در آن وقت مشرف به ویرانی بوده است، بنا کرده‌اند.&#8221;<br />
بار دیگر در سال ۱۳۱۳ هجری شمسی مقارن با جشن هزاره فردوسی بنای دیگری ساخته شد که هنوز باقی است، و آن مشتمل است بر ستونی سنگی در وسط سکوی چهار گوش منصل به بقیه امامزاده محمد محروق.<br />
انجمن آثار ملی در صدد احداث بنایی برآمد که بیش از بنای کنونی در خور مقام خیام باشد، و از لحاظ اینکه با وضع بنای تاریخی امامزاده محمد محروق تباین و عدم تناسبی نیابد، در نظر گرفت بنای دیگری در جانب دیگر باغ امامزاده مذکور به عنوان یادبود خیام احداث نماید.<br />
طرح این بنای یادبود مشتمل است بر برجی به سبک برجهای عهد سلجوقی (معاصر خیام) منتهی با استخوان بندی آهنی و پوشش سنگی و تزینات کاشی کاری (حاوی رباعیات منتخب خیام) و گنبد متناسب و آب‌نماها و نهرهای آب و مستحدثات دیگر در اطراف وجوانب.<br />
علاوه بر بنای یاد بود که در دست ساخت است، ابنیه جداگانه دیگری برای موزه و کتابخانه و مهمانسرا ساخته شده است. ضمناً خیابان مشجر آسفالتی به طول سه کیلومتر از جاده مشهد به سوی باغ خیام و از انجا به بقعه عطار احداث گردیده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">داستانهایی از زندگی خیام</span></p>
<p>حجه‌الحق ، حکیم ابولفتح عمر بن ابراهیم خیامی نیشابوری از حکما و ریاضی‌دانان و شاعران بزرگ ایران در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم است .<br />
قدیمی‌ترین مأخذی که در آن از خیام نامی آمده چهار مقاله نظامی عروضی است و خلاصه سخن نظامی درباره وی آن است که : به سال ۵۰۶ در بلخ به خدمت خواجه امام عمر خیامی رسید و در میان مجلس عشرت از وی شنید که می‌گفت :«گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشان می‌کند» و چون در سال ۶۳۰ به نیشابور رسید چند سال بود که از یشابور رسید چند سال بود که از وفات او می‌گذشت . و نیز درباره اختیار او در نجوم حکایتی دارد .</p>
<p> بعد از نظامی عروضی ، ابوالحسن علی بن زید بیهقی صاحب تتمه صوان الحکمه ، که خود خیام در ایام جوانی ملاقات کرده بود چنین است : الدستور الفیلسوف حجه الحق الخیام در نیشابور ولادت یافته و نیاکان او هم از آن شهر بوده‌اندو او چندان بود که در اصفهان هفت بار کتابی را خواند و حفظ کرد و چون به نیشابور بازگشت آن را املا نمود و بعد از آنکه املاء او را با نسخه اصل مقابله کردند بین آنها تفاوت بسیار ندیدند . وی در تصنیف و تعلیم ضنت داشت و من از و تصنیفی ندیدم مگر کتابهای : مختصر فی الطبیعیات ، رساله فی الوجود ، رساله فی الکون و التکلیف &#8230; اما در اجزاء حکمت از ریاضیات و معقولات آگاه‌ترین کسان بود . روزی امام حجه‌السلام محمدالغزالی نزد او رفت و از و سؤالی در تعیین یک جزء از اجزاء قطبی فلک کرد . امام عمر در جواب او سخن به درازا کشاند لیکن از خوض در موضع نزاع خودداری کرد ، و این خوی خیام بود ، و به هر حال سخن او چندان طول کشید تا نیمروز فرا رسید و مؤذن بانگ نماز در داد . امام غزالی گفت :« جاء الخق و زهق الباطل!» و از جای برخاست .</p>
<p>روزیدر ایام کودکی سنجر که ویرا آبله دریافته بود ، امام عمر به خدمت او رفت و بیرون آمد . وزیر مجیرالدوله از وی پرسید : او را چگونه یافتی و به چه چیز علاجش کردی ؟ امام گفت : این کودک مخوف است ! خادم حبشی این سخن را بشنود و به سلطان رساند . چون سلطان از آبله برست بغض امام عمر را به سبب آن سخن در دل گرفت و هیچگاه دوستش نمی‌داشت در صورتی که سلطان‌ملکشاه او را در مقام ندما می‌نشاند و خاقان شمس‌الملوک در بخارا بسیار بزرگش می‌داشت و خیام با او بر تخت می‌نشست. آنگاه بیهقی حکایتی از امام عمر مربوط به روزی که در خدمت ملکشاه نشسته بود و همچنین داستان نخستین ملاقات خود را با خیام و دو سؤالی که خیام درباره یکی از ابیات خماسه و یک موضوع ریاضی از او کرده بود ، می‌آورد و می‌گوید : داماد خیام امام محمدالبغدادی برایم حکایت کرده است که خیام با خلالی زرین دندان پاک می‌کرد و سرگرم تأمل در الهیات شفا بود ، چون به فصل واحد و کثر رسید خلال را در میان دو ورق نهاد و وصیت کرد و برخاست و نماز گزارد و هیچ نخورد و هیچ نیاشامید و چون نماز عشاء بخواند به سجده رفت و در آن حال می‌گفت : خدایا بدان که من تو را چندانکه میسر بود بشناختم ، پس مرا بیامرز! زیرا شناخت تو برای من به منزله راهیست بسوی تو! و آنگاه بمرد .</p>
<p>از جمله مطالبی که در کتب بعدی درباره خیام آمده داستان مجعول دوستی خیام و حسن صباح و خواجه نظام‌الملک از اوان کودکی و همدرسی نزد یک استاد است که نخست از کتاب سرگذشتسیدنا در کتاب جامع‌التواریخ رشید‌الدین فضل‌الله نقل شده و از آن کتاب به کتب دیگری از قبیل تاریخ گزیده و روضه‌الصفا و حبیب‌السیر و تذکره دولتشاه راه جسته است.<br />
اگر چه این هر سه بزرگ ، معاصر یکدیگر بوده‌اند لیکن همشاگردی آنان بعید به نظر می‌آید زیرا وفات خیام چنانکه خواهیم گفت در حدود سالهای ۵۰۹ یا ۵۱۷ یا سنین دیگر است که ذکر کرده‌اند و وفات حسن صباح در سال ۵۱۸ اتفاق افتاده و اگر این دو در کودکی با نظام‌الملک در نزد یک استاد درس می‌خواندند می‌بایست با خواجه همسال باشند و چون خواجه به سال ۴۰۸ ولادت یافته بود پس ناگزیر سن دو همدرس او هنگام وفات می‌بایست بقریب یکصد و ده رسیده یاشد و چنین امر غریب‌الاتفاقی در شرح حال این دو بزرگ به نظر نرسیده است .</p>
<p>خلاصه سخن درباره خیام آن است که ور از مشاهیر حکما و منجمین و اطبا و ریاضیدانان و شاعران بوده است . معاصران او وی‌را در حکمت تالی بو‌علی می‌شمردند و در احکام نجوم قول او را مسلم می‌داشتند و در کارهای بزرگ علمی از قبیل ترتیب رصد و اصلاح تقویم و نظایر اینها بدو رجوع می‌کردند . برای حکیم سفرهایی به سمرقند و بلخ و هرات و اصفهان و حجاز ذکر کرده‌اند و گفته‌اند که با همه فرزانگی مردی تند‌خوی بود و بسبب تفوّه به حقایق و اظهار حیرت و سرگشتگی در خقیقت احوال وجود و تردید در روزشمار و ترغیب باستفاده از لذایذ موجود و حال ، و امثال این مسائل که همه خارج از حدود ذوق و درک مردم ظاهربین است ، مورد کینه علماء دینی بود . درباره او گفته‌اند که در تعلیم و تصنیف ضنّت داشت . ضنّت در تألیف نسبت بی‌معنایی بنظر می‌آید ، ولی بخل در تعلیم شاید بر اثر آن بود که حکیم شاگردی که شایسته درک سخنان او باشد نمی‌یافت .<br />
وفات خیام را غالباً در سنین ۵۰۹(روایت تاریخ الفی) و ۵۱۷ نوشته‌اند . نظامی عروضی چنانکه دیده‌ایم او را به سال ۵۰۶ (ست و خمسمائه) در شهر بلخ ملاقات کرده بود و بنابراین تا سال ۵۰۶ زنده بوده است . عروضی در دنبال سخنان خود آورده است که چون به سال ۵۳۰ به نیشابور رسید چهار (ن:چند) سال بود تا آن بزرگ روی در نقاب خاک کشیده بود . اگر به نقل از بعضی نسخ که «چهار سال» ظبط کرده‌اند اعتماد کنیم در یکی از سنین بین ۵۰۶ تا ۵۳۰ فوت کرده باشد . برخی از محققان سال ۵۱۷ را برای تاریخ وفات خیام برگزیده‌اند .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">خیام اشعاری به پارسی و تازی و کتابهایی بدین دو زبان دارد . در اینجا باید درباره رباعیات خیام مختصری بگوییم :</span><br />
 <br />
درباره رباعیات خیام تحقیقات فراوانی به زبان پارسی و زبانهای دیگر صورت گرفته است . استقبال بی‌نظیری که از خیام و افکار او در جهان شده باعث گردیده است که این رباعیات به بسیاری از زبانها ترجمه شود و بسی از این ترجمه‌ها با تحقیقاتی درباره احوال آثار و افکار خیام همراه باشد . خاورشناسان نیز در این باب تحقیقات مختلف دارند . تحقیق مفصل و پر دامنه درباره رباعیات خیام و نسخ مختلف قدیم و جدید آنها و اینکه کدامیک از آن همه رباعیات که به خیام نسبت می‌دهند اصلی است و کدام منسوب و غیر اصلی ، در این مختصر ممکن نیست و باید به تحقیقاتی که به همین منظور شده است مراجعه کرد . بعضی از رباعیات خیام یا منسوب بدو منشأ افسانه‌هایی شده است و بسبب شهرتی که رباعیهای فلسفی او هم از روزگار شاعر حاصل کرده بود ، بسیاری از رباعیهای فلسفی دیگر شاعران پارسی گوی بوی نسبت داده شده است و به همین سبب است که هرچه به دوره‌های اخیر نزدیک می‌شویم عدد رباعیات منسوب به خیام بیشتر می‌شود . اما رباعیهایی که بتوان گفت که از اوست بنا بر دقیق‌ترین تحقیقات از میانه ۱۵۰ تا ۲۰۰ رباعی تجاوز نمی‌کند . این رباعی‌ها بسیار ساده و بی‌آرایش و دور از تصنع و تکلف و با اینحال مقرون به کمال فصاحت و بلاغت و شامل معانی عالی و جزیل در الفاظ موجز و استوار است . در این رباعیها خیام افکار فلسفی خود را غالباً در مطالبی از قبیل تحیر یک متفکر در برابر اسرار خلقت و تأثر از ناپیدایی سرنوشت آدمیان است ، بیان می‌کند . او برای آدمیان بازگشتی را که اهل ادیان معتقدند ، قائل نیست و چون فنای فرزندان آدم را از مصائب جبران‌ناپذیر می‌شمارد ، می‌خواهد این مصیبت آینده را با لذات آنی جبران کند .<br />
خیام رباعیهای خود را غالباً در دنبال تفکرات فلسفی سروده و قصد او از ساختن آنها شاعری و درآمدن در زیّ شعرا نبوده است و به همین سبب وی در عهد خود شهرتی در شاعری نداشته و بنام حکیم و فیلسوف شناخته می‌شده است و بس . اما بعدها که رباعیهای لطیف فیلسوفانه وی شهرتی حاصل کرد نام او در شمار شاعران درآمد و بیشتر در این راه مشهور گردید و طریقه او مقبول بعضی از شاعران قرار گرفت و بسیاری از آثار آنان در شمار گفته‌های خیام در آمد و رباعیهای فیلسوفانه معدود او فزونی یافت و همچنانکه دیده‌ایم در نسخ اخیر بالغ بر چند‌صد رباعی گردید .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">خیام و علم ریاضیات</span></p>
<p>دستاوردهای علمی خیام برای جامعه بشری متعدد و بسیار درخور توجه بوده است. وی برای نخستین بار در تاریخ ریاضی به نحو تحسین برانگیزی معادله های درجه اول تا سوم را دسته بندی کرد، و سپس با استفاده از ترسیمات هندسی مبتنی بر مقاطع مخروطی توانست برای تمامی آنها راه حلی کلی ارائه کند. وی برای معادله های درجه دوم هم از راه حلی هندسی و هم از راه حل عددی استفاده کرد، اما برای معادلات درجه سوم تنها ترسیمات هندسی را به کار برد؛ و بدین ترتیب توانست برای اغلب آنها راه حلی بیابد و در مواردی امکان وجود دو جواب را بررسی کند. اشکال کار در این بود که به دلیل تعریف نشدن اعداد منفی در آن زمان، خیام به جوابهای منفی معادله توجه نمی کرد و به سادگی از کنار امکان وجود سه جواب برای معادله درجه سوم رد می شد. با این همه تقریبا چهار قرن قبل از دکارت توانست به یکی از مهمترین دستاوردهای بشری در تاریخ جبر بلکه علوم دست یابد و راه حلی را که دکارت بعدها (به صورت کاملتر) بیان کرد، پیش نهد. خیام همچنین توانست با موفقیت تعریف عدد را به عنوان کمیتی پیوسته به دست دهد و در واقع برای نخستین بار عدد مثبت حقیقی را تعریف کند و سرانجام به این حکم برسد که هیچ کمیتی، مرکب از جزء های تقسیم ناپذیر نیست و از نظر ریاضی، می توان هر مقداری را به بی نهایت بخش تقسیم کرد. همچنین خیام ضمن جستجوی راهی برای اثبات &#8220;اصل توازی&#8221; (اصل پنجم مقاله اول اصول اقلیدس) در کتاب شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس (شرح اصول مشکل آفرین کتاب اقلیدس)، مبتکر مفهوم عمیقی در هندسه شد. در تلاش برای اثبات این اصل، خیام گزاره هایی را بیان کرد که کاملا مطابق گزاره هایی بود که چند قرن بعد توسط والیس و ساکری ریاضیدانان اروپایی بیان شد و راه را برای ظهور هندسه های نااقلیدسی در قرن نوزدهم هموار کرد. بسیاری را عقیده بر این است که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشتند و معتقدند، دو جمله ای نیوتن را باید دو جمله ای خیام نامید. البته گفته می شودبیشتر از این دستور نیوتن و قانون تشکیل ضریب بسط دو جمله ای را چه جمشید کاشانی و چه نصیرالدین توسی ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از عددها آورده اند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">خیام و علوم دیگر</span></p>
<p>استعداد شگرف خیام سبب شد که وی در زمینه های دیگری از دانش بشری نیز دستاوردهایی داشته باشد. از وی رساله های کوتاهی در زمینه هایی چون مکانیک، هیدرواستاتیک، هواشناسی، نظریه موسیقی و غیره نیز بر جای مانده است. اخیراً نیز تحقیقاتی در مورد فعالیت خیام در زمینه هندسه تزئینی انجام شده است که ارتباط او را با ساخت گنبد شمالی مسجد جامع اصفهان تأئید می کند. تاریخنگاران و دانشمندان هم عصر خیام و کسانی که پس از او آمدند جملگی بر استادی وی در فلسفه اذعان داشته اند، تا آنجا که گاه وی را حکیم دوران و ابن سینای زمان شمرده اند. آثار فلسفی موجود خیام به چند رساله کوتاه اما عمیق و پربار محدود می شود. آخرین رساله فلسفی خیام مبین گرایش های عرفانی اوست. اما گذشته از همه اینها، بیشترین شهرت خیام در طی دو قرن اخیر در جهان به دلیل رباعیات اوست که نخستین بار توسط فیتزجرالد به انگلیسی ترجمه و در دسترس جهانیان قرار گرفت و نام او را در ردیف چهار شاعر بزرگ جهان یعنی هومر، شکسپیر، دانته و گوته قرار داد. رباعیات خیام به دلیل ترجمه بسیار آزاد (و گاه اشتباه) از شعر او موجب سوء تعبیرهای بعضاً غیر قابل قبولی از شخصیت وی شده است. این رباعیات بحث و اختلاف نظر میان تحلیلگران اندیشه خیام را شدت بخشیده است. برخی برای بیان اندیشه او تنها به ظاهر رباعیات او بسنده می کنند، در حالی که برخی دیگر بر این اعتقادند که اندیشه های واقعی خیام عمیق تر از آن است که صرفا با تفسیر ظاهری شعر او قابل بیان باشد. خیام پس از عمری پربار سرانجام در سال ۵۱۷ هجری (طبق گفته اغلب منابع) در موطن خویش نیشابور درگذشت و با مرگ او یکی از درخشان ترین صفحات تاریخ اندیشه در ایران بسته شد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مثلث خیام ، پاسکال</span></p>
<p> بسیاری عقیده دارند که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشته اند و معتقد اند که دو جمله ای نیوتون را باید دوجمله ای خیام نامید . اندکی در این باره دقت کنیم.</p>
<p>همه کسانی که با جبر مقدماتی آشنایی دارند ،&#8221;دستور نیوتن&#8221; را درباره بسط دوجمله ای میشناسند. این دستور برای چند حالت خاص (وقتی n عددی درست و مثبت باشد) چنین است:</p>
<p style="text-align: left;">(a+b)0 = 1 (1)<br />
(a+b)1 = a+b (1,1)<br />
(a+b)2 = a2+2ab+b2 (1,2,1)<br />
(a+b)3 = a3+3a2b+3ab2+b3 (1,3,3,1)<br />
(a+b)4 = a4+4a3b2+6a2b2+4a2b3+b4 (1,4,6,4,1)</p>
<p style="text-align: right;">اعداد داخل پرانتزها، معرف ضریبهای عددی جمله ها در بسط دوجمله ای است.</p>
<p>بلیز پاسکال (Blaise Pascal) فیلسوف و ریاضی دان فرانسوی که کم وبیش با نیوتون همزمان بود، برای تنظیم ضریبهای بسط دوجمله ای، مثلثی درست کرد که امروز به &#8220;مثلث حسابی پاسکال&#8221; مشهور است. طرح این مثلث برای نخستین بار در سال ۱۶۶۵ میلادی در &#8220;رساله مربوط به مثلث حسابی &#8220;چاپ شد.مثلث حسابی چنین است:</p>
<p style="text-align: left;">۱<br />
۱ ۱<br />
۱ ۲ ۱<br />
۱ ۳ ۳ ۱<br />
۱ ۴ ۶ ۴ ۱<br />
۱ ۵ ۱۰ ۱۰ ۵ ۱<br />
۱ ۶ ۱۵ ۲۰ ۱۵ ۶ ۱</p>
<p>دراین مثلث از سطر سوم به بعد هر عددبرابر با مجموع اعداد بالا و سمت چپ آن در سطر قبل است و بنابراین میتوان آنرا تا هر جا که للازم باشدادامه داد. هرسطر این مثلث ضریبهای بسط دوجمله ای را در یکی از حالتها بدست میدهد بطوری که n همان شماره سطر باشد.</p>
<p>ضریبهای بسط دوجمله ای (برای توانهای درست و مثبت) حتا در سده دوم پیش از میلاد البته به صورت کم و بیش مبهم برای دانشمندان هندی روشن بوده است .باوجود این حق این است که دستور بسط دو جمله ای با نام نیوتن همراه باشد زیرا نیوتن آن را برای حالت کلی و وقتی n عددی کسری یا منفی باشد در سال ۱۶۷۶میلادی بکاربرد.که البته در این صورت به یک رشته بی پایان تبدیل میشود.</p>
<p>اما در باره مثلث حسابی وضریبهای بسط دوجمله ای در حالت طبیعی بودن n. از جمله، دستور بسط دو جمله ای را میتوان در &#8220;کتاب حساب مخفی&#8221; میخائیل شتیفل جبردان آلمانی (که در سال ۱۵۲۴ چاپ شد) پیدا کرد.</p>
<p>در سال ۱۹۴۸ میلادی،پاول لیوکی آلمانی،مورخ ریاضیات،وجود دستور نیوتن را برای توانهای طبیعی ،دز کتاب &#8220;مفتاح الحساب&#8221;(۱۴۲۷ میلادی) غیاث الدین جمشید کاشانی کشف کرد. بعدها س.آ.احمدوف ،مورخ ریاضیات و اهل تاشکند، دستور نیوتون وقانون تشکیل ضریبهای بسط دوجمله ای را،در یکی از رساله های نصر الدین توسی،ریاضیدان بزرگ سده سیزدهم میلادی ،کشف کرد (این رساله توسی درباره محاسبه بحث میکند). چه جمشید کاشانی وچه نصرالدین توسی ،این قاعده را ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از عددها آورده اند.</p>
<p>همچنین براساس آگاهی هایی که داریم حکیم عمر خیام رساله ای داشته که خود رساله تاکنون پیدا نشده ولی از نام آن &#8220;درستی شیوه های هندی در جذر وکعب &#8220;اطلاع داریم ،کهدر آن به تعمیم قانونهای هندی درباره ریشه دوم و سوم ،برای هر ریشه دلخواه پرداخته.لذا خیام از &#8220;دستور نیوتن&#8221; اطلاع داشته.</p>
<p>اما بنا به اسناد تاریخی معتبر قانونهای مربوط بهضریبهای بسط دوجمله ای وطرح مثلث حسابی تا سده دهم میلادی(برابر چهارم هجری) جلو میرود و به کرجی (ابوبکر محمد بن حسن حاسب کرجی ریاضیدان سده ده و یازده میلادی) پایان میپذیرد .بنابراین حتی&#8221; مثلث حسابی پاسکال&#8221; را هم از نظر تاریخی نمیتوان &#8220;مثلث حسابی خیام &#8221; نامید.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">طبیعت و ماوراى طبیعت در آثار و افکار خیام، دکتر سید جعفر حمیدى</span></p>
<p>خیام را در جهان به ریاضیاتش مى‏شناسند و در ایران، با رباعیاتش؛ و صد البته که هم در جهان و هم در ایران، احترامش به سبب کمالش در هر دو بعد علمى و ادبى اوست. با این حال، پس از حدود نهصد و اندى سال که ازمرگ او (۵۱۴ یا ۵۱۵.ق) مى‏گذرد، هنوز گوشه‏هاى مهمى از حیات علمى و حتى رباعیات اصلى و شمارى رباعى مجعول و منسوب به وى براى مردم، مبهم و ناشناخته مانده است. این ابهام و ناشناس ماندن ابعاد مختلف از زندگى خیام را در سه مساله باید ارزیابى و بازیابى کرد.</p>
<p>نخست، اوضاع زمانى و مکانى خیام؛ دوم، وضع مغشوش و پراکنده ذهنیات مردم زمان وى و، از همه مهم‌تر، موضوع نام و شخصیت علمى و ادبى او که آیا خیام ریاضیدان و منجم همان خیام شاعر و ادیب است و یا خیام شاعر جدا از خیام ریاضیدان است. باتوجه به مندرجات مربوط به عصر خیام، مثل چهار مقاله نظامى عروضى یا تتمه صوان‏الحکمه ابوالحسن بیهقى یا میزان‏الحکمه خازنى و غیره، ما به نامى برمى‏خوریم به عنوان «خیامى» و در آثار قرن هفتم به بعد همه جا خیامى به خیام تبدیل شده است. در قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجرى، ریاضیدان و منجم مشهور، حکیم عمربن ابراهیم خیام، در نیشابور و در همین زمان شاعرى پارسى‏گوى به نام على‏بن محمدبن احمدبن خلف، معروف به خیام، در خراسان مى‏زیسته است.</p>
<p>گفته‏اند شهرت حکیم و عالم ریاضى، یعنى خیام، از۱۸۵۱.م با انتشار رساله جبر و مقابله او به زبان فرانسه و قبل از آن در ۱۷۰۰.م با معرفى او در کتاب «تاریخ مذاهب ایران» تالیف توماس هاید در مقام یک منجم و شریک دراصلاح تقویم و تاریخ ملکشاهى به اوج رسیده است. اما على بن محمدبن احمدبن خلف یا خیام شاعر، با وجود اینکه تا قرن هفتم هجرى، اشعار فارسى او در آذربایجان و خراسان مشهور بوده و دیوانى هم داشته است، از قرن هفتم به بعد اثرى از وجود و شعر و دیوان او در مدارک ومآخذ موجود به چشم نمى‏خورد.</p>
<p>به نظر مى‏رسد که نام خیام شاعر در پرتو نام بلند خیامى ریاضى‏دان که در کلیه نسخه‏هاى قدیمى و به ویژه در رساله جبر و مقابله دیده مى‏شود محو گردیده و از همان سده‏هاى اولیه بعد از درگذشت خیامى از زبان کسى نقل نشده و همه جا خیام را با خیامى یکى دانسته‏اند. براى اثبات وجود دو شخصیت، یکى خیام و دیگرى خیامى، مدارک فراوان موجود است که محققان در آثار خود ذکرنموده‏اند. اما بعضى از محققان، هر دو شخصیت را یکى دانسته‏اند و گفته‏اند که: خیام از مشاهیر حکما و منجمین و اطبا و ریاضیدانان و شاعران بوده است. معاصران او، وى را، در حکمت، تالى ابن سینا مى‏شمردند و در احکام نجوم، قول او را مسلم مى‏دانستند و در کارهاى بزرگ علمى، ازقبیل ترتیب رصد و اصلاح تقویم و نظایر اینها، بدو رجوع مى‏کردند.</p>
<p>حکیم ابوالفتح عمربن ابراهیم خیامى (۵۱۷- ۴۳۸هـ.ق) در قرنى مى‏زیسته است که ما امروز مى‏توانیم نام آن قرن را «قرن ریاضیات» در ایران بنامیم. در قرن پنجم و اوایل قرن ششم، ریاضى‏دانان بزرگ در ایران و به ویژه درناحیه خراسان بزرگ مى‏زیسته‏اند.</p>
<p>ابوالفتح عبدالرحمن منصور خازنى، ابوالعباس فضل بن محمد لوکرى، ابوالمظفر اسفزارى میمون واسطى– که هر سه نفر، با همکارى خیام، رصد ملکشاهى را، در سال ۴۶۷هـ.ق، ‏ترتیب دادند و در اصلاح تقویم کوشیدند و تقویم جلالى را ساختند و نوروز را، که در پانزدهم حوت قرار داشت، به اول‏حمل (فروردین) منتقل نمودند– از ریاضى‏دانان و منجمان بزرگ این قرن بوده‏اند. ابوالحسن على بن زید بیهقى نیز از دیگر علماى علم ریاضى این عصر بوده که کتاب «تتمه صوان‌الحکمه»، «جوامع احکام نجوم» در ۳ مجلد و چندین کتاب دیگر از او است و «تاریخ بیهق» و «امثلة الاعمال النجومیه» را نیز نوشته است. همچنین قطان مروزى، مسعودغزنوى و چندین ریاضیدان دیگر در این قرن و حتى همزمان با زندگى خیام مى‏زیسته‏اند.</p>
<p>بنابراین، قرن پنجم و ششم هجرى را مى‏توان «قرن ریاضیات» در ایران دانست، چنانکه طب نیز در این قرن به آن اندازه از پیشرفت رسید که اطباى بزرگى همچون ابن‌سینا، سید اسماعیل جرجانى مؤلف ذخیره خوارزمشاهى، عبدالرحمن نیشابورى ملقب به بقراط ثانى ومؤلف کتاب شرح الفصول البقراطیه، شرف‏الزمان ایلاقى فیلسوف و پزشک نام‏آور آخر قرن پنجم و اول قرن ششم مؤلف کتاب‏الفصول الایلاقیه و دهها طبیب نامدار در این قرن مى‏زیسته‏اند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">قرن رباعیات</span></p>
<p>قرن پنجم را نه تنها مى‏توانیم عصر ریاضیات، طب و نجوم بدانیم، بلکه مى‏توان این قرن را «قرن رباعیات» نیز نامید؛ زیرا در این قرن، شاعران بسیار مى‏زیسته‏اند که، علاوه بر مهارت در انواع شعر، منحصراً به واسطه رباعیات خود به شهرت رسیده‏اند. ابوسعید ابى الخیر (ف.میهنه ۴۴۰هـ.ق)، خواجه عبدالله انصارى (ف.هرات ۴۸۱هـ.ق)، فقیه و عارف بزرگ ایرانى احمدبن محمد غزالى (ف.قزوین ۵۲۰هـ.ق)، برادرامام محمد غزالى، ازرقى هروى، ابوبکر زین‏الدین بن اسماعیل (ف.۴۷۶هـ.ق)، امیر معزى نیشابورى (ف.۴۱۸هـ.ق) و دهها شاعر دیگر بوده‏اند که در این قرن به سرودن رباعى مشغول بوده‏اند و یا در کنار فلسفه، حکمت، ریاضیات، نجوم و شعر، رباعیاتى هم به طریق تفنن سروده‏اند.<br />
بنابر این توضیحات، مى‏توان گفت که خیام یا خیامى، در قرن ریاضى رباعى مى‏زیسته است.</p>
<p>اما بحث درباره اینکه خیام ریاضیدان و خیام رباعى‏پرداز، دو نفر یا دو شخصیت یا هر دو یک نفر بوده‏اند، زمان و وقت فراوان مى‏طلبد و ما در اینجا بنا را بر یک خیام یا خیامى مى‏گذاریم که هم ریاضیدان بوده است و هم رباعى‌سرا؛ زیرا تمام حکمت، ریاضیات و نجوم خیام تحت‏الشعاع همین رباعیات او قرار گرفته است. رباعیاتى که از حکمت، فلسفه، پرخاش، اعتراض و تردید سرشارند و ما در لابه‏لاى همین رباعیات به افکار و احوال سراینده‌ى آنها پى مى‏بریم. ناگفته پیداست که از میان صدها رباعى که به خیام نسبت داده‏اند فقط معدودى از آنها مربوط به‏خیام است و مابقى متعلق به کسانى است که همزمان یا بعد از خیام مى‏زیسته‏اند و اعتراضات خود را در قالب رباعى و در پناه نام پُرجسارت خیام سروده‏اند، زیرا یا خود قادر به بیان صریح افکار خود نبوده‏اند و یا اگر قادر بودند جایشان بر فراز دار یا گوشه بیغوله‏ها بود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">رباعى چیست؟</span></p>
<p>رباعى شعرى است داراى چهار مصرع که از متفرعات بحر هزج است و داراى دو شجره مى‏باشد: شجره «اخرب» که با مفعول شروع مى‏شود و شجره «اخرم» که با مفعولن آغاز مى‏گردد و، بر روى هم، وزن آن لاحول و لاقوه الابالله مى‏باشد. بیشتر شاعران ایران که در قصیده، مثنوى یا غزل تبحر داشته‏اند، به جهت تفنن یا از طریق ارائه ذوق، سرى هم به رباعى زده‏اند؛ چنانکه مثلاً عطار مثنوی‌سرا داراى دوهزار رباعى است که در کتاب «مختارنامه» گرد آمده است یا حافظ غزل‏پرداز تعدادى بین ۲۹ تا ۴۲ رباعى‏دارد. شهرت ابوسعید ابوالخیر، اوحدالدین کرمانى و خیام بیشتر به رباعیات آنها است.</p>
<p>رباعى یکى از ناب‏ترین، زیباترین و پُرمحتواترین قالبهاى شعر فارسى است. عامل پرخاش، اعتراض، فلسفه، حکمت، انتقاد، حتى جمال، در رباعى به مراتب از سایر قالبهاى شعرى قوى‏تر است و شاید بیشتر شاعران پرخاشگر، به ویژه خیام، به همین دلیل قالب رباعى را براى بیان افکار خویش برگزیده‏اند تا بتوانند حرفهاى دل خود را بى‏پرده‏تر و آشکارتر بیان نمایند.</p>
<p>صرف نظر از دوگانه بودن شخصیت خیام، امروز ما مجموعه‏اى از رباعیات به نام خیام در دست داریم. اما همه رباعی‌هاى موجود، محققاً از خیام نیستند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">تشخیص رباعی‌ها:</span></p>
<p>براى تشخیص رباعی‌هاى خیام از رباعیات منسوب به خیام، محققان پیشنهادهایى نموده‏اند که حاصل و نتیجه این پیشنهادها را بدین‌گونه مى‏توان بازگو نمود:<br />
نخست اینکه، هر چهار رکن یا چهار مصرع رباعى، فکرى واحد و نگرشى یکسان داشته باشند. دوم اینکه، معنى برلفظ غلبه داشته باشد و محتوا و معناى شعر قوى‏تراز صنایع لفظى و ظاهرى باشد. سوم اینکه، مفاهیم وتصویرهاى شعرى خیام معمولاً مشخص است و در واقع این مفاهیم به منزله کلمات کلیدى اشعار خیام است، همان‏گونه که اشعار حافظ را با شناخت کلمات کلیدى مى‏توان از شعر سایر شاعران تشخیص داد. مفاهیمى مانند شک و تردید، پرسش، پرخاش و اعتراض، عصیان و استهزاء در اشعار خیام وجود دارد.<br />
چهارم، غنیمت شمردن دم، وحشت و اندوه از مرگ، تشویش و هول و هراس از مردن.</p>
<p>پنجم، دعوت به عیش و خوشى و استفاده از نقد حاضر، توجه به قدرت سرنوشت و تقدیر از روز ازل و بى‏گناه بودن انسان و توجه به تدبیر.<br />
هر رباعى که واجد چهار شرط از این شرایط پنجگانه باشد مى‏توانیم آن را از خیام بدانیم.</p>
<p>به نکات بالا، چند نکته دیگر باید افزود. اولاً، خیام به جهان مادى و طبیعى که مى‏پردازد، به تدریج از این جهان به جهان متافیزیک یا مابعدالطبیعه راه مى‏یابد. ثانیاً، با کنجکاوى و زیرکى تمام، جهان مابعدالطبیعه را با شک وتردید مى‏نگرد. ضمن اینکه، در بیشتر رباعیات و آثار به‏جای‌مانده از معاصران و محققان بعد از وى، درمى‏یابیم که او مسلمانى معتقد به اصول دیانت بوده است، زیرا لقب «امام» و «حجةالحق» داشته و بسیار بعید به نظر مى‏رسد که درحق یک مرد دور از مذهب چنان تعبیراتى به کار برود.<br />
در اخبار قفطى، از عمر خیام به عنوان «امام خراسان» یاد شده است و مطلب تازه‏اى که درباره احوال او آمده آن است که وى به تعلیم علوم یونان اشتغال داشت و معلمین را از راه تطهیر حرکات بدنى و تنزیه نفس انسانى بر طلب واحد تحریض مى‏کرد. چون اهل زمان بر دین او طعن مى‏زدند، برجان خود بیمناک شد و عنان زبان و قلم را ازگفتار بکشید.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">اوضاع عصر خیام</span></p>
<p>ما از زبان قفطى مى‏توانیم این نکته را دریابیم که اوضاع اجتماعى عصر خیام و جهالت و ناآگاهى مردم زمان وى و سرزنشها و طعنها و آزارهایى که در آن زمان از سوى عامه به خیام رسیده، باعث ظهور رخدادى به نام رباعیات خیام شده است؛ یعنى، این رباعیات در حقیقت پاسخ‌گونه‏اى هستند به تعصبات خشک و بی‌مورد معاصرین خیام.</p>
<p>در تأیید این نظریه، زکریاى قزوینى در کتاب «آثارالبلاد و اخبارالعباد» روایتى دارد که: «یکى از فقها هر روز صبح قبل از برآمدن آفتاب، نزد خیام مى‏رفت و درس حکمت مى‏خواند و چون به میان مردم مى‏آمد از او به بدى یاد مى‏کرد. عمر خیام یک‏بار چند تن را با طبل و بوق در خانه خود پنهان کرد و چون فقیه به عادت خود به خانه وى آمد، فرمان داد تا طبل‏ها وبوق‏ها را به صدا درآوردند. مردم از هر سوى در خانه او گرد آمدند، عمر گفت: اى مردم نیشابور! این فقیه شما است که هر روز از صبحگاه نزد من مى‏آید و درس حکمت مى‏آموزد و آنگاه پیش شما از من به نحوى بد مى‏گوید، اگر من همان باشم که او مى‏گوید، پس چرا از من علم مى‏آموزد و اگر چنین نیست پس چرا از استاد خود به بدى یاد مى‏کند؟»</p>
<p>به شهادت تاریخ، هیچ‏گاه اهل علم و صاحبان فضیلت و حتى پیروان طریقت، از تعدى و تعصب کج‌باوران و متعصبان عصر خود مصون نبوده‏اند و این گروه پیوسته مورد بى‏مهرى و بى‌عنایتى کسانى قرار گرفته‏اند که قادر به تشخیص سخن و کلام و افکار آنان نبوده‏اند و از این‌گونه کج‏اندیشیها درباره اهل فضل و اهل علم در اوراق تاریخ به فراوانى ضبط شده است و مسلماً خیام نیز یکى از کسانى بوده که از کج‌خلقیها و تعصبات مردم زمان خود در امان نبوده‏اند. در این مقوله، اشعار فراوانى از او باقى مانده که دلالت بر همان دلتنگیها و آزردگى او دارد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">فیزیک و متافیزیک</span></p>
<p>رباعیات خیام را از لحاظ صورى و ظاهرى نیز به چند گروه تقسیم کرده‏اند:<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">۱-</span> </strong>اشعارى در بى‏وفایى دنیا و سرعت گذشت سالیان عمر.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">۲-</span> </strong>اشعارى در بیان محدودیت علوم و معرفت انسانى در مقابل نامحدود بودن واقعیات عالم هستى.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۳-</strong></span> اشعارى که لذت‌پرستى و خوشى روز را توصیه مى‏کند و حیات موجود را غنیمت مى‏شمارد.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۴-</strong></span> اشعارى که پوچ و بى‏اساس بودن هستى و حیات را ترویج مى‏کند و نسبت به ماوراء حیات با نظر شک و تردیدمى‏نگرد.(۱۲)<br />
اشعار سه دسته اول– که درباره‌ى بى‏وفایى دنیا، گذراندن سریع‏عمر، محدودیت علم انسان در مقابل نامحدود بودن واقعیات عالم هستى و بالاخره لذت‏پرستى و خوشى آنى است– مشکلى را ایجاد نمى‏کنند، اما اشعار دسته چهارم سؤال‌برانگیز است.<br />
مساله این است که آیا خیام یک شاعر سست‏خیال و نامعتقد به کائنات و دنیاى پس از مرگ و معاد بوده است یا، مطابق گفته قفطى و سایر معاصران وى، مؤمن، خداشناس، «امام حجةالحق على‏الخلق» و «امام خراسان» بوده است؟<br />
در این مورد، تا امروز بحثها و مطالعات بسیار به عمل آمده و در این رهگذر، بعضى از محققان و خیام‏نویسان، به اصل بی‌اعتقادى خیام نسبت به ماوراءالطبیعه نظر داده‏اند و عده‏اى دیگر، او را غیر از این تصور نموده‏اند و حتى گروهى معتقدند که این اشعار، مطلقاً ازخیام نیست. در اینکه خیام شاعرى بى‏باک، گستاخ، جسور و پرخاشگر بوده‏است، شکى نیست، اما اینکه او را یک نفر ملحد، بدکیش و نامعتقد بینگاریم، نظریه‏اى است که همه محققان با آن موافق نیستند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">قرن خیام</span></p>
<p>چنانکه پیش از این گفته شد، قرن پنجم هجرى، قرن توسعه علوم عقلى و نقلى بوده و در این قرن ریاضیات، نجوم، طب، ادبیات و مطالعات دینى به اوج خود رسید. با این حال، این قرن از تشویشها، اضطرابات، خرافه‏گویى و خرافه‏پرستى و تعصبات خشک، مصون ومحفوظ نبوده است. درست است که در این قرن یکى از بزرگترین مراکز علمى، یعنى مدرسه نظامیه، در نیشابور و چند شهر دیگر فعال بود، اما از تحصیل در مدرسه نظامیه تنها قشرى خاص، یعنى فقط پیروان مذهب شافعى، بنا به خواست خواجه نظام‏الملک، مى‏توانستند بهره‏مند گردند. بنابراین، تشتت آرا و عقاید و پراکندگى افکار و توسعه اوهام و خرافات در نیشابور اندک نبود. از طرفى، این ابرشهر نیز، مثل سایر شهرهاى خراسان، در طول قرنهاى سوم تا هفتم، بارها مورد تهاجم، ویرانى و آتش‏سوزى بوده و در دست سلسله‏هاى مختلف حکومتى، دست به دست مى‏شده است. تظاهرات عامیانه و قشرى‏گرى عوام در بروز روحیه پرخاشگرى و انتقادى خیام بى‏تاثیر نبوده است و پیدا است که انتقامهاى خود را فقط از طریق رباعى‏هایش مى‏گرفت؛ و اگر در رباعى‏هاى دیگر وى رگه‏هایى از انتقاد از آفرینش و ماوراءالطبیعه مى‏بینیم، به نظر نگارنده این سطور، نه به دلیل بى‏اعتقادى وى نسبت به عالم هستى است، بلکه نوعى تعنت و مقابله به مثل و پاسخ به لجبازیهاى عوامانه و قشرى‌مآب‌هاى ماجراجو بوده است. رباعى‏هاى مأیوسانه وى به دلیل عدم اعتقاد او به کائنات نیست، بلکه، به گونه‏اى، پوچى و بى‏محتوا بودن ناسازگاریهاى حیات را از نظر خود بازگو کرده است.<br />
مسلم است که این مقاله در رد نظریات محققان و منتقدان آثار خیام یا خیامى نیست، اما نگارنده آن معتقد است که در طول قرنهاى بعد از خیام، این ریاضى‏دان شاعر بارها و بارها مورد بى‏عنایتى منتقدان متعصب قرار گرفته، به طورى که هنوز شخصیت این مرد در هاله‏اى از ابهام و ناشناسى باقى مانده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">یادداشتها</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱.</strong></span> محیط طباطبایى، محمد، «خیام یا خیامى»، تهران: ققنوس، ۱۳۷۰، ص۱۵<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۲.</strong></span> همان، همان صفحه<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۳.</strong></span> براى اطلاع ر.ک «تتمه صوان‏الحکمه»، ابوالحسن زید بیهقى و «چهار مقاله»، نظامى عروضى.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۴.</strong></span> صفا، دکتر ذبیح‏الله، «تاریخ ادبیات در ایران»، ج.۲، ص.۵۲۷<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">۵.</span> </strong>همان ج.۲، صص۳۱۱-۳۱۰<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۶.</strong></span> شفیعى کدکنى، محمدرضا، «مختارنامه عطار»، تهران: توس، ۱۳۵۸.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۷.</strong></span> ر.ک دیوان حافظ، تصحیح غنى و قزوینى، و ۴۲ رباعى، هاشم‏رضى، جلالى نائینى ۴۹ رباعى.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۸.</strong></span> فولادوند محمدمهدى، «خیام‏شناسى»، تهران: بى‏نا، ۱۳۴۷، ص.۱۲<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۹.</strong></span> جعفرى، محمدتقى، «تحلیل شخصیت خیام» تهران: مؤسسه کیهان، ۱۳۶۵. ص. ۳۲<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۱۰.</strong></span> نقل از «تاریخ ادبیات در ایران»، ج.۲، ص.۲۵۶<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۱۱.</strong></span> قزوینى، زکریا بن محمود، «آثارالبلاد و اخبارالعباد»، ترجمه عبدالرحمن شرفکندى، تهران: اندیشه جوان، ۱۳۶۶، ص.۲۲۸<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۱۲.</strong></span> جعفرى، محمدتقى، «تحلیل شخصیت خیام»، ص.۳.</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=733" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-733/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیوگرافی قیصر امین پور</title>
		<link>http://asman.ir/post-1174</link>
		<comments>http://asman.ir/post-1174#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 19 Feb 2010 17:28:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيوگرافي بزرگان ایران]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی بزرگان تاریخ ایران]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی شاعران ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی قیصر امین پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=1174</guid>
		<description><![CDATA[قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت ۱۳۳۸ دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال ۱۳۷۶اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت ۱۳۳۸ دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال ۱۳۷۶اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال ۱۳۵۸ آغاز کرد .</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000124-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-1175" title="000124-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000124-WWW.ASMAN_.IR_-475x313.jpg" alt="" width="475" height="313" /></a></p>
<p>در سال ۱۳۶۷ سردبیر مجله سروش نوجوان شد و از همین سال تا پایان عمرش در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال داشت.</p>
<p>در سال ۱۳۸۲ نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.</p>
<p>اولین مجموعه شعرش را با عنوان &#8220;تنفس صبح&#8221; که بخش عمده آن غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال ۶۳ منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش &#8220;در کوچه آفتاب&#8221; را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد.</p>
<p>در سال ۱۳۶۵ &#8220;منظومه ظهر روز دهم&#8221; توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مى‏آید که شاعر در این منظومه ۲۸ صفحه‏اى ظهر عاشورا، غوغاى کربلا و تنهایى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مى‏گیرد. سال ۶۹ برگزیده دو دفتر تنفس صبح و در کوچه آفتاب با عنوان »گزیده دو دفتر شعر« از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مى‏شود. »</p>
<p>&#8220;آینه ‏هاى ناگهان&#8221; تحول کیفى و کمى امین‏پور را بازتاب مى‏دهد؛ در این مرحله امین‏پور به درک روشن‏ترى از شعر و ادبیات مى‏رسد. اشعار این دفتر نشان از تفکر و اندیشه‏اى مى‏دهد که در ساختارى نو عرضه مى‏شود. آینه ‏هاى ناگهان، امین‏پور را به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشرو انقلاب تثبیت مى‏کند و از آن سو نیز موجودیت شاعرى از نسل جدید به رسمیت شناخته مى‏شود.</p>
<p>در اواسط دهه هفتاد دومین دفتر از اشعار امین‏پور با عنوان &#8220;آینه ‏هاى ناگهان ۲&#8243;منتشر مى‏شود که حاوى اشعارى است که بعدها در کتاب‏هاى درسى به عنوان نمونه ‏هایى از شعرهاى موفق نسل انقلاب مى‏آید.</p>
<p>در همین دوران است که برخى از اشعار وى همراه با موسیقى تبدیل به ترانه ‏هایى مى‏شود که زمزمه لب‏هاى پیر و جوان مى‏گردد. پس از تثبیت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصى علاقه خود را به چاپ اشعار امین‏پور نشان مى‏دهند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزینه اشعار او را در کنار گزینه اشعار شاملو، فروغ، نیما و&#8230; به دست چاپ مى‏سپارد که در سال ۷۸ به بازار مى‏آید. &#8220;گل‏ها همه آفتابگردانند&#8221; جدیدترین کتاب امین‏پور نیز در سال ۸۱ از سوى انتشارات مروارید منتشر شد که به چاپ‏هاى متعدد رسید و با استقبال خوبى روبه‏رو شد.</p>
<p>دکتر قیصر امین ‏پور در سال ۱۳۸۲ علی رغم تمایلش از سردبیری سروش نوجوان استعفا داد ، وضمن عضویت در فرهنگستان زبان و ادبیات فارسى؛ در دانشگاه تهران و الزهرا تدریس می کرد وبه کارهاى پژوهشى مشغول بود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">ویژگی سخن</span></p>
<p>قیصر امین پور پیش از آنکه به عنوان شاعر کودک و نوجوان به شمار آید در جامعه ادبی امروز به خاطر ویژگی های شعری اش شناخته شده است و شعرهای عمومی اش بیشتر از شعرهای کودکانه و نوجوانانه اش بر سر زبانهاست. از نیمه ی دوم دهه شصت بود که قیصر امین پور به ثبات زبان و اندیشه در شعرش دست یافت. هر چند جامعه ادبی او را به عنوان یک ادیب آکادمیک و استاد دانشگاه می شناسد ولی حوزه ادبیات کودکان و نوجوانان هنوز قیصر را از آن خود می داند. دو دفتر &#8220;به قول پرستو&#8221; و &#8220;مثل چشمه- مثل رود&#8221; آوازه خوبی دارند.</p>
<p>در طلیعه دفتر &#8220;به قول پرستو&#8221; شاعر با طرح چند پرسش ارتباط خود را با مخاطب آغاز می کند:</p>
<p>چرا مردم قفس را آفریدند؟ &#8212;&#8211; چرا پروانه را از شاخه چیدند؟</p>
<p>چرا پروازها را پر شکستند؟&#8212;&#8211; چرا آوازها را سر بریدند؟</p>
<p> قالبهای مورد علاقه همین پور عبارتند ار:چهارپاره – غزل – دو بیتی- قالب نیمایی- مثنوی</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>ویژگی های شعری</strong></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">الف: مضمون بکر</span></p>
<p>هوشیاری و دقت نظر امین پور از او شاعری مضمون یاب و نکته پرداز ساخته است. مضمون یابی و نکته پردازی او از نوعی نیست که وی را از واقعیت ها دور ساخته و نازک اندیشی های معما گونه را به ذهن و زبانش راه دهد. (مثل شاعران سبک هندی)</p>
<p>ویژگی زبان او در عین سادگی و روانی، از زیبایی چشمگیری برخوردار است.</p>
<p>مثلاً شعرهای لحظه سبز دعا- حضور لاله ها- لحظه شعر گفتن</p>
<p><span style="color: #0000ff;">ب: اندیشه های نو</span></p>
<p>یک تفکر سنتی در این مورد بر این باور است که هر چه بوده، گذشتگان و دیگران سروده و نوشته اند. پس آنچه سروده و نوشته می شود، تازگی و طراوت ندارد و دست کم تفسیری از آثار آنان است. اما پاسخی دیگر هست که می گوید: همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز و به خلق و کشف مدام هنری باور دارند.</p>
<p>قیصر یکی از شاعرانی است که در این زمینه تلاش خوبی را سرگرفت.</p>
<p>در قطعه &#8220;راه بالا رفتن&#8221; این نوگرایی در مضمون و اندیشه دیده می شود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">ج: زبان امروزی</span></p>
<p>امین پور در شعرهایش می کوشد از زبان امروزی در نهایت سلاست و روانی استفاده کند و رعایت کامل قوانین بکار گرفتن فرهنگ کنایات و اصلاحات به جمعیت زبان او کمک می کند. او در شعر &#8220;بال های کودکی&#8221; بیش از هر شعری فرهنگ زبانی توده مردم را وارد کرده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">د: گوناگونی موضوعات</span></p>
<p>موضوعات برگزیده او ،عام و متعلق به نوجوانان و مردم است و تازگی و طراوت خوبی دارند و این فعالیت و حجم ذهنیت او را نشان می دهد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">هـ: وزن</span></p>
<p>یکی از راههای ارتباط با کودکان و نوجوانان در شعر استفاده از وزن ریتمیک و واژه های موزون و خوش آهنگ است و امین پور از این اوزان و نیز دیگر اوزان برای عام در شعرهایش به تنوع استفاده کرده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">نمونه شعر</span></p>
<p>خلاصه خوبیها برای امام خمینی، از کتاب تنفس صبح</p>
<p> لبخند تو خلاصه خوبیهاست &#8212;&#8211; لختی بخند خنده گل زیباست</p>
<p>پیشانیت تنفس یک صبح است &#8212;&#8211; صبحی که انتهای شب یلداست</p>
<p>در چشمت از حضور کبوترها&#8212;&#8211; هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست</p>
<p>رنگین کمان عشق اهورایی&#8212;&#8211; از پشت شیشه دل تو پیداست</p>
<p>فریاد تو تلاطم یک طوفان&#8212;&#8211; آرامشت تلاوت یک دریاست</p>
<p>با ما بدون فاصله صحبت کن&#8212;&#8211; ای آن که ارتفاع تو دور از ماست</p>
<p>قصیر امین پور، در حوزه ی شعر کودک و نوجوان نامی آشناست ولی مانند بعضی از شاعران، در حوزه ی شعر کودک مکث چندانی از خود نشان نداد و بیشتر توجه خود را به نوجوانان معطوف داشت. نمونه آثار او در بخش شعر نوجوان: مثل چشمه، مثل رود(۱۳۶۸)- به قول پرستو(۱۳۷۵)- تنفس صبح(۱۳۶۳)- در کوچه انقلاب (۱۳۶۳)</p>
<p>راز زندگی: از کتاب به قول پرستو- نشر زلال- چاپ اول ۱۳۷۵</p>
<p>غنچه با دل گرفته گفت:<br />
زندگی<br />
لب زخنده بستن است<br />
گوشه ای درون خود نشستن است<br />
گل به خنده گفت<br />
زندگی شکفتن است<br />
با زبان سبز راز گفتن است<br />
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد<br />
تو چه فکر میکنی<br />
کدام یک درست گفته اند<br />
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است<br />
هر چه باشد اوگل است<br />
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آثار</span></p>
<p>۱- تنفس صبح<br />
۲- در کوچه آفتاب<br />
۳- مثل چشمه ، مثل رود<br />
۴- ظهر روز دهم<br />
۵- آینه‏ های ناگهان<br />
۶- گل‏ها همه آفتابگردانند<br />
۷- گزینه اشعار « مروارید »<br />
۸- بی بال پریدن<br />
۹- طوفان در پرانتز<br />
۱۰- به قول پرستو « مجموعه شعر نوجوان »<br />
۱۱-سنت و نو آوری در شعر معاصر</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مرگ</span></p>
<p>وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.</p>
<p>پس از مرگ وی میدان شهرداری منطقه ۲ واقع در سعادت آباد به نام قیصر امین پور نامگذاری شد.</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1174" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-1174/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیوگرافی فروغ فرخ زاد</title>
		<link>http://asman.ir/post-382</link>
		<comments>http://asman.ir/post-382#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Feb 2010 22:58:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيوگرافي بزرگان ایران]]></category>
		<category><![CDATA[آثار فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج فروغ فرخ زاد با پرویز شاپور]]></category>
		<category><![CDATA[سفر فروغ فرخ زاد به ایتالیا]]></category>
		<category><![CDATA[فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای سینمایی فروغ فرخ زاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=382</guid>
		<description><![CDATA[فروغ در روز هشتم دی ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد. فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد. سرودن اولین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فروغ در روز هشتم دی ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد. فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000034-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="size-thumbnail wp-image-383 aligncenter" title="000034-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/000034-WWW.ASMAN_.IR_-347x475.jpg" alt="" width="347" height="475" /></a></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">سرودن اولین شعر<br />
فروغ ۱۲ سال پیش از مرگش، اولین شعر خود را به مجله روشنفکر سپرد و همان هفته بود که صدها هزار نفر با خواندن شعر بی‌پروای او با نام شاعری تازه آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسید و آثارش هواخواهان بسیار یافت؛ و در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف، او را در بی‌‌پروایی و دریدن پرده ریاکران با حافظ تشبیه کرد و نوشت: «که اگر در قدرت کلام هم به پای لسان‌الغیب برسد حافظ دیگری خواهیم داشت.» فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.</span></p>
<p>ازدواج با پرویز شاپور<br />
فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور نویسنده ایرانی که ظاهراً پسرخاله وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۴۳ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار شاپور بود. پرویز شاپور و فروغ فرخزاد، در نامه‌ها و نوشته‌های خویش از کامیار، با نام ”کامی” یاد می‌کردند. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاریهای عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی منتشر گردید.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">نامه‌های نامه‌های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور را نه تنها به خاطر اینکه از طرف فروغ نوشته شده‌اند خواندنی است بلکه اینها نامه‌های گذشته است اینها حرفهایی است که در گذشته مطرح بوده ولی … کمی ‌که فکر می‌کنیم …. کمی‌ که مقایسه می‌کنیم می‌بینیم با حرفهایی که امروزه در جامعه‌ی ما گفته می‌شود چندان فرقی ندارد و در برخی موارد اصلا فرق ندارد … بحث تلخ و شیرین مهریه در نامه‌های قبل از ازدواج! که پنداری قیمتی است برای انسانها! دلتنگی‌هایی که از سوی پدران و مادران برای فرزندان ایجاد می‌شود و تنها دلیل آن تفاوت نگرشی است که دو طرف به زندگی دارند و این تنها با گذشت زمان و اختلاف زمان ایجاد می‌شود!<br />
محدودیتهایی که برای زنان بوده و هست در بخش نامه‌های زندگی مشترک به خوبی قابل حس است!<br />
این نامه‌ها از سه بخش تشکیل شده است.<br />
سه بخش زندگی فروغ؛<br />
پیش از پیوند (۱۶ نامه)<br />
زندگی مشترک (۲۲ نامه)<br />
پس از جدایی (۱۸ نامه)</span></p>
<p>سفر به ایتالیا<br />
پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تأتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی د ر این دوره زبان ایتالیایی و همچنین فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی فروغ<br />
آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد.<br />
در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر‌هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد.<br />
افتخاری بزرگ بود برای یک زن ایرانی. لیکن فروغ در جستجوی افتخارات رسمی ‌نبود و خود در مصاحبه‌ای در باره‌ی این جایزه گفت:<br />
( این جایزه برایم بی تفاوت بود. من لذتی را که باید می‌بردم از کار برده بودم. ممکن است یک عروسک هم به من بدهند. عروسک چه معنی دارد؟ جایزه هم عروسک است…)</span></p>
<p>در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت.<br />
این خود شاعر بود که به راستی دیگرباره تولد می‌یافت. در هیات یک شاعر جهانی که شعرش از مرزهای بومی ‌سرزمین خویش و زبان مادری خویش گذشته است. (تولدی دیگر) حادثه ای فراموش نشدنی بود در تاریخ شعر معاصر ما و در تاریخ ادبیات ما. خود فروغ نیز این کتاب را بیشتر از کتابهای دیگرش دوست می‌داشت. خودش درباره‌ی این کتاب می‌گوید:<br />
(من همیشه به آخرین شعرم بیشتر از هر شعر دیگرم اعتقاد پیدا می‌کنم. دوره‌ی این اعتقاد هم خیلی کوتاهست، بعد زده می‌شوم و همه چیز به نظرم ساده لوحانه می‌آید. من از کتاب (تولدی دیگر) ماهها است که جدا شده ام. با وجود این فکر می‌کنم که از آخرین قسمت شعر (تولدی دیگر) می‌شود شروع کرد….)<br />
و آخرین قسمت شعر (تولدی دیگر) که آخرین شعر این کتاب نیز هست چنین است:<br />
(من پری کوچک غمگینی را<br />
می‌شناسم که در اقیانوس مسکن دارد<br />
و دلش را در یک نی لبک چوبین<br />
می‌نوازد آرام، آرام<br />
پری کوچک غمگینی<br />
که شب از یک بوسه می‌میرد<br />
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.)<br />
پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.<br />
فروغ زبان ایتالیایی و آلمانی را طی اقامت چند ماهه‌ی خود در اولین سفرش به این دو کشور که در سال ۱۳۳۶ بود، فرا گرفته بود و این دو زبان را به خوبی حرف میزد. زبان فرانسه را هم به قدر احتیاج حرف میزد، ولی با مرتب زبان انگلیسی در چهار سال اخیر، این زبان را هم در حرف زدن و هم در نوشتن و ترجمه کردن، خوب فرا گرفته بود.<br />
نمایشنامه ی (ژان مقدس) از (برنارد شاو) و سیاحتنامه‌ی (هنری میلر) در یونان به اسم (ستون سنگی ماروسی) را به فارسی ترجمه کرده بود که هنوز چاپ نشده. ترجمه‌ی (ژان مقدس) که شرح زندگی (ژاندارک) است، به این منظور بود که در سال آینده این نمایشنامه روی صحنه بیاید و خودش می‌خواست نقش (ژاندارک) را بازی کند.<br />
در تابستان سال ۱۳۴۳ برگزیده‌ی اشعار او چاپ شد.<br />
در سال ۱۳۴۴ سازمان یونسکو یه فیلم نیم ساعته از زندگی فروغ تهیه کرد. به پاس شعر و هنر او که اینک در یک سطح جهانی قرار گرفته بود. در همان سال برناردو برتولوچی یکی از کارگردانهای موج نو ایتالیا نیز به تهران آمد و یک فیلم یک ربع ساعت از زندگی فروغ ساخت.<br />
در سال ۱۳۴۵ فروغ یکبار دیگر به ایتالیا سفر کرد و در دومین فستیوال فیلم (مولف) در شهر پذارو شرکت نمود. همین سال از کشور سوئد به او پیشنهاد کردند که به سوئد برود و در آنجا فیلم بسازد و فروغ این پیشنهاد را پذیرفت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">باز در همین سال از چهار کشور آلمان و سوئد و انگلستان و فرانسه به فروغ پیشنهاد شد که اجازه دهد اشعارش را ترجمه و چاپ کنند …. فروغ دیگر فقط مال ما نبود. جهانی او را می‌طلبید و احترام می‌گذاشت.<br />
زندگی‌اش چنین بود …. پربار، پر ثمر و سرشار از تلاش و کوشش و کار و فراموش نکنیم که وقتی مرگ به سراغش آمد هنوز سی و دوسال بیشتر نداشت و به اینجا رسیده بود که گفتیم و یادگارهایی اینهمه پرارج برای ما گذاشته بود….</span></p>
<p>روحیه و شخصیت راستین فروغ را می‌باید از شعرهایش شناخت. آنانکه او را از نزدیک می‌شناختند می‌گویند:<br />
(یک انسان والا بود و صادق و صمیمی ‌و مهربان. روشن بینی عجیبی داشت که از حقیقت سرچشمه گرفته بود. حالتی داشت چون قدیسین: آمیخته ای از صفا و راستی و معصومیت.)</p>
<p><span style="color: #0000ff;">یکی از دوستانش می‌گفت:<br />
(فروغ تجسم آزادی بود، در محبس، اگر بتوانید حداکثر آزادی و حداکثر حبس را مجسم کنید، فروغ همین بود و تلاطم‌هایش نیز از این بود. او شادترین و غمگین‌ترین انسانی است که من دیده ام. اگر شادی از راهی برود و غم از راهی دیگر و سرانجام این دو در نقطه ای بهم برسند، آن نقطه فروغ است. فروغ نقطه‌ی ملاقات غم و شادی بود.)<br />
از یک دوست دیگرش پرسیدم: (فروغ چه چیزهایی را دوست می‌داشت و احترام می‌گذاشت؟)<br />
گفت: (هر آنچه را در آن اثری از نجابت بود: تپه را، حرکت ابر را، آدم در حال آدمیت یا در معصومیت، شبنم را …. )<br />
زشتی و تنگ نظری و نانجیبی را نمی‌توانست بپذیرد. هر چند آنها را می‌بخشید و خود با آنها بیگانه بود. اگر دشنامی ‌می‌شنید، دشنام دهنده را می‌نگریست تا دریابد که قصد او ناشی از یک بیماری شخصی است یا یک جذام وسیعتر، یک علت عام و همه گیرتر. به بیماری شخصی ترحم می‌کرد و علت و بیماری عمیق و وسیعتر را پاسخ می‌گفت. اما پاسخی در حد کلی و بالا، نه فردی و کوچک.</span></p>
<p>آخرین شعری که از او به چاپ رسید، به نام (چرا توقف کنم )؟<br />
پاسخی بود عمیق و انسانی بیک هرزه درایی که او را آزرده بود. هر چند حتی هرزه درایان را به هیچ نگرفت، چون می‌دانست که در عرصه‌ی انسانیت کسی شدن جگر می‌خواهد.<br />
از مادیات زندگی جز آنچه نیازهای ابتدایی یک انسان را برطرف می‌سازد، چیزی نمی‌خواست. فروتن بود و پاک نهاد.<br />
زندگی اش در شعر خلاصه می‌شد. هر کس شعری می‌گفت، گویی به او مربوط می‌شد. کنکاش می‌کرد و همه‌ی شعرهایی را که در مجلات یا به صورت کتاب چاپ می‌شد، می‌خواند. به شاعران جوان توجه بیشتری داشت و هر بار که می‌دید یکی از شعرای نامدار زمانه ی ما، شعری ضعیف ساخته است، غمگین می‌شد. مثل اینکه خودش دچار خطایی شده است.<br />
 <br />
<span style="color: #0000ff;">پایان زندگی<br />
آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد است» که پس از مرگ او منتشر شد.<br />
</span> <br />
فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.<br />
از فروغ چندین شعر، دو سناریو برای فیلم، یک رمان نیمه تمام و تعدادی تابلو و طرح نقاشی به یادگار مانده است. دوستانش در نظر گرفته اند خانه اش را کتابخانه ای سازند، باشد که یادش و نامش را نسل‌های دیگر گرامی ‌شمارند و گرامی‌باد یاد او و نام او.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آثار<br />
* ۱۳۳۱ &#8211; اسیر شامل ۴۴ شعر<br />
* ۱۳۳۵ &#8211; دیوار<br />
* ۱۳۳۶ &#8211; عصیان، شامل ۱۷ شعر<br />
* ۱۳۵۲ &#8211; تولدی دیگر، شامل ۳۵ شعر<br />
* ۱۳۴۲ &#8211; ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شامل ۷ شعر</span></p>
<p>فروغ در آثار دیگران<br />
در سال ۱۳۸۱، ناصر صفاریان سه فیلم مستند با نامهای جام جان، اوج موج و سرد سبز درباره فروغ ساخت که در آن با افراد زیادی همچون کاوه گلستان فرزند ابراهیم گلستان، بهرام بیضایی کارگردان سینما، فریدون مشیری شاعر، مادر و خواهر فروغ فرخزاد و کسان دیگری گفتگو شده است.<br />
همچنین در این فیلم عکسهای منتشر نشده بسیاری از فروغ به نمایش گذاشته شده است.</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=382" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-382/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

