<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ASMAN.ir &#124; سايت مرجع آسمان &#187; گالری بیوگرافی</title>
	<atom:link href="http://asman.ir/post-category/gallery-biography/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asman.ir</link>
	<description>امانت داري و اخلاق مداري - استفاده از مطالب اين سايت فقط با ذکر منبع &#34;سايت مرجع آسمان &#34; مجاز است</description>
	<lastBuildDate>Mon, 06 Feb 2012 20:32:38 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>بیوگرافی جهان پهلوان غلامرضا تختی</title>
		<link>http://asman.ir/post-3171</link>
		<comments>http://asman.ir/post-3171#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Jan 2011 20:31:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بیوگرافی ورزشکاران]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقادات تختی]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی جهان پهلوان غلامرضا تختی]]></category>
		<category><![CDATA[تختی]]></category>
		<category><![CDATA[تختی و بازگشت دوباره به کشتی]]></category>
		<category><![CDATA[جهان پهلوان غلامرضا تختی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه جهان پهلوان تختی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه غلامرضا تختی]]></category>
		<category><![CDATA[غلامرضا تختی]]></category>
		<category><![CDATA[غلامرضا تختی در زورخانه]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت سیاسی تختی]]></category>
		<category><![CDATA[قهرمانی تختی در مسابقات جهانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=3171</guid>
		<description><![CDATA[غلا‌مرضا تختی فرزند رجب متولد پنجم شهریورماه ۱۳۰۹ شمسی به شماره شناسنامه ۵۰۰ صادره از تهران در خانواده‌ای مذهبی چشم به جهان گشود. پدربزرگ او قلی نام داشت و شغل او بنکداری بود. قلی در سفر مکه به دست راهزنان به قتل رسید. اما پدر تختی معروف به ارباب رجب ۳۰ هزار متر زمین و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>غلا‌مرضا تختی فرزند رجب متولد پنجم شهریورماه ۱۳۰۹ شمسی به شماره شناسنامه ۵۰۰ صادره از تهران در خانواده‌ای مذهبی چشم به جهان گشود. پدربزرگ او قلی نام داشت و شغل او بنکداری بود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000541-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-3172" title="000541-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000541-WWW.ASMAN_.IR_-294x475.jpg" alt="" width="294" height="475" /></a></p>
<p>قلی در سفر مکه به دست راهزنان به قتل رسید. اما پدر تختی معروف به ارباب رجب ۳۰ هزار متر زمین و یخچال‌های طبیعی در جنوب تهران داشت. این زمین‌ها در زمان رضاخان برای احداث ایستگاه راه‌آهن تصرف گردید و بدین ترتیب خانواده تختی از هستی ساقط شد.</p>
<p> این امر موجب نفرت تختی از خاندان پهلوی گشت. تختی و ورزش تختی ورزش را دوست می‌داشت. او هرگز خیال قهرمان شدن نداشت بلکه ورزش را فقط برای سلا‌متی و تندرستی بدن می‌خواست. خودش بارها گفته است: فکر اینکه یک روزی قهرمان کشور یا قهرمان جهان بشوم خجالتم می‌داد.</p>
<p>او از همان ابتدا از قدرت بدنی خوبی برخوردار بود و پس از مدت‌ها تمرین و احساس آمادگی تصمیم گرفت که به اتفاق بچه‌های محل به زورخانه پولا‌د نزدیک منزل‌شان برود و تمرین جدی را آغاز کند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">اعتقادات تختی؛ نهضت اسلا‌می</span></p>
<p>تختی در خانواده‌ای متدین و پایبند به اسلا‌م دیده به جهان گشود و همواره در تمامی مقاطع زندگی تا مرگ خود لحظه‌ای از اعتقاداتش دست نکشید. رسانه‌های داخلی ایران که هر یک به نحوی تحت فشار دستگاه جهنمی ساواک بودند یا برخی از سردمداران آنها با اینکه خود وابسته به رژیم و ساواک بودند، نیز به اعتقادات عمیقا اسلا‌می تختی اذعان می‌کردند.</p>
<p>روزنامه کیهان پس از مرگ تختی در ۲۲/۱۰/۱۳۴۶ نوشت: &lt;تختی عضو یک خانواده مذهبی و متدین و معتقد به اصول دینی بود.&gt; ارتباطات مرحوم تختی با روحانیت به‌ویژه روحانیت مبارز، شاخصه دیگری برای دیانت و مسلمانی او است. او ارادت زیادی به آیت‌الله طالقانی و آیت‌الله زنجانی داشت. درددل‌هایش بیشتر پیش این دو نفر بود و درواقع آنها سنگ صبور او بودند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">علنی شدن فعالیت سیاسی تختی</span></p>
<p>بعد از پیروزی و قهرمانی تختی در مسابقات جهانی یوکوهاما، او در گفت‌وگو با روزنامه کیهان علنا فعالیت سیاسی خود را ابراز کرد. انتشار این مطلب توسط روزنامه رودررو شدن تختی با شاه را در پی داشت. حقوق تختی قطع شد و ماموران ساواک او را بیش از پیش زیر نظر گرفتند.</p>
<p>با این حال تختی در انتخابات کنگره جبهه ملی شرکت کرد و در کنگره این جبهه که در دی‌ماه ۱۳۴۱ در تهران برگزار شد، به‌عنوان نماینده ورزشکاران و با یکصد رای عضو شورای مرکزی شد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">تخت</span><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #0000ff;">ی و بازگشت دوباره به کشتی</span> </span></p>
<p>تختی در بازگشت به میدان با شکست روبه‌رو شد اما شکست او نه‌تنها از محبوبیتش نکاست بلکه عشق و علا‌قه مردم را به او بیشتر کرد. تختی به خاطر مردم آمد و در ناآمادگی مغلوب شد و این دلیلی بود تا کیهان در ۲۱/۱۲/۱۳۴۰ از او و مقامش تجلیل به عمل آورد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">شرکت در آخرین دوره مسابقات</span></p>
<p>تختی در ۲۹/۱/۱۳۴۵ در مسابقات انتخابی تیم ملی شرکت کرد و با پیروزی بر تمام رقبا به عضویت مجدد تیم ملی درآمد. تولیدوی آمریکا ۱۹۶۶ آخرین منزل تختی در مسابقات کشتی است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مرگ پایان راه نیست</span></p>
<p>آخرین باری که تختی دیده شد، شبی بود که در هتل آتلا‌نتیک (هتل اطلس فعلی در خیابان طالقانی) اقامت داشت؛ در تاریخ ۱۷ دی ۱۳۴۶. او آخرین شب زندگی‌اش را در اتاق شماره ۲۳ هتل به سر برد. حدود ساعت ۳۰/۱۰ دقیقه صبح مامور پارکینگ هتل، متوجه پنچری یکی از لا‌ستیک‌های اتومبیل تختی شد و برای اینکه بتواند ماشین را قبل از خروج او آماده کند، از دفتر هتل خواست که سوئیچ ماشین را از تختی بگیرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">از دفتر هتل با اتاق تختی تماس گرفته شد اما هیچ‌یک از تماس‌ها جواب داده نمی‌شد. دفتردار هتل و یکی از مستخدمان به اتاق او رفتند و تلا‌ش کردند با کلید یدک در اتاق را باز کنند اما در اتاق با کلید از داخل قفل بود. به ناچار در را شکستند و با صحنه‌ای دلخراش مواجه شدند؛ پهلوان پرآوازه‌ایرانی، جهان پهلوان تختی، آرام و بی‌حرکت خوابیده بود. ‌</span></p>
<p>درباره مرگ تختی اطلا‌عات ضدونقیضی وجود دارد. هنگام کالبدشکافی شکستگی عمیقی در پشت سر تختی دیده شد. این موضوع اینگونه توجیه شد که هنگام جابه‌جایی پیکر او از هتل سر او با زمین برخورد کرده و درواقع شکستگی مربوط به بعد از مرگ او است! خبر درگذشت تختی بعد از مدت کوتاهی در خارج از مرزهای ایران هم بازتاب پیدا کرد.<br />
جلا‌ل آل‌احمد می‌نویسد:</p>
<p><span style="color: #0000ff;">یکی می‌گفت چیزخورش کردند&#8230; دیگری می‌گفت خفه‌اش کردند، یکی دیگر می‌گفت: به قصد کشت او را زده‌اند و بعد جسدش را به هتل برده‌اند! از آن همه جمعیت، هیچ‌کس حتی برای یک لحظه به احتمال خودکشی فکر نمی‌کرد.</span></p>
<p>آخر جهان‌پهلوان باشی و در &lt;بودن&gt; خودت، جبران کرده باشی &lt;نبودن&gt;های فردی و اجتماعی دیگران را و آن وقت خودکشی؟ شاید ظریف‌ترین اشاره را روزنامه &lt;توفیق&gt; داشت که با کنایه‌ای زهرآلود نوشت: &lt;تختی را خودکشی کردند&gt;! و بدین‌سان تختی در ۳۷ سالگی با دیار فانی وداع کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">امروز که خورشید، تکرار پرتو افکنی هر روزه اش را آغاز کرد، ورزش ایران و تاریخ پهلوانی این دیار بار دیگر همچون هرسال در چنین روزی، داغدار داغی کهنه اما در عین حال تازه شد.</span></p>
<p>امروز بود که دل شیر خون شد&#8230; پوریای ولی زمانه غلامرضا تختی در روز پنجم شهریور ماه ۱۳۰۹ در خانواده ای متوسط و مذهبی در محله خانی آباد تهران به دنیا آمد.رجب خان- پدرتختی- غیر از وی دو پسر و دو دختر دیگر نیز داشت که همه آنها از غلامرضا بزرگتر بودند.حاج قلی، پدر بزرگ غلامرضا، فروشنده خواروبار و بنشن بود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">از قول رجب خان، تعریف می کنند که حاج قلی در دکانش بر روی تخت بلندی می نشست و به همین سبب در میان اهالی خانی آباد به حاج قلی تختی شهرت یافته بود. همین نام بعدها به خانواده های رجب خان منتقل شد و به نام خانوادگی تبدیل شد.</span></p>
<p>رجب خان با پولی که از ماترک پدرش به دست آورده بود، در محل پیشین انبار راه آهن زمینی خریده و یک یخچال طبیعی احداث کرده بود و از همین راه مخارج زندگی خانوادگی پرجمعیت خود را تأمین می کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">نخستین واقعه ای که در کودکی غلامرضا روی داد و ضربه ای بزرگ و فراموش نشدنی در روح او وارد کرد، آن بود که مرحوم پدرش برای تأمین معاش خانواده ناچار شد خانه مسکونی خود را گرو بگذارد.</span></p>
<p>تختی سال ها بعد در آخرین مصاحبه خود با یادآوری این ماجرای تلخ می گوید:« یک روز طلبکاران به خانه ما آمدند و اثاثیه خانه و ساکنینش را به کوچه ریختند، ما مجبور شدیم که دو شب را توی کوچه بخوابیم. شب سوم اثاثیه را بردیم به خانه همسایه ها و دو اتاق اجاره کردیم. چندی بعد روزگار عرصه را بیشتر بر پدرم تنگ کرد تا این که مجبور شد یخچال طبیعی اش را نیز بفروشد. این حوادث تأثیر فراوانی در روحیه پدرم گذاشت و باعث اختلال روحی اش در سال های آخر عمر شد.»</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در چنان شرایطی، غلامرضا تنها ۹ سال به تحصیل پرداخت. وی خود می گوید:« مدت ۹ سال در دبستان و دبیرستان منوچهری که در همان خانی آباد قرار داشت، درس خواندم، ولی تنها خاطره‌ای که از دوران تحصیل به یاد دارم، این است که هیچ وقت شاگرد اول نشدم، اما زندگی در میان مردم و برای مردم درس هایی به من آموخت که فکر می کنم هرگز نمی توانستم در معتبرترین دانشگاه ها کسب کنم.</span></p>
<p>زندگی همچنین به من آموخت که مردم را دوست بدارم و تا آن جا که در حد توانایی من است، به آنان کمک کنم، حال این کمک از چه طریقی و از چه راهی باشد، مهم نیست. هر کس به قدر تواناییش&#8230;»</p>
<p><span style="color: #0000ff;">تختی که به دلیل فقر مالی دیگر نتوانست به تحصیل ادامه دهد، نزد شیخ ابراهیم نجار مشغول به کار شده و به تدریج به کشتی روی آورد و عضو زورخانه گردان شد. غلامرضا، ورزش را از نوجوانی آغاز کرد. ورزش ابتدا برای او نوعی تفنن و سرگرمی بود. در همان اوان، خیال قهرمان شدن، مدتی وی را به وسوسه انداخت اما از همان نوجوانی که تازه به فکر باشگاه رفتن افتاده بود، اعتقاد داشت که ورزش برای تندرستی و سلامت جان و تن هر دو لازم است.</span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/"><img class="alignnone size-full wp-image-3174" title="ASMAN.ir | سایت مرجع آسمان" src="http://asman.ir/pictures/000543-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="283" height="378" /></a></p>
<p style="text-align: center;">غلامرضا تختی در زورخانه</p>
<p>شادروان تختی در مصاحبه ای با اشاره به فقر و مشقت زمان نوجوانی اش می گوید:« با آن که علاقه فراوانی به ورزش داشتم، مجبور بودم که در جستجوی کاری برآیم. زندگی، نان و آب لازم داشت. برای مدتی به خوزستان رفتم و در ازای روزی هفت یا هشت تومان، کار کردم. دنیا در حال جنگ (جنگ جهانی دوم) بود، زندگی به سختی می گذشت.»</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آشنای حقیقی تختی با ورزش و کشتی در باشگاه پولاد آغاز شد. وی که پیش از این گودها و زورخانه های فراوانی دیده بود و شیفته تواضع و افتادگی پهلوانانی کشتی و ورزشی باستانی شده بود. برای نخستین بار درسال ۱۳۲۹ به باشگاه پولاد (واقع در خیابان شاهپور پیشین) رفت و به دلیل علاقه و استعداد وافری که نسبت به کشتی نشان داد مورد توجه مرحوم حسین رضی زاده مدیر آن باشگاه قرار گرفت.</span></p>
<p>تختی، خود می گوید:« رضی خان آدم خوبی بود، اگر کسی را نشان می کرد و می دید که استعداد کشتی دارد، دست از سرش بر نمی داشت. در گرمای تابستان لخت می شدیم و هر روز از ساعت دو بعدازظهر تا چندین ساعت کشتی می گرفتیم، از دوش آب گرم و حمام خبری نبود . کشتی گیران برای وزن کم کردن، به خزینه می رفتند تشک های کشتی را با پنبه پر می کردند، اما خاک و خاشاک آن، بیش از پنبه بود.»</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در ابتدا خیلی لاغر و خجالتی و با حجب و حیاء بود و تحمل شکست برایش دشوار، اما به تدریج شکست را مقدمه پیروزیهای درخشانش کرد، تاجائیکه درطول حیاتش روی تمام تشکهای دنیا اکثر موفقیتها را درآغوش گرفت، که این از هر جهت استثناء است.</span></p>
<p>تختی که پس از بازگشت از خوزستان (مسجد سلیمان) روانه خدمت سربازی شده بود، در سربازخانه با استفاده از فرصت ها و توجهات فراهم شده، به ویژه تشویق و حمایت دبیر وقت فدراسیون کشتی که در دژبان ارتش فعالیت داشت، تمرینات کشتی خود را بار دیگر آغاز کرد. تختی خود در این مورد تصریح کرد:</p>
<p><span style="color: #0000ff;">« وقتی در سال ۱۳۲۸ در مسابقه بزرگ ورزشی(کاپ فرانسه) شرکت کردم، در همان اولین مسابقه ضربه فنی شدم. اما تمرین های جدی و سختی که در پیش گرفتم، مرا یاری کرد تا حقیقت مبارزه را درک کنم، اگر چه شور پیروزی در سر داشتم، اما کار و کوشش را سرآغاز پیروزی می دانستم.»</span></p>
<p>به این ترتیب تختی با تمرین و پشتکار مثال زدنی رفته رفته خود را از میان بازنده ها بیرون کشید و سرانجام در سال ۱۳۳۰ در وزن ششم (۷۹ کیلوگرم) به عضویت تیم ملی درآمد. وی در نخستین دوره مسابقه های کشتی آزاد قهرمانان جهان(هلسینکی ۱۹۵۱) با وجود آن که هنوز ۲۱ سال داشت، نایب قهرمان جهان شد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">درخشش خیره کننده تختی در رقابت های کشتی هلسینکی که در نخستین حضورش در مسابقه های قهرمانی جهان در فاصله کمتر از دو سال از ورودش به میادین ورزشی داخلی اتفاق افتاد، بیش از هر چیز نمایانگر ایمان و تلاش و اراده کم نظیر تختی و همچنین استعداد و مهارت فوق العاده او در زمینه کشتی بود.</span></p>
<p>در نخستین دوره مسابقات قهرمانی کشتی آزاد جهان که از لحاظ تاریخی میدان معتبر و تعیین کننده ای برای کشتی ایران و جهان بود، تیم ملی کشتی آزاد ایران با ترکیب کامل و در هر هشت وزن آن زمان حضور پیدا کرد و با کسب دو نشان نقره (محمود ملاقاسمی و غلامرضا تختی) و دو نشان برنز، (عبدالله مجتبوی و مهدی یعقوبی) در نتیجه درخشان و غیرقابل تصور پس از تیم های ملی ترکیه و سوئد عنوان سوم جهان را به دست آورد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مسابقات سال ۱۹۵۱ هلسینکی (فنلاند) برای تختی آغار راهی بود که طی ۱۵ سال آینده با کسب ده ها پیروزی و فتح سکوهای متعدد قهرمانی در بزرگترین میادین بین المللی کشتی ادامه یافت.</span></p>
<p>شادروان غلامرضا تختی در سال ۱۳۳۱ (۱۹۵۲) در نخستین حضور خود در رقابت های المپیک با کسب شش پیروزی و قبول یک شکست برابر دیوید جیما کوریدزه از شوروی صاحب نشان نقره شد. وی در این مسابقه ها توانست حیدر ظفر ترک را که سال پیش با غلبه بر تختی قهرمان جهان شده بود را شکست دهد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">تختی در دومین دوره مسابقات جهانی که در خرداد ماه ۱۳۳۳(۱۹۵۴) در توکیو برگزار شد، در وزن هفتم (۸۷ کیلوگرم) به رقابت پرداخت که با وجود پیروزی های درخشان و شایستگی فراوانی که از خود بروز داد با قبول یک شکست غیرمنتظره برابر وایکینگ پالم سوئدی از راهیابی به فینال بازماند و در نهایت عنوان چهارمی این وزن را به دست آورد.</span></p>
<p>تختی شش ماه بعد در یک دیدار دوستانه در سوئد، پالم را با ضربه فنی شکست داد و باخت غافلگیرانه توکیو را به خوبی جبران کرد. شادروان تختی همچنین در سال ۱۹۵۵ در جشنواره بین المللی ورشو موفق به کسب نشان نقره شد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">سومین دوره مسابقه قهرمانی جهان (استانبول،۱۹۵۷) اما تجربه تلخی برای مرحوم تختی بود. وی که در این دوره از رقابت ها، برای اولین و آخرین بار در وزن فوق سنگین آن زمان (۸۷+ کیلوگرم) کشتی می گرفت، به دلیل وزن بسیار کمتر نسبت به رقیبان با دو باخت حذف شد.</span></p>
<p>پهلوان ایران با وجود حذف شدن در استانبول آبرومندانه کشتی گرفت و نتایجی که به دست آورد با توجه به آن که با وزن ۹۲ کیلوگرم به مصاف کشتی گیران فوق سنگین رفته بود، در مجموع غیرقابل قبول نبود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">به عنوان نمونه دیتریش آلمان و ایوان ویخریستیوک روس، حریفان اصلی تختی در این رقابت ها ۱۱۰ کیلوگرم وزن داشتند و علاوه بر آن در وزن خود نیز از تجربه خوبی برخوردار بودند.</span></p>
<p>در بازی های المپیک ملبورن(استرالیا) که در آذرماه ۱۳۳۵(۱۹۵۶) برگزار شد، تختی یک بار دیگر در وزن هفتم (۸۷ کیلوگرم) به مصاف رقبایی از شوروی، آمریکا، ژاپن آفریقای جنوبی، کانادا و استرالیا رفت و با شکست تمامی حریفان اولین نشان طلای خود را به گردن آویخت.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000542-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-3173" title="000542-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000542-WWW.ASMAN_.IR_-475x318.jpg" alt="" width="475" height="318" /></a></p>
<p style="text-align: center;">تختی در حال کشتی گرفتن</p>
<p><span style="color: #0000ff;">این برای نخستین بار بود که دو قهرمان از آمریکا و شوروی در یک سکوی معتبر جهانی پایین تر از حریف ایرانی قرار می گرفتند. جهان پهلوان تختی در اسفندماه همان سال با غلبه به مرحوم حسین نوری به مقام پهلوانی ایران دست یافت و صاحب بازوبند شد و در سال های ۱۳۳۶ و ۱۳۳۷ نیز این عنوان را تکرار کرد.</span></p>
<p>سال ۱۳۳۶ سال اوج گیری و کسب اولین مدال طلای المپیک توسط تختی است. زیرا او با چنان آمادگی و صلابتی در مسابقات ملبورن ظاهر شد که همه حریفان را از دم تیغ گذراند. او در این مسابقات حریفان آفریقایی، دانمارکی، ژاپنی، استرالیایی، آمریکایی و شوروی را با شکست مواجه ساخت. تختی درباره پیروزی بزرگش در ملبورن می گوید: «درسال ۱۳۳۶ آن حقارتی که چندسال پیش قوز آن را بر دوش می کشیدم از وجودم رخت بربست.»</p>
<p><span style="color: #0000ff;">جهان پهلوان تختی در سال ۱۹۵۸ در بازی های آسیایی توکیو و مسابقات قهرمانی جهان در صوفیه به ترتیب نشان های طلا و نقره این رقابت ها را به گردن آویخت و در مهرماه سال ۱۳۳۸(۱۹۵۹) در چهارمین دوره مسابقات کشتی آزاد قهرمانی جهان که در تهران برگزار شد سومین عنوان قهرمانی جهان خود را کسب کرد.</span></p>
<p>بوریس کولایف از شوروی تنها کشتی گیری بود که با امتیاز به تختی باخت و در ۵ کشتی دیگر رقبای مجارستانی، لهستانی، فرانسوی، بلغار و ترک تختی با ضربه فنی مغلوب پهلوان ایران شدند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">تیم ملی کشتی آزاد ایران که در رقابت های تهران با اکتفا به دو مدال طلای غلامرضا تختی و امامعلی حبیبی با وجود برخوردی از امتیاز میزبانی در حفظ عنوان سومی سال های پیش نیز ناموفق بود، در هفدمین دوره بازی های المپیک( ایتالیا ۱۹۶۰) تا مکان پنجم رده بندی سقوط کرد.</span></p>
<p>تختی کاپیتان تیم ملی و پرتجربه ترین کشتی گیر ایران که در این رقابت ها در وزن هفتم به میدان رفته بود، پس از پیروزی در پنج دیدار با در مسابقه نهایی با قبول شکست در برابر عصمت آتلی از ترکیه به گردن آویز نقره دست یافت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مسابقه های قهرمانی جهان در یوکوهامای ژاپن میدانی فراموش نشدنی برای کشتی ایران بود. تیم ملی کشتی آزاد کشورمان پس از حضور در ۸ دوره مسابقات المپیک و جام جهانی در رقابت های جهانی ۱۹۵۹ ژاپن، پرافتخارترین حضور خود در تاریخ کشتی را رقم زد و با دریافت پنج نشان طلا، یک نشان نقره، یک نشان برنز و یک عنوان پنجمی به مقام قهرمانی کشتی آزاد جهان دست یافت.</span></p>
<p>جهان پهلوان تختی که در این مسابقات در وزن ۸۷ کیلوگرم به مصاف حریفان رفته بود با حضوری مقتدرانه آخرین مدال طلای خود را به گردن آویخت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">کشتی گیران آزاد ایران در ششمین دوره رقابت های قهرمانی جهان در تولید وی آمریکا (۱۹۶۲) نیز حضوری شایسته داشتند. تیم ملی ایران اگر چه نتوانست مقام قهرمانی خود را در این مسابقات حفظ کند ولی کسب مقام سوم جهان نیز با توجه به کارشکنی ها و ناداوری هایی که در حق تختی و سایر کشتی گیران ایران روا شد نتیجه قابل قبولی تلقی می شود.</span></p>
<p>جهان پهلوان تختی در این مسابقات با حضور مقتدرانه برابر وان براند آمریکایی،مدوید روسی و عصمت آتلی که از قهرمانان صاحب نام وزن هفتم بودند از حیثیت کشتی ایران به خوبی دفاع کرد و در نهایت پس از تساوی با مدوید جوان تنها به دلیل ۲۰۰ گرم اضافه وزن نسبت به حریف از دریافت نشان طلا محروم شد و به گردن آویز نقره رضایت داد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">قهرمان ارزشمند ایران در شرایطی در این دیدارها شرکت کرد که از بیماری خطرناکی رنج می برد با این حال عشق به ملت ایران او را به مصاف با بزرگترین قهرمانان جهان کشاند. شدت بیماری تختی به حدی بود که پس از دیدار فینال سریعاً به نیویورک منتقل و روز بعد در بیمارستان بزرگ نیویورک تحت عمل جراحی قرار گرفت.</span></p>
<p>در فاصله سال های ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۶، جهان پهلوان تختی با وجود سن بالا همچنان عضو تیم ملی ایران بود اما تنها در بازی های المپیک ۱۹۶۴ توکیو شرکت کرد که در این دیدار با بداقبالی از کسب چهارمین نشان المپیک خود بازماند و به عنوان چهارمی جهان اکتفا کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">البته جانشینان تختی در مسابقات جهانی صوفیه (۱۹۶۳) و منچستر(۱۹۶۵) از دریافت حتی یک امتیاز در وزن هفتم ناموفق بودند، این امر در کنار عشق وافری که ملت ایران به جهان پهلوان داشتند، موجی از درخواست های مردمی و مطبوعاتی برای حضور مجدد تختی در رقابت های جهانی را برانگیخته بود. پهلوان ۳۶ ساله ایران با وجود عدم آمادگی کافی و گذشتن از مرز بازنشستگی شرکت در مسابقه های جهانی ۱۹۶۶ (تیرماه ۱۳۴۵) تولیدو را پذیرفت.</span></p>
<p>تختی در مسابقات انتخابی مسابقات جهانی ۱۹۶۶ از نظر نتایج فنی و پیروزی با ضربه فنی، بهترین چهره شناخته شده و به عنوان بهترین کشتی گیر وزن هفتم ایران راهی آمریکا شده بود با این حال کارشکنی و برخوردهای غیرمنصفانه که از سوی برخی افراد و مقامات نسبت به وی روا می شد، روحیه اش را تضعیف کرده بود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">جهان پهلوان تختی به هنگام عزیمت به آخرین سفر خود، در میان خیل عظیم مردمی که برای بدرقه اش و همراهانش آمده بودند، در گفتگو با خبرنگار کیهان ورزشی گفت:« هیچ چیز نمی تواند مرا خوشحال کند، پول، مدال طلا، عشق و حتی عشق اما نسبت به این مردمی که به فرودگاه آمده اند، احساس شرمندگی می کنم. راستی چقدر محبت بدهکارم؟ من چرا باید کشتی بگیرم؟</span></p>
<p>چرا باید همراه تیم مسافرت کنم، تا سبب این همه مراجعت باشم؟ اگر پاسخ به این پرسش را می دانستم من هم می توانستم ادعا کنم چون دیگران هستم&#8230; وقتی کسی نداند چه عاملی سبب خوشحالی اش خواهد شد، یقینا نخواهد توانست بگوید چرا کشتی می گیرد و چرا همراه تیم مسافرت می کند.»</p>
<p><span style="color: #0000ff;">تختی که بی امید به مصاف تازه نفسی ها و جوانان جویای نام رفته بود، متاسفانه با بدترین قرعه ممکن نیز مواجه شد به طوری که پس از پیروزی پنج بر صفر در مقابل حریفی از مجارستان به مصاف الکساندر مدوید و احمد آئیک( نفرات اول و دوم این دوره از رقابت ها) رفت و با قبول شکست در برابر آنها برای همیشه با صحنه کشتی خداحافظی کرد.</span></p>
<p>در بعد دیگر زندگی مرحوم غلامرضا تختی ارتباطات ویژه اش با روحانیت به خصوص روحانیت مبارز وجود دارد، شاخصی که برای دیانت و مسلمانی اوست. وی ارادت زیادی به آیت ا&#8230; طالقانی و آیت ا&#8230; زنجانی داشت. درد دلهایش بیشتر پیش این دو نفر بود، و در واقع آنها سنگ صبورش بودند. همچنین عشق به اهل بیت در او آنقدر بود، که هنگام شکست در مسابقات ۱۳۳۴ توکیو به اتفاق سایر کشتی گیران شکست خورده از توکیو رهسپار کربلا شد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">علاوه برآن تختی پیش از هر مسابقه به زیارت حضرت رضا(ع) می رفت، و دربازگشت از مسابقات نیز مجددا امام رضا(ع) را زیارت می نمود. همچنین بنابه اظهارات شادروان، همیشه قرآن کریم را با خود بهمراه داشت. بنابراین مجموعه اعتقادات تختی به خدا موجب شده بود که او یکی از صدیق ترین و پاک ترین مردمان زمان خود باشد.</span></p>
<p>درهمان ایام که تختی عرصه قلبهای مردم ایران را در می نوردید، عشق به مبارزه و فعالیتهای سیاسی دراو ریشه دوانید. او خود را یک مبارز می دانست و در ارتباط نزدیک با مرحوم آیت ا&#8230; طالقانی وشهید حجت‌الاسلام سید مجتبی نواب صفوی بود. تختی رفته‌رفته به جمع سیاسی ها پیوست و همین امر موجب نارضایتی دستگاه حاکم شد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آری تختی یک قهرمان بود، یک مبارز بود، قهرمانی سیاسی که پیوسته با عمال رژیم درجنگ و گریز بود. چنانچه در یکی از خاطرات تختی گفته شده که پس از قهرمانی تختی و یارانش در یوکوهاما، تیم کشتی را به دیدار شاه بردند. در این دیدار شاه از تختی خواست، تا کشتی را رها کرده، به مربی‌گری بپردازد. اما او در پاسخ گفت:« من برای این مردم چیزی ندارم، جز کشتی. این آخرین فرصتهای من است که برای رضایت مردم کشتی بگیرم و آنها را خوشحال کنم.»</span></p>
<p>این پاسخ نارضایتی و خشم شاه را در پی‌داشت، زیرا تختی تشک کشتی را حلقه وصل خود و ملت می دانست، و شاه و دستگاه او می خواستنداین اتصال را قطع کنند. لذا سعی می‌کردند، مانع حضور او روی تشک شوند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بعد از این ملاقات بود که حقوق تختی قطع شد و ماموران ساواک بیش از پیش او را زیر نظر گرفتند. با این حال تختی در انتخابات کنگره جبهه ملی شرکت کرد و در کنگره این جبهه که در دیماه سال ۱۳۴۱ در تهران برگزار شد، به عنوان نماینده ورزشکاران با یکصد رای به عضویت شورای مرکزی انتخاب شد. مدتی بعد شاه و عواملش سعی کردند، تا با خرید تختی اورا از مردم دورکنند. آنها پیشنهاد وکالت مجلس، مدیریت شهرداری و&#8230; را به تختی دادند.‌که او هیچ یک را نپذیرفت و زیر بار زور نرفت.</span></p>
<p>در جریان زلزله بوئین زهرا مردم به دلیل بی‌اعتقادی به دستگاههای دولتی ازدادن کمک خودداری می کردند، و در این هنگام بود که تختی آمادگی‌اش را برای دریافت هدایای مردمی از طریق روزنامه کیهان اعلام نموده و پس از موافقت نیز با حضور درمیان مردم صمیمی توانست کمکهای بیشماری به نفع زلزله زدگان از شهروندان جمع آوری کند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">شادروان تختی درسن ۳۴ سالگی تصمیم به ازدواج گرفت و با دختری بنام شهلا توکلی پیوند زناشویی بست که ثمره این ازدواج یگانه فرزندی به نام بابک بود که در شهریور سال ۱۳۴۶ متولد شد. در زمان ازدواج به دلایل ذکر شده تختی وضع مالی خوبی نداشت و به همین دلیل نتوانست اجاره خانه‌ای که برای زندگی همسرش تهیه کرده بود را بدهد، و مجبور شد پس از ۷-۶ ماه به خانه خودش که مادر و خواهرش نیز در آن زندگی می کردند بازگردد.</span></p>
<p> در سال ۱۳۴۵ آخرین مسابقات تختی در تولید و آمریکا انجام شد و از آن زمان به بعد قهرمان قهرمانان در سن ۳۶ سالگی با کشتی خداحافظی کرد. چنانچه گفته شد شادروان تختی مرتب از سوی ساواک تحت نظر قرار می گرفت و در این رابطه اسناد و مدارک بسیار نیز موجود است، بعنوان مثال در مهرماه سال ۱۳۴۶ طی نامه‌ای سوابق تختی از اداره سوم استعلام شد که در پاسخ نوشت: «ضمیمه پرونده کلاسه ۱۲۸۱۱۱ آقای غلامرضا تختی را یکی از عناصر حزب سوسیالیست معرفی می نماید».</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در رابطه با مرگ شادروان تختی شایعات بسیاری گفته شد،‌رژیم آن را خودکشی ناشی از عقده های روانی، اختلافات خانوادگی، و&#8230; معرفی کرد، اما آنچه بر مردم حقیقت جوی ایرانی از اسناد به جای مانده مسلم گشت. این بود که تختی به دست عمال رژیم کشته شد. آری او را در یکی از اتاقهای هتل آتلانتیک تهران که مجاور سازمان امنیت کشور بود، به قتل رساندند و ظواهر امر را به نحوی طراحی کردند که دال برخودکشی تختی باشد.</span></p>
<p>خبر در گذشت قهرمان کشتی ایران در تاریخ ۱۸/۱۰/۱۳۴۶ در سراسر تهران بلکه ایران و جهان پیچید و همه ناباورانه در سوگ تختی به عزاداری پرداختند.<br />
پیکر پاکش نیز در تاریخ ۱۹/۱۰/۱۳۴۶ پس از کالبد شکافی در پزشکی قانونی و رای برخودکشی اش به ابن بابویه منتقل و همانجا به خاک سپرده شد.</p>
<p><strong><span style="color: #0000ff;">سال نگار زندگی جهان پهلوان</span> </strong></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>●</strong></span><span style="color: #0000ff;">۱۳۰۹- پنجم شهریور:</span> تولد در محله خانی آباد تهران؛ پدر: رجب، مادر: صغری</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong><span style="color: #0000ff;">۱۳۰۹- ششم شهریور:</span> صدور شناسنامه شماره ۵۰۰ برای او از حوزه ۵ تهران </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۱۵-۱۳۲۱:</span> تحصیل ابتدایی در دبستان حکیم نظامی تهران </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۲۴-۱۳۲۱-</span> تحصیل دوره متوسطه اول در دبیرستان منوچهری تهران </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۲۴</span><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #0000ff;">:</span> </span>ترک تحصیل به دنبال گذراندن دوره اول متوسطه </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۲۵:</span> آغاز تمرین کشتی</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong><span style="color: #0000ff;">۱۳۲۷:</span> اعزام به خدمت سربازی </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۲۷- بیست و پنجم مهر:</span> استخدام در اداره راه آهن دولتی </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۲۸:</span> شرکت در مسابقه جام فرانسه در وزن پنجم </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong><span style="color: #0000ff;"> ۱۳۲۹:</span> عزیمت به مسجد سلیمان و اشتغال در شعبه شرکت نفت </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۲۹:</span> عضویت در باشگاه پولاد </p>
<p><span style="color: #ff6600;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> </span><span style="color: #0000ff;">۱۳۲۹:</span> شرکت در مسابقه های کشتی پهلوانی تهران </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۲۹:</span> شرکت در مسابقه های کشتی ایران و کسب مقام قهرمانی </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۳۰-۱۳۴۵:</span> عضویت در تیم ملی کشتی ایران؛ </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۳۰الی&#8230; :</span> نپذیرفتن پیشنهادهای کلان مؤسسه های تبلیغاتی برای شرکت در آگهی های بازرگانی </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۳۰-۱۳۴۵:</span> نگارش مقاله ها، کتابها، سرودن شعر، ساخت فیلم، چاپ تصویر و &#8230; به منظور تجلیل از خصائل انسانی و پهلوانی </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #ff0000;"><strong>●</strong> </span>۱۳۳۰ (۱۹۵۱ میلادی):</span> شرکت در مسابقه های جهانی کشتی آزاد در هلسینکی (فنلاند) و کسب مدال نقره </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۳۰:</span> جانبداری و حمایت از نهضت ملی ایران و تشکیل کمیته ورزشکاران در منزلش </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۳۱(۱۹۵۲ میلادی):</span> شرکت در مسابقه های جهانی و توکیو (ژاپن) و کسب عنوان چهارم </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۳۴:</span> برگزیدن وی به عنوان «بهترین ورزشکار سال ایران» </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۳۵(۱۹۵۶ میلادی):</span> شرکت در مسابقه های المپیک ملبورن (استرالیا) و کسب مدال طلا و برگزیدن وی به عنوان «ستاره مسابقات» </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۳۵:</span> گرفتن بازوبند پهلوانی ایران و «امتیاز ضرب و زنگ» </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۳۶(۱۹۵۷ میلادی):</span> شرکت در مسابقه های جهانی استانبول (ترکیه) </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۳۶:</span> گرفتن بازوبند پهلوانی ایران و «امتیاز ضرب و زنگ» </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #ff0000;"><strong>●</strong> </span>۱۳۳۷:</span> گرفتن بازوبند پهلوانی ایران و «امتیاز ضرب و زنگ» </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۳۷(۱۹۵۸ میلادی):</span> شرکت در مسابقه های جهانی صوفیه (بلغارستان) و کسب مدال نقره؛ برگزیدن وی به عنوان «ستاره مسابقات» </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۳۷:</span> شرکت در مسابقه های آسیایی توکیو (ژاپن) و کسب مدال طلا </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۳۷:</span> درگذشت پدر </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۳۸(۱۹۵۹ میلادی):</span> شرکت در مسابقه های جهانی تهران (ایران) و کسب مدال طلا </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۳۸:</span> سفر به آلمان به دعوت دانشجویان ایرانی مقیم آن کشور </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۳۸:</span> سفر به انگلستان </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۳۹(۱۹۶۰ میلادی):</span> شرکت در مسابقه های المپیک رم (ایتالیا) و کسب مدال نقره </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۳۹:</span> انتقال به سازمان برنامه </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۳۹:</span> شرکت در مسابقه های کشتی دوستانه در ترکیه و بلغارستان به عنوان عضو تیم ملی ایران و برگزیده شدن وی به عنوان «ستاره مسابقات» </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۰(۱۹۶۱ میلادی):</span> سفر به شوروی به همراه تیم ملی کشتی ایران </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۰:</span> شرکت در جشن دانشجویان دانشگاه تهران که به افتخار وی ترتیب داده بودند </p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>●</strong> </span><span style="color: #0000ff;">۱۳۴۰:</span> شرکت در مسابقه های جهانی یوکوهاما (ژاپن) و کسب مدال طلا </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۰:</span> اعتصاب وی و سایر کشتی گیران تیم ملی و امتناع آنان از شرکت در مسابقه ها تا برآورده شدن خواسته های چهارگانه شان </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۰:</span> آغاز همکاری با گروه های ملی مذهبی </p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>●</strong> </span><span style="color: #0000ff;">۱۳۴۰:</span> شرکت در جشن کوهنوردان در «تالار فرهنگ» تهران و استقبال مردمی از او که به دنبال آن غلامرضا پهلوی تالار را ترک کرد </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۰:</span> اختار ساواک به کشتی گیران مبنی بر اینکه با وی تمرین نکنند </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۰:</span> ممانعت حکومتیان از ورود وی به ورزشگاهها </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۴۰:</span> سفر به آلمان برای شرکت در کنفرانس راه آهنهای جهان به عنوان عضویت هیئت رئیسه شورای ورزش راه آهن ایران </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۱(۱۹۶۲ میلادی):</span> شرکت در مسابقه های جهانی تولیدو (آمریکا) و کسب مدال نقره </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۱:</span> اعلام وداع با کشتی </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۱:</span> پیشنهاد شهرداری تهران به وی و امتناع از قبول این سمت </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۱:</span> قبول مشاورت عالی فدراسیون کشتی </p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>●</strong> </span><span style="color: #0000ff;">۱۳۴۱:</span> جمع آوری و رساندن اعانات مردم به زلزله زدگان بوئین زهرا </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۱:</span> شرکت در کنگره جبهه ملی ایران و انتخابش به عنوان عضو شورای مرکزی جبهه ملی با کسب یکصد رأی </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۱:</span> قطع حقوق ماهانه سازمان برنامه و فدراسیون کشتی </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۲:</span> ممنوع الخروج شدن از ایران و ممانعت از سفرش به آلمان </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۲:</span> حضورش در دانشگاه تهران به دعوت دانشجویان و سخنرانی برای آنها </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۲:</span> شرکت در جام کیهان مشهد به عنوان «میهان ویژه» </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۲:</span> انتخابش به عنوان «مرد سال ورزش ایران» از سوی مجله کیهان ورزشی به رغم مخالفت سردمداران رژیم </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۲:</span> اعلام نامزدی وی برای انتخاب انجمن شهر تهران بدون اطلاعش و تکذیب نامزدی انتخابات به وسیله او </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۲:</span> گسترش فعالیتهای سیاسی و شرکت در جلسات مخفی نیروهای ملی مذهبی و گزارشهای مأموران ساواک در این زمینه </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۲:</span> درخواست فدراسیون کشتی &#8211; بنابر توصیه سردمداران رژیم &#8211; از وی برای نوشتنن تنفر نامه از احزاب سیاسی و وعده تجلیل از او و امتناعش از این امر </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۳(۱۹۶۴ میلادی):</span> پاسخ به پیامهای مردم وپذیرفتن دعوت فدراسیون کشتی برای بازگشت به صحنه ورزش </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۳:</span> شرکت در مسابقه های المپیک توکیو (ژاپن) و کسب عنوان چهارم </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۴:</span> شرکت در کنفرانس راه آهنهای جهان در لایپزیک (آلمان) </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۴۵(۱۹۶۵ میلادی):</span> شرکت در مسابقه های جهانی در تولیدو (آمریکا) </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong><span style="color: #0000ff;"> ۱۳۴۵:</span> شرکت در مسابقه های دوستانه کشتی ایران در انگلستان و درخواست دانشجویان ایرانی برای پناهنده شدن و نپذیرفتن وی </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۴۵:</span> پیشنهاد سرپرستی فدراسیون کشتی و نپذیرفتن وی </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۴۵- دوم آبانماه:</span> پیمان عقد با دوشیزه شهلا توکلی </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۴۵- ۳۰ بهمن:</span> ازدواج با دوشیزه شهلا توکلی </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۴۶- ۱۱ شهریور:</span> تولد فرزندش بابک </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۴۶- ۱۵ دیماه:</span> اقامت در هتل آتلانتیک تهران </p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> ۱۳۴۶- ۱۶ دیماه:</span> امضای وصیت نامه در دفترخانه اسناد رسمی شماره ۲۰۲ تحت شماره ۳۴۲۸ و تعیین مهندس کاظم حسیبی به عنوان قیم فرزندش </p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>●</strong> </span><span style="color: #0000ff;">۱۳۴۶- ۱۷ دیماه:</span> ترک دنیا</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong><span style="color: #0000ff;">۱۳۴۶- ۱۸ دیماه:</span> شکستن در اتاق محل اقامتش در هتل </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۶- ۱۸ دیماه:</span> انتقال به پزشکی قانونی و اجتماع انبوه مردم در اطراف پارک شهر تهران </p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">●</span></strong> <span style="color: #0000ff;">۱۳۴۶- ۱۸ دیماه:</span> آرمیدن در ابن بابویه</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=3171" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-3171/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیوگرافی محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی ملقب به مولانا</title>
		<link>http://asman.ir/post-3403</link>
		<comments>http://asman.ir/post-3403#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 29 Sep 2010 20:31:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيوگرافي بزرگان ایران]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق وافکار مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[ارزنجان]]></category>
		<category><![CDATA[اشعريان]]></category>
		<category><![CDATA[اوضاع اجتماع و حکومت در دوره مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[بارگاه مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی بزرگان تاریخ ایران]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی مولوی]]></category>
		<category><![CDATA[تربت و مقبره مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[جلال الدين محمد مولوي]]></category>
		<category><![CDATA[جلال‌الدین]]></category>
		<category><![CDATA[جلال‌الدین محمد بلخی]]></category>
		<category><![CDATA[جواني مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[حرم مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[حسام ‌الدين چلبي]]></category>
		<category><![CDATA[خداوندگار]]></category>
		<category><![CDATA[ديوان شمس]]></category>
		<category><![CDATA[ديوان كبير]]></category>
		<category><![CDATA[رحلت مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[زادگاه مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[زيارت بيت‌الله‌ الحرام]]></category>
		<category><![CDATA[سلطان العلما]]></category>
		<category><![CDATA[سلطان ولد]]></category>
		<category><![CDATA[سيد برهان‌الدين]]></category>
		<category><![CDATA[شبستان بارگاه مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[شمس]]></category>
		<category><![CDATA[شمس الدین رازی]]></category>
		<category><![CDATA[شمس‌الدين اصفهاني]]></category>
		<category><![CDATA[شيخ عطار]]></category>
		<category><![CDATA[صندوق قبر مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالباقي گل]]></category>
		<category><![CDATA[عروج روحاني]]></category>
		<category><![CDATA[غوریان]]></category>
		<category><![CDATA[قبة الاسلام]]></category>
		<category><![CDATA[قبة ‌الحضراء]]></category>
		<category><![CDATA[قبة‌الخضراء]]></category>
		<category><![CDATA[قبه كرسي]]></category>
		<category><![CDATA[قونیه]]></category>
		<category><![CDATA[كتاب مخزن‌ الاسرار]]></category>
		<category><![CDATA[ماوراءالنهر]]></category>
		<category><![CDATA[محمد بن حسين بهاء الدين ولد]]></category>
		<category><![CDATA[مدخل بزرگ تربت مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[ملای رومی]]></category>
		<category><![CDATA[ملیت مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[مولانا جلال الدين محمد مولوي]]></category>
		<category><![CDATA[مولانا خداوندگار]]></category>
		<category><![CDATA[مولوی]]></category>
		<category><![CDATA[مولوی رومی]]></category>
		<category><![CDATA[پدر مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[پينارلي]]></category>
		<category><![CDATA[کافر سرخ]]></category>
		<category><![CDATA[کتیبه ها و نوشتهای مقبره مولانا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=3403</guid>
		<description><![CDATA[جلال‌الدین محمد بلخی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ &#8211; ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) از مشهورترین شاعران فارسی‌ زبان ایرانی ‌تباراست. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده است. تصویری پندارین از مولانا در قرن‌های بعد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جلال‌الدین محمد بلخی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ &#8211; ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) از مشهورترین شاعران فارسی‌ زبان ایرانی ‌تباراست. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده است.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000585-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-3405" title="000585-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000585-WWW.ASMAN_.IR_-373x475.jpg" alt="" width="373" height="475" /></a></p>
<p style="text-align: center;">تصویری پندارین از مولانا</p>
<p>در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">زادگاه مولانا:</span></p>
<p>جلال‌الدین محمد درششم ربیع‌الاول سال۶۰۴ هجری درشهربلخ تولد یافت. سبب شهرت او به رومی ومولانای روم، طول اقامتش‌ و وفاتش درشهرقونیه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذکره ‌نویسان وی درهنگامی که پدرش بهاءالدین از بلخ هجرت می‌کرد پنجساله بود. اگر تاریخ عزیمت بهاءالدین رااز بلخ  در سال ۶۱۷ هجری بدانیم، سن جلال‌الدین محمد درآن هنگام قریب سیزده سال بوده است. جلال‌الدین در بین راه در نیشابور به خدمت شیخ عطار رسید و مدت کوتاهی درک محضر آن عارف بزرگ را کرد.</p>
<p>چون بهاءالدین به بغداد رسیدبیش ازسه روزدرآن شهراقامت نکرد و روز چهارم بار سفر به عزم زیارت بیت‌الله‌ الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوی شام روان شد و مدت نامعلومی درآن نواحی بسر برد و سپس به ارزنجان  رفت. ملک ارزنجان آن زمان امیری ازخاندان منکوجک بودوفخرالدین بهرامشاه‌نام داشت، واو همان پادشاهی است حکیم نظامی گنجوی کتاب مخزن‌ الاسرار را به نام وی به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قریب یکسال بود.</p>
<p>بازبه قول افلاکی، جلال‌الدین محمد درهفده سالگی ‌درشهرلارنده به ‌امر پدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالای سمرقندی را که مردی محترم و معتبر بود به زنی گرفت و این واقعه بایستی در سال ۶۲۲ هجری اتفاق افتاده باشد و بهاءالدین محمد به سلطان ولد و علاءالدین محمد دو پسر مولانا از این زن تولد یافته‌اند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">ملیت مولانا</span></p>
<p>مولوی خود زادهٔ بلخ بود (ایران آنروز و افغانستان امروز) و در زمان تصنیف اغلب آثارش (همچون مثنوی) در قونیهٔ روم ( ترکیهٔ فعلی) می‌زیست. مثنوی را به گلی تشبیه کرده‌اند که گرچه در یک آب و خاک پرورش یافته، بوی عطرش مشام جهانیان را آگنده‌است.</p>
<p>با آنکه آثار مولوی به عموم جهانیان تعلق دارد، ولی بهره ایرانیان و پارسی زبانان از وی بیشتر است. چرا که، اولا، اغلب این آثار به زبان پارسی سروده شده، و ثانیا، از محیط فرهنگی ایران بیشترین تاثیر را پذیرفته‌است. داستانهای مثنوی عموما با فرهنگ ایران آن روزگار منطبق بوده‌است. داستان کبودی زدن قزوینی نمونه‌ای بارز از اینگونه تاثیر فرهنگی ایران بر مثنوی و مولوی است.</p>
<p style="text-align: center;">پارسی گو گرچه تازی خوشتر است      عشق را خود صد زبان دیگر است</p>
<p>با این وجود نباید ناگفته گذاشت که آثار مولانا تأثیر زیادی روی ادبیات و فرهنگ ترکی نیز داشته‌ است. دلیل این امر این است که اکثر جانشینان مولوی در طریقه صوفی مربوط به او از ناحیه قونیه بودند و آرامگاه وی نیز در قونیه‌ است.</p>
<p style="text-align: center;">ای بسا هندو و ترک همزبان      ای بسا دو ترک چون بیگانگان</p>
<p>برخی مولوی شناسان (ازجمله عبدالحسین زرینکوب) برآنند که در دوران مولوی، زبان مردم کوچه و بازار قونیه، زبان فارسی بوده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مولانا و خانواده او</span></p>
<p>مولانا جلال الدین محمد مولوی  در سال ۶۰۴ روز ششم ریبع الاول هجری قمری متولد شد.هر چند او در اثر خود فیه مافیه اشاره به زمان پیش تری می کند ؛ یعنی در مقام شاهدی عینی از محاصره و فتح سمرقند به دست خوارزمشاه سخن می گوید .</p>
<p>در شهر  بلخ زادگاه او بود و خانه آنها مثل یک معبد کهنه آکنده از روح ،انباشته از فرشته سر شار از تقدس بود .کودک خاندان خطیبان محمد نام داشت اما در خانه با محبت و علاقه ای آمیخته به تکریم و اعتقاد او را جلال الدین می خواندند ، جلال الدین محمد .پدرش بهاء ولد که یک خطیب بزرگ بلخ ویک واعظ و مدرس پر آوازه بود از روی دوستی و بزرگی او را ((خداوندگار)) می خواند خداوندگار برای او همه امیدها و تمام آرزوهایش را تجسم می داد .</p>
<p>با آنکه از یک زن دیگر ختر قاضی شرف، پسری بزرگتر به نام حسین داشت ،به این کودک نو رسیده که مادرش مومنه خاتون از خاندان فقیهان  وسادات سرخس بود ودر خانه بی بی علوی نام داشت به چشم دیگری می دید.</p>
<p>خداوندگار خردسال برای بهاءولد که در این سالها از تمام دردهای کلانسالی رنج می برد عبارت از تجسم جمیع شادیها و آرزوها بود .سایر اهل خانه هم مثل خطیب سالخورده بلخ ،به این کودک هشیار ،اندیشه ور و نرم و نزار با دیده علاقه می نگریستند .</p>
<p>حتی خاتون مهیمنه مادربهاء ولد که در خانه ((مامی)) خوانده می شد و زنی تند خوی،بد زبان وناسازگار بود ،در مورد این نواده خردسال نازک اندام و خوش زبان نفرت وکینه ای که نسبت به مادر او داشت از یاد می برد.</p>
<p>شوق پرواز در ماورای ابرها از نخستین سالهای کودکی در خاطر این کودک خاندان خطیبان شکفته بود .عروج روحانی او از همان سالهای کودکی آغاز شد،از پرواز در دنیای فرشته ها ،دنیای ارواح ،و دنیای ستاره ها که سالهای کودکی او را گرم وشاداب و پر جاذبه می کرد.</p>
<p>در آن سالها رؤیاهایی که جان کودک را تا آستانه عرش خدا عروج می داد ،چشمهای کنجکاوش را در نوری وصف ناپذیر که اندام اثیری فرشتگان را در هاله خیره کننده ای غرق می کرد می گشود .بر روی درختهای در شکوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهای خندان می دید.</p>
<p>در پرواز پروانه های بی آرام که بر فراز سبزه های مواج باغچه یکدیگر را دنبال می کردند آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح می خواندند به صورت ستاره های از آسمان چکیده می یافت .</p>
<p>فرشته ها ،که از ستاره ها پائین می مدند با روحها که در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا می رفتند  طی روزها وشبها با نجوایی که در گوش او   می کردند او را برای سرنوشت عالی خویش ،پرواز به آسمانها ،آماده می کردند،پرواز به سوی خدا.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">موقعیت خانواده و اجتماع در زمان رشد مولانا</span></p>
<p>پدر مولانا بهاء ولد پسر حسین خطیبی در سال (۵۴۶) یا (۵۴۲)هجری قمری در بلخ  خراسان آنزمان متولد شد.خانواده  ای مورد توجه خاص و عام و نه بی بهره از مال و منال و همه شرایط مهیای ساختن انسانی متعالی .کودکی را پشت سر می گذارد و در هنگامه بلوغ انواع علوم و حکم را فرا می گیرد.</p>
<p>محمد بن حسین بهاء الدین ولد ملقب به سلطان العلما (متولد حدود ۵۴۲ق/۱۱۴۸میا کمی دیر تر )از متکلمان الهی به نام بود . بنا به روایت نوه اش ؛شخص پیامبر (ص)این اقب را در خوابی که همه عالمان بلخ در یک شب دیده بودند ؛به وی اعطا کرده است.</p>
<p>بهاء الدین عارف بود و بنا بر برخی روایات ؛او از نظر روحانی به مکتب احمد غزالی (ف.۵۲۰ق/۱۱۲۶م)وابسته است .با این حال نمی توان قضاوت کرد که عشق لطیف عرفانی ؛ آن گونه که احمد غزالی در سوانح خود شرح می دهد ؛چه اندازه بر بهاءالدین و از طریق او بر شکل گیری روحانی فرزندش جلال الدین تاثیر داشتهاست.</p>
<p>اگر عقیده افلاکی در باره فتوایی بهاء الدین ولد که: زناءالعیون النظر صحت داشته باشد ؛ مشکل است که انتساب او به مکتب عشق عارفانه غزالی را باور کرد حال آنکه وابستگی نزدیک او به مکتب نجم الدین کبری ؛موسس طریقه کبرویه به حقیقت نزدیکتر است .</p>
<p>بعضی مدعی شده اند که خانواده پدری بهاءالدین از احفاد ابو بکر ؛خلیفه اول اسلام هستند .این ادعا چه حقیقت داشته باشد و چه نداشته باشد درباره پیشینه قومی این خانواده هیچ اطلاع مسلمی در دست نیست.</p>
<p>نیز گفته شده که زوجه بهاءالدین ؛از خاندان خوارزمشاهیان بوده است که در ولایات خاوری حدود سال ۳-۴۷۲ق/۱۰۸۰م حکومت خود را پایه گذاری کردند ولی این داستان را هم می توان جعلی دانست و رد کرد .او  با فردوس خاتون ازدواج می کند ،که برخی به علت اشکال زمانی در این ازدواج شک  نموده اند .</p>
<p>او برای دومین بار به گفته ای ازدواج می کند .همسر او بی بی علوی یا مومنه خاتون است که او را از خاندان فقیهان و سادات سرخسی می دانند.</p>
<p>از این بانو ،علاو الدین محمد در سال ۶۰۲ و جلال الدین محمد در سال ۶۰۴ روز ششم ریبع الاول هجری قمری متولد شدند.بهاء الدین از جهت معیشت در زحمت نبود خالنه اجدادی و ملک ومکنت داشت.</p>
<p>در خانه خود در صحبت دوزن که به هر دو عشق می ورزید ودر صحبت مادرش((مامی)) و فرزندان از آسایش نسبی بر خورداربود ذکر نام الله دایم بر زبانش بود ویاد الله به ندرت از خاطرش محو می شد با طلوع مولانا برادرش حسین و خواهرانش که به زاد از وی بزرگتر بودند در خانواده تدریجاً در سایه افتادندوبعدها در بیرون از خانواده هم نام ویاد آنها فراموش شد.</p>
<p>جلال که بر وفق آنچه بعدها از افواه مریدان پدرش نقل میشد ؛ از جانب پدر نژادش به ابوبکر می رسید و از جانب مادر به اهل بیت پیامبر نسب میرسانید .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">پدر مولانا:</span></p>
<p>پدرش محمدبن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولدبلخی وملقب به سلطان‌العلماءاست که ازبزرگان صوفیه بود و به روایت افلاکی احمد دده در مناقب‌العارفین، سلسله او در تصوف به امام احمدغزالی می‌پیوست و مردم بلخ به وی اعتقادی بسیار داشتند و بر اثر همین اقبال مردم به او بود که محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد.</p>
<p>گویند سبب عمده وحشت خوارزمشاه ازاوآن بودکه بهاءالدین ولدهمواره برمنبربه حکیمان وفیلسوفان دشنام می‌داد و آنان را بدعت‌گذار می‌خواند.</p>
<p>گفته‌های اوبر سر منبر بر امام فخرالدین رازی که سرآمد حکیمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نیز بود گران آمد و پادشاه را به دشمنی با وی برانگیخت.</p>
<p>بهاء‌الدین ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر دیدو برای رهانیدن خویش از آن مهلکه به جلاء وطن تن در داد و سوگندخوردکه تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است بدان شهر باز نگردد. گویندهنگامیکه اوزادگاه خود شهر بلخ را ترک می‌کرد از عمر پسر کوچکش جلال‌الدین بیش از پنج سال نگذشته بود.</p>
<p>افلاکی در کتاب مناقب‌العارفین در حکایتی اشاره می‌کند که کدورت فخر رازی با بهاءالدین ولداز سال ۶۰۵ هجری آغاز شدومدت یک سال این رنجیدگی ادامه یافت و چون امام فخر رازی در سال ۶۰۶ هجری از شهر بلخ مهاجرت کرده است، بنابراین‌نمی‌توان خبردخالت فخررازی رادردشمنی خوارزمشاه با بهاءالدین درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدین ازخوارزمشاه تا بدان حدکه موجب مهاجرت وی از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتنی بر حقایق تاریخی نیست.</p>
<p>تنها چیزی که موجب مهاجرت بهاءالدین ولدوبزرگانی مانند شیخ نجم‌الدین رازی به بیرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثارقتل‌عامها و نهب و غارت و ترکتازی لشکریان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، که مردم دوراندیشی را چون بهاءالدین به ترک شهر و دیار خود واداشته است.</p>
<p>این نظریه را اشعار سلطان ولد پسر جلال‌الدین در مثنوی ولدنامه تأیید می‌کند. چنانکه گفته است:</p>
<p style="text-align: center;">کرد از بلخ عزم سوی حجاز      زانکه شد کارگر در او آن راز</p>
<p style="text-align: center;">   بود در رفتن و رسید و خبر      که  از  آن  راز  شد  پدید  اثر</p>
<p style="text-align: center;">    کرد  تاتار  قصد  آن  اقلام      منهزم   گشت   لشکر   اسلام</p>
<p style="text-align: center;">    بلخ را بستد و به رازی راز      کشت از آن قوم بیحد و بسیار</p>
<p style="text-align: center;">   شهرهای بزرگ کرد خراب      هست حق را هزار گونه عقاب</p>
<p>این تنها دلیلی  متقن است که رفتن بهاءالدین از بلخ در پیش از ۶۱۷ هجری که سال هجوم لشکریان مغول و چنگیز به بلخ است بوقوع پیوست و عزیمت او از آن شهر در حوالی همان سال بوده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">جوانی مولانا:</span></p>
<p>پس از مرگ بهاءالدین ولد، جلال‌الدین محمدکه درآن هنگام بیست و چهار سال داشت بنا به وصیت پدرش و یا به خواهش سلطان علاءالدین کیقباد بر جای پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدی شغل فتوی و امور شریعت گردید.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/"><img class="alignnone size-full wp-image-3406" title="ASMAN.ir | سایت مرجع آسمان" src="http://asman.ir/pictures/000586-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="338" height="450" /></a></p>
<p style="text-align: center;">تصویری پندارین از مولانا</p>
<p> یکسال بعدبرهان‌الدین محقق ترمذی که از مریدان پدرش بود به وی پیوست. جلال‌الدین دست ارادت به وی داد و اسرار تصوف وعرفان را ازاوفرا گرفت. سپس اشارت اوبه جانب شام وحلب عزیمت کردتا در علوم ظاهر ممارست نماید.</p>
<p>گویند که برهان‌الدین به حلب رفت وبه تعلیم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاویه مشغول تحصیل شد. در آن هنگام تدریس آن مدرسه بر عهده کمال‌الدین ابوالقاسم عمربن احمد معروف به ابن‌العدیم قرار داشت و چون کمال‌الدین از فقهای مذهبی حنفی بودناچاربایستی مولانا درنزد او به تحصیل فقه آن مذهب مشغول شده باشد.</p>
<p>پس از مدتی تحصیل در حلب مولانا سفردمشق کردواز چهار تا هفت سال در آن ناحیه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بودوهمه علوم‌اسلامی زمان خودرا فرا گرفت. مولانادرهمین شهربه‌خدمت شیخ محیی‌الدین محمدبن علی معروف به ابن‌العربی (۵۶۰ ـ ۶۳۸) که ازبزرگان صوفیه اسلام وصاحب کتاب معروف فصوص‌الحکم است رسید.</p>
<p>ظاهرا توقف مولانا در دمشق بیش از چار سال به طول نیانجامیده است، زیرا وی در هنگام مرگ برهان‌الدین محقق ترمذی که در سال ۶۳۸ روی داده در حلب حضور داشته است.</p>
<p>مولانا پس از گذراندن مدتی درحلب وشام که گویامجموع آن به هفت سال نمی‌رسد به اقامتگاه خود، قونیه رهسپار شد. چون به‌شهرقیصریه رسیدصاحب شمس‌الدین اصفهانی ‌می‌خواست که مولانا را به خانه خودبرداماسید برهان ‌الدین ترمذی که همراه او بود نپذیرفت و گفت سنت مولای بزرگ آن بوده که در سفرهای خود، در مدرسه منزل می‌کرده است.</p>
<p>سید برهان‌الدین ‌درقیصریه درگذشت وصاحب شمس‌الدین اصفهانی مولاناراازاین حادثه آگاه ساخت ووی به قیصریه رفت و کتب و مرده ریگ او را بر گرفت و بعضی را به یادگار به صاحب اصفهانی داد و به قونیه باز آمد.</p>
<p>پس ازمرگ سیدبرهان‌ الدین مولانا بالاستقلال برمسندارشادو تدریس بنشست و از ۶۳۸ تا ۶۴۲ هجری که قریب پنج سال می‌شود به سنت پدر و نیاکان خود به تدریس علم فقه و علوم دین می ‌پرداخت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">اوضاع اجتماع و حکومت در دوره مولانا</span></p>
<p>مولانا در عصر سلطان محمد خوارزمشاه به دنیا آمد . خوارزمشاه در سال  (۳-۶۰۲ق) موطن جلال الدین را که در تصرف غوریان بود تسخیر کرد .مولوی خود در اشعارش ،آنجا که کوشیده است شرح دهد که هجران چگونه او را غرقه در خون ساخته است &#8230;به خونریزی جنگ میان خوارزمشاهیان و غوریان اشاره می کند.</p>
<p>در آن هنگام که خداوندگار خاندان بهاء ولد هفت ساله شد (۶۱۱ &#8211; ۶۰۴) خراسان وماوراء النهر از بلخ تا  سمرقند و از خوارزم تا نیشابور عرصه کروفر سلطان محمد خوارزم شاه بود .ایلک خان در ماوراءالنهر وشنسبیان در ولایت غور با اعتلای او محکوم به انقراض شدند.</p>
<p>اتابکان در عراق و فارس در مقابل قدرت وی سر تسلیم فر.د آوردند .در قلمرو زبان فارسی که از کاشغر تا شیراز و از خوارزم تا همدان و ان سو تر امتداد داشت جز محروسه سلجوقیان روم تقریباً هیچ جا از نفوذ فزاینده او بر کنار نمانده بود .</p>
<p>حتی خلیفه بغداد الناصرین الله برای آنکه از تهدید وی در امان ماند ناچار شد دایم پنهان و آشکار بر ضد او به تجریک و توطئه بپردازد . توسعه روز افزون قلمرو او خشونت و استبدادش را همراه ترکان و خوارزمیانش همه جا برد.</p>
<p>یک لشکر کشی او بر ضد خلیفه تا همدان و حتی تا نواحی مجاور قلمرو بغداد پیش رفت فقط حوادث نا بیوسیده و حساب نشده اورا به عقب نشینی واداشت .لشکر کشی های دیگرش در ماوراء النهر وترکستان در اندک مدت تمام ماوراءالنهر وترکستان در اندک مدت تمام اوراءالنهر و ترکستان را تا آنجا که به سرزمین تاتار می پیوست مقهور قدرت فزاینده او کرد .</p>
<p>قدرت او در تمام این ولایات مخرب ومخوف بود و ترکان فنقلی که خویشان مادرش بودند ستیزه خویی وبی رحمی و جنگاوری خود را پشتیبان آن کرده بودند .مادرش ترکان خاتون ،ملکه مخوف خوارزمیان ،این فرزند مستبد اما عشرتجوی ووحشی خوی خویش را همچون بازیچه یی در دست خود می گردانید .</p>
<p>خاندان خوارزمشاه در طی چندین نسل فرمانروایی ،خوارزم و توابع را که از جانب سلجوقیان بزرگ به آنها واگذار شده بود به یک قدرت بزرگ تبدیل کرده بود نیای قدیم خاندان قطب الدین طشت دار سنجر که خوارزم را به عنوان اقطاع به دست آورده بود ،برده ایی ترک بود و در دستگاه سلجوقیان خدمات خود را از مراتب بسیار نازل آغاز کرده بود .</p>
<p>در مدت چند نسل اجداد جنگجوی سلطان اقطاع کوچک این نیای بی نام و نشان را توسعه تمام بخشیدند و قبل از سلطان محمد پدرش علاءالدین تکش قدرت پرورندگان خود سلجوقیان را در خراسان و عراق پایان داده بود .خود شاه با پادشاه غور و پادشاه سمرقند جنگیده بود.حتی با قراختائیان که یک چند حامی و متحد خود وپدرش در مقابل غوریان بودند نیز کارش به جنگ کشیده بود.</p>
<p>تختگاه او محل نشو ونمای فرقه های گوناگون ومهد پیدایش مذاهب متنازع بود. معتزله که اهل تنزیه بودند در یک گوشه این قلمرو وسیع با کرامیه که اهل تجسیم بودند در گوشه دیگر ،دایم درگیری داشتند .</p>
<p>صوفیه هم بازارشان گرم بود و از جمله در بین آنها پیروان شیخ کبری نفوذشان در بین عامه موجب توهم و نا خرسندی سلطان بود .اشعریان که به علت اشتغال به ریزه کاریهای مباحث مربوط به الهیات کلام به عنوان فلاسفه خوانده می شدند هم نزد معتزله و کرامیه و هم نزد اکثریت اهل سنت که در این نواحی غالباًحنفی مذهب بودند و همچنین نزد صوفیه نیز که طرح این گونه مسائل را در مباحث الهی مایه بروز شک و گمراهی تلقی می کردند مورد انتقاد شدید بودند .</p>
<p>وعاظ صوفی و فقهای حنفی که متکلمان اشعری و ائمه معتزلی را موجب انحراف و تشویش اذهان عام می دیدند از علاقه ای که سلطان به چنین مباحثی نشان میداد نا خرسند بودند و گه گاه به تصریح یا کنایه نا خرسندی خود را آشکار می کردند.</p>
<p>دربار سلطان عرصه بازیهای سیاسی قدرتجویان لشکری از یک سو و صحنه رقابت ارباب مذاهب کلامی از سوی دیگر بود .در زمان نیاکان او وجود این منازعات بین روسای عوام در دسته بندی های سیاسی هم تاثیر گذاشته بود چنانکه خوارزمشاهان نخستین ظاهراً کوشیده بودند از طریق وصلت با خانواده های متنفذ مذهبی احساسات عوام را پشتیبان خود سازند ونسبت خویشی که بعدها بین خاندان بهاء ولد با سلاله خوارزمشاهیان ادعا شد ظاهراً از همین طریق بوجود آمده بود .</p>
<p>با آنکه صحت این ادعا هرگز ازلحاظ تاریخ مسلم نشد احتمال آنکه کثرت مریدان بهاءولد ؛موجب توهم سلطان و داعی الزام غیر مستقیم او به ترک قلمرو سلطان شده باشد هست .</p>
<p>معهذا غیر از سلطان تعدادی از فقها ئ قضات و حکام  ولایات هم ؛ به سبب طعنهایی که بهاءولد در مجالس خویش در حق آنها اظهار می کرد بدون شک در تهیه موجبات نارضایتی او از اقامت در قلمرو سلطان عامل موثر بود.</p>
<p>در قلمرو سلطان محمد خوارزمشاه که بلخ هم کوته زمانی قبل از ولادت خداوندگار به آن پیوسته بود (۶۰۳) تعداد واعظان بسیار بود .و بهاءولد از واعظانی بود که از ارتباط با حکام و فرمانروایان عصر ترفع می ورزید و حتی قرابت سببی را که بر موجب بعضی از روایات با خاندان سلطان داشت ،اگر داشت،وسیله ای برای تقرب به سلطان نمی کرد .</p>
<p>از سلطان به سبب گرایشهای فلسفی وی ناخرسند بود .فلسفه بدان سبب که با چون و چرا سر وکار داشت با ایمان که تسلیم و قبول را الزام می کرد مغایر می دید .</p>
<p>لشکر کشی سلطان بر ضد خلیفه بغداد بی اعتنایی او در حق شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام  او به قتل شیخ مجد الدین بغدادی صوفی محبوب خوارزم که حتی مادر سلطان را ناخرسند کرد ؛ در نظر وی انعکاس همین مشرب فلسفی و بی اعتقادی او در حق اهل زهد و طریقت بود .</p>
<p>در آن زمان بلخ یکی از مراکز علمی اسلامی بود .این شهر باستانی در دوره پیدایش تصوف شرق سهم مهمی را ایفا کرده ،موطن بسیاری از علمای مسلمان در نخستین سده های هجری بوده است.</p>
<p>ازآنجائیکه این شهر پیش از این مرکز آیین بودا بوده است احتمال دارد ساکنانش _یا جوش_واسطه انتقال پاره ای از عقاید بودایی که در افکار صوفیان اولیه منعکس است قرار گرفته باشد:مگر ابراهیم بن ادهم ((شاهزاده فقیر روحانی))از ساکنان پاکژاد بلخ نبوده که داستان تغییر کیش او در هیأت افسانه بودا نقل شده است ؟</p>
<p>فخر الدین رازی فیلسوف و مفسر قرآن که نزد محمد خوارزمشاه محبوبیتی عظیم داشت ،در دوران کودکی جلال الدین یکی از علمای عمده شهر بود.گفته می شد که او حکمران را علیه صوفیان تحریک کرد و سبب شد که مجد الدین عراقی عارف را در آمودریا (سبیحون)غرق کنند (۶۱۶ق/۱۲۱۹م)بهاءالدین ولد نیز همان گونه که از نوشته هایش بر می آید ظاهراً با فخرالدین رازی مناسبات دوستانه نداشته است:</p>
<p>این متکلم الهی پرهیزگار و عارف که (..از کثرت تجلیات جلالی ،مزاج مبارکش تند و باهیبت شده بود&#8230;)قلباً با فلسفه و نزدیکی معقولات با دین مخالف بود این نگرش را که پیش از این ،در یک سده قبل ،در اشعار سنایی آشکارگشته بود ،جلال الدین هم به ارث برد .</p>
<p>دوستش شمس الدین رازی را ((کافر سرخ))می خواند ،این طرز فکر را قویتر ساخت .نیم سده بعد از مرگ رازی مولانا جلال الدین از سرودن این بیت پرهیز نکرد که:</p>
<p style="text-align: center;">اندر این بحث ار خرد ره بین بدی      فخر رازی راز دار دین بدی</p>
<p> به هر تقدیر تعریض و انتقاد بهاءولد در حق فخر رازی(تعرضهای گزنده  وانتقادهای تندی که او در مجالس وعظ از فخررازی و حامیان تاجدار او می کرد البته خصومت انان را بر می انگیخت) و اصحاب وی شامل سرزنش سلطان در حمایت آنها نیز بود .از این رو مخالفان از ناخرسندیی که سلطان از وی داشت استفاده کردند و با انواع تحریک و ایذا ؛زندگی در بلخ ؛ در وخش ؛در سمرقند و تقریباً در سراسر قلمرو سلطان را برای وی دشوار کردند.</p>
<p>بدین سان توقف او در قلمرو سلطان موجب خطر و خروج وی را از بلخ و خوارزم متضمن مصلحت ملک نشان دادنددر آن زمان تهدید مغولان در  آسیای مرکزی احساس می شده است خوارزمشاه خود با کتن چند تاجر مغول مهلک ترین نقش را در داستان غم انگیزی که در خلال سالهای بعد ،به تمام خاور نزدیک .و دور کشیده شد ،بازی کرد .</p>
<p>دلایل سفر بهاءالدین به سرزمینهای بیگانه هر چه بود او همراه مریدانش (که سپهسالار ،تعداد سان را ۳۰۰ نفر می گوید)در زمانی که مغولان شهر را غارت کردند ،از موطن خود بسیار فاصله گرفته بودند.بلخ در سال ۶۱۷ق/۱۲۲۰م به ویرانه هایی بدل شد و هزاران نفر به قتل رسیدند .</p>
<p style="text-align: center;">چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر      تا به هردم دورتر باشی ز مرو و ازهری</p>
<p>مقارن این احوال قلمرو سلطان خاصه در حدود سمرقند و بخارا و نواحی مجاور سیحون بشدت دستخوش تزلزل و بی ثباتی وبود .از وقتی قراختائیان و سلطان سمرقند ؛قدرت و نفوذ خود را در این نواحی از دست داده بودند .اهالی بسیاری از شهرهای آن حدود به الزام عمال خوارزم شاه شهر ودیار خود را رها کرده بودند و خانه های خود را به دست ویرانی سپرده بودند.</p>
<p>در چنین احوالی شایعه  احتمال یا احساس قریب الوقوع  یک هجوم مخرب و خونین از جانب اقوام تاتار اذهان عامه را به شدت مظطرب می کرد .بهاءولد که سالها در اکثر بلاد ماوراءالنهر و ترکستان شاهد ناخرسندی عامه از غلبه مهاجمان بود و سقوط آن بلاد را در مقابل هجوم احتمالی تاتار امری محقق می یافت خروج از قلمرو خوارزمشاه را برای خود و یاران مقرون به مصلحت و موجب نیل به امنیت تلقی می کرد .</p>
<p>در آن ایام بلخ یکی از چهار شهر بزرگ خراسان محسوب می شد که مثل سه شهر دیگر آن مرو و هرات و نیشابور بارها تختگاه فرمانروایان ولایت گشته بود .با آنکه طی نیم قرن در آن ایام ؛ معروض ویرانیهای بسیار شده بود در این سالها هنوز از بهترین شهرهای خراسان و آبادترین  پرآوازه ترین آنها به شمار می آمد غله آن چندان زیاد بود که از آنجا به تمام خراسان و حتی خوارزم غله می بردند.</p>
<p>مساجد و خانقاهها ی متعدد در انجا جلب نظر می کرد .مجالس وعظ وحدیث در آنجا رونق داشت وشهر به سبب کثرت مدارس و علما وزهاد ((قبة الاسلام )) خوانده می شد .از وقتی بلخ به دست غوریان افتاد و سپس به قلمرو خوارزمشاهیان الحاق گشت شدت این تحریکات عامل عمده ای در ناخرسندی بهاء ولد از این زاد بوم دیرینه نیاکان خویش بود.</p>
<p>در قلمرو خوارزمشاه که مولانا آن راپشت سر گذاشت همه جا از جنگ سخن در میان بود .از جنگهای سلطان با ختائیان ،از جنگهای سلطان با خلیفه و از جنگهای سلطان در بلاد ترک و کاشغر تختها می لرزید و سلاله هایی فرمانروایی منقرض میگشت .</p>
<p>آوازه هجوم قریب الوقوع تاتار همه جا وحشت می پراکند و شبح خان جهانگشای از افقهای دور دست شرق پیش می آمد و رفته رفته خوازمشاه جنگجوی مهیب را هم به وحشت می انداخت.</p>
<p>از وقی غلبه بر گور خان ختایی (۶۰۷) قلمرو وی را با سرزمینهای تحت فرمان چگیز خان مغول همسایه کرده بود وحشت از این طوایف وحشی و کافر در اذهان عا مه خلق خاصه در نواحی شرقی ماوراء النهر  احساس می شد.</p>
<p>حتی در نیشابور که از غریبترین ولایات خراسا ن محسوب میشد در این اوقات دلنگرانی های پیش از وقت بود که بعدها از جانب مدعیان اشراف بر آینده به صورت یک پیشگوئی شاعرانه به وجود آمد و به سالها ی قبل از وقوع حادثه منسوب گشت.</p>
<p>آوازه  خا ن جهانگشای ،چنگیز خان مغول تمام ماوراءالنهر وخراسان را به طور مبهم و مرموزی در آن ایام غرق وحشت می داشت. جنگهای خوارزمشاه هم تمام ترکستان  و ماوراءالنهر را در آن ایام در خون و وحشت فرو می برد.</p>
<p>مدتها بعد جاده ها آکنده از خون وغبار بود و سواران ترک و تاجیک مانند اشباح سرگردان در میانه این خون وغبار دایم جابه جا می شدند.خشم وناخرسندی که مردم اطراف از همه جا از خوارزمیان غارتگر و ناپروای سلطان داشتند از نفرت و وحشتی که آوازه حرکت تاتار یا وصول طلایه مغول به نواحی مجاور به ایشان القا میکرد کمتر نبود.</p>
<p>این جنگجویان سلطانی که بیشتر ترکان فنقلی واز منسوبان مادر سلطان بودند در کرو فر دایم خویش ، کوله بار ها و فتراکهاشان همواره از ذخیره ناچیز سیاه چادر ها ی بین راه یا پس انداز محقر آنها در جاده ها و حوالی مرزها آؤامس روستاها ، امنیت شهر ها و حتی آرامش شبانان بیابانها را به شدت متزلزل می ساخت.</p>
<p>تمام قلمرو سلطان طی سالها تاخت وتاز خوارزمیان و ترکان فنقلی در چنگال بیرحمی و نا امنی و جنگ و غارت دست وپا میزد . در خوارزم نفوذ ترکان خاتون مادر سلطان و مداخله دایم اودر کارها مردم را دستخوش تعدی ترکان فنقلی می داشت.</p>
<p>خود سلطان جنون جنگ داشت و جز جنگ که هوس شخصی او بود تقریبا تمام کارهای ملک را به دست مادرش ترکان خاتون و اطرافیان نا لایق سپرده بود. در سالهایی که خانواده بهاء ولد به سبب ناخرسندی از سلطان خوارزم یا به ضرورت تشویش از هجوم تاتار ،در دنبال خروج از خراسان مراحل یک مهاجرت ناگزیر را در نواحی شام وروم طی می کرد خانواده سلطان خوارزم هم سالهای محنت و اضطراب دشواری را پشت سر می گذاشت.</p>
<p>علاء الدین محمد خوارزمشاه بزرگ و سلطان مقتر عصر آخر ین سالهای سلطنت پرماجرای خویش را در کشمکش روحی بین حالتی از جنگبارگی لجاجت آمیز و جنگ ترسی بیمارگونه و مالیخولیایی سر میکرد.</p>
<p>بیست ویک سال فرمانرایی او از مرده ریگ پدرش علاء الدین تکش تدریجا یک امپراطوری فوق العاده وسیع را بوجود آورد پس از او پسرش جلال الدین مینکبرنی که برای نجات ملک از دست رفته پدرش طی سالها همچنان دربدر با مغول میجنگید موفق به اعاده سلطنت از دست رفته نشد .عادت به عیش ومستی او را از تامل در کارها مانع می آمد.</p>
<p>بدین سان از سی سال جنگهای او وپدرش جز بدبختی پدر و قتل یا درویشی پسر چیزی حاصل نشد .دروازه روم هم که با شکست یاسی چمن بر روی خوارزمشاه بسته ماند بر روی واعظ بلخ که با حسرت قلمرو پادشاه خوارزم را ترک کرده بودگشوده ماند.</p>
<p>در همان اوقات که خوارزمشاه جوان در آنسوی مرزهای روم طعمه گرگ شد یا به درویشی گمنام تبدیل گشت مولانای جوان که او هم مثل شاهزاده خوارزم جلال الدین خوانده می شد ، در دنبال مرگ پدر در تمام قلمرو روم به عنوان مفتی و واعظ نام آوری مورد تعظیم و قبول عام واقع بود و بعدها نیز که طریقه صوفیه را پیش گرفت درویشی پر آوازه شد ووقتی سلاله سلطان محمد خوارزم شاه در غبار حوادث ایام محو شد سلاله بهاء ولد در روشنی تاریخ با چهره نورانی مجال جلوه یافت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">اخلاق وافکار مولانا:</span></p>
<p>در اینجا سخن از پارسای عاشق پیشه و پاکباز ؛ مجذووب و سرانداز و سوخته بلخ است که سالها اسیر بی دلان بود و به برکت عشق ترک اختیار کرد و سوزش جان را نه از طریق کلام بلکه بوسیله نغمه های نی بگوش جهانیان رسانید؛ نوای بی نوایی سر داد و بلاجویان را به دنیای پرجاذبه و عطرانگیز عشق دعوت کرد و در گوش هوششان خواند که در این وادی مقدس ؛عقل ودانش را باعشق سودای برابری نیست.</p>
<p>جلال الدین محمد مولوی ،جان باخته دلبسته محتشمی است که بی پروا جام جهان نما ی عشق را از محبوبی بنام شمسملک داد تبریز در دست گرفت و تا آخرین قطره آن را مشتاقانه نوشید و سپس گرم شد ،روحش بپرواز در آمد بروی بالهای گسترده آواهای دل انگیز موسیقی نشست وصلا در داد :</p>
<p style="text-align: center;">جان من کوره است و با آتش خوش است      کوره راه این یبس که خانه آتش است</p>
<p style="text-align: center;">خوش بسوز این خانه را ای شیر مست      خانه عاشق چنین اولی تر است    </p>
<p>اوست که در عرصه الهام و اشراق پرو بال گشود  مفهوم عشق را به شیوهای نظری و عملی برای صاحبدلان توجیه کرد وخواننده کنجکاو اشعارش را از محدود به نامحدود سیر داد او از خود واراسته و بروح ازلی پیوسته بود  موج گرم و خروشان عشق پسر بهاء ولد صاحب تعینات خاص را پریشان و آشفته کرد خرقه و تسبیح رابسویی گذاشت و گفت:</p>
<p style="text-align: center;">آن شد که می نشستم چون زاهدان به خلوت      عنقا چگونه گنجد در کنج آشیانه</p>
<p style="text-align: center;">                   منبعد با حریفان دور مدام دارم      در گوشه خرابات با زخمه چغانه</p>
<p>مولانا در لحظات و آنات شور و شیدایی که با عتراف خودش «رندان همه جمعند در این دیر مغانه» چه زیبا آتش سوزان را برابر دیدگان وارستگان بکمک کلمات موزون الهامی مجسم می کند بطوریکه خواننده صاحبدل لهیب این اسطر لاب اسرار حقایق را در جان عاشق پیش خود احساس می نماید شمس تبریزی که بود که چنین آتشی در تار و پود فقیه بلخ افروخته بود که وادارش کرد مانند چنگ . رباب مترنم شود و بگوید:</p>
<p style="text-align: center;">همچو پروانه شرر را نور دید      احمقانه در فتاد از جان برید            </p>
<p style="text-align: center;">  لیک شمع عشق آن شمع نیست      روشن اندر روشن اندر روشنی است        </p>
<p style="text-align: center;">  او به عکس شمعهای آتشی است      می نماید آتش و جمله خوشی است              </p>
<p>جلال الدین محمد مدیحه سرای صفا وفا وانسانیت توجیه تازه ظریف و دقیقی از عشق دارد که تا کنون در فرهنگنامه های دارالعلم جهانی عشق درباره آن چنین سخنی نیامده و توجیه نشده است مکالمه و مناظره عقل با عشق در دیوان کبیر و دیوان معرفت «مثنوی» بحث انگیز و خواندنی است مولانای عاشق بلاکشان صبور آتش خواری را در وادی عشق می طلبد و وارستگانی را دعوت می کند که در برابر ناملایمات ناشی از مهجوری و مشتاقی دامن تحمل و توکل از دست ندهد و سوز طلب را از بلا باز شناسد.</p>
<p>بیقراری نا آرامی جلال الدین محمد مولود حدت . شدت . غیرت و صداقت در عشق شمس اسیت که همه کاینات را در وجود معشوق می دید و خود را دیوانه عشق می دانست چه بسیار روزان و سرشبانی سرکشتگی و آشفتگیش را در سماع و پایکوبی می گذرانید واستمرار در چرخندگی بیانگر طبیعت نا آرامش بود ظاهر بیان قونیه می گفتند مدرس بلامنازع روم شرقی را از درد عشق دیوانه شده است .</p>
<p>مولانا با اینکه در سی و پنجمین بهار زندگیش بود عشق شمس کهنسال طوفانی در روح و جانش  برانگیخت ولی جلاالدین محمد از این طوفان که چون نیزک یا شهاب تاقب در آسمان دلش جهید و سراسر پیکرش یکباره گرم کرد شادمان بود و رندانه می گفت : من ذوق و نور شده ام این پیکر مجسم نیستم.</p>
<p>برای درک عظمت منشور عرفان ویژه جلال الدین محمد که در آثارش پنهانست باید شناگر باد تجربه ای بود از دریاهای مواج و سهمگین دیوان کبیر شش دفتر مثنوی و رساله مافیه نهراسید و شناوری کرد تا صدفهای حامل درهای یتیم را فراچنگ آورد.</p>
<p>بمراتب درین سیر و سلوک که هفت وادی یا هفت منزل و بقولی هفت خوان نصوف است توجهی نداشته فقط مداح عظمت و مقام و مرتب انسان و حضورش در کاینات بوده و معرفت صوفیانه را از خویشتن شناسی آغاز کرده و معتقد است هر سالک مومنی وقتیکه صفحات کتابی وجود تکوینی خود را با خلوص نیت مطالعه و محتوای آنرا بخوبی درک نمود بی شک پروردگار خود را بهتر شناخته است پس مفاتح عرفان جلال الدین محمد خود شناسی است .</p>
<p>اخلاق ،افکار وعقاید مولوی دریایی بس عطیم و پهناور است که در این گفتار بیش از یک قطره آن ر ا نمی توان ارائه داد،باید سالها در عرفان غور کرد تا توفیق درک مطالب اثر عظیم مولانا را به دست آورد و توانست پیرامون افکار او شرح و تعلیق نوشت.</p>
<p>مولانا جلال الدین رومی یا مولانا محمد بلخی خراسانی در بیان اطوار عشق ‌‌، زبان خاص خود را دارد . مولانا دارای بیانی گرم و نغمانی خسته و در مقام بیان تحقیقات عرفانی مطالب را تنزل می دهد تا به فهم نزدیک شود و در عذوبت بیان و گرمی سخن آدمی را جذب می کند و شور و  حالی خاص می بخشد.</p>
<p>مولانا نیک آگاه بود که همه مظاهر جز اسطرلابهای ضعیفی که راه به سوی آفتاب الهی را نشان میدهند ،نیستند .اما اگر غباری بر نمی خاست و یا برگهای باغ به رقص در نمی آمد ند ،جنبش نسیم پنهان که جهان را زنده میدارد گچونه قابل رءیت می شد ؟هیچ چیز بیرون از این رقص نیست: عالم همه مظهر تجلی حق است.</p>
<p>مولوی مردی پخته و عارفی جامع و در عین شوریدگی دارای متانت و از لحاظ جامعیت و تبحر در علوم ادبی ‌،عربی و فارسی و احاطه به دواین شعرا و تسلط به حدیث و قران و علم کلام و تحصیل عرفان و تصوف به نحو عمیق ،و افزون بر همه فضائل دارای هوش و استعداد حیرت آور است مولانا عارف کاملی بود که با شمس الدین تبریزی بر سبیل اتفاق مواجه شد و آنچنان استعداد ذاتی ومقام و حال او مستعد از برای جهش و جذبه آماده از برای جرقه ای بود که خرمن وجود او را بسوزاند و تبدیل به شعله تابناک کرد.</p>
<p>و چه بسا نزد مولانا نیز حقایقی بود که شمس بعد از انقلاب احوال دوست ومرید حود می توانست از آن تاثیر پذیرد .</p>
<p style="text-align: center;">زهی خورشید بی پایان که ذراتت سخن گویان      تو نور ذات الهی ،تو الهی ،نمی دانم</p>
<p>آنچه را مولوی می ستاید ،تنها خورشید درخشان وفیض بخش نیست ،بلکه آن نور مشفقی است که ثمره به بار می آورد و عالم را سرشار می سازد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">جریان آشنایی شمس و مولانا</span></p>
<p>تاریخ اینچنین می‌نویسد که روزی شمس وارد مجلس مولانا می‌شود. در حالی که مولانا در کنارش چند کتاب وجود داشت. شمس از او می‌پرسد این که اینها چیست؟ مولانا جواب می‌دهد قیل و قال است. شمس می‌گوید و ترا با اینها چه کار است و کتابها را برداشته در داخل حوضی که در آن نزدیکی قرار داشت می‌اندازد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000591-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-3411" title="000591-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000591-WWW.ASMAN_.IR_-293x475.jpg" alt="" width="293" height="475" /></a></p>
<p>مولانا با ناراحتی می‌گوید ای درویش چه کار کردی برخی از اینها کتابها از پدرم رسیده بوده و نسخه منحصر بفرد می‌باشد. و دیگر پیدا نمی‌شود؛ شمس تبریزی در این حالت دست به آب برده و کتابها را یک یک از آب بیرون می‌کشد بدون اینکه آثاری از آب در کتابها مانده باشد.</p>
<p>مولانا با تعجب می‌پرسد این چه سرّی است؟ شمس جواب می‌دهد این ذوق وحال است که ترا از آن خبری نیست. از این ساعت است که حال مولانا تغییر یافته و به شوریدگی روی می‌نهد و درس و بحث را کناری نهاده و شبانه روز در رکاب شمس تبریزی به خدمت می‌ایستد. و به قول استاد شفیعی کدکنی تولدی دوباره می‌یابد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">نردبان روحانی:</span></p>
<p>مولوی حیات را حرکت بی وقفه به سوی تعالی می داند .استکمال تمامی آفرینش از فروترین تظاهر تا برترین تجلی ‌،و سیر تکاملی فرد ،هردو را می توان در رتو این نور لحاظ کرد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000587-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-3407" title="000587-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000587-WWW.ASMAN_.IR_-318x475.jpg" alt="" width="318" height="475" /></a></p>
<p style="text-align: center;">تصویری پندارین از مولانا</p>
<p>نردبانی که انسان را رو به آسمان می برد پیر راشد در مراحل منظم ،مرد سفر را به سوی حقایق عالی تر ارشاد می کندتا آنکه درهای حق گشوده می شود و دیگر در عشق نیاز به نردبان نیست ،سماع نیز نردبانی به سوی آسمان است سلامت نفس و صفا وصمیمیت دمیدن حیات و روحیه نشاط وامید در ارواح و نفوس از خواص بارز مولاناست.</p>
<p>روحیه مریدداری و جلب نفوس و تزریق عبودیت نسبت به او در مریدان در روح بلند آن رادمرد وجود نداشته است .مطالعه آثار مولانا و پژوهش در افکار او از موجبات عدم ابتلاء انسانها به الحاد و بد آموزی و سبب درک مبانی و عقاید دینی و ارجاع نفوس به توحید و ایجاد شوق در پی گیری مباحث اصول وعقاید است.</p>
<p>او در نتزل دادن مبانی صعب عرفانی و القاء آن به صاحبان ذوق بی اندازه ماهر و موفق بوده است و در کلمات او شطحیات دیده نمی شود.مولانا در جنب بیان حقایق با بیانی جذاب به ادبیات فارسی خدمت وصف ناپذیر کرده است .</p>
<p>تواضع و مردم آمیزی مولانا در میان بازاریان و بازرگانان و حتی رنود عیاران شهر هم علاقه مندان بسیار برای او فراهم آورده بود.وی که در موکب مریدان خاص و طالب علمان مشتاق با هیبت و جلال عالمانه به محل درس یا وعظ میرفت در کوی وبازار با شرم وفروتنی انسانی حرکت می کرد ،با طبقات گونه گون مردم از مسلمان ونصارا ،سلوک دوستانه داشت .</p>
<p>عبوس رویی زهد فروشان وخودنگری عالم نمایان بین او وکسانی که مجذوب احوال و اقوالش می شدند فاصله به وجود نمی آورد .در برخورد با آنها تواضع  میکرد ،به دکان آنها می رفت ،دعوت آنها را می پذیرفت ،واز عیادت بیمارانشان غافل نمی ماند .حتی از صحبت رندان وعیاران هم عار نداشت و نسبت به نصارای شهر نیز با لطف و رفق برخورد می کرد و به کشیشان آنها تواضع می کرد و اگر گه گاه با طنز ومزاح سر بسرشان می گذاشت ناظر به تحقیر آنها نبود نظر به تنبیه و ارشاد آنها داشت.</p>
<p>از کثرت مریدان زیاده مغرور نمی شد و اگر از  تحسین و تملق  آنها لذت می برد ، از اینکه آن گونه سخنان را در حق خود باور کند پرهیز داشت و اگر گه گاه سخنانش از دعوی خالی به نظر نمی آمد ناظر به تقریر حال اولیا بود ،در مورد خود چنان دعویها را جدی نمی گرفت .</p>
<p>با این مریدان ،هرگز از روی ترفع و استعلا  سخن نمی گفت ،نسبت به آنها  مهر و دوستی بی شائبه می ورزید و از تحقیر و ایذای آنها ، که رسم بعضی مشایخ عصر بود ،خودداری داشت.</p>
<p>در خلوت و جلوت به سوالهاشان جوابهای ساده ،روشنگر وعاری از ابهام می داد .آنها را در مقابل تجاوز و تعدی ظالمان حمایت می کرد ، در مواردی که خطاهاشان خشم ارباب قدرت را بیش از د استحقاق بی می انگیخت از آنها شفاعت می نمود .درباره آنها هر جا ضرورت می دید نامه توصیه به ارباب می نوشت و هر جا میان آنها با عمال  سلطان مشکلی پیش می آمد در رفع آن اهتمام و عنایت خاص می ورزید.</p>
<p>او هیچ اصراری در جلب عوام نداشت ،خواص شهر هم مثل عوام مجذوب او می شدند و در بین طبقات امرا و اعیان هم مثل طبقات محترقه و اصناف دوستداران بسیار داشت .در عبور از کوی وبازار حتی منسوبان درگاه سلطان وقار و استغنای محجوبانه او را با نظر توفیر می دیدند و در ادای احترام به وی از مریدان و طالب علمانی که در رکابش حرکت می کردند واپس نمی ماندند .</p>
<p>در تمام مسیر او هر کس فتوایی شرعی می خواست ،هر کس مشکلی در شریعت یا طریقت برایش پیش می آمد ،وحتی هر کس مورد تعقیب یا آزار حاکمی یا ظالمی بود عنان او را می گرفت ،از او سوال می کرد ، با او می گفت و می شنید ،و از او یاری وراهنمائی می جست .</p>
<p>معهذا خار اندیشه ای مبهم و نامحسوس این غرو ر وناخرسندی او را منغض می کرد .بی حاصلی علم ،بی حاصلی جاه فقیهانه و بی حاصلی شهرت عام هر روز بیش از پیش در خاطرش روشن می شد .درس ،فتوا و تمام آنچه وی آن را به قول مریدان برای نیل به اکملیت جستجو کرده بود هر روز بیش از پیش نمود سراب ونقش بر آب به نظرش می رسید .کدامیک از اینها بودکه انسان را از حقیقت ،از انسانیت و از خدا دور نمی ساخت؟</p>
<p>با این مایه شهرت و این اندازه حیثیت انسان می توانست قاضی و حاکم شود،مستوفی و کاتب شود ،والی  ووزیر شود ،در اموال یتیمان و املاک محرومان به هر بهانه ای تصرف نماید ،اوقاف و وصایا و حسبت و مظالم را قبضه کند ،امابا آنچه از این همه برایش حاصل میشد جز آنکه هر روز بیش از پیش در حیات بهیمی مستغرق گردد و هر روز بیش از پیش از حقیقت انسانی ،از کمال نفس و از راه خدا فاصله پیدا کند چه حاصل دیگر عایدش میشد.</p>
<p>به اعتقاد وی تا آنجا که سلوک روحانی سیر الی الله بود ضرورت پیروی از شریعت را از سالک را از هر گونه بدعتگرایی و انحراف پذیری باز می داشت .مولانا که هر گونه تجاوز و عدول از احکام شریعت را در این سلوک از جانب سالک موجب ضلال و در خور تقبیح می دانست رعایت این احکام را نه فقط لازمه تسلیم به حکم حق بلکه در عین حال متضمن مصلحت خلق نیز تلقی می کرد .</p>
<p>از جمله یک جا که برای علمای اهل دیانات به تقریر علل غایی اجکام شریعت می پرداخت خاطر نشان کرد که ایمان ناظر به تطهیراز شرک بود،نماز توجه به تنزیه از کبر ،زکات برای تسبیب رزق منظور شد،جنانکه هدف از منکر به جهت تقویت دین بود،امر به معروف به رعایت مصلحت عام بود و نهی از منکر به جهت بازداشت بی خردان از نارواییها ضرورت داشت.بدین گونه حکم شریعت را هم مشتمل بر ضرورت و هم متضمن مصلت نشان می داد ..</p>
<p><span style="color: #0000ff;">از مقامات تبتل تا فنا</span></p>
<p>زندگی مولانا برای یارانش که در آن هرگز به چشم عیبجویی نمی دیدند نمونه کمال و سرمشق کامل سلوک انسانی بود . با آنکه در سلوک با اعیان و اکابر ادب را با غرور و دلسوزی را با گستاخی می آمیخت ،در معامله با فقرا و ضعیفان هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمی برد.</p>
<p>با یاران خویش هماره با دوستی ودلنوازی سلوک می کرد و جز به ضرورت تنبیه و ارشاد ،از آنها رنجیدگی نشان نمی داد .هیچ کس به اندازه او قدر دوستی را نمی دانست و هیچ کس مثل او با دوستان خویش یکرنگ وعاری از ریب و ریا نمی زیست.دوستی برای او عین حیات و در واقع عین روح بود.</p>
<p>بدون دوستی انسان در ظلمت خودی می ماند .این چیزی بود که انسان را از خودی می رهاند ،او را طاهر می کرد .از خودنگری می رهانید و غیر نگری را برای او وسیله رهایی از خودی ـکه در اوج حیات حیوانی بود تعلیم می نمود .خود او در سلوک با دوستان هرگز از لازمه ادب تجاوز نمی کرد.</p>
<p>ادب برای او سنگ بنای تربیت روحانی بود .در نظام تربیتی او،که بیشتر عملی بود تا نظری ،ادب در عین حال هم مصلحت محسوب می شد و هم ضرورت .اخلاقی که او آن را مبنای تربیت وسلوک یاران می کرد از تواضع ادب شروعمی شد.</p>
<p>تواضع خالی از مذلت  و ادب مبنی بر شناخت حق .در واقع هر گونه سلوک روحانی از مجاهده با نفس آغاز می شود و غلبه بر نفس بدون اجتناب از غریزه تجاوز جویی حیوانی ممکن نیست ،لاجرم هر گونه سلوک در خط سیر رهایی از خود تواضع انسان را مطالبه میکند .تواضع نشانه جلوه عشق و محسوب است در واقع صورت تجلی او عبارت بود از عظمت کبریا ، کبریا و عظمت سلطان العلمایی.</p>
<p>این طرز تلقی از انسان و عالم جهان بینی مولانا را بر غایت انسان ـدر واقع غایت اندیشه که جوهر انسانی است.و همچنین بر تقدم آنچه مجرد اندیشه اوست بر جمیع عالم مبتنی نشان میدهد ودر عین حال اشارت به تحولی که دایم غیر مجرد را مجرد و واقعیت محدود را به واقعیت مطلق تبدیل می کند به جهان هستی مولانا صبغه معنی گرایی شدید و پویایی دیالکتیک قابل ملاحظه می بخشد.بعضی صاحبنظران حتی کوشیده اند این تحول دیالکتیک گونه مولانا را تقریری مشابه از اندیشه یی که در تعلیم هگل آلمانی هست فرا نمایند.</p>
<p>اینکه هگل با چیزی از اندیشه مولانا پاره های آشنایی داشته است نکته ایی ست که لااقل دایرة المعارف فلسفی خود او در این باب جای تردید باقی نمی گذارد ،اما قول مولانا در مقدمه و نتیجه بیش از آن با تعلیم هگل فاصله دارد که تصور ارتباطی بین آنها را قابل تأیید نشان دهد .</p>
<p>دنیایی که مولانا سیر روحانی خود را،وتمام عالم تکامل مستمر و تحول بی وقفه خود را در آن طی می کنند دنیای تحول است ،دنیای تنازع بین اضداد و تضد بین آکل ومأکول است .</p>
<p>پس هر جند سلوک روحانی از تبتل حاصل می شود ،لازمه آن قطع پیوند با عالم نیست با تعلقات است .سالک طریق اگر ملک عالم را هم در تسخیر خویش دارد با چنان بی تعلقی بدان می نگرد که ملک عالم را لاشی می یابد و از دست دادنش ذره ای دغدغه ونگرانی در وی به وجود نمی آورد.</p>
<p>مولانا عشقی را که خود در آن غرق بود در تمام ذرات عالم ساری می دید از این رو به همه ذرات عالم عشق می ورزید نگاه او گرم وگیرا بود ودر چشمهایش خورشید پاره ها لمعان داشت.</p>
<p>کمتر کسی می توانست این چشمهای درخشان وان نگاه سوزان را تحمل کند .به کسانی که با این حال،عاشقانه محو دیدار او میشدند و چشم در چشم وی می دوختند خاطر نشان می کرد که او همین جسم ظاهر نیست چیز دیگراست و لاجرم او آن  جسمی که به چشم یاران در می آید نیست ذوقی است که در سخنان او مواعظ وامثال او ودر غزلهای عاشقانه اوست و این همه در باطن یارانش پرتو می اندازد.</p>
<p>خط سیر و سلوک مولانا وخط سیر حیات او تعبیری از تصوف بود اما این تصوف با آنکه از بسیاری جهات با آنچه در بین صوفیه عصر او هم رایج بود شباهت داشت از آنها جدا بود .در حوصله هیچ سلسله ای نمی گنجید و با طریقه هیچیک از مشایخ عصر وآیین معمول در هیچ خانقاه زمانه انطباق پیدا نمی کرد.</p>
<p>مولانا نه قلند بود،نه اهل طریقت اهل صحورا می وزید نه در طریق اهل سکر تا حد نفی ظاهر پیش می رفت ،نه اهل چله نشینی و الزام ریاضات شاق بر مریدان بود نه مثل مشایخ مکتب ابن عربی طامات را با نصوف دفتری به هم می آمیخت.</p>
<p>وسعت نظر مولانا بیش از آن بود که تصوف را به هیچ آداب و ترتیب خاص محدود کند.او دنیا را یک خانقاه بزرگ می شمرد که شیخ آن حق است و لو خود جز خادم این خانقاه نیست .</p>
<p>آستینهایش را چنانکه خودش یکبار به یک تن از یارانش گفته بود ،به همین جهت در مجالس سما بالا میزد تا همه او را به چشم خادم بنگرند ،نه به چشم شیخ .این طرز تلقی از خانقاه عالم از خادم وقت که مولانا بود می خواست به تمام واردان خانقاه وساکنان آن به چش مهمان عزیز نظر کند ،در عین حال از واردان وساکنان خانقاه که همه طالب خدمت شایق صحبت یک شیخ واحد بودند طلب می کرد که هر جا میرسند در هر مقام و مرتبه که هستند ،به هر قوم و هر امت که تلق دارند دردرون خانقاه به خاطر شیخ به خاطر شیخ  یکدیگر را به چشم برادر بنگرند .</p>
<p>تفاوت در زبان وتفاوت در کیش را دستاویز تفوق جویی یابهانه زیادت طلبی نسازندچون به هر حال همه طالبان یک مقصد وعاشقان یک مقصد بودندو اجازه ندهند اختلاف در نام ،اختلاف در نعبیر در بین آنها مجوس را با مسلمان،یهود را با نصرانی و نصرانی را با مجوس به تنازع وادارد.نگذارند محبت که لازمه برادری است در بین آنهابه نفرت که جانمایه دشمنی است تبدیل شود،وبا وجود معبود واحد عباد و بلاد آنها به بهانه جنگهای صلیبی به نام ستیزه های قومی وکشمکشهای مربوط به بازرگانی پامال تجاوزهای جبران ناپذیر گردد.</p>
<p>تصوف مولانا درس عشق بود ،درس تبتل و فنا بود ،تجربه از خود رهایی بود از این رو به کتاب ومدرسه و درس نیازی نداشت.از طالب فقط سلوک روحانی می خواست ، سلوک روحانی برای عروج به ماورای دنیای نیازها وتعلقها.</p>
<p>بدین گونه سلوک صوفیانه که نزد مولانا ازقطع تلق آزاد میشد تا وقتی به نقطه نهایی که فنای از خودی است منتهی نمی گشت به هدف سلوک که اتصال با کل کاینات ،اتصال با دنیای غیب ،و اتصال با مبدا هستی بود نمی رسید.</p>
<p>اما تبتل که قطع پیوند با خودی بود نزد مولانا به معنی تر ک دنیا در مفهوم عامیانه آن نبود .مولانا رهبانیت و فقر دریوزه گران را که عوام صوفیه از کشیشان روم گرفته بودند تایید نمی کرد.</p>
<p>قطع تعلق به این معنی بود که روح را از دغدغه وتشویش بیهوده میرهانید و بی تعلقی را شرط سلوک روحانی سالک نشان میداد .مولانا دیانات الهی را در نور اوحدی میدید که از چراغهای مختلف می تافت و لبته بین نور آنها فرق واقعی نمی دید .این به معنی هر چند قول به تساوی ادیان را بالظروره متضمن نبود باری لزوم تسامح با اصحاب دیانات را قابل توجیه می ساخت . </p>
<p>با آنکه تصوف مولانا با آنچه در نزد مشایخ خانقاه و ارباب سلاسل تعلیم میشد تفاوت داشت جوهر فکر و تعبیر او از خط سیر تصوف معمول عصر جدا نبود.تصوف او مثل آنچه امثال بایزید و ذوالفنون و شبلی در خط آن بدوند مجرد سلوک بود ،او طالب عمل و سلوک مجاهده آمیز و بدون وقفه بود.</p>
<p>مولانا وقتی از اوج قله حکمت و همت که موضع روحانی او بود به دنیای عصر مینگریست حرص و شوق فوق العاده خلق را در جمع مال ومنال با نظر حیرت وتاسف میدید .در مشاهده احوال مردم دنیا می دید ایشان به هرچه تعلقی بیش از حد دارند با نظر عشق و تعظیم می نگرند،بنده آن می شوند و در این عشق و بندگی همه چیز را از یاد می برند.</p>
<p>اما او رهایی از این بند را برای هر کس در هر مرتبه ای که بود مایه آسایش می شناخت . سلوک اخلاقی در نزد او متضمن اعتدال و مرادف حکمت واقعی بود .به همین سبب توکل را تا حدی که در عمل به نفی کل اسباب منجر نشود توصیه میکرد.</p>
<p>جبر را تا جایی که منافی درک وجدان در احساس مسئولیت نباشد مبنای عمل می شناخت .خیر وشر را نزد عامه با لذات و آلام حیات ملازم پنداشته می شد امور نسبی می خواند.عقل را که در احاطه بر اسرار الهی عاجزش می یافت در فهم نیک و بد حیات عادی قابل اعتماد تلقی میکرد .</p>
<p>خود او با آنکه شوق و عشق او را با الله انس می داد با نمازهای آکنده از خضوع و نیاز ،روزه های طولانی ومجاهدتهای جانکاه لوازم خوف و هیبت را هم در این انس و شوق روحانی بر خود الزام میکرد.</p>
<p>خوف و وحشت گه گاه بیش از انس و محبت نقد حال او می شد .عشق الله بر قلمرو روح او غالب بود ،عشق بی  تابش می کرد و خوف جسم و جانش را می گداخت .در غلبات عشق وجد و شور او را به رقص سماع وا می داشت ،و در غلبات خوف شبزنده داری و ریاضت او را به خشوع وخشیت می کشاند.انس او با لله مثل انس شبان قصه موسی بود .با این حال در مقام تعظیم و تنزیه نیز مثل موسی هیچ دقیقه ای از اداب و ترتیب را در عبادت او نامرعی نمی گذاشت.</p>
<p>رهایی! رهایی از آنچه سالک را تسلیم به جاذبه اشتیاق ،به جاذبه بازگشت به مبدأ ،و به جاذبه اتصال با جناب حق مانع می آید تمام تعلیم مولانا در سلوک روحانی است.خط سیر این سلوک ، این حرکت از تبتل تا فنا که صوفی از آن به دو گام ،خطوتان ،هم تعبیر می کند ،قطع پیوند با خودی را بر سالک الزام می کند این امر آسان نیست و برای کسانی که در تعلقات خودی پیچیده اند عبث یا غیر ممکن هم به نظر می آید.اما نزد مولانا که این خط سیر تجربه حیات اونیز هست این کار نه نیاز به عزلت دارد ،نه محتاج التزام آن است .</p>
<p>اما عشقی که از احساس این نیاز روحانی بر میخیزد در تعبیر مولانا صفت حق است  لاجرم نسبت به بنده مجاز است.چون در همه حال هم ناظر به کمال است،البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است در حد نهایت کمال هم هست و از اینجاست که عشق الهی را عشق حقیقی خوانده اند .</p>
<p>نه فقط تعلیم مولانا در غزل و مثنوی این رهایی از تعلقات خودی را خط سیر تکامل روح عارف نشان می دهد بلکه حیات خود او نیز طی کردن این مقامات را مراحل خود او فرا می نماید.</p>
<p>برای انقطاع از درس و وعظ آغاز مرحله تبتل بود که وی را از تعلقات خودی و از سوداهای جاه فقیهانه رهایی داد.عشق شمس انحلال خودی مظهر الهی بود –که منجر به آزمون فنایش گشت.</p>
<p>فقر ترک اعتماد بر اسباب ،رقص تجربه رهایی از وقار و حشمت به خود بر بسته و سماع و شعر نفوذ در دنیای ماورای حس، دنیای غیب ، بود و این همه سیر از تبتل تا فنا را برای او به تجربه شخصی در سلوک الی الله مبدل کرد. زندگی او درسالهای آرامش تبتل او را به مقام فنا منجر ساخت ، دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده برای طی کردنش ضرورت داشت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">رحلت مولانا</span></p>
<p>درسال ۶۷۲ وجودمولانا به ناتوانی گرائید ودر بستر بیماری افتاد و به تبی سوزان و لازم دچار گشت و هر چه طبیبان به مداوای او کوشیدند و اکمل‌الدین و عضنفری که از پزشکان معروف آن روزگاربودند به معالجت او سعی کردند، سودی نبخشید تا در روزسکشنبه پنچم ماه جمادی ‌الاخر سال۶۷۲ روان پاکش از قالب تن بدرآمد و جان ‌به‌ جان آفرین تسلیم کرد.</p>
<p>اهل قونیه ازخرد و بزرگ درتشییع جنازه ‌او حاضرشدند و حتی عیسویان و یهودیان در ماتم او شیون و افغان می‌کردند. شیخ صدرالدین قونوی برمولانا نماز خواند و سپس جنازه او ا برگرفته و با تجلیل بسیار در تربت مبارک بر سر گور پدرش بهاءالدین ولد به خاک سپردند.</p>
<p>پس از وفات مولانا،علم‌الدین قیصر که از بزرگان قونیه بود با مبلعی بالغ بر سی‌هزار درهم بر آن شد که بنائی عظیم بر سر تربت مولانا بسازد. معین‌الدوله سلیمان پروانه که از امیران زمان بود،او را به هشتاد هزار درهم نقد مساعدت کرد وپنجاه هزاردیگربه حوالت بدو بخشید و بدین ‌ترتیب تربت مبارک که آنرا قبه خضراء گویند بنا شد و علی‌الرسم پیوسته چند مثنوی خوان و قاری بر سر قبر مولانا بودند.</p>
<p>مولانا درنزد پدرخود سلطان‌العلماء بهاءالدین ولدمدفون است واز خاندان و کسان وی بیش از پنجاه تن در آن بارگاه به خاک سپرده شده‌اند.</p>
<p>بنا به بعضی از روایات،ساحت این مقبره پیش ازآمدن بهاءالدین ولد به قونیه به نام باغ سلطان معروف بود و سلطان علاءالدین کیقباد آن موضع را به وی بخشید و سپس آنرا ارم‌باغچه می‌گفتند.</p>
<p>افلاکی در مناقب ‌العارفین می‌نویسد که:«افضل‌المتأخرین نجم‌الدین طشتی روزی در مجمع اکابر لزیفه می‌فرمودند که در جمیع عالم سه چیز عام بوده چون به حضرت مولانا منسوب شد خاص گشت و خواص مردم مستحسن داشتند:</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">اول :</span> </strong>‌کتاب مثنوی ‌است که هردومصراع رامثنوی می‌گفتند،دراین زمان چون‌نام مثنوی گویند عقل به بدیهه حکم می‌کند که مثنوی مولاناست.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>دوم :</strong></span> همة علمارا مولانا می‌گفتند،درین خال چون نام مولانا می‌گویند حضرت او مفهوم می‌شود. هرکورخانه‌راتربت می‌گفتند،بعدالیوم‌چون یادتربت می‌کنند و تربت می‌گویند، مرقد ‌مولانا که ‌تربت است معلوم می‌شود».</p>
<p>پس از رحلت مولانا ، حسام ‌الدین چلبی جا نشین وی گشت. چلبی یا چالابی کلمه‌ای است ترکی به معنی آقا وخواجه ومولای من، واصل آن چلب یا چالاب به معنی معبود و مولا وخدا است درترکیه غالبأ این لغت عنوان بر پوست تخت نشینان وجانشینان مسندنشینی مولانا اطلاق می‌شود حسام ا لدین در۶۸۳ هجری در گذشت وسلطان ولد پسر مولانا با لقب چلبی جانشین وی گشت.</p>
<p>سلطان ولدکه مردی دانشمد وعارفی متتبع بود تشکیلات درویشان مرید پدرش را نظم‌وترتیبی تازه دادوبارگاه مولانارامرکزتعلییمات آن طایفه ساخت. پس ازمرگ ودر ۷۱۰ هجری پسرش اولو عارف چلبی جانشین اوشد.</p>
<p>پس ازوی درسال۷۲۰هجری برادرش شمس‌الدین امیرعالم پیشوای‌دراویش مولویه گشت .وی درسال ۷۳۴ هجری در گذشت. درزمان اوخانقاه‌های فراوانی دراطراف واکناف آناطولی برای دراویش مولویه ساخته شد، وبارگاه مولانا به صورت مدرسه‌ومرکزتعلیمات صوفیان‌درآمدوزیارتگاه اهل معرفت ازترک‌وعرب وعجم گردید .</p>
<p>شمار چلبیانی که پس ازمولانا پیاپی برتخت پوست درویشی اونشسته‌اند تا۱۹۲۷ به سی و دو تن میرسد .دراین این سال این بارگاه تبدیل به موزه شد وموزه مولانا نام گرفت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">تربت و مقبره  مولانا</span></p>
<p>تربت مولانا درشهر قوانیه است .قوانیه که اصلاکلمه یونانی است درآن زبان ایکونیوم Iconium آمده ودرآثار مورخان اثرجنگهای صلیبی به صور ایکونیوم Yconium و کونیوم Conium و استانکونا Stancona ذکر شده است وآن اسلام به شکل قونیه تعریب گردیده است.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000588-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-3408" title="000588-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000588-WWW.ASMAN_.IR_-475x356.jpg" alt="" width="475" height="356" /></a></p>
<p style="text-align: center;">مقبرهٔ مولانا</p>
<p>قونیه که خود نام ایالتی درمرکز آناطولی است از طرف مشرق به نیغده واز جنوب به ایجل وآنتالیا واز مغرب به اسپرته وافیون‌واز جنوب‌غربی به‌اسکی شهرواز شمال ‌به‌‌ آنکارا محدوداست مقبره مولانا متشکل ازچندعمارت است که بعضی ازآنها درعصرسلجوقی وبرخی‌درزمان سلاطین عثمانی بناگردیده است.</p>
<p>درآنجا تزییناتی از چوب و فلز و خطاطیهای زیبا و قالیها و پارچه‌های قیمتی دیده می‌شود .مقبره مولانا عبادتگاهی است که درآن قبور بسیاری ازکسان مولانا ومریدان او قرار گرفته است.حجرات دراویش و مطبخ مولانا وکتابخانه نیز ملحق به این بناست ومجموع آن به چندرواق تقسیم می‌شود که سبک همه رواقها گنبدی وشبیه یبگدیگراست.</p>
<p>صورت قبرها یی که آن مشاهده می‌شودهمه باکاشی فرش شده باپارچه‌های زربفت مفروش گردیده است. برروی صورت قبر پدر مولاناصندوقی‌ازآبنوس‌قرارداردکه‌خودازشاهکاری هنری‌است موزه مولانانسبتاغنی است وپرازاشیاوآثارعصر سلجوقی وعثمانی می‌باشد این موزه مشتمل بر مقبره مولانا و مسجد کوچکی و حجرات درویشان و رواقهایی پراز پارچه‌های زربفت وقالی است. بعضی ازاین رواقها به نسخه‌های خطی قدیم اختصاص داده شده است .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مدخل بزرگ تربت مولانا:</span></p>
<p>بارگاه مولانا رادر اصطلاح محل«درگاه» می‌گویند این بنادر۱۹۲۶ به صورت موزه اشیاء عتیقه قونیه درآمدو در۱۹۵۴ موزه مولانا نام گرفت مساحت آن۶۵۰۰ مترمربع است. در طول قسمت غربی آن حجرات درویشان قرار دارد ودیگر اطراف آنرادیوارهااحاطه کرده است.</p>
<p>مدخل موزه بزرگ یاباب درویشان‌ ازطرف مغرب به ‌سوی حیاط موزه باز می‌شود درب دیگر به سوی حدیقة‌ الارواح گشاده می‌شودکه سابقا گورستان بوده وامروز دروازه خاموشان نام دارد.دری نزدیک حیاط چلبیان به طرف شمال باز می‌شود که به باب چلبی معروف است.</p>
<p>مدخل بارگاه مولانا از حیاطی می‌گذردکه بامرمرفرش شده ودارای حوض و فواره و متوضا (وضوگاهی) است که دورآنرا نرده کشیده ودر وسط آن فواره‌ای اززمان پادشاهان سلاجقه روم مانده استکه ازاطراف آن آب می‌ریزددرآن طرف صحن حیاط مولانا درست مقابل بارگاه اوحجره‌هایی وجودداشته که بابرداشتن دیوارهای بین آن، آنها راتبدیل به تالارهای طولانی کرده وموزه‌ای زیبا ترتیب داده اند که در آنها کتابهای خطی بسیاروآلات وافرار درویشان و جامه‌های ایشان موجود است.</p>
<p>دراین موزه قالیچه‌ای به شکل یک صحفه روزنامه دیدم که از روی یک شماره روزنامه که در قونیه به بهای پنج لیره ترک منتشرمی‌شدزردوزی کرده بودند.بربالای این قالیچه روزنامه عنوان‌روزنامه‌قونیه چنین‌آمده‌است، محل ادارسی آقشهر نسخه سی بش لیر، (ده محرم ۱۳۱۹) بر بالای قسمت غربی درب درویشان این سه بیت به ترکی آمده که مربوط به سلطان مراد خان بن سلیم خان است:</p>
<p style="text-align: center;">شی سلطان مرادخان بن سلیم‌خان          یا پوب بوخانقلهی اوردی بنیاد       </p>
<p style="text-align: center;">اولالر   مولویلر   بونده    ساکــــــــــن           اوقونیه هر سحر ورد اوله ارشاد      </p>
<p style="text-align: center;">      گورب  دل  بو  بنای  دید  تاریــــــــــخ           بیوت   جنت   اسا   اولدی  آباد           </p>
<p>کتابخانه‌هایی چنددر گرداگرد رواق مولانا قرار دارد که از جمله کتابخانه دانشمند شهیر و معاصر ترک عبدالباقی گل ، پینارلی، و دیگر کتابخانه محقق معروف ترک جناب آقای محمد اندر Onder معاون نخست‌وزیر و مدیر کل اداره و سازمان فرهنگ و هنر کشور ترکیه است.</p>
<p>در قرائت‌ خانه مولانا  کتابهای دست ‌نویس ومرقعاتی به خط خوش وجود دارد که آنها را در جعبه آیینه‌های بلندگذارده‌اند. ازجمله نسخه‌هایی که ‌درآنجا مشاهده کردم چند نسخه مذهب به قطع ‌رحلی ‌مربوط به سالهای ۱۲۷۸، ۱۲۸۸، ۱۳۲۳، ۱۳۶۷،۱۳۷۱میلادی ‌بود که ‌نسخه ‌اول ‌مقارن با ۶۷۶ هجری ‌درقدیمترین ‌نسخ مثنوی ‌که‌ به ‌خط خطاطی به نام محمدبن عبدالله می‌باشد. دیگردیوان کبیرمثنوی به قطع رحلی مربوط به سال۱۳۶۶میلادی و دیوان سلطان ولد مربوط به سال ۱۳۲۳ میلادی را در آنجا مشاهده کردم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000589-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-3409" title="000589-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000589-WWW.ASMAN_.IR_-475x339.jpg" alt="" width="475" height="339" /></a></p>
<p style="text-align: center;">آرامگاه مولوی در قونیه، ترکیه</p>
<p>در بالای مدخل حرم مولانا به خط خوش نستعلیق برروی تابلویی نوشته شده«یاحضرت مولانا».سپس بربالای مدخل رواقی که به حرم وارد می‌شود این بیت پارسی از ملاعبدالرحمن جامی نوشته شده است:</p>
<p style="text-align: center;">کعبة العشاق آمد این مقام       هر که ناقص آمد اینجا شد تمام</p>
<p>بردولنگه درورودی بارگاه مولانا که از چوب ساخته شده و به سبک رومی منبت ‌کاری گردیده عبارت «سلطان ولد»، و عبارت «الدعاء سلاح‌المومن»، و «الصلاة نورالمومن» نقر گردیده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در نقره‌ای:</span></p>
<p>ازقرائت‌ خانه می‌توان ازدرنقره‌ای به بارگاه مولانا واردشد. جناحین این دربه قسمتهای چهارگوش تقسیم می‌شودواز چوب گردواست که برروی آن روکشی از طلا و نقره کوبیده ‌اند. بنا به کتیبه ‌ای که در آنجا موجود است این در به امر حسن پاشا پسر سوقولو محمدپاشا وزیر اعظم دوره عثمانی در ۱۵۹۹ میلادی ساخته شده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">شبستان بارگاه مولانا</span> </p>
<p>از در نقره‌ای به تالار مرکزی بارگاه مولانا وارد می‌شوند که آنرا «حضور پیر»‌خوانند. این تالار با گنبدهایی پوشیده شده و قبور بسیاری برصفه بلندی درآن قراردارد.</p>
<p>قبة‌ الخضراء یا گنبدسبز مولانا برآن است. این گنبد درست بالای قبرمولانا قرارگرفته است. روی ‌صفه درطرف چپ تالار زیر طاقدیسهایی که محوطه رابه دوقسمت سماع‌خانه ومسجد تقسیم می‌کند، شش قبراست که دردوردیف قراردارند.</p>
<p>این قبورمتعلق به خراسانیان ودرویشانی است که همراه مولانا وپدرش از بلخ به قونیه آمده‌اند. گنبدی که بالای قبرمولانا است ازداخل مقرنس و به نام قبه کرسی یا پست قبسی خوانده می‌شود.</p>
<p>در سمت راست به طرف مقابر بزرگان خراسان وحسام‌الدین چلبی محرابی قراردارد به ارتفاع۲ مترونیم که برروی آن بر زمینه سیاه به خط طلایی نوشته شده: «ومن دخله کان آمنا»،ودومترپائین ‌ترکتیبه‌ای کوچکترازچوب به شکل محراب نهاده‌اندکه برروی‌آن نوشته شده: «شفاء‌الغلیل لقاء‌الخلیل».</p>
<p>بردیوارتربت مولانا تابلویی به خط خوش وجوددارد که برروی آن نوشته شده: «یا حضرت نعمان‌بن ثابت رحمة‌الله» که مقصود امام ابو حنیفه است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">قبة ‌الحضراء </span></p>
<p>قبة‌الخضراء یا گنبد سبز بربالای رواق مقبره مولانا قرار گرفته است. چنانکه در پیش گفتیم بارگاه مولانا در جایی بنا شده که سابقاقسمتی ازباغ علاءالدین کیقباد بودکه آنرا به پدرمولانا بخشید و چون بهاء‌الدین ولد را در آنجا به خاک سپردند آنرا «ارم باغچه» نامیدند.</p>
<p>ساختمان این بارگاه بعد از وفات مولانا آغاز شد، و در سال ۱۲۷۴ میلادی مطابق با ۶۷۳ هجری به پایان رسید. این بنا به نقطه گورجو خاتون زن سلیمان پروانه، وامیرعلاءالدین قیصر، و سلطان ولد، و به دست معماری هنرمندبه نام بدرالدین‌تبریزی ساخته شده بودویک شبستان ویک بام‌هرمی داشت. سپس در حدود سال ۱۳۹۶ میلادی ابنیه دیگری بر آن افزوده شد.</p>
<p>درزمان با یزید دوم (۱۴۸۱ـ۱۵۱۲) دیوارهای شرقی و غربی آنرا بر داشته و بناهایی بر آن افرودند و گنبد خضراء را برافراشتند. امروز این بارگاه بنایی مربع و دارای ۲۵ مترارتفاع است. گنبد اصلی این بارگاه پوشیده از کاشیهای لاجوردی است و از آنجهت آنرا گنبد سبز یا قبة‌الخضراء نامند.</p>
<p>این گنبد در پائین به صورت استوانه و در بالا مخروطی کثیرالضلاع است که بر عرشه آن میله‌ای از طلاوجقه‌ای هلالی نصب کرده‌اند. این گنبد به تعداد ائمه اثنی‌عشر دارای دوازده ترک است و شباهت بسیاری به کلاه صوفیان قزلباش دارد، و ظاهرا معمار آن مردی شیعی مذهب بوده است. سه مناره در طرفین این گنبد قرار گرفته که مناره‌های چپ متعلق به مسجد سلیمیه و مناره طرف راست به مسجد کوچک تربت مولانا است.</p>
<p>بر دیوارشرقی ‌زیر پنجره ‌گنبد مولانا باخط ‌کوفی این عبارات ‌آمده است: «اعوذبالله من‌الشیطان‌الرجیم بسم ‌الله ‌الرحمن ‌الرحیم نقشت ‌القبة‌ الخضراء فی ایام دولة‌ا لسلطان ‌المؤید بتابید الله‌ا لمستعان با یزید بن محمدخان علی یدالعبد الضعیف المولوی عبدالرحمن بن محمدالحلبی وانشد فی تاریخه هذین‌ البیتین :</p>
<p style="text-align: center;">هر که خدمت کرد او مخدوم شد      هر که خود را دید او محروم شد زیر گنبد،</p>
<p>قبر مرمرین مولانا و پسرش سلطان ولد قرار دارد.</p>
<p>قبر مولانا پوشیده ازاطلس سیاهی است که توسط‌ سلطان عبدالحمید دوم در۱۸۹۴هدیه شده است. براین اطلس آیاتی از قرآن با مهر پادشاهی نقش گردیده و خطاط آن حسن سری بوده است. ضریح اصلی مولانا از چوب بود و درقرن شانزدهم آنرا ازآنجا برداشته وبر قبر پدرش بهاءالدین ولد قرار دادند.</p>
<p>ضریح بلند مولانا شاهکاری ازمنبت ‌کاری دوران سلجوقیان روم است و آن توسط دو هنرمند یکی به نام سلیم پسرعبدالواحد ودیگری به نام حسام‌الدین محمد پسر کنک کنده ‌کاری شده و در پیشانی و پهلو و عقب ای ضریح آیاتی قرآنی و اشعاری عرفانی از مولانا آمده است .</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000590-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-3410" title="000590-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000590-WWW.ASMAN_.IR_-356x475.jpg" alt="" width="356" height="475" /></a></p>
<p style="text-align: center;">مولانا در ایالات متحده آمریکا و دیگر کشورهای غربی بسیار پرطرفدار است. یادبودی به مناسبت درگذشت یکی از اساتید و هیئت علمی کالج سن آنتونیو مزین به اشعار مولانا شده‌ است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>کتیبه ها و  نوشتهای مقبره مولانا :</strong></span></p>
<p>نخست کتیبه‌ای است بر قبر مولانا که بر آن آیة‌الکرسی را نوشته ‌اند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">دیگر بر جبهه صندوق قبر مولانا کتیبه ‌ای است که این عبارات به عربی بر آن نوشته شده است:‌</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱ـ</strong></span> بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم و به نستعین والعاقبة‌للمتقین و لا عدوان الی علی‌الظالمین.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲ـ</span> </strong>قد صعد من‌زار هذالمرقد و هو مقبل مولانا سلطان علماء‌‌المشارق والمغارب.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۳ـ</span> </strong>نورالله‌الازهر فی‌الغیاهب‌الامام بن‌الامام بن‌الامام اسطوان‌الاسلام هادی.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۴ـ</strong></span> الانام الی حضرة عزة‌ذی‌الجلال والاکرام موضع معالم‌الدین بعد.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۵ـ</strong></span> اندراس آیاتها منیر مناهیج‌الیقین بعد انطماس علاماتها مفتاح خزائن.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۶ـ</span> </strong>العرش بحاله مظهر کنوزالفرش بقاله منمم بساتین ضمائرالخلائق بازاهیرالحقائق.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۷ـ</strong></span> نور مقلة‌الکمال مهجة صورت‌الجمال قرة‌اطباق احداق‌العشاق محلی اعناق.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۸ـ</strong></span> عارفی الآفاق باطواق محبة‌الخلاق محیط اسرارالفرقانیه مدارالمعارف‌الربانیه.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> پس ازآن کتیبه ‌ای است که درقسمت پائین آمده و نام عبدالرحمن بن سلیم معمار سازنده آن ضریح بر پایان آن آمده است:</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱ـ</span> </strong>قطب‌العالمین محیی نفوس.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲ـ</span> </strong>العالمین جلال‌الحق والمله.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۳ـ</span> </strong>والدین وارث‌الانبیاء والمرسلین.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۴ـ</span> </strong>خاتم‌الاولیاء‌المکملین ذی‌المراتب.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۵ـ</span> </strong>والمنازل‌العلیه والمناقب والفضائل.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۶ـ</strong></span> السنیه محمدبن محمدبن‌الحسین.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۷ـ</span> </strong>البلخی علیه تحیة‌الرحمن وسلامه.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۸ـ</span> </strong>و قد اتتقل قدس‌الله.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۹ـ</span> </strong>نفسه ور وح رمسه.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۰ـ</span> </strong>فی خامس جمادی‌الآخر.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۱ـ</span> </strong>سنة اثنین و سبعین و ستمائه.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۲ـ</span> </strong>هذا ضریح من صنعة.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۳ـ</strong></span> عبدالرحمن بن سلیم.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۴ـ</strong></span> المعمار عفاالله عنه.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در قسمت جلوی صندوق قبر مولانا این نه بیت از دیوان کبیر او یعنی دیوان شمس آمده است:</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱ـ</span>  </strong>بروز مرگ چو تابوت من روان باشد                          گمان مبر که مرا درد این جهان باشد</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲ـ</span> </strong> برای  من  مگری  و مگو دریغ دریغ                          بیوغ  دیو  در  افتی  دریغ  آن  باشد</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۳ـ</strong></span>  جنازه‌ام چو  ببینی  مگو فراق  فراق                        مرا  وصال  ملاقات  آن  زمان  باشد</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۴ـ</span> </strong> مرا بگور  سپاری  مگو  وداع  وداع                          که  گور  پرده  جمعیت جنان  باشد</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۵ـ</strong></span>  فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر                            غروب شمس وقمررا چرازیان باشد</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۶ـ</strong></span>  ترا غروب نماید  ولی  شروق  بود                           لحدچوبحس نمایدخلاص‌جان باشد</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۷ـ</span> </strong> کدام‌دانه‌فرورفت درزمین‌که نرست                            چرا بدنه  انسانیت  این  گمان باشد</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۸ـ</span> </strong> کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد                              ز چاه  یوسف  جان  را   فغان  آمد</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۹ـ</strong></span> دهان‌چوبستی‌ازین‌سوی‌آن‌طرف‌بگشا                         که های وهوی تودرجولامکان باشد</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> سپس این ده بیت از قسمت جلوی صندوق آغاز شده و پشت سر اشعار فوق آمده است، و آن ابیات نیز از دیوان کبیر می‌باشند:</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱ـ </strong></span>زخاک من اگر گندم بر آید                                   از آن گر نان پزی مستی خزاید</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲ـ</span> </strong>خمیر و نانوا  دیوانه  گردد                                 تنورش   بیت   مستانه   سراید</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۳ـ</strong></span> اگر بر گور من آیی زیارت                                 ترا  خر  پشته‌ام  رقصان  نماید</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۴ـ</span> </strong>میابی دف بگورم ای برادر                                 که در بزم  خدا  غمگین نماید</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۵ـ</span> </strong>ز نخ بر بسته ودرگورخفته                                 دهان   افیون  آن  دلدار  خاید </p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۶ـ </strong></span>بدری‌زان‌کفن برسینه بندی                                 خراباتی  ز  جانت  در  گشاید</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۷ـ</strong></span> زهرسوبانگ‌چنگ‌وچنگ‌بستان                          ز هر  کاری  بلا  بد  کار  زاید</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۸ـ</strong></span> مراحق ازمی عشق‌آفریدست                             همان عشقم اگر  مرگم  بساید</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۹ـ</span> </strong>منم مستی واصل‌من‌می‌عشق                             بگو از می بجز مستی  چه آید</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۰ـ</strong></span> زبرج ‌روح ‌شمس‌الدین ‌تبریز                             بنزد   روح   من   یکدم  بتابد</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در عقب صندوق قبر مولانا در قسمت هلالی و وتر صندوق باز این ابیات از دیوان کبیر آمده است:</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱ـ</span></strong> چون جان تو می‌ستانی چون شکرست مردن                  با تو ز جان شیرین شیرین ترست مردن</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۲ـ</strong></span> بر دار  این  طبق  را  زیرا   خلیل   حق  را                  باغست و آب حیوان گر آرزوست مردن</p>
<p>                                   ۳ـ این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن</p>
<p>در دور تا دور قاعده صندوق مولانا ابیاتی از جابه جای مثنوی بر گزیده شده و آنها را دنبال هم نوشته‌اند:</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱ـ </strong></span>باز  سلطانم   گشتم   نیکو   پیم                    فارغ از مردارم و کرکس نیم</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۲ـ</strong></span> باز  جانم  باز  صد  صورت  تند                 زخم بر ناقه نه  بر صالح  زند</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۳ـ</span> </strong>حال صالح گر بر آرد یک شکوه                  صد چنان ناقه بزاید  متن  کوه</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۴ـ</span> </strong>چشم دولت سحر مطلق  می‌کند                  روح شد منصوراناالحق می‌کند</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۵ـ </strong></span>صورت معشوقه‌چون‌شددرنهفت                 رفت ‌وشدبامعنی معشوق جفت</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۶ـ</span> </strong>جسم ظاهرعاقبت خودرفتنیست                   تا ابد معنی بخواهد شادزیست</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۷ـ</strong></span> آن‌عتاب‌اررفت هم‌برپوست‌رفت                   دوست‌بی‌آزارسوی‌دوست‌رفت</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۸ـ</span> </strong>من شدم عریان ز تن او از خیال                  می‌خرامم  در  نهایت  الوصال</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۹ـ</span> </strong>کارگاه گنج حق  در  نیستیست                     غره‌هستی‌چه‌دانی‌نیست‌چیست</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۰ـ</span> </strong>جمله استادان پی  اظهار  کار                   نیستی جویند و  جای  انکسار</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۱ـ</span> </strong>لا جرم  استاد  استادان  صمد                    کارگاهش   نیستی   و   لا بود</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۲ـ</strong></span> هرکجااین نیستی‌افزون‌تراست                    کارحق و کارگاهش آن سراست</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۳ـ</strong></span> نیستی چون هست بالاتر طبق                    بر  همه  بردند  درویشان  سبق</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۴ـ</strong></span> زانکه کان و  مخزن  سر خدا                     نیست   غیر   نیستی  در  انجل</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۵ـ</span></strong> چون‌نه‌شیری‌هین‌منه‌توپای‌پیش                  کان ‌اجل ‌گرگست ‌وجان‌تست‌میش</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۶ـ</strong></span> ور ز ابدالی و میشت شیر شد                    ایمن آگه  گرگ  تو سر زیر شد</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۷ـ</strong></span> کیست‌ابدال‌آنکه اومبدل شود                       خمرش‌از تبدیل یزدان خل‌شود</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۸ـ</span> </strong>هست از روی بقای ذات  او                       نیست‌ گشته ‌وصف اودروصف هو</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۹ـ</strong></span> چون زبانه شمع پیش آفتاب                       نیست‌باشد هست باشددرحساب</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۲۰ـ</strong></span> می‌پرد چون آفتاب اندر افق                      باعروس‌صدق‌وصورت‌چون‌تتق</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۲۱ـ</strong></span> انهم  تحت  قبانی   کامنون                        جز که  یزدانشان  نداند  آزمون</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲۲ـ</span> </strong>درخور دریا نشدجزمرغ آب                     ختم  کن  و الله  اعلم  بالصواب</p>
<p> در جبهه راست صندوق قبر مولانا دو منبت‌کاری بطورعمودی چهارضلعی درمقابل هم قرارگرفته که به سبک رومی تزئین یافته و نام صنعتگر آن چنین آمده است: «عمل همام‌الدین محمدبن کنک‌القنوی».</p>
<p> کتیبه‌ای دیگر در مقابل آن است که بر آن این عبارت به عربی آمده است: «ان وعدالله حق ولا تغرنکم حیوة‌الدنیا ولا یغرنکم بالله‌الغرور».</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> کتیبه‌ای در قاعده صندوق قبر مولانا به خط کوفی نوشته شده و این کلمات از آن قابل خواندن است:</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱ـ</span> </strong>واحد………….</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲ـ</span> </strong>علیک باخوان……….. علینا</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۳ـ</strong></span> ان……………….</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۴ـ</strong></span> ………… قلنا اذا اموالک من زمانک</p>
<p>در قسمت جنوبی مرقد مولانا اطاقی ایت مه نام دایره چلبی و اکنون کتابخانه است.</p>
<p>بر روی پنجره‌ای که آنرا پنجره نیاز می‌خوانند این اشعار نوشته شده است:</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #000000;">درها همه  بسته‌اند الا در تو       تا  ره  نبرد  غریب  الا  بر  تو</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #000000;">ای درکرم عزت نورافشانی      خورشیدو مه‌وستارگان چاکرتو</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong> قبور دیگر:</strong></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">درمغرب قبة‌الخضراء ونزدیک بالا سرمولانا قبرکراخاتون زن مولانا جای دارد که بر صندوق قبرش چنین نوشته شده است:</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱ـ</strong></span> الله‌الباقی.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۲ـ</strong></span> انتقلت‌المخدره‌المصوفه ثقیة‌الذات.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۳ـ</strong></span> مرضیة‌الصفات رفیعة‌القدر مشروحة‌الصدر.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۴ـ</strong></span> ذی‌الهمة‌العالیه والمناقب‌المعالیه عصمة.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۵ـ</strong></span> الدین‌المخصوصه بصفات‌العاملین مریم‌الثانی.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۶ـ</span> </strong>بحرالمعانی مقبولة‌الحق محمودة‌الخلق والخلق.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۷ـ</strong></span> صاحبة مولانا قدس‌الله سره.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۸ـ</span> </strong>کراخاتون رضی‌الله عنها و ارخلها الی.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۹ـ</strong></span> حظائرالقدس اواها من دارالهوان.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۰ـ</strong></span> الی جوارالرحمن اخیر یوم‌الخمیس‌الثالث عشر.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۱ـ</strong></span> من شهر رمضان من شهور سنة احدی و تسعون و ستمائه.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">صندوق قبر ملکه خاتون دختر مولانا نیز در همانجا جای دارد و بر آن چنین نوشته شده است:</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱ـ</span> </strong>الله‌الباقی.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲ـ</span> </strong>هذه تربت‌الست‌الزنانیه افتخار مخدرات.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۳ـ</span> </strong>العالم تاج مستورات بنی‌آدم مکله خاتون.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۴ـ</strong></span> ابنة سلطان‌المشایخ والعارفین قطب‌الاوتاد.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۵ـ</span> </strong>والمحققین وارث‌الانبیاء والمرسلین.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۶ـ</strong></span> جلال‌الحق والملة والدین قدس‌الله.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۷ـ</span> </strong>سر هما فی‌ثانی عشر شعبان سنة‌ثلث و سبعمائه.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مرقد مظفرالدین چلبی امیر عالم پسر مولانا (درگذشته در ۶۷۶) نیز در آنجا قرار دارد که کتیبه آن چنین است:</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱ـ</span> </strong>هذه تربة شمس.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲ـ</span> </strong>مشارق‌المعالی تاج مفارق‌الاعالی.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۳ـ</strong></span> مظفرالدین امیر عالم‌بن.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۴ـ </strong></span>مولانا سلطان‌المحبوبین جلال.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۵ـ</strong></span> الحق والدین محمدبن محمدبن الحسین.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۶ـ</strong></span> البلخی قدس.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۷ـ</strong></span> الله سر هم نقله من دارالغرور.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۸ـ</strong></span> الی‌دارالسرور فی سادس جمادی.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۹ـ</span> </strong>الاول سنة ست و سبعین.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۰ـ</span> </strong>وستمائه غفرالله لهم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">دیگر قبر جلاله خاتون نوه مولانا که بر کتیبه صندوق قبرش چنین نوشته شده است:</span></p>
<p>هذه قبر الست</p>
<p>الزاهدة الدار الطاهرة</p>
<p>جلاله خاتون حفیدة سلطان</p>
<p>العلماء والمحققین جلال‌الملة</p>
<p>والدین قدس‌الله روحهما</p>
<p>فی عرة محرم سنة اثنی و ثمانین و ستمائه</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> دیگر صندوق قبر ملکه خاتون دختر قاضی تاج‌‌الدین که در سال ۷۳۰ کشته شده قرار دارد و کتیبه آن چنین است:</span></p>
<p>الله الباقی</p>
<p>انتقلت الست المحرحومة المظلومة السعیدة</p>
<p>الشهیدة مقتولة الاولیاء تاج‌المخدرات افتخار</p>
<p>المستورات ملکه خاتون نور الله ضریحها</p>
<p>ابنة اقضی القضاة مولانا تاج‌الملة والدین</p>
<p>ادام‌الله فضائله من دارالعرور الی دارالسرور</p>
<p>لیلة‌الاربعاء سادس عشر جمادی‌الاخر سنة ثلثین و سبعمائه</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بالاخره قبر حسام‌الدین چلبی است که بر صندوق قبرش چنین آمده:</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱-</span> </strong>هذه تربة شیخ‌المشایخ قدوة العارفین امام</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۲-</strong></span> الهدی والیقین مفتاح خزائن العرش امین کنزالفرش</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۳-</strong></span> جنیدالزمان بایزید الدوران ابوالفضائل ضیاءالحق</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۴-</span> </strong>حسام‌الدین حسن‌بن محمدبن الحسین المعروف باخی ترک</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۵-</strong></span> رضی‌الله عنه و عنهم الارموی الاصل بماقال امیست کردیأ</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۶-</span></strong> واصبحت عربیأ قدس‌الله روحه فی تاریخ یوم‌الاربعاء</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۷-</strong></span> فی ثامن عشرمن شهر سغبان سنة ثلث و ثمانین و ستمائه</p>
<p><span style="color: #0000ff;">دیگر صندوق قبر نوه حسام‌الدین چلبی (درگذشته در ۷۴۷) است که بر کتیبه آن چنین آمده است:</span></p>
<p>انتقل من دارالفناء الی دارالبقاء</p>
<p>حسام‌الدین حسن‌بن صدرالدین محمد</p>
<p>بن‌چلبی حسام‌الحق والملة والدین نورالله</p>
<p>مضجعهم فی یوم السبت التاسع و العشرین</p>
<p>شوال سنة سبع و اربعین و سبعمائه</p>
<p> قبورعده‌ای چلبیان که ازخویشان مولانا بودندودختران ایشان نیز درمعرب قبةالخضراء قرار دارد.به طرف مشرق قبةالخضرا قبور ذیل مشاهده می‌شود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بهاءالدین ولد پدر مولانا که در عقب صندوق قبر مولانا قرار دارد و برروی صندوق قبرش این کتیبه نوشته شده ‌است:</span></p>
<p>الله الباقی</p>
<p>هذه تربة مولانا و سیدنا</p>
<p>صدرالشریعة منبع الحکمه</p>
<p>محی‌السنة قامع‌البدعه و قدوة</p>
<p>العالم العالم‌العامل الربانی سلطان العلماء</p>
<p>مفتی‌الشرق و الغرب بهاءالملة والدین</p>
<p>شیخ‌الاسلام والمسلمین محمدبن</p>
<p>الحسین‌بن احمد البلخی رضی‌الله عنه و عن</p>
<p>اسلافه توفی فی ضحوة یوم‌الجمعه الثامن</p>
<p>غشر شهر ربیع‌الاخر سنة ثمان عشرین و ستمائه</p>
<p><span style="color: #0000ff;">شیخ صلاح‌الدین زرکوب (درگذشته در ۶۵۷) که در بالای صندوق قبرش چنین نوشته شده:</span></p>
<p>الله الباقی هذه تربة شیخنا</p>
<p>شمس‌العارفین علم‌الهدی و الیقین ملک‌الابدال کامل‌الحال و</p>
<p>القال امن‌القلوب الطالب المطلوب نورالله الاعظم برهان القوم</p>
<p>سلطان البصیرة طاهرالسیرة والسرة بحرالاسرار الالهیه ترجمان الرموز</p>
<p>لعیبة امام‌التقوی محرم عرائب‌النجوی بایزیدالعصر جنیدالزمان</p>
<p>صلاح‌الحق والدین ابوالمفاخر فریدون‌بن یاعیبسان</p>
<p>القونوی الذهبی قدس‌الله سره فی عرة شهرالمحرم سنة سبع و خمسین و ستمائه</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> شیخ کریم‌الدین بکتیمور‌اوعلو یکی از‌مریدان مولانا که استاد‌سلطان ولد‌بود(درگذشته در۶۹۱)که بر کتیبه صندوق قبر او چنین آمده است:</span></p>
<p>هذه تربة الشریفة فخرالاصحاب العارفین</p>
<p>الفائق‌العاشق والصادق شیخ کریم‌الدین</p>
<p>ابن‌الحاج بکتیمور المولوی رجمةالله علیه</p>
<p>قی تاریخ شهر ذی‌الحجة سنة احدی و تسعین و ستمائه</p>
<p><span style="color: #0000ff;">دیگر علاءالدین چلبی پسر میانی مولانا (درگذشته در۶۶۰) است که بر کتیبه صندوق قبر او چنین نوشته شده است:</span></p>
<p>الله الباقی هذه تربة</p>
<p>الصدر المرحوم علاءالدین محمدبن شیخ‌المشایخ</p>
<p>سلطان‌العلماء والعارفین جلا‌الحق والدین محمد</p>
<p>ین‌محمدبن الحسین البلخی افاض‌الله برکاته</p>
<p>علی‌المسلمین و خصص ولده بمزید کل عنایة</p>
<p>اواخر شوال سنة ستین و ستمائه</p>
<p><span style="color: #0000ff;">دیگر شمس‌الدین یحیی برادر مادری (فرزند خوانده) مولانا است که کتیبه صندوق قبر او چنین است:</span></p>
<p>تربة امیر شمس‌الدین یحیی</p>
<p>بن‌محمد شاه برادر مادری یا او</p>
<p>لاد مولانا قدس‌الله سره العزیز</p>
<p>در تاریخ هفتم ربیع‌الاخر سنه اثنی و تسعین و ستمائه</p>
<p>دیگر قبور نجم‌الدین فریدون سپهسالار ،و اولو عارف چلبی ،وبیوک زاهد چلبی،و شمس‌الدین عابد چلبی ، و واجد چلبی پسر سلطان ولد و دیگر چلبیان و سایر دختران ایشان است.</p>
<p>روی هم ۶۵ صورت قبر در بارگاه مولانا وجود دارد که بالای قبر مردان عمامه‌ای گذاشته‌اند،ولی قبر زنان بدون عمامه است.دورمقبره مولانا شمعها وشمعدانها واشیاء نفیس نهاده‌اندکه همه آنها توسط مشتاقان و عشاق زیارت آن بزرگوار تقدیم شده است.</p>
<p>مقبره مولانا در قرن شانزدهم توسعه یافت و سماع ‌خانه و مسجد کوچک به آن افزوده گشت.</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=3403" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-3403/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیوگرافی میشائل شوماخر قهرمان اتومبیلرانی (Michael Schumacher)</title>
		<link>http://asman.ir/post-2358</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2358#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Jun 2010 09:19:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بیوگرافی ورزشکاران]]></category>
		<category><![CDATA[Constructors' Championship]]></category>
		<category><![CDATA[Michael Schumacher]]></category>
		<category><![CDATA[ایرتون سنا]]></category>
		<category><![CDATA[بنتون رنو]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی میشائل شوماخر]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی میشائل شوماخر قهرمان اتومبیلرانی]]></category>
		<category><![CDATA[تیم جوانان مرسدس بنز]]></category>
		<category><![CDATA[رولند راتزنبرگر]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت سینمایی شوماخر]]></category>
		<category><![CDATA[میشائل شوماخر]]></category>
		<category><![CDATA[میکا هاکینن]]></category>
		<category><![CDATA[ژاک ویلنوف]]></category>
		<category><![CDATA[کورینا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2358</guid>
		<description><![CDATA[ میشائل شوماخر (که در فارسی اشتباهاً مایکل شوماخر نامیده شده) (به آلمانی: Michael Schumacher) متولد ۳ ژانویه ۱۹۶۹ در نزدیکی شهر کلن، رانندهٔ آلمانی مسابقات فرمول یک است. میشائیل از مادر و پدری به نام های الیزابت و رالف متولد شد . وی در ۴ سالگی صاحب یک اتومبیل پدالی شد و پدرش برای افزایش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> میشائل شوماخر (که در فارسی اشتباهاً مایکل شوماخر نامیده شده) (به آلمانی: Michael Schumacher) متولد ۳ ژانویه ۱۹۶۹ در نزدیکی شهر کلن، رانندهٔ آلمانی مسابقات فرمول یک است. میشائیل از مادر و پدری به نام های الیزابت و رالف متولد شد .</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000365-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-2359" title="000365-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000365-WWW.ASMAN_.IR_-345x475.jpg" alt="" width="345" height="475" /></a></p>
<p><span style="color: #0000ff;">وی در ۴ سالگی صاحب یک اتومبیل پدالی شد و پدرش برای افزایش سرعت آن یک موتور روی آن نصب کرد و او در اولین حادثه زندگی خود با تیر چراغ برق برخورد کرد.</span></p>
<p>او در این سن به عنوان کوچکترین عضو باشگاه اتومبیل رانی به حساب می آمد. یک سال بعد پدر یک اتومبیل مجهز و دسته دوم برای او خرید . و او توانست در سن ۶ سالگی اولین قهرمانی خود را بدست آورد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">حضور میشائیل در مسابقات اتومبیلرانی محلی باعث شد خانواده شوماخر دوستان زیادی پیدا کنند یکی از این دوستان « یورگن دیلک » بود که یک ماشین جدید به میشائیل هدیه کرد.</span></p>
<p>او توانایی خود را در چندین درس نظیر ریاضیات و زبان انگلیسی و ورزش هایی مانند جودو و فوتبال به اثبات رسانید. وقتی به سن ۱۱ سالگی رسید بر سر دوراهی ماند که جودو را انتخاب کند یا اتومبیلرانی را &#8230;&#8230; که او جودو را انتخاب کرد ؟ و در مسابقات جودو به مقام سومی رسید و راه رفته را بازگشت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">او در سن پانزده و شانزده سالگی به ترتیب به مقام قهرمانی آلمان و نایب قهرمانی جوانان جهان دست یافت. وی بیشتر وقت خود را صرف اتومبیل رانی می کرد ولی به مدرسه نیز می رفت .</span></p>
<p>میشائیل پس از اتمام دوران مدرسه در گاراژی در نزدیکی محل سکونتش را آغاز کرد. کار در گاراژ باعث شد تا او از عملکرد اتومبیل اطلاعات بیشتری کسب کند. او پس از یکسال محل کار خود را تغییر داد وبه گاراژ ویلی رفت . در این گاراژ ماشین های سرعتی تعمیر می شدند. او با کار در این محل دوره مکانیکی خود را تکمیل کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در سال ۱۹۸۹ او کار خود را رسماً در فرمول ۳ آلمان آغاز کرد . او دو حریف سر سخت داشت که به همراه آنها به راه اندازی تیم جوانان مرسدس بنز دست زد.</span></p>
<p>در سال ۱۹۹۱ اولین مسابقه فرمول یک خود را در پیست بلژیک و در تیم جوردن &#8211; فورد به انجام رساند در آنسال جانشین برتراند گاشوت (او به خاطر پاشیدن اسپری نوعی گاز اشک آور در صورت یک راننده تاکسی در لندن زندانی شده بود) شد. و پس از یک مسابقه به تیم بنتون -فورد منتقل شد ! و در مجموع ۴ امتیاز در جدول رانندگان کسب کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در سال ۱۹۹۲ قهرمان گرندپری بلژیک شد و در جدول کلی رانندگان در پایان فصل در رده چهارم قرار گرفت !</span></p>
<p>در سال ۱۹۹۴ اولین قهرمانی جهان خود را با تیم بنتون رنو و فلاوی بریاتوره کسب کرد و در مسابقه پایانی دامون هیل نزدیکترین رقیبش را شکست داد و به این عنوان نائل شد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">سال ۱۹۹۴ سالی غمبار برای میشائیل بود. در این سال دو دوست و همکار خود را به نام های « رولند راتزنبرگر » و « ایرتون سنا » را در پیست انزو دینو فرراری ایمولا سن مارینو از دست داد. و همچنین در این سال حادثه ای برای « کارل وندلینگر » در موناکو رخ داد که سالی پر از اندوه را برای او رقم زد.</span></p>
<p>در سال ۱۹۹۵ دومین عنوان قهرمانی جهان خود را با بنتون به دست آورد ! او با همراهی هم تیمی‌اش جانی هربرت، بنتون را به اولین عنوان سازندگان مسابقات قهرمانی (Constructors&#8217; Championship) نایل کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">وی در آگوست ۱۹۹۵ با کورینا ازدواج کرد ( کارینا پیش از آن همسر هاینتز هارولد فرنتزن بود ).</span></p>
<p>آن‌ها دو فرزند دارند؛ دختری به نام جینا – ماریا (متولد ۱۹۹۷) و پسری به نام میک (متولد ۱۹۹۹) و در سوئیس در نزدیکی دریاچه ژنو زندگی می‌کنند. شوماخر به شدت حامی زندگی خصوصی خود است و هر کاری می‌کند تا خانواده‌اش را از کانون توجه دور نگه دارد. برادرش رالف (Ralf) شش سال از او کوچک‌تر است و همانند او راننده فرمول یک از دیگر تفریحات مایکل می‌توان به فوتبال بازی کردن، تماشای فیلم، آواز خوانی، تنیس، شنا و اسکی اشاره کرد. او در طول فعالیت‌هایش القاب متفاوتی را دریافت کرده است، من‌جمله بارون سرخ پوش، شویی و شومی.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در سال ۱۹۹۶ به فرراری ملحق شد و در آن فصل به مقام سوم جهان رسید !</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;"><a href="http://asman.ir/pictures/000366-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-2362" title="000366-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000366-WWW.ASMAN_.IR_-475x344.jpg" alt="" width="475" height="344" /></a> </span></p>
<p>در سال ۱۹۹۷ به مقام دوم جهان دست یافت ولی بعد از درگیری با ژاک ویلنوف قهرمان آن سال در مسابقه پایانی ! از رده بندی خارج شد. در همین سال اولین فرزند وی جینا ماریا نام گرفت که در ۲۰ فوریه ۱۹۹۷ به دنیا آمد</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در سال ۱۹۹۸ مقام قهرمانی را به میکا هاکینن در پیست سوزوکا واگذار کرد !</span></p>
<p>در سال ۱۹۹۹ بعد از شکستگی پا در گرندپری سیلوراستون در بریتانیا ، در مالزی به پیست بازگشت و به فرراری در کسب عنوان قهرمانی تیمی که از سال ۱۹۸۳ در حسرت آن بود کمک کرد. در همین سال فرزند دوم میشائیل یعنی مایک نیز در ۲۲ مارس سال ۱۹۹۹ دیده به جهان گشود .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در سال ۲۰۰۰ در یک رقابت بی نظیر و زیبا با میکا هاکینن فنلاندی توانست سومین مقام قهرمانی جهان خود را بدست آورد.</span></p>
<p>در سالهای ۲۰۰۱ و ۲۰۰۲ هم میشائیل شوماخر بزرگ قهرمانی خود را تکرار کرد و با رکورد خوال مانوئل فانجیو ( در دهه ۵۰ ، ۵ بار قهرمان فرمول یک شده بود ) برابری کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در سال ۲۰۰۳ توسط مونتویا تحت فشار قرار گرفت. بعد از شروع ضعیف در آغاز فصل توانست به مسابقات برگردد و ششمین عنوان قهرمانی خود را کسب کند !</span></p>
<p>در این سال شومی در حالی که در سه مسابقه اول فصل نتیجه خوبی نگرفته بود در مسابفه چهارم در ایمولا در حالی که مادرش را از دست داده بود به مقام قهرمانی رسید و آن را به مادرش تقدیم کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در سال ۲۰۰۴ در یک فصل با حاکمیت مطلق فرراری از ۱۸ مسابقه سال در ۱۳ مسابقه به قهرمانی رسید و تنها در مسابقه موناکو از دور مسابقه حذف شد.</span></p>
<p>در سال ۲۰۰۵ در رده سوم رانندگان قرار گرفت و عنوان خود را به آلونسو از رنو واگذار کرد. تیم فرراری هم به مقام سوم تیمی رسید !</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در سال ۲۰۰۶ در یک رقابت فشرده با آلونسو در حالی که ۲۵ امتیاز عقب بود با تلاش فراوان این اختلاف را جبران کرد ولی با بدشانسی به دلیل از دست دادن موتور در سوزوکا و مشکل سوخت رسانی و پنچری در اینترلاگوس عنوان قهرمانی را برای دومین بار به آلونسو واگذار کرد.</span></p>
<p>در این سال بعد از قهرمانی خاطره انگیز در پیسا مونتسا اعلام کرد که برای همیشه در پایان این فصل از دنیای فرمول یک خداحافظی میکند و در نهایت افسانه شوماخر با یک نمایش بی نظیر در برزیل به کار خود خاتمه داد . رانندگی شوماخر در برزیل نمایشی از شوماخر فصل ۲۰۰۰ بود. بی گمان هیچکس سبقتهای زیبا و جانانه او در اینترلاگوس را در آخزین گرندپری عمرش فراموش نمیکند.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000367-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-2363" title="000367-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000367-WWW.ASMAN_.IR_-313x475.jpg" alt="" width="313" height="475" /></a></p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>اما بهتر است در مورد مدیر برنامه های میشائیل که شاید یکی از عوامل موفقیت او نیزبود بیشتر بدانید :</strong></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #000000;">ویلی وبر مدیر برنامه های میشائیل شوماخر است که همکاری آنها از فرمول ۳ آلمان شروع شد . میشائیل و ویلی بدینگونه که می خوانید با هم آشنا شدند : ویلی به دنبال راننده می گشت تا او را جانشین « خواکیم .نیکل ه.ک » بکند . او نکات مثبتی در وجود میشائیل دید و از او خواست تا در فرمول ۳ شرکت کند و میشائیل گفت نمی توانم چون پول آنرا ندارم . و ویلی به او گفت نگران نباش و فقط بران .</span></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>شوماخر مردی نیکوکار</strong></span></p>
<p>شوماخر در سال ۲۰۰۵ در برنامه نیکوکاری شبکه تلویزیونی ZDF آلمان مبلغ ۱۰ میلیون دلار را به آسیب دیدگان زلزله ۲۰۰۴ اقیانوس هند اهدا کرد. بعداً اعلام شد که محافظ شوماخر، برکهارد کرامر و دو پسرش در طول تعطیلات در تایلند مرده‌اند. میزان کمک او از هر ورزشکاری، اغلب تیم‌های ورزشی و بیشتر شرکت‌های جهانی بیشتر بود.</p>
<p><span style="color: #000000;">او با ترتیب دادن چند بازی فوتبال دوستانه به همراه دیگر رانندگان فرمول یک نیز مبالغی را برای اهداف خیرخواهانه جمع‌آوری کرده است.</span></p>
<p>شوماخر یکی از سفیران ویژه یونسکو است که ۳ میلیون دلار هم به این تشکیلات اهدا کرده است. او سرمایه پروژه‌هایی را نیز تأمین کرده، من‌جمله؛ ساخت مدرسه‌ای در سنگال، درمانگاهی در سارایوو و مرکزی برای کودکان خیابانی در پرو. او حتی در حرکت نادری به سارایوو رفت تا وضعیت سرمایه‌گذاری روی پروژه را دنبال کند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>دستمزد</strong></span></p>
<p>در سال ۲۰۰۴ نزدیک به ۸۰ میلیون دلار درآمد داشته است. یکی از معاملات قابل توجه او با یک شرکت آلمانی بود که به خاطر ۳ سال استفاده از کلاهی که پشت آن یک تبلیغ چهار اینچی نقش بسته، ۸ میلیون دلار دریافت کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>فعالیت سینمایی شوماخر</strong></span></p>
<p>در اوایل مارس ۲۰۰۶ یک نشریه اسپانیایی گزارش داد که مایکل شوماخر نقش کوتاهی را در فیلم آستریکس در بازی‌های المپیک در کنار دو ستاره تیم فوتبال رئال مادرید، دیوید بکهام و زین‌الدین زیدان ایفا خواهد کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong> رکوردهای سال ‏۲۰۰۶‏‏</strong></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">بیشترین پیروزی در مسابقات:</span> ۸۸</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بیشترین پیروزی با یک تیم:</span> ۶۹</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بیشترین تعداد سریع‌ترین گردش دور زمین:</span> ۷۳</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بیشترین شروع مسابقه از بهترین جایگاه:</span> ۶۸</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بیشترین برد با حضور در بهترین جایگاه:</span> ۴۰</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بیشترین گذشتن از خط پایان:</span> ۱۸۴</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بالاترین امتیاز قهرمانی:</span> ۱۳۲۷</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بالاترین زمان میان برد اول و آخر:</span> ۱۳ سال و ۱۱ ماه و ۳ روز</p>
<p>تنها راننده مسابقه‌ای از هر کلاسی که، ۵ بار برنده مسابقه ایندیانا پولیس موتور اسپیدوی بوده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> <strong>آمارهای میشائیل شوماخر در دنیای فرمول یک</strong></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">تعداد مسابقات (گرندپری های) شرکت کرده :</span> ۲۵۰</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> تعداد قهرمانیها :</span> ۹۱</p>
<p><span style="color: #0000ff;">تعداد پل پزیشن ها :</span> ۶۸</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> تعداد پودیوم ها :</span> ۱۵۴</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> تعداد مسابقات به پایان رسانده :</span> ۱۸۹</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> بیشترین تعداد سریعترین زمان یکدور پیست :</span> ۷۶</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> مجموع امتیازات کسب شده :</span> ۱۳۶۹</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2358" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2358/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیوگرافی مایکل فلپس قهرمان شنای جهان (Michael Phelps)</title>
		<link>http://asman.ir/post-2317</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2317#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Apr 2010 23:36:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بیوگرافی ورزشکاران]]></category>
		<category><![CDATA[Michael Phelps]]></category>
		<category><![CDATA[المپیک]]></category>
		<category><![CDATA[الکساندر دیتیاتین]]></category>
		<category><![CDATA[باب بومن]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترین قهرمان تاریخ المپیک]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی مایکل فلپس]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی مایکل فلپس قهرمان شنای جهان]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ المپیک]]></category>
		<category><![CDATA[شنا کردن]]></category>
		<category><![CDATA[شنای پروانه]]></category>
		<category><![CDATA[قهرمان شنای جهان]]></category>
		<category><![CDATA[لارنس آرمسترانگ]]></category>
		<category><![CDATA[لاریسا لاتینینا]]></category>
		<category><![CDATA[مارک اسپیتز]]></category>
		<category><![CDATA[مایکل فلپس]]></category>
		<category><![CDATA[مسایقات شنای قهرمانی جهان]]></category>
		<category><![CDATA[ورزش‌های آبی]]></category>
		<category><![CDATA[پاروو نورمی]]></category>
		<category><![CDATA[کارل لوئیس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2317</guid>
		<description><![CDATA[مایکل فلپس (به انگلیسی: Michael Phelps) متولد (در ۳۰ ژوئن سال ۱۹۸۵) در بالتیمور در مریلند، شناگر و قهرمان آمریکایی است. فلپس رکورددار کسب بیش‌ترین مدال در یک دوره المپیک است. او در بازی‌های المپیک تابستانی ۲۰۰۴، در یونان، در حالی که تنها ۱۹ سال داشت توانست هشت مدال المپیک را به گردن خود بیاویزد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مایکل فلپس (به انگلیسی: Michael Phelps) متولد (در ۳۰ ژوئن سال ۱۹۸۵) در بالتیمور در مریلند، شناگر و قهرمان آمریکایی است.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000353-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"></a><a href="http://asman.ir/pictures/000355-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img title="000355-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000355-WWW.ASMAN_.IR_-475x293.jpg" alt="" width="475" height="293" /></a><a href="http://asman.ir/pictures/000353-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"></a></p>
<p>فلپس رکورددار کسب بیش‌ترین مدال در یک دوره المپیک است. او در بازی‌های المپیک تابستانی ۲۰۰۴، در یونان، در حالی که تنها ۱۹ سال داشت توانست هشت مدال المپیک را به گردن خود بیاویزد که شش عدد از آن‎ها طلا بود. فلپس که در مسابقات شنا بازی ‌های المپیک تابستانی ۲۰۰۸ در ۸ رشته رقابت کرد توانست با کسب مدال طلا در هر هشت رشته، عنوان «بزرگترین قهرمان تاریخ المپیک» را کسب کند. وی تحصیلکرده رشته بازاریابی ورزشی از دانشگاه میشیگان است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">روزشمار زندگی مایکل</span></p>
<p>پدر و مادر مایکل، «فرد» و «دبی» نام دارند. پدر مایکل یک آدم نظامی بود و مادرش آموزگار دبیرستان. مادر مایکل، معلم موفقی است و توانسته دو بار، عنوان بهترین آموزگار سال را در بالتیمور به دست آورد. مایکل فلپس، دو خواهر بزرگ‌تر به نام‌های هیلاری و ویتنی دارد.</p>
<p>پدر مایکل، ورزشکار خوبی بود و توانست این ویژگی را به فرزندانش هم منتقل کند. هیلاری خواهر مایکل استعداد زیادی در شنای پروانه داشت، ولی شنا را سرانجام کنار گذاشت، خواهر دیگر مایکل یعنی «ویتنی» مدت بیشتری به شنا ادامه داد و حتی در سن ۱۵ سالگی در سال ۱۹۹۶، تلاش کرد وارد تیم المپیک آمریکا شود ولی موفق به این کار نشد و مدتی کوتاهی بعد از این عدم موفقیت، به علت ناراحتی فتق دیسک بین مهره‌ای ، مجبور به خداحافظی از دنیای شنا شد. مایکل چیزهای زیادی از خواهرانش در مورد شنا آموخت، شاید یکی از مهم‌ترین این تعلیمات، اهمیت سعی و تلاش در این رشته ورزشی بود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000353-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img title="000353-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000353-WWW.ASMAN_.IR_-475x267.jpg" alt="" width="475" height="267" /></a></p>
<p>در مورد دوره خردسالی فلپس چیز زیادی در سایت‌های اینترنتی منتشر نشده است، به جز اینکه در دوره‌ای پزشکان تشخیص داده بودند که او مبتلا به اختلال بیش‌فعالی و کمبود توجه یا ADHD است.</p>
<p>مایکل فلپس، عملا هنگامی که ۷ سال داشت، شنا کردن را شروع کرد. به گفته خودش در نخستین بارهایی که وارد استخر می‌شد از فرو رفتن صورتش در آب وحشت داشت، به همین خاطر ترجیح می‌داد به پشت شنا کند، پس جای تعجب نیست که نخستین مهارتی که او در ورزش آموخت، شنای کرال پشت باشد.</p>
<p>دوره کودکی فلپس با ورزش شنا و انجام ورزش‌های دیگر به طور پراکنده، سپری می‌شد، تا اینکه سال ۱۹۹۶ فرارسید، دراین سال بود که تمایل مایکل برای دنبال کردن جدی ورزش شنا با تماشای مسابقات شنای المپیک ۱۹۹۶ آتلانتا و به خصوص رقابت دو ورزشکار خوب شنای آمریکا در این سال یعنی تام مالکو و تام دولان، افزون‌تر شد.</p>
<p>اما در سال ۱۹۹۶، اتفاق ناگواری برای مایکل رخ داد. پدر و مادر مایکل بعد از سال‌ها اختلاف از هم جدا شدند. سرپرستی مایکل و دو خواهرش به مادر مایکل سپرده شد و از این زمان تا به امروز ارتباط مایکل با پدرش بسیار محدود شده است.</p>
<p>مایکل که شنا را از استخر مدرسه‌اش شروع کرده بود، در این زمان احساس کرد که نیاز به آموزش و مربی بهتری دارد، بنابراین به باشگاه ورزش‌های آبی بالتیمر شمالی رفت، جایی که مربی‌ای به نام «باب بومن» را ملاقات کرد، مربی‌ای که پی به استعدادهای فلپس برد.</p>
<p>دست و پاهای کشیده و کف پا و دست بزرگ او به همراه سعی تلاش زیاد مایکل نقاط قوت او بودند، اما انگیزه و تمایل شدید او برای برد و قهرمانی نقش مهم‌تری در زندگی ورزش او ایفا کرد، مایکل به هیچ عنوان پیروزی کس دیگری را تحمل نمی‌کرد، حتی یک بار که در مسابقه‌ای در نوجوانی از یک شناگر هم سن و سالش عقب افتاد، عینک شنایش را به گوشه‌ای پرت کرد، طوری که مربی‌اش مجبور شد او را به گوشه‌ای ببرد و به او تذکر دهد که دیگر این کار را تکرار نکند. در دوره نوجوانی به جز پرداختن به شنا، او از هر نظر یک نوجوان عادی بود، کتاب‌هایی در مورد قهرمانان ورزشی مثل «لارنس آرمسترانگ» و «وینس لومباردی» می‌خواند و شب‌ها در کنارگربه‌ اش ساوانا  به خواب می‌رفت!</p>
<p>بعد از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان در سال ۲۰۰۳، مایکل بر مسابقات قهرمانی کشور تمرکز کرد و مبدل به نخستین کسی شد که در این مسابقات در ۳ رشته متفاوت قهرمان شده است، او موفق شد در ۲۰۰ متر آزاد، ۲۰۰ متر پشت و ۱۰۰ متر پروانه قهرمان شود.</p>
<p>در سال ۲۰۰۳، مایکل در مسایقات شنای قهرمانی جهان در بارسلون اسپانیا شرکت کرد. او توانست در این مسابقات به خوبی پاسخی به اظهار نظر مربی استرالیا بدهد که مقایسه او را با یان تورپ غیرمنصفانه خواند بود ، چرا که او موفق شد، ۶ مدال بگیرد و ۵ رکورد را جا به جا کند!</p>
<p>موفیت‌های ورزشی فلپس باعث شد که در سال ۲۰۰۴، با ۱۰ شرکت قرارداد تبلیغاتی امضا کند که شرکت‌هایی مثل Visa, Omega, AT&amp;T Wireless, Power Bar از جمله آنها بودند. در این سال، مایکل موفق شد، مجددا ۵ عنوان قهرمانی را به دست بیاورد.</p>
<p>مایکل مراحل آمادگی برای المپیک آتن را با سودای تکرار رکورد «مارک اسپیتز» که موفق شده در المپیک سال ۱۹۷۲، ۷ مدال طلا را کسب کند، شروع کرد. یک شرکت هم جایزه‌ای یک میلون دلاری برای او در صورت تکرار این رکورد پیشنهاد کرده بود.</p>
<p>فلپس موفق نشد که رکورد اسپیتز را تکرار کند اما کسب ۶ مدال طلا و دو عنوان سومی را مگر می‌شود عدم موفقیت لقب داد؟!</p>
<p>بعد از المپیک آتن، فلپس آنقدر مشهور شده بود که به صورت مرتب از سوی نشریات و برنامه‌های پرتماشگر تلویزیونی آمریکا دعوت به مصاحبه می‌شد، در این زمان او در یک سری برنامه تلویزونی مثل «صبح به خیر آمریکا» و «شوی شبانه» شرکت کرد. همچنین در یک تور دور آمریکا برای تبلیغ ورزش شنا شرکت کرد.</p>
<p>شناگر مشهور جهان که در این زمان ۱۹ ساله بود،البته لغزش‌هایی هم داشت، یک شب او را در حالی که در حالت مستی رانندگی می‌کرد دستگیر کردند، او به همین خاطر محکوم به پرداخت ۲۵۰ دلار جریمه شد و مجبور شد که در برنامه همایش «مادران علیه الکل» شرکت کند و در مدرسه‌های محلی در مورد مضرات الکل سخنرانی کند، او همچنین به ۱۸ ماه حبس تعلیقی محکوم شد.</p>
<p>مایکل در سال ۲۰۰۵، در دانشگاه میشیگان ثبت ‌نام کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> بازی ‌های المپیک ۲۰۰۸ پکن</span></p>
<p>نه تنها به عنوان دارنده بیش‎ترین مدال طلا در تاریخ المپیک با مجموع ۱۴ مدال رسید بلکه از لحاظ تعداد مدال در یک دوره المپیک نیز از رکورد شناگر آمریکایی مایکل فلپس با دریافت هشتمین مدال طلای خود در بازی‌های المپیک تابستانی ۲۰۰۸مارک اسپیتز در بازی‌های المپیک تابستانی ۱۹۷۲ پیشی گرفت.</p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #0000ff;">بازی ‌های المپیک ۲۰۰۴ آتن</span></p>
<p>مایکل فلپس، زمانی که تنها ۱۵ سال داشت، در بازیهای المپیک ۲۰۰۰ سیدنی در شنای ۲۰۰ متر پروانه در جایگاه پنجم ایستاد. یک سال بعد، در سن ۱۵ سال و ۹ ماه، او موفق شد رکورد این ماده را بشکند و جوانترین مرد ورزشکار، لقب بگیرد که موفق شده است یک رکورد جهانی شنا به نام خود ثبت کند.. در رقابتهای قهرمانی جهان سال ۲۰۰۳، ‌او هیجان زیادی را در این رشته ایجاد کرد. او نه تنها موفق به کسب ۴ مدال طلا و ۲ مدال نقره شد، بلکه چهار رکورد جهانی را نیز به نام خود به ثبت رساند. در سال ۲۰۰۴، او اولین شناگری بود که توانست جواز حضور در ۶ رشته انفرادی المپیک را بدست آورد. در المپیک ۲۰۰۴ آتن، او در اولین روز این رقابتها با قهرمانی در ۴۰۰ متر مختلط امدادی ضمن بهبود ۵/۳ ثانیه ای رکورد این ماده، نام خود را در کتاب رکوردها وارد کرد. در فردای آن روز، او در ۱۰۰×۴ متر آزاد امدادی، یک مدال برنز کسب کرد و فردای آن روز با ثبت رکورد شخصی در ۲۰۰ متر آزاد، یک مدال برنز دیگر را بدست آورد. در ۱۷ آگوست، او با شکست «تاکاشی یاماموتو» ژاپنی، مدال طلای ۲۰۰ متر پروانه را از آن خود کرد و یک ساعت بعد در قالب تیم ۲۰۰×۴ متر آزاد امدادی ایالات متحده، با شکست تیم استرالیا توانست مدال طلای این رشته را بدست آورد. فلپس مدال طلای بعدی خود را در ۲۰۰ متر مختلط انفرادی کسب کرد. در ۱۰۰ متر پروانه، او به سختی توانست برای بدست آوردن هفتمین مدال خود، هم تیمی خود «یان کراکر» را شکست دهد. بالاخره فلپس موفق شد در ۱۰۰×۴ متر امدادی مختلط، یک مدال طلای دیگر را به کلکسیون خود اضافه کند. در آن المپیک، او توانست با رکورد ژیمناست معروف &#8220;الکساندر دیتیاتین&#8221; که موفق به کسب ۸ مدال در یک المپیک شده بود، مساوی کند.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000354-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-2319" title="000354-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000354-WWW.ASMAN_.IR_-475x297.jpg" alt="" width="475" height="297" /></a></p>
<p><span style="color: #0000ff;">راز پیروزهای مایکل فلپس</span></p>
<p> آمیزه‌ای از فیزیک بسیار مناسب و استثنایی برای ورزش شنا، میل و انگیزه مهارنشدنی برای برد و تمرین‌های سنگین علمی روزانه را را می‌توان کلید پیروزهای مایکل فلپس دانست.</p>
<p>اندام استثنایی : کارشناسان می‌گویند که گویی بدن مایکل فلپس برای ورزش سنا ساخته شده است. فلپس ۱۹۳ سانتیمتر قد و ۸۳.۹ کیلوگرم وزن دارد، فاصله نوک انگشت‌های دو دوست او در حالت گشوده، ۲۰۱ سانتیمتر است. در مقابل پاهای او نسبت به قامتش، کوتاه است، چیزی که مناسب ورزش شناست. فلپس کف دست و پاهای بزرگی دارد، اندازه کفش او ۵۰ است. با این ابعاد، پاها و دست‌های فلپس در واقع در حکم پاروهایی هستند که او را در آب جابجا می‌کنند.</p>
<p>انعطاف فوق‌العاده مفاصل دست و پا، چیزی دیگری است که در کنار تکنیک خوب، از فلپس یک ورزشکار استثنایی ساخته است.</p>
<p>پیروزی‌های فلپس در سایه تمرین‌های منظم روزانه ۲ تا ۵ ساعته به دست می‌آید، تمرین‌های او به حدتی طاقت‌فرسا و انرژی‌خواه است که او می‌باید روزانه ۱۲ هزار کالری غذا دریافت کند!</p>
<p>با احتساب مدال‌های فلپس در المپیک ۲۰۰۸ پکن و المپیک ۲۰۰۴ آتن، او ۱۲ مدال طلا در المپیک کسب کرده است و پرافتخارترین ورزشکار تاریخ المپیک محسوب می‌شود و بالاتر از ورزشکاران نامی همچون کارل لوئیس (آمریکا، دو میدانی)، لاریسا لاتینینا (شوروی سابق، ژیمناستیک)، مارک اسپیتز (آمریکا، شنا) و پاروو نورمی (فنلاند ، دومیدانی) قرار گرفته می‌گیرد که هر یک ۹ مدال طلای المپیکی دارند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">لباس شنا</span></p>
<p>مایکل فلپس در بازی ‌های المپیک تابستانی ۲۰۰۸ از لباسهایی موسوم به Speedos LZR Racer استفاده کرد که از سوی دانشمندان ناسا طراحی شده بود الیافی که در ساخت این لباس ها مورد استفاده قرار گرفته اند به شکل ریز لوله هایی هستند که در کنار یکدیگر چیده شده اند.در این لباس هیچگونه زاویه با برآمدگی دیده نمی شود.</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2317" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2317/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیوگرافی استیون هاوکینگ (Stephen Hawking)</title>
		<link>http://asman.ir/post-729</link>
		<comments>http://asman.ir/post-729#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 25 Feb 2010 12:24:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بیوگرافی بزرگان جهان]]></category>
		<category><![CDATA[Stephen Hawking]]></category>
		<category><![CDATA[استیون هاوکینگ]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی استیون هاوکینگ]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی بزرگان تاریخ جهان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=729</guid>
		<description><![CDATA[مقدمه استیون ویلیام هاوکینگ در هشتم ژانویه ۱۹۴۲ م (۳۰۰ سال پس از مرگ گالیله) در اکسفورد در شمال لندن به دنیا آمد و هم اکنون در دانشگاه کمبریج صاحب کرسی ریاضیات لوکاس است که ۳۰۰ سال پس از نیوتن کسی موفق به کسب آن نشده بود. در جنگ جهانی ، آکسفورد ، به عنوان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #0000ff;">مقدمه</span></p>
<p>استیون ویلیام هاوکینگ در هشتم ژانویه ۱۹۴۲ م (۳۰۰ سال پس از مرگ گالیله) در اکسفورد در شمال لندن به دنیا آمد و هم اکنون در دانشگاه کمبریج صاحب کرسی ریاضیات لوکاس است که ۳۰۰ سال پس از نیوتن کسی موفق به کسب آن نشده بود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000066-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-730" title="000066-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/000066-WWW.ASMAN_.IR_-390x475.jpg" alt="" width="390" height="475" /></a></p>
<p>در جنگ جهانی ، آکسفورد ، به عنوان یکی از مراکز نگهداری از کودکان جنگ زده انگلیس برگزیده شده بود. به هشت سالگی که رسید ، خانواده هاوکینگ به سن آلبانس ، شهری در ۳۲ کیلومتری شمال لندن رفتند که استیون در آنجا به مدرسه سن آلبانس رفت و از همان آغاز ، نبوغ خود را نشان داد. هاوکینگ ، در حومه لندن در خانواده‌ای تحصیل کرده و با فرهنگ رشد کرد. پدرش پزشک و متخصص بیماریهای مناطق حاره و مادرش از فعالان حزب لیبرال بود. استیون پسر کوچک اندامی بود که به کندی خواندن را فرا گرفت و هرگز در کلاس درس از شاگردان متوسط کلاس بالاتر نبود. لیکن او بسیار کنجکاو ، خیال پرور و دوست دار موسیقی بود. او از ابتدا علاقه شدیدی به علوم پیدا کرده و به تحصیل ریاضیات و بعدها به فیزیک پرداخت. اگر چه پدرش دوست داشت که او پزشکی بخواند. در سال ۱۹۵۸ او و چند تن از دوستانش موفق به ساخت یک رایانه ابتدایی ولی با کارایی خوبی شدند. در سال ۱۹۵۹ موفق به دریافت بورس تحصیلی از دانشگاه آکسفورد شد و آنجا بود که قابلیتهای خویش را به خوبی نشان داد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">استیون هاوکینگ و جهانی که او می‌بیند</span></p>
<p>وقتی در سال ۱۹۶۲ با درجه ممتاز از دانشگاه آکسفورد فارغ التحصیل شد، برای گرفتن دکترا در کیهانشناسی به دانشگاه کمبریج رفت. در آنجا بود که شیفته شناخت &#8220;سیاهچاله‌ها&#8221; (که اولین بار توسط رابرت اوپنهایمر مطرح شده بودند) و &#8220;تکنیکهای فضا &#8211; زمان&#8221; شد، پدیده‌هایی که به نظر می‌رسید قوانین فیزیک نسبت به شناخت آنها عاجز مانده بود. پس از دریافت دکتری ، در کمبریج ماند و در همان سنین جوانی با ارائه نظریه‌های جسورانه و طرح سوالهایی درباره برخی فرمولها و نظریه‌های انیشتین و به چالش طلبیدن نام آوران فیزیک ، به شهرت رسید. از همین سالها روی قوانین پایه حاکم بر جهان عمیقا کار کرد. او با راجرپن رز فیزیکدان و ریاضیدان برجسته دانشگاه آکسفورد با استفاده از نظریه نسبت عام انیشتین به این نتیجه رسیدند که فضا- زمان در لحظه مهبانگ (Big-Bang) آغازی داشته و این آغاز در سیاهچاله ای رخ داده است. این نتیجه ضرورت وحدت نسبیت عام و مکانیک کوانتومی را الزام آور ساخت که جهش علمی عظیمی را در نیمه دوم قرن بیستم بوجود آورد. یکی از نتایج این نظریه این استنتاج بود که سیاهچاله‌ها الزاما نباید کاملا سیاه باشند، بلکه می‌توانند پس از گسیل تابش ناپدید شوند. حدس دیگر اینکه جهان در لحظه فرضی هیچ کرانه‌ای ندارد.</p>
<p>در سال ۱۶۶۸ ، هاوکینگ به جمع اندیشمندان مؤسسه نجوم کمبریج پیوست و در آغاز بود که کاربرد قوانین ترمودینامیک را در توصیف سیاهچاله‌ها بر پایه ریاضیات بسیار پیچیده آغاز کرد. در این اثنا کتاب فنی و تخصصی خود را با همکاری جی. اف. رالیس (G. F. R. Ellis) به نام &#8220;ساختار بزرگ مقیاس فضا &#8211; زمان&#8221; منتشر ساخت و در پی آن کتابها و مقاله‌های تخصصی زیادی در این زمینه نوشت که کتاب &#8220;۳۰۰ سال پس از کشف گرانش&#8221; از این جمله است. اما شاید بخش عمده‌ای از شهرت عمومی او مدیون کتابها و مقاله‌های عامه خوان او بخصوص کتابهای معروف &#8220;تاریخچه زمان &#8211; از انفجار بزرگ تا سیاهچاله&#8221; و &#8220;تاریخچهٔ خیلی کوتاه زمان&#8221;  اوست که کتاب &#8220;تاریخچه زمان &#8211; از انفجار بزرگ تا سیاهچاله&#8221;  در سال ۱۹۸۸ چاپ و منتشر شد و تا ماهها پر فروش‌ترین کتاب علمی جهان بود و ظرف کمتر از دو سال ۱۴ بار تجدید چاپ شد.</p>
<p>همیشه این فکر غالب بود که هیچ چیز نمی‌تواند از سیاهچاله بگریزد، اما هاوکینگ اولین بار اظهار داشت که تحت شرایط معینی ، یک سیاهچاله می‌تواند، ذرات زیر اتمی گسیل کند. این پدیده امروزه به تابش هاوکینگ معروف شده است. او به کار روی نظریه مبدأ جهان ادامه داد و ادامه این کار به راههای وصل نسبیت (گرانش) با مکانیک کوانتومی (کارکرد درونی اتمها) دست یافت. کارهای هاوکینگ سهم عظیمی در آنچه فیزیکدانها &#8220;نظریه وحدت بزرگ&#8221; نامیده‌اند، داشته است. طبق این نظریه تمام قانونمندیهای فیزیک در قالب یک قانون یا معادله بیان می‌شود و فیزیکدانها پیرو دیدگاه آرمانی انیشتین در تلاش برتری یافتن این معادله‌اند. انیشتین با تلاشی نافرجام در قلمرو ریاضیات نتوانست این مجموعه متفاوت قوانین طبیعی را باهم آشتی داده و همساز کند.</p>
<p>اما او قلبا ایمان داشت که ماورای این نیروها سادگی و سهولتی نهفته است که در متن آن می‌توان تمام این نیروها و قوانین آنها را با قانونهای واحدی توضیح داد و این اعتقاد صرفا بر نوعی زیبایی شناسی استوار بود. باید توجه داشت که انیشتین انسان موحدی بود و به خدای یکتا اعتقادی راسخ داشت، از طریقی به زیبایی ریاضیات نیز عشق وافری می‌ورزید. از این رو معتقد بود که خالق یکتا با نگرشی زیباشناسانه جهان را با هندسه و ریاضیات زیبایی در قالب یک معادله سهل و ساده نظم داده است. وظیفه ماست که تلاش کنیم این معادله زیبا و سهل و ساده را بیابیم.</p>
<p>البته همه فیزیکدانان چنین وحدتی را باور ندارند. مثلا &#8220;ولفانگ پاولی&#8221; فیزیکدان برجسته اتریشی که اصل طرد او در آرایش عناصر جدول مندلیف و شناخت بیشتر عناصر ، تحول شگرفی ایجاد کرد، یک بار به شوخی گفته بود: &#8220;آنچه را خدا از هم جدا کرده است، هرگز کسی پیوندشان نخواهد داد.&#8221; استیون هاوکینگ در بهار سال ۱۹۷۴ و در سن سی و دو سالگی به عالیترین افتخارات علمی در انگلستان یعنی پذیرش در &#8220;انجمن سلطنتی بریتانیا&#8221; -که یکی از عالیترین نهادهای علمی جهان محسوب می‌شود- نایل شد. او شاید جوانترین عضوی بود که در طول تاریخ این انجمن به عضویت آن برگزیده می‌شد.</p>
<p>هاوکینگ در سال ۱۹۷۸ وفق به دریافت جایزه معتبر &#8220;آلبرت انیشتین&#8221; شد. ملکه الیزابت عنوان و نشان رسمی &#8220;شوالیه بزرگ امپراطوری بریتانیا&#8221; را که یکی از پرافتخارترین نشانهای انگلستان است به او اعطا کرده است. علاوه بر آن ، از دانشگاههای معتبر دنیا نظیر دانشگاه پرینسون ، دانشگاه شیکاگو ، دانشگاه نیویورک و بسیاری دیگر از دانشگاهها به اخذ درجات افتخاری و نشانهای معتبر نایل آمده است. ولی شاید پرافتخارترین آنها کسب کرسی ممتاز استادی ریاضیات کمبریج است که ۳۰۰ سال پس از نیوتن کسی موفق به کسب آن نشده بود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">ناتوانی جسمی و تشکیل خانواده</span></p>
<p>به دنبال احساس ناراحتی هایی در عضلات دست و پا استیون در ژانویه ۱۹۶۳ یعنی آغاز بیست و یکسالگی مجبور به مراجعه به بیمارستان شد و آزمایش هایی که روی او انجام گرفت علائم بیماری بسیار نادر و درمان ناپذیری را نشان داد. این بیماری که به نام ALS شناخته می شود بخشی از نخاع و مغز و سیستم عصبی را مورد حمله قرار می دهد و به تدریج اعصاب حرکتی بدن را از بین می برد و با تضعیف ماهیچه ها فلج عمومی ایجاد می کند بطوریکه بمرور توانایی هرگونه حرکتی از شخص سلب می شود. معمولاً مبتلایان به این بیماری بی درمان مدت زیادی زنده نمی مانند و این مدت برای استیون بین دو تا سه سال پیش بینی شده بود.</p>
<p>ناامیدی و اندوه عمیقی را که پس از آگاهی از جریان بر استیون مستولی شد می توان حدس زد. ناگهان همه آرزوهای خود را بر باد رفته میدید. دوره دکترا &#8211; رویای دانشمند شدن &#8211; کشف رمز و راز کیهان &#8211; همگی به صورت کاریکاتورهایی در آمدند که در حال دورشدن و رنگ باختن به او پوزخند می زدند. بجای همه آن خیال پروریهای بلند پروازانه حالا کاری بجز این از دستش بر نمی آمد که در گوشه ای بنشیند و دقیقه ها را بشمارد تا دوسال بعد با فلج عمومی بدن زمان مرگش فرا برسد.</p>
<p>به اتاقی که در دانشگاه داشت پناه برد و در تنهایی ساعتها متفکر و بی حرکت ماند. خودش بعدها تعریف کرده است که آن شب دچار کابوسی شد و در خواب دید که محکوم به اعدام شده است و او را برای اجرای حکم می برند و در آن موقعیت حس کرد که هر لحظه زندگی چقدر برایش ارزشمند است. بعد از بیداری به یاد آورد که در بیمارستان با یک جوان مبتلا به بیماری سرطان خون هم اتاق بوده و او از فرط درد چه فریادهایی می کشید. پس خود را قانع کرد که اگر به بیماری درمان ناپذیری مبتلاست لااقل درد نمی کشد. بعلاوه طبع لجوج و نقادش که هیچ چیز را به آسانی نمی پذیرفت هشدار داد که از کجا معلوم که پیش بینی پزشکان درست از کار در بیاید و چه بسا که از نوع اشتباهات کتاب‌های درسی باشد!</p>
<p>اما آنچه به او قوت قلب و اعتماد به نفس بیشتری برای مبارزه با ناامیدی و بدبینی داد آشنایی اش در همان ایام با دختری به نام (جین وایلد) بود که بعد ها همسرش شد.</p>
<p>ازدواج هاوکینگ نقطه عطفی در زندگی او بود و خود می‌گوید: &#8220;جین مرا مصمم ساخت که زندگی کنم و به راه خود ادامه دهم. او براستی میل به زیستن را به من عطا کرد.&#8221; زندگی خانوادگیشان با عشق و تفاهم متقابل ، روالی عادی دارد. نخستین فرزند آنها ، رابرت ، در سال ۱۹۶۷ چشم به جهان گشود، سه سال بعد یعنی در ۱۹۷۰ دختری به نام لوسی به دنیا آمد و در سال ۱۹۷۹ تیموتی متولد شد. اینک آنها صاحب یک نوه نیز هستند.</p>
<p>جین دانشجوی دانشگاه لندن بود اما تحت تأثیر هوش فوق العاده و شخصیت استثنایی استیون چنان مجذوب او شده بود که هر هفته به سراغش می آمد و ساعتی را به گفتگوی با او می گذرانید.آنها پس از چندی رسما نامزد شدند و استیون تحصیلات دانشگاهی اش را از سر گرفت زیرا برای ازدواج با جین می بایست هرچه زودتر دکترای خود را بگیرد و کار مناسبی پیدا کند.</p>
<p>و او طی دو سال با اشتیاق و پشتکار این برنامه را عملی کرد در حالیکه رشد بیماری لعنتی را در عضلاتش شاهد بود و ابتدا به کمک یک عصا و سپس دو عصا راه می رفت. ازدواجش با جین در سال ۱۹۶۵ صورت گرفت و او چنان غرق امید و شادی بود که به پیش بینی دو سال پیش پزشکان در مورد مرگ قریب الوقوعش نمی اندیشید. جین تا سال ۱۹۹۱ از استیون نگهداری کرد. در آن سال به دلیل مشکلات ناشی از شهرت استیون و بدتر شدن بیماری او، این دو از یکدیگر جدا شدند. سپس استیون که از این ازدواج سه فرزند داشت، با یکی از پرستارانش، الن میسون، ازدواج کرد. همسر اول الن، دیوید میسون، سازنده نخستین دستگاه گویا برای استیون بود.</p>
<p>پروفسور استیون هاوکینگ اکنون ۶۸ (تا سال ۲۰۱۰) سال دارد و ظاهراً بیش از یک ربع قرن قاچاقی زندگی کرده است. البته اگر بتوان وضع کاملا استثنایی او را در حال حاضر زندگی نامید.!</p>
<p>پیش بینی پزشکان در مورد بیماری فلج پیش رونده او نادرست نبود و این بیماری اکنون به همه بدنش چنگ انداخته است. از اواخر دهه ۶۰ برای نقل مکان از صندلی چرخدار استفاده می کند و قدرت تحرک از همه اجزای بدنش بجز دو انگشت دست چپش سلب شده است. با این دو انگشت او می تواند دکمه های کامپیوتر بسیار پیشرفته ای را فشار دهد که اختصاصأ برای او ساخته اند و بجایش حرف می زند و رابطه اش را با دنیای خارج برقرار می کند زیرا استیون از سال ۱۹۸۵ قدرت گویایی خود را هم ازدست داده است.</p>
<p>در آن سال او پس از بازگشت از سفری به گرد جهان برای مدتی در ژنو بسر می برد که مرکز پژوهشهای هسته ای اروپاست و دانشمندان این مرکز جلسات مشاوره ای با او داشتند. یک شب که استیون هاوکینگ تا دیر وقت مشغول کار بود ناگهان راه نفس کشیدنش گرفت و صورتش کبود شد بیدرنگ او را به بیمارستان رساندند و تحت معالجات اضطراری قرار دادند. معمولاً مبتلایان به بیماری ALS در مقابل سینه پهلو حساسیت شدیدی دارند و در صورت ابتلای به آن می میرند که این خطر برای استیون هاوکینگ هم پیش آمده بود و گرفتن راه تنفس او ناشی از سینه پهلو بود. پس از چند روز بستری بودن در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان سرانجام با اجازه همسرش تصمیم گرفته شد که با عمل جراحی مخصوص مجرای تنفس او را باز کنند اما در نتیجه این عمل صدای خود را برای همیشه از دست می داد.</p>
<p>عمل جراحی با موفقیت صورت گرفت و بار دیگر استیون از خطر مرگ جست. هر چند قدرت گویایی خود را از دست داد، با جایگزینی کامپیوتر مخصوص سخنگو ارتباط او با اطرافیانش حتی بهتر از سابق شد زیرا قبلا بعلت ضعف عضلات صوتی با دشواری و نارسایی زیاد صحبت می کرد. برنامه ریزی این دستگاه شامل سه هزار کلمه است و هر بار که استیون بخواهد سخنی بگوید می بایست با انتخاب کلمات و فشردن دکمه های کامپیوتر به کمک دو انگشتش که هنوز کار می کنند جمله مورد نظرش را بسازد و صدای مصنوعی به جای او حرف می زند. البته اینگونه سخنگویی ماشینی طولانی تر است اما خود استیون که هرگز خوشبینی اش را از دست نمی دهد عقیده دارد که به او وقت بیشتری می دهد برای اندیشیدن آنچه می خواهد بگوید و سبب می شود که هرگز نسنجیده حرف نزند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">برخی تأملات هاوکینگ</span></p>
<p>ما در دنیایی حیرت انگیز و گیج کننده زندکی می‌کنیم. می‌خواهیم معنای آنچه را که در پیرامون خویش می‌یابیم بدانیم و دوست داریم بپرسیم: سرشت جهان چیست؟ جایگاه ما در آن کجاست؟ از کجا آمده‌ایم و آمدنمان از بهر چه بوده است؟ منشأ جهان چیست و چرا به صورت کنونی‌اش در آمده است؟ چگونه به پایان خواهد رسید؟&#8221;</p>
<p>و چنین ادمه می‌دهد: &#8220;من در تمام زندگیم شیفته این بوده‌ام که به سوالهای بزرگی که در مقابلم قرار می گیرند پاسخهایی علمی بیابم. اگر شما نیز مثل من ، در شبی پرستاره ، به ستارگان آسمان نگاه کنید و تلاش کنید و در آنچه می‌بینید با تعمق و احساس بنگرید، شما نیز شگفت زده خواهید پرسید که این جهان چگونه بوجود آمده است. سوالها کاملا روشن و به طرز فریب آمیزی ساده‌اند.</p>
<p>اما پاسخها به نظر می‌رسند که ورای تفکرات ما هستند. &#8220;این تفکرات و باورها بیش از دو هزار سال است که ذهن بشر را به خود مشغول کرده است، اما کمتر از صد سال که ما به روش نوینی از تفکر در این زمینه دست یافته‌ایم. با قرار گرفتن در مرکز جهان ما خود را در مدار متوسطی از خورشید یافته‌ایم. خورشیدی که یکی از میلیونها ستاره کهکشان راه شیری ماست و کهکشان راه شیری ما تازه خود یکی از میلیاردها کهکشان جهان گسترش یابنده و بی انتهاست. اما این از پایان یک تاریخ طولانی تأملات استفهام آمیز بسیار دور است. قبل از آنکه ما امیدوار باشیم بتوانیم تصویر کاملی از جهانی که در آن زندگی می‌کنیم مجسم کنیم، سوالهای بزرگ هنوز بی پاسخ مانده‌اند.&#8221;</p>
<p>&#8220;من از شما می‌خواهم که در این هیجانات من ، از کشفیات گذشته و حال ، و از این شیوه‌های انقلابی تفکر ، که نصیب ما شده سهیم باشید، از مهبانگ گرفته تا سیاهچاله‌ها و ماده سیاه ، تصور امروز ما از جهان ، پر از باورهای اعجاب آمیز و حقایق و انکار ناپذیر است. داستان رسیدن ما به این تصور ، داستان آموختن این است که آنچه را می‌بینیم بفهمیم.&#8221;</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آثار</span></p>
<p>این فهرست کامل آثار هاوکینگ نیست و تنها مشهورترین آثار او را شامل می‌شود. وی که برای یک سخنرانی به هنگ‌کنگ سفر کرده بود، اعلام کرد که تصمیم دارد به همراه دختر خردسالش، لوسی، کتابی علمی برای کودکان بنویسد. لوسی هاوکینگ گفت : «[این کتاب] داستانی است برای کودکان که در آن شگفتی‌های گیتی شرح داده می‌شود.».</p>
<p><span style="color: #0000ff;">علمی :</span></p>
<p style="text-align: left;">   The Large Scale Structure of Spacetime with George Ellis</p>
<p style="text-align: left;"> The Large, the Small, and the Human Mind, (with Abner Shimony, Nancy Cartwright, and Roger Penrose), CambridgeUniversity Press, 1997, ISBN 0-521-78572-3</p>
<p> </p>
<p><span style="color: #0000ff;">برای مردم معمولی :</span></p>
<p style="text-align: left;"><span style="color: #0000ff;"> </span>  A Briefer History of Time</p>
<p style="text-align: left;"> A Brief History of Time</p>
<p>این کتاب در ایران با عنوان «تاریخچه کوتاه زمان» ترجمه و چاپ شده است.</p>
<p> Black Holes and Baby Universes and Other Essays</p>
<p>  The Universe in a Nutshell</p>
<p>این کتاب در ایران با عنوان «جهان در پوست گردو» ترجمه و چاپ شده است.</p>
<p style="text-align: left;"> On The Shoulders of Giants. The Great Works of Physics and Astronomy</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=729" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-729/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیوگرافی حکیم عمر خیام نیشابوری (Khayyam)</title>
		<link>http://asman.ir/post-733</link>
		<comments>http://asman.ir/post-733#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 25 Feb 2010 09:05:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيوگرافي بزرگان ایران]]></category>
		<category><![CDATA[Khayyam]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی بزرگان تاریخ ایران]]></category>
		<category><![CDATA[حکیم عمر خیام نیشابوری]]></category>
		<category><![CDATA[یوگرافی حکیم عمر خیام نیشابوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=733</guid>
		<description><![CDATA[غیاث الدین ابوالفتح، عمر بن ابراهیم خیام (خیامی) در سال ۴۳۹ هجری (۱۰۴۸ میلادی) در شهر نیشابور و در زمانی به دنیا آمد که ترکان سلجوقی بر خراسان، ناحیه ای وسیع در شرق ایران، تسلط داشتند. وی در زادگاه خویش به آموختن علم پرداخت و نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000067-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"></a>غیاث الدین ابوالفتح، عمر بن ابراهیم خیام (خیامی) در سال ۴۳۹ هجری (۱۰۴۸ میلادی) در شهر نیشابور و در زمانی به دنیا آمد که ترکان سلجوقی بر خراسان، ناحیه ای وسیع در شرق ایران، تسلط داشتند. وی در زادگاه خویش به آموختن علم پرداخت و نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام موفق نیشابوری علوم زمانه خویش را فراگرفت و چنانکه گفته اند بسیار جوان بود که در فلسفه و ریاضیات تبحر یافت. خیام در سال ۴۶۱ هجری به قصد سمرقند، نیشابور را ترک کرد و در آنجا تحت حمایت ابوطاهر عبدالرحمن بن احمد , قاضی القضات سمرقند اثربرجسته خود را در جبر تألیف کرد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000067-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="aligncenter" title="سایت مرجع آسمان    ASMAN.IR" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/000067-WWW.ASMAN_.IR_-342x475.jpg" alt="" width="342" height="475" /></a></p>
<p>خیام سپس به اصفهان رفت و مدت ۱۸ سال در آنجا اقامت گزید و با حمایت ملک شاه سلجوقی و وزیرش نظام الملک، به همراه جمعی از دانشمندان و ریاضیدانان معروف زمانه خود، در رصد خانه ای که به دستور ملکشاه تأسیس شده بود، به انجام تحقیقات نجومی پرداخت. حاصل این تحقیقات اصلاح تقویم رایج در آن زمان و تنظیم تقویم جلالی (لقب سلطان ملکشاه سلجوقی) بود.</p>
<p>در تقویم جلالی، سال شمسی تقریباً برابر با ۳۶۵ روز و ۵ ساعت و ۴۸ دقیقه و ۴۵ ثانیه است. سال دوازده ماه دارد ۶ ماه نخست هر ماه ۳۱ روز و ۵ ماه بعد هر ماه ۳۰ روز و ماه آخر ۲۹ روز است هر چهارسال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن ۳۰ روز است و آن سال ۳۶۶ روز است هر چهار سال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن ۳۰ روز است و آن سال ۳۶۶ روز می شود در تقویم جلالی هر پنج هزار سال یک روز اختلاف زمان وجود دارد در صورتیکه در تقویم گریگوری هر ده هزار سال سه روز اشتباه دارد.</p>
<p>بعد از کشته شدن نظام الملک و سپس ملکشاه، در میان فرزندان ملکشاه بر سر تصاحب سلطنت اختلاف افتاد. به دلیل آشوب ها و درگیری های ناشی از این امر، مسائل علمی و فرهنگی که قبلا از اهمیت خاصی برخوردار بود به فراموشی سپرده شد. عدم توجه به امور علمی و دانشمندان و رصدخانه، خیام را بر آن داشت که اصفهان را به قصد خراسان ترک کند. وی باقی عمر خویش را در شهرهای مهم خراسان به ویژه نیشابور و مرو که پایتخت فرمانروائی سنجر (پسر سوم ملکشاه) بود، گذراند. در آن زمان مرو یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی دنیا به شمار می رفت و دانشمندان زیادی در آن حضور داشتند. بیشتر کارهای علمی خیام پس از مراجعت از اصفهان در این شهر جامه عمل به خود گرفت.<br />
دستاوردهای علمی خیام برای جامعه بشری متعدد و بسیار درخور توجه بوده است. وی برای نخستین بار در تاریخ ریاضی به نحو تحسین برانگیزی معادله های درجه اول تا سوم را دسته بندی کرد، و سپس با استفاده از ترسیمات هندسی مبتنی بر مقاطع مخروطی توانست برای تمامی آنها راه حلی کلی ارائه کند. وی برای معادله های درجه دوم هم از راه حلی هندسی و هم از راه حل عددی استفاده کرد، اما برای معادلات درجه سوم تنها ترسیمات هندسی را به کار برد؛ و بدین ترتیب توانست برای اغلب آنها راه حلی بیابد و در مواردی امکان وجود دو جواب را بررسی کند. اشکال کار در این بود که به دلیل تعریف نشدن اعداد منفی در آن زمان، خیام به جوابهای منفی معادله توجه نمی کرد و به سادگی از کنار امکان وجود سه جواب برای معادله درجه سوم رد می شد. با این همه تقریبا چهار قرن قبل از دکارت توانست به یکی از مهمترین دستاوردهای بشری در تاریخ جبر بلکه علوم دست یابد و راه حلی را که دکارت بعدها (به صورت کاملتر) بیان کرد، پیش نهد.</p>
<p>خیام همچنین توانست با موفقیت تعریف عدد را به عنوان کمیتی پیوسته به دست دهد و در واقع برای نخستین بار عدد مثبت حقیقی را تعریف کند و سرانجام به این حکم برسد که هیچ کمیتی، مرکب از جزء های تقسیم ناپذیر نیست و از نظر ریاضی، می توان هر مقداری را به بی نهایت بخش تقسیم کرد. همچنین خیام ضمن جستجوی راهی برای اثبات &#8220;اصل توازی&#8221; (اصل پنجم مقاله اول اصول اقلیدس) در کتاب شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس (شرح اصول مشکل آفرین کتاب اقلیدس)، مبتکر مفهوم عمیقی در هندسه شد.<br />
در تلاش برای اثبات این اصل، خیام گزاره هایی را بیان کرد که کاملا مطابق گزاره هایی بود که چند قرن بعد توسط والیس و ساکری ریاضیدانان اروپایی بیان شد و راه را برای ظهور هندسه های نااقلیدسی در قرن نوزدهم هموار کرد. بسیاری را عقیده بر این است که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشتند و معتقدند، دو جمله ای نیوتن را باید دو جمله ای خیام نامید. البته گفته می شودبیشتر از این دستور نیوتن و قانون تشکیل ضریب بسط دو جمله ای را چه جمشید کاشانی و چه نصیرالدین توسی ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از عددها آورده اند.</p>
<p>استعداد شگرف خیام سبب شد که وی در زمینه های دیگری از دانش بشری نیز دستاوردهایی داشته باشد. از وی رساله های کوتاهی در زمینه هایی چون مکانیک، هیدرواستاتیک، هواشناسی، نظریه موسیقی و غیره نیز بر جای مانده است. اخیراً نیز تحقیقاتی در مورد فعالیت خیام در زمینه هندسه تزئینی انجام شده است که ارتباط او را با ساخت گنبد شمالی مسجد جامع اصفهان تأئید می کند.</p>
<p>عده‌ای از تذکره‌نویسان، خیام را شاگرد ابن سینا و عده‌ای دیگر او را شاگرد امام موفق عارف معروف نوشته‌اند. تاریخنگاران و دانشمندان هم عصر خیام و کسانی که پس از او آمدند جملگی بر استادی وی در فلسفه اذعان داشته اند، تا آنجا که گاه وی را حکیم دوران و ابن سینای زمان شمرده اند. آثار فلسفی موجود خیام به چند رساله کوتاه اما عمیق و پربار محدود می شود. آخرین رساله فلسفی خیام مبین گرایش های عرفانی اوست.</p>
<p>اما گذشته از همه اینها، بیشترین شهرت خیام در طی دو قرن اخیر در جهان به دلیل رباعیات اوست که نخستین بار توسط فیتزجرالد به انگلیسی ترجمه و در دسترس جهانیان قرار گرفت و نام او را در ردیف چهار شاعر بزرگ جهان یعنی هومر، شکسپیر، دانته و گوته قرار داد. رباعیات خیام به دلیل ترجمه بسیار آزاد (و گاه اشتباه) از شعر او موجب سوء تعبیرهای بعضاً غیر قابل قبولی از شخصیت وی شده است. این رباعیات بحث و اختلاف نظر میان تحلیلگران اندیشه خیام را شدت بخشیده است. برخی برای بیان اندیشه او تنها به ظاهر رباعیات او بسنده می کنند، در حالی که برخی دیگر بر این اعتقادند که اندیشه های واقعی خیام عمیق تر از آن است که صرفا با تفسیر ظاهری شعر او قابل بیان باشد. خیام پس از عمری پربار سرانجام در سال ۵۱۷ هجری (طبق گفته اغلب منابع) در موطن خویش نیشابور درگذشت و وی را در امامزاده محروق به خاک سپردند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آثار :</span></p>
<p>خیام آثار علمی و ادبی بسیار تالیف نمود که معروفترین آنها هفده رساله و کتاب به شرح زیر است:<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۱-</strong></span> رساله فی براهین‌الجبر و المقابله به زبان عربی، در جبر و مقابله که فوق العاده معروف است و به‌وسیله دکتر غلامحسین مصاحب در تهران به چاپ رسیده‌است.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۲-</span> </strong>رساله کون و تکلیف به عربی درباره حکمت خالق در خلق عالم و حکمت تکلیف که خیام آن را در پاسخ پرسش امام ابونصر محمدبن ابراهیم نسوی در سال ۴۷۳ نوشته‌است و او یکی از شاگردان پورسینا بوده و در مجموعه جامع البدایع باهتمام سید محی الدین صبری بسال ۱۲۳۰ و کتاب خیام در هند به اهتمام سلیمان ندوی سال ۱۹۳۳ میلادی چاپ شده‌است.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۳-</strong></span> رساله‌ای در شرح مشکلات کتاب مصادرات اقلیدس و این رساله در سال ۱۳۱۴ به اهتمام دکتر تقی ارانی به چاپ رسید که از لحاظ ریاضی بسیار مهم است.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۴-</span> </strong>رساله روضة‌القلوب در کلیات وجود.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۵-</strong></span> رساله ضیاء العلی.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۶-</strong></span> رساله میزان‌الحکمه.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۷-</strong></span> رساله‌ای در صورت و تضاد.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۸-</strong></span> ترجمه خطبه ابن سینا.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۹-</span> </strong>رساله‌ای در صحت طرق هندسی برای استخراج جذر و کعب.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۰-</strong></span> رساله مشکلات ایجاب.</p>
<p><span style="color: #000000;"><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۱-</strong></span>رساله‌ای در طبیعیات.</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۲-</strong></span> رساله‌ای در بیان زیگ ملکشهاهی.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۳-</strong></span> رساله نظام الملک در بیان حکومت.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۴-</span> </strong>رساله لوازم‌الاکمنه.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۵-</strong></span> اشعار عربی خیام که در حدود ۱۹ رباعی آن بدست آمده‌است.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۶-</strong></span> نوروزنامه.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۷-</strong></span> رباعیات فارسی خیام که در حدود ۲۰۰ چارینه (رباعی) یا بیشتر از حکیم عمر خیام است و زائد بر آن مربوط به خیام نبوده بلکه به خیام نسبت داده شده.</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">۱۸-</span> </strong>عیون الحکمه.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱۹-</strong></span> رساله معراجیه.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۲۰-</strong></span> رساله در علم کلیات.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۲۱-</strong></span> رساله در تحقیق معنی وجود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">برخی از رباعیات خیام:</span></p>
<p>اسرار ازل را نه تو دانی و نه من،<br />
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من؛<br />
هست از پس پرده گفتگوی من و تو،<br />
چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>آنانکه ز پیش رفته‌اند ای ساقی،<br />
در خاک غرور خفته‌اند ای ساقی،<br />
رو باده خور و حقیقت از من بشنو:<br />
باد است هر آنچه گفته‌اند ای ساقی.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>عمرت تا کی بخودپرستی گذرد،<br />
یا در پی نیستی و هستی گذرد؛<br />
می‌ خور که چنین عمر که غم در پی اوست<br />
آن به که بخواب یا بمستی گذرد.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>دوران جهان بی می و ساقی هیچ است،<br />
بی زمزمه نای عراقی هیچ است؛<br />
هرچند در احوال جهان مینگرم،<br />
حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>لب بر لب کوزه بردم از غایت آز،<br />
تا زو طلبم واسطه عمر دراز،<br />
لب بر لب من نهاد و میگفت بر از:<br />
می ‌خور، که بدین جهان نمی‌آیی باز!</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>تا کی غم آن خورم که دارم یا نه؛<br />
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه،<br />
پر کن قدح باده، که معلومم نیست<br />
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>با باده نشین که ملک محمود اینست،<br />
وز چنگ شنو، که لحن داوود اینست؛<br />
از آمده و رفته دگر یاد مکن،<br />
حالی خوش باش، زانکه مقصود این است.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>از آمدن بهار و از رفتن دی،<br />
اوراق وجود ما همی گردد طی؛<br />
می ‌خور، مخور اندوه که گفته است حکیم:<br />
غمهای جهان چو زهر و تریاقش می.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم،<br />
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم؛<br />
فردا که ازین دیر کهن در گذریم<br />
با هفت هزار سالگان سر بسریم</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آرامگاه</span></p>
<p>مقبره خیام شاعر معروف در جنوب شهر نیشابور، در جوار مقبره امامزاده محمد محروق واقع است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آرامگاه حکیم عمر خیام نیشابوری</span></p>
<p>نظامی عروضی در سال ۵۳۰ مقبره خیام را زیارت کرد. وی گوید: &#8220;مرا به گورستان حیره (نیشابور) بیرون آورد (راهنما) و بر دست چپ گشتم، در پایین دیوار باغی خاک او دیدم نهاده&#8230;&#8221; ویلیام جکسن نویسد: &#8220;این بنا را که فعلا بر قبر امامزاده موجود است ظاهراً در قرن هفدهم میلادی (قرن یازدهم هجری) به جای بینایی که در آن وقت مشرف به ویرانی بوده است، بنا کرده‌اند.&#8221;<br />
بار دیگر در سال ۱۳۱۳ هجری شمسی مقارن با جشن هزاره فردوسی بنای دیگری ساخته شد که هنوز باقی است، و آن مشتمل است بر ستونی سنگی در وسط سکوی چهار گوش منصل به بقیه امامزاده محمد محروق.<br />
انجمن آثار ملی در صدد احداث بنایی برآمد که بیش از بنای کنونی در خور مقام خیام باشد، و از لحاظ اینکه با وضع بنای تاریخی امامزاده محمد محروق تباین و عدم تناسبی نیابد، در نظر گرفت بنای دیگری در جانب دیگر باغ امامزاده مذکور به عنوان یادبود خیام احداث نماید.<br />
طرح این بنای یادبود مشتمل است بر برجی به سبک برجهای عهد سلجوقی (معاصر خیام) منتهی با استخوان بندی آهنی و پوشش سنگی و تزینات کاشی کاری (حاوی رباعیات منتخب خیام) و گنبد متناسب و آب‌نماها و نهرهای آب و مستحدثات دیگر در اطراف وجوانب.<br />
علاوه بر بنای یاد بود که در دست ساخت است، ابنیه جداگانه دیگری برای موزه و کتابخانه و مهمانسرا ساخته شده است. ضمناً خیابان مشجر آسفالتی به طول سه کیلومتر از جاده مشهد به سوی باغ خیام و از انجا به بقعه عطار احداث گردیده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">داستانهایی از زندگی خیام</span></p>
<p>حجه‌الحق ، حکیم ابولفتح عمر بن ابراهیم خیامی نیشابوری از حکما و ریاضی‌دانان و شاعران بزرگ ایران در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم است .<br />
قدیمی‌ترین مأخذی که در آن از خیام نامی آمده چهار مقاله نظامی عروضی است و خلاصه سخن نظامی درباره وی آن است که : به سال ۵۰۶ در بلخ به خدمت خواجه امام عمر خیامی رسید و در میان مجلس عشرت از وی شنید که می‌گفت :«گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشان می‌کند» و چون در سال ۶۳۰ به نیشابور رسید چند سال بود که از یشابور رسید چند سال بود که از وفات او می‌گذشت . و نیز درباره اختیار او در نجوم حکایتی دارد .</p>
<p> بعد از نظامی عروضی ، ابوالحسن علی بن زید بیهقی صاحب تتمه صوان الحکمه ، که خود خیام در ایام جوانی ملاقات کرده بود چنین است : الدستور الفیلسوف حجه الحق الخیام در نیشابور ولادت یافته و نیاکان او هم از آن شهر بوده‌اندو او چندان بود که در اصفهان هفت بار کتابی را خواند و حفظ کرد و چون به نیشابور بازگشت آن را املا نمود و بعد از آنکه املاء او را با نسخه اصل مقابله کردند بین آنها تفاوت بسیار ندیدند . وی در تصنیف و تعلیم ضنت داشت و من از و تصنیفی ندیدم مگر کتابهای : مختصر فی الطبیعیات ، رساله فی الوجود ، رساله فی الکون و التکلیف &#8230; اما در اجزاء حکمت از ریاضیات و معقولات آگاه‌ترین کسان بود . روزی امام حجه‌السلام محمدالغزالی نزد او رفت و از و سؤالی در تعیین یک جزء از اجزاء قطبی فلک کرد . امام عمر در جواب او سخن به درازا کشاند لیکن از خوض در موضع نزاع خودداری کرد ، و این خوی خیام بود ، و به هر حال سخن او چندان طول کشید تا نیمروز فرا رسید و مؤذن بانگ نماز در داد . امام غزالی گفت :« جاء الخق و زهق الباطل!» و از جای برخاست .</p>
<p>روزیدر ایام کودکی سنجر که ویرا آبله دریافته بود ، امام عمر به خدمت او رفت و بیرون آمد . وزیر مجیرالدوله از وی پرسید : او را چگونه یافتی و به چه چیز علاجش کردی ؟ امام گفت : این کودک مخوف است ! خادم حبشی این سخن را بشنود و به سلطان رساند . چون سلطان از آبله برست بغض امام عمر را به سبب آن سخن در دل گرفت و هیچگاه دوستش نمی‌داشت در صورتی که سلطان‌ملکشاه او را در مقام ندما می‌نشاند و خاقان شمس‌الملوک در بخارا بسیار بزرگش می‌داشت و خیام با او بر تخت می‌نشست. آنگاه بیهقی حکایتی از امام عمر مربوط به روزی که در خدمت ملکشاه نشسته بود و همچنین داستان نخستین ملاقات خود را با خیام و دو سؤالی که خیام درباره یکی از ابیات خماسه و یک موضوع ریاضی از او کرده بود ، می‌آورد و می‌گوید : داماد خیام امام محمدالبغدادی برایم حکایت کرده است که خیام با خلالی زرین دندان پاک می‌کرد و سرگرم تأمل در الهیات شفا بود ، چون به فصل واحد و کثر رسید خلال را در میان دو ورق نهاد و وصیت کرد و برخاست و نماز گزارد و هیچ نخورد و هیچ نیاشامید و چون نماز عشاء بخواند به سجده رفت و در آن حال می‌گفت : خدایا بدان که من تو را چندانکه میسر بود بشناختم ، پس مرا بیامرز! زیرا شناخت تو برای من به منزله راهیست بسوی تو! و آنگاه بمرد .</p>
<p>از جمله مطالبی که در کتب بعدی درباره خیام آمده داستان مجعول دوستی خیام و حسن صباح و خواجه نظام‌الملک از اوان کودکی و همدرسی نزد یک استاد است که نخست از کتاب سرگذشتسیدنا در کتاب جامع‌التواریخ رشید‌الدین فضل‌الله نقل شده و از آن کتاب به کتب دیگری از قبیل تاریخ گزیده و روضه‌الصفا و حبیب‌السیر و تذکره دولتشاه راه جسته است.<br />
اگر چه این هر سه بزرگ ، معاصر یکدیگر بوده‌اند لیکن همشاگردی آنان بعید به نظر می‌آید زیرا وفات خیام چنانکه خواهیم گفت در حدود سالهای ۵۰۹ یا ۵۱۷ یا سنین دیگر است که ذکر کرده‌اند و وفات حسن صباح در سال ۵۱۸ اتفاق افتاده و اگر این دو در کودکی با نظام‌الملک در نزد یک استاد درس می‌خواندند می‌بایست با خواجه همسال باشند و چون خواجه به سال ۴۰۸ ولادت یافته بود پس ناگزیر سن دو همدرس او هنگام وفات می‌بایست بقریب یکصد و ده رسیده یاشد و چنین امر غریب‌الاتفاقی در شرح حال این دو بزرگ به نظر نرسیده است .</p>
<p>خلاصه سخن درباره خیام آن است که ور از مشاهیر حکما و منجمین و اطبا و ریاضیدانان و شاعران بوده است . معاصران او وی‌را در حکمت تالی بو‌علی می‌شمردند و در احکام نجوم قول او را مسلم می‌داشتند و در کارهای بزرگ علمی از قبیل ترتیب رصد و اصلاح تقویم و نظایر اینها بدو رجوع می‌کردند . برای حکیم سفرهایی به سمرقند و بلخ و هرات و اصفهان و حجاز ذکر کرده‌اند و گفته‌اند که با همه فرزانگی مردی تند‌خوی بود و بسبب تفوّه به حقایق و اظهار حیرت و سرگشتگی در خقیقت احوال وجود و تردید در روزشمار و ترغیب باستفاده از لذایذ موجود و حال ، و امثال این مسائل که همه خارج از حدود ذوق و درک مردم ظاهربین است ، مورد کینه علماء دینی بود . درباره او گفته‌اند که در تعلیم و تصنیف ضنّت داشت . ضنّت در تألیف نسبت بی‌معنایی بنظر می‌آید ، ولی بخل در تعلیم شاید بر اثر آن بود که حکیم شاگردی که شایسته درک سخنان او باشد نمی‌یافت .<br />
وفات خیام را غالباً در سنین ۵۰۹(روایت تاریخ الفی) و ۵۱۷ نوشته‌اند . نظامی عروضی چنانکه دیده‌ایم او را به سال ۵۰۶ (ست و خمسمائه) در شهر بلخ ملاقات کرده بود و بنابراین تا سال ۵۰۶ زنده بوده است . عروضی در دنبال سخنان خود آورده است که چون به سال ۵۳۰ به نیشابور رسید چهار (ن:چند) سال بود تا آن بزرگ روی در نقاب خاک کشیده بود . اگر به نقل از بعضی نسخ که «چهار سال» ظبط کرده‌اند اعتماد کنیم در یکی از سنین بین ۵۰۶ تا ۵۳۰ فوت کرده باشد . برخی از محققان سال ۵۱۷ را برای تاریخ وفات خیام برگزیده‌اند .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">خیام اشعاری به پارسی و تازی و کتابهایی بدین دو زبان دارد . در اینجا باید درباره رباعیات خیام مختصری بگوییم :</span><br />
 <br />
درباره رباعیات خیام تحقیقات فراوانی به زبان پارسی و زبانهای دیگر صورت گرفته است . استقبال بی‌نظیری که از خیام و افکار او در جهان شده باعث گردیده است که این رباعیات به بسیاری از زبانها ترجمه شود و بسی از این ترجمه‌ها با تحقیقاتی درباره احوال آثار و افکار خیام همراه باشد . خاورشناسان نیز در این باب تحقیقات مختلف دارند . تحقیق مفصل و پر دامنه درباره رباعیات خیام و نسخ مختلف قدیم و جدید آنها و اینکه کدامیک از آن همه رباعیات که به خیام نسبت می‌دهند اصلی است و کدام منسوب و غیر اصلی ، در این مختصر ممکن نیست و باید به تحقیقاتی که به همین منظور شده است مراجعه کرد . بعضی از رباعیات خیام یا منسوب بدو منشأ افسانه‌هایی شده است و بسبب شهرتی که رباعیهای فلسفی او هم از روزگار شاعر حاصل کرده بود ، بسیاری از رباعیهای فلسفی دیگر شاعران پارسی گوی بوی نسبت داده شده است و به همین سبب است که هرچه به دوره‌های اخیر نزدیک می‌شویم عدد رباعیات منسوب به خیام بیشتر می‌شود . اما رباعیهایی که بتوان گفت که از اوست بنا بر دقیق‌ترین تحقیقات از میانه ۱۵۰ تا ۲۰۰ رباعی تجاوز نمی‌کند . این رباعی‌ها بسیار ساده و بی‌آرایش و دور از تصنع و تکلف و با اینحال مقرون به کمال فصاحت و بلاغت و شامل معانی عالی و جزیل در الفاظ موجز و استوار است . در این رباعیها خیام افکار فلسفی خود را غالباً در مطالبی از قبیل تحیر یک متفکر در برابر اسرار خلقت و تأثر از ناپیدایی سرنوشت آدمیان است ، بیان می‌کند . او برای آدمیان بازگشتی را که اهل ادیان معتقدند ، قائل نیست و چون فنای فرزندان آدم را از مصائب جبران‌ناپذیر می‌شمارد ، می‌خواهد این مصیبت آینده را با لذات آنی جبران کند .<br />
خیام رباعیهای خود را غالباً در دنبال تفکرات فلسفی سروده و قصد او از ساختن آنها شاعری و درآمدن در زیّ شعرا نبوده است و به همین سبب وی در عهد خود شهرتی در شاعری نداشته و بنام حکیم و فیلسوف شناخته می‌شده است و بس . اما بعدها که رباعیهای لطیف فیلسوفانه وی شهرتی حاصل کرد نام او در شمار شاعران درآمد و بیشتر در این راه مشهور گردید و طریقه او مقبول بعضی از شاعران قرار گرفت و بسیاری از آثار آنان در شمار گفته‌های خیام در آمد و رباعیهای فیلسوفانه معدود او فزونی یافت و همچنانکه دیده‌ایم در نسخ اخیر بالغ بر چند‌صد رباعی گردید .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">خیام و علم ریاضیات</span></p>
<p>دستاوردهای علمی خیام برای جامعه بشری متعدد و بسیار درخور توجه بوده است. وی برای نخستین بار در تاریخ ریاضی به نحو تحسین برانگیزی معادله های درجه اول تا سوم را دسته بندی کرد، و سپس با استفاده از ترسیمات هندسی مبتنی بر مقاطع مخروطی توانست برای تمامی آنها راه حلی کلی ارائه کند. وی برای معادله های درجه دوم هم از راه حلی هندسی و هم از راه حل عددی استفاده کرد، اما برای معادلات درجه سوم تنها ترسیمات هندسی را به کار برد؛ و بدین ترتیب توانست برای اغلب آنها راه حلی بیابد و در مواردی امکان وجود دو جواب را بررسی کند. اشکال کار در این بود که به دلیل تعریف نشدن اعداد منفی در آن زمان، خیام به جوابهای منفی معادله توجه نمی کرد و به سادگی از کنار امکان وجود سه جواب برای معادله درجه سوم رد می شد. با این همه تقریبا چهار قرن قبل از دکارت توانست به یکی از مهمترین دستاوردهای بشری در تاریخ جبر بلکه علوم دست یابد و راه حلی را که دکارت بعدها (به صورت کاملتر) بیان کرد، پیش نهد. خیام همچنین توانست با موفقیت تعریف عدد را به عنوان کمیتی پیوسته به دست دهد و در واقع برای نخستین بار عدد مثبت حقیقی را تعریف کند و سرانجام به این حکم برسد که هیچ کمیتی، مرکب از جزء های تقسیم ناپذیر نیست و از نظر ریاضی، می توان هر مقداری را به بی نهایت بخش تقسیم کرد. همچنین خیام ضمن جستجوی راهی برای اثبات &#8220;اصل توازی&#8221; (اصل پنجم مقاله اول اصول اقلیدس) در کتاب شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس (شرح اصول مشکل آفرین کتاب اقلیدس)، مبتکر مفهوم عمیقی در هندسه شد. در تلاش برای اثبات این اصل، خیام گزاره هایی را بیان کرد که کاملا مطابق گزاره هایی بود که چند قرن بعد توسط والیس و ساکری ریاضیدانان اروپایی بیان شد و راه را برای ظهور هندسه های نااقلیدسی در قرن نوزدهم هموار کرد. بسیاری را عقیده بر این است که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشتند و معتقدند، دو جمله ای نیوتن را باید دو جمله ای خیام نامید. البته گفته می شودبیشتر از این دستور نیوتن و قانون تشکیل ضریب بسط دو جمله ای را چه جمشید کاشانی و چه نصیرالدین توسی ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از عددها آورده اند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">خیام و علوم دیگر</span></p>
<p>استعداد شگرف خیام سبب شد که وی در زمینه های دیگری از دانش بشری نیز دستاوردهایی داشته باشد. از وی رساله های کوتاهی در زمینه هایی چون مکانیک، هیدرواستاتیک، هواشناسی، نظریه موسیقی و غیره نیز بر جای مانده است. اخیراً نیز تحقیقاتی در مورد فعالیت خیام در زمینه هندسه تزئینی انجام شده است که ارتباط او را با ساخت گنبد شمالی مسجد جامع اصفهان تأئید می کند. تاریخنگاران و دانشمندان هم عصر خیام و کسانی که پس از او آمدند جملگی بر استادی وی در فلسفه اذعان داشته اند، تا آنجا که گاه وی را حکیم دوران و ابن سینای زمان شمرده اند. آثار فلسفی موجود خیام به چند رساله کوتاه اما عمیق و پربار محدود می شود. آخرین رساله فلسفی خیام مبین گرایش های عرفانی اوست. اما گذشته از همه اینها، بیشترین شهرت خیام در طی دو قرن اخیر در جهان به دلیل رباعیات اوست که نخستین بار توسط فیتزجرالد به انگلیسی ترجمه و در دسترس جهانیان قرار گرفت و نام او را در ردیف چهار شاعر بزرگ جهان یعنی هومر، شکسپیر، دانته و گوته قرار داد. رباعیات خیام به دلیل ترجمه بسیار آزاد (و گاه اشتباه) از شعر او موجب سوء تعبیرهای بعضاً غیر قابل قبولی از شخصیت وی شده است. این رباعیات بحث و اختلاف نظر میان تحلیلگران اندیشه خیام را شدت بخشیده است. برخی برای بیان اندیشه او تنها به ظاهر رباعیات او بسنده می کنند، در حالی که برخی دیگر بر این اعتقادند که اندیشه های واقعی خیام عمیق تر از آن است که صرفا با تفسیر ظاهری شعر او قابل بیان باشد. خیام پس از عمری پربار سرانجام در سال ۵۱۷ هجری (طبق گفته اغلب منابع) در موطن خویش نیشابور درگذشت و با مرگ او یکی از درخشان ترین صفحات تاریخ اندیشه در ایران بسته شد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مثلث خیام ، پاسکال</span></p>
<p> بسیاری عقیده دارند که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشته اند و معتقد اند که دو جمله ای نیوتون را باید دوجمله ای خیام نامید . اندکی در این باره دقت کنیم.</p>
<p>همه کسانی که با جبر مقدماتی آشنایی دارند ،&#8221;دستور نیوتن&#8221; را درباره بسط دوجمله ای میشناسند. این دستور برای چند حالت خاص (وقتی n عددی درست و مثبت باشد) چنین است:</p>
<p style="text-align: left;">(a+b)0 = 1 (1)<br />
(a+b)1 = a+b (1,1)<br />
(a+b)2 = a2+2ab+b2 (1,2,1)<br />
(a+b)3 = a3+3a2b+3ab2+b3 (1,3,3,1)<br />
(a+b)4 = a4+4a3b2+6a2b2+4a2b3+b4 (1,4,6,4,1)</p>
<p style="text-align: right;">اعداد داخل پرانتزها، معرف ضریبهای عددی جمله ها در بسط دوجمله ای است.</p>
<p>بلیز پاسکال (Blaise Pascal) فیلسوف و ریاضی دان فرانسوی که کم وبیش با نیوتون همزمان بود، برای تنظیم ضریبهای بسط دوجمله ای، مثلثی درست کرد که امروز به &#8220;مثلث حسابی پاسکال&#8221; مشهور است. طرح این مثلث برای نخستین بار در سال ۱۶۶۵ میلادی در &#8220;رساله مربوط به مثلث حسابی &#8220;چاپ شد.مثلث حسابی چنین است:</p>
<p style="text-align: left;">۱<br />
۱ ۱<br />
۱ ۲ ۱<br />
۱ ۳ ۳ ۱<br />
۱ ۴ ۶ ۴ ۱<br />
۱ ۵ ۱۰ ۱۰ ۵ ۱<br />
۱ ۶ ۱۵ ۲۰ ۱۵ ۶ ۱</p>
<p>دراین مثلث از سطر سوم به بعد هر عددبرابر با مجموع اعداد بالا و سمت چپ آن در سطر قبل است و بنابراین میتوان آنرا تا هر جا که للازم باشدادامه داد. هرسطر این مثلث ضریبهای بسط دوجمله ای را در یکی از حالتها بدست میدهد بطوری که n همان شماره سطر باشد.</p>
<p>ضریبهای بسط دوجمله ای (برای توانهای درست و مثبت) حتا در سده دوم پیش از میلاد البته به صورت کم و بیش مبهم برای دانشمندان هندی روشن بوده است .باوجود این حق این است که دستور بسط دو جمله ای با نام نیوتن همراه باشد زیرا نیوتن آن را برای حالت کلی و وقتی n عددی کسری یا منفی باشد در سال ۱۶۷۶میلادی بکاربرد.که البته در این صورت به یک رشته بی پایان تبدیل میشود.</p>
<p>اما در باره مثلث حسابی وضریبهای بسط دوجمله ای در حالت طبیعی بودن n. از جمله، دستور بسط دو جمله ای را میتوان در &#8220;کتاب حساب مخفی&#8221; میخائیل شتیفل جبردان آلمانی (که در سال ۱۵۲۴ چاپ شد) پیدا کرد.</p>
<p>در سال ۱۹۴۸ میلادی،پاول لیوکی آلمانی،مورخ ریاضیات،وجود دستور نیوتن را برای توانهای طبیعی ،دز کتاب &#8220;مفتاح الحساب&#8221;(۱۴۲۷ میلادی) غیاث الدین جمشید کاشانی کشف کرد. بعدها س.آ.احمدوف ،مورخ ریاضیات و اهل تاشکند، دستور نیوتون وقانون تشکیل ضریبهای بسط دوجمله ای را،در یکی از رساله های نصر الدین توسی،ریاضیدان بزرگ سده سیزدهم میلادی ،کشف کرد (این رساله توسی درباره محاسبه بحث میکند). چه جمشید کاشانی وچه نصرالدین توسی ،این قاعده را ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از عددها آورده اند.</p>
<p>همچنین براساس آگاهی هایی که داریم حکیم عمر خیام رساله ای داشته که خود رساله تاکنون پیدا نشده ولی از نام آن &#8220;درستی شیوه های هندی در جذر وکعب &#8220;اطلاع داریم ،کهدر آن به تعمیم قانونهای هندی درباره ریشه دوم و سوم ،برای هر ریشه دلخواه پرداخته.لذا خیام از &#8220;دستور نیوتن&#8221; اطلاع داشته.</p>
<p>اما بنا به اسناد تاریخی معتبر قانونهای مربوط بهضریبهای بسط دوجمله ای وطرح مثلث حسابی تا سده دهم میلادی(برابر چهارم هجری) جلو میرود و به کرجی (ابوبکر محمد بن حسن حاسب کرجی ریاضیدان سده ده و یازده میلادی) پایان میپذیرد .بنابراین حتی&#8221; مثلث حسابی پاسکال&#8221; را هم از نظر تاریخی نمیتوان &#8220;مثلث حسابی خیام &#8221; نامید.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">طبیعت و ماوراى طبیعت در آثار و افکار خیام، دکتر سید جعفر حمیدى</span></p>
<p>خیام را در جهان به ریاضیاتش مى‏شناسند و در ایران، با رباعیاتش؛ و صد البته که هم در جهان و هم در ایران، احترامش به سبب کمالش در هر دو بعد علمى و ادبى اوست. با این حال، پس از حدود نهصد و اندى سال که ازمرگ او (۵۱۴ یا ۵۱۵.ق) مى‏گذرد، هنوز گوشه‏هاى مهمى از حیات علمى و حتى رباعیات اصلى و شمارى رباعى مجعول و منسوب به وى براى مردم، مبهم و ناشناخته مانده است. این ابهام و ناشناس ماندن ابعاد مختلف از زندگى خیام را در سه مساله باید ارزیابى و بازیابى کرد.</p>
<p>نخست، اوضاع زمانى و مکانى خیام؛ دوم، وضع مغشوش و پراکنده ذهنیات مردم زمان وى و، از همه مهم‌تر، موضوع نام و شخصیت علمى و ادبى او که آیا خیام ریاضیدان و منجم همان خیام شاعر و ادیب است و یا خیام شاعر جدا از خیام ریاضیدان است. باتوجه به مندرجات مربوط به عصر خیام، مثل چهار مقاله نظامى عروضى یا تتمه صوان‏الحکمه ابوالحسن بیهقى یا میزان‏الحکمه خازنى و غیره، ما به نامى برمى‏خوریم به عنوان «خیامى» و در آثار قرن هفتم به بعد همه جا خیامى به خیام تبدیل شده است. در قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجرى، ریاضیدان و منجم مشهور، حکیم عمربن ابراهیم خیام، در نیشابور و در همین زمان شاعرى پارسى‏گوى به نام على‏بن محمدبن احمدبن خلف، معروف به خیام، در خراسان مى‏زیسته است.</p>
<p>گفته‏اند شهرت حکیم و عالم ریاضى، یعنى خیام، از۱۸۵۱.م با انتشار رساله جبر و مقابله او به زبان فرانسه و قبل از آن در ۱۷۰۰.م با معرفى او در کتاب «تاریخ مذاهب ایران» تالیف توماس هاید در مقام یک منجم و شریک دراصلاح تقویم و تاریخ ملکشاهى به اوج رسیده است. اما على بن محمدبن احمدبن خلف یا خیام شاعر، با وجود اینکه تا قرن هفتم هجرى، اشعار فارسى او در آذربایجان و خراسان مشهور بوده و دیوانى هم داشته است، از قرن هفتم به بعد اثرى از وجود و شعر و دیوان او در مدارک ومآخذ موجود به چشم نمى‏خورد.</p>
<p>به نظر مى‏رسد که نام خیام شاعر در پرتو نام بلند خیامى ریاضى‏دان که در کلیه نسخه‏هاى قدیمى و به ویژه در رساله جبر و مقابله دیده مى‏شود محو گردیده و از همان سده‏هاى اولیه بعد از درگذشت خیامى از زبان کسى نقل نشده و همه جا خیام را با خیامى یکى دانسته‏اند. براى اثبات وجود دو شخصیت، یکى خیام و دیگرى خیامى، مدارک فراوان موجود است که محققان در آثار خود ذکرنموده‏اند. اما بعضى از محققان، هر دو شخصیت را یکى دانسته‏اند و گفته‏اند که: خیام از مشاهیر حکما و منجمین و اطبا و ریاضیدانان و شاعران بوده است. معاصران او، وى را، در حکمت، تالى ابن سینا مى‏شمردند و در احکام نجوم، قول او را مسلم مى‏دانستند و در کارهاى بزرگ علمى، ازقبیل ترتیب رصد و اصلاح تقویم و نظایر اینها، بدو رجوع مى‏کردند.</p>
<p>حکیم ابوالفتح عمربن ابراهیم خیامى (۵۱۷- ۴۳۸هـ.ق) در قرنى مى‏زیسته است که ما امروز مى‏توانیم نام آن قرن را «قرن ریاضیات» در ایران بنامیم. در قرن پنجم و اوایل قرن ششم، ریاضى‏دانان بزرگ در ایران و به ویژه درناحیه خراسان بزرگ مى‏زیسته‏اند.</p>
<p>ابوالفتح عبدالرحمن منصور خازنى، ابوالعباس فضل بن محمد لوکرى، ابوالمظفر اسفزارى میمون واسطى– که هر سه نفر، با همکارى خیام، رصد ملکشاهى را، در سال ۴۶۷هـ.ق، ‏ترتیب دادند و در اصلاح تقویم کوشیدند و تقویم جلالى را ساختند و نوروز را، که در پانزدهم حوت قرار داشت، به اول‏حمل (فروردین) منتقل نمودند– از ریاضى‏دانان و منجمان بزرگ این قرن بوده‏اند. ابوالحسن على بن زید بیهقى نیز از دیگر علماى علم ریاضى این عصر بوده که کتاب «تتمه صوان‌الحکمه»، «جوامع احکام نجوم» در ۳ مجلد و چندین کتاب دیگر از او است و «تاریخ بیهق» و «امثلة الاعمال النجومیه» را نیز نوشته است. همچنین قطان مروزى، مسعودغزنوى و چندین ریاضیدان دیگر در این قرن و حتى همزمان با زندگى خیام مى‏زیسته‏اند.</p>
<p>بنابراین، قرن پنجم و ششم هجرى را مى‏توان «قرن ریاضیات» در ایران دانست، چنانکه طب نیز در این قرن به آن اندازه از پیشرفت رسید که اطباى بزرگى همچون ابن‌سینا، سید اسماعیل جرجانى مؤلف ذخیره خوارزمشاهى، عبدالرحمن نیشابورى ملقب به بقراط ثانى ومؤلف کتاب شرح الفصول البقراطیه، شرف‏الزمان ایلاقى فیلسوف و پزشک نام‏آور آخر قرن پنجم و اول قرن ششم مؤلف کتاب‏الفصول الایلاقیه و دهها طبیب نامدار در این قرن مى‏زیسته‏اند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">قرن رباعیات</span></p>
<p>قرن پنجم را نه تنها مى‏توانیم عصر ریاضیات، طب و نجوم بدانیم، بلکه مى‏توان این قرن را «قرن رباعیات» نیز نامید؛ زیرا در این قرن، شاعران بسیار مى‏زیسته‏اند که، علاوه بر مهارت در انواع شعر، منحصراً به واسطه رباعیات خود به شهرت رسیده‏اند. ابوسعید ابى الخیر (ف.میهنه ۴۴۰هـ.ق)، خواجه عبدالله انصارى (ف.هرات ۴۸۱هـ.ق)، فقیه و عارف بزرگ ایرانى احمدبن محمد غزالى (ف.قزوین ۵۲۰هـ.ق)، برادرامام محمد غزالى، ازرقى هروى، ابوبکر زین‏الدین بن اسماعیل (ف.۴۷۶هـ.ق)، امیر معزى نیشابورى (ف.۴۱۸هـ.ق) و دهها شاعر دیگر بوده‏اند که در این قرن به سرودن رباعى مشغول بوده‏اند و یا در کنار فلسفه، حکمت، ریاضیات، نجوم و شعر، رباعیاتى هم به طریق تفنن سروده‏اند.<br />
بنابر این توضیحات، مى‏توان گفت که خیام یا خیامى، در قرن ریاضى رباعى مى‏زیسته است.</p>
<p>اما بحث درباره اینکه خیام ریاضیدان و خیام رباعى‏پرداز، دو نفر یا دو شخصیت یا هر دو یک نفر بوده‏اند، زمان و وقت فراوان مى‏طلبد و ما در اینجا بنا را بر یک خیام یا خیامى مى‏گذاریم که هم ریاضیدان بوده است و هم رباعى‌سرا؛ زیرا تمام حکمت، ریاضیات و نجوم خیام تحت‏الشعاع همین رباعیات او قرار گرفته است. رباعیاتى که از حکمت، فلسفه، پرخاش، اعتراض و تردید سرشارند و ما در لابه‏لاى همین رباعیات به افکار و احوال سراینده‌ى آنها پى مى‏بریم. ناگفته پیداست که از میان صدها رباعى که به خیام نسبت داده‏اند فقط معدودى از آنها مربوط به‏خیام است و مابقى متعلق به کسانى است که همزمان یا بعد از خیام مى‏زیسته‏اند و اعتراضات خود را در قالب رباعى و در پناه نام پُرجسارت خیام سروده‏اند، زیرا یا خود قادر به بیان صریح افکار خود نبوده‏اند و یا اگر قادر بودند جایشان بر فراز دار یا گوشه بیغوله‏ها بود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">رباعى چیست؟</span></p>
<p>رباعى شعرى است داراى چهار مصرع که از متفرعات بحر هزج است و داراى دو شجره مى‏باشد: شجره «اخرب» که با مفعول شروع مى‏شود و شجره «اخرم» که با مفعولن آغاز مى‏گردد و، بر روى هم، وزن آن لاحول و لاقوه الابالله مى‏باشد. بیشتر شاعران ایران که در قصیده، مثنوى یا غزل تبحر داشته‏اند، به جهت تفنن یا از طریق ارائه ذوق، سرى هم به رباعى زده‏اند؛ چنانکه مثلاً عطار مثنوی‌سرا داراى دوهزار رباعى است که در کتاب «مختارنامه» گرد آمده است یا حافظ غزل‏پرداز تعدادى بین ۲۹ تا ۴۲ رباعى‏دارد. شهرت ابوسعید ابوالخیر، اوحدالدین کرمانى و خیام بیشتر به رباعیات آنها است.</p>
<p>رباعى یکى از ناب‏ترین، زیباترین و پُرمحتواترین قالبهاى شعر فارسى است. عامل پرخاش، اعتراض، فلسفه، حکمت، انتقاد، حتى جمال، در رباعى به مراتب از سایر قالبهاى شعرى قوى‏تر است و شاید بیشتر شاعران پرخاشگر، به ویژه خیام، به همین دلیل قالب رباعى را براى بیان افکار خویش برگزیده‏اند تا بتوانند حرفهاى دل خود را بى‏پرده‏تر و آشکارتر بیان نمایند.</p>
<p>صرف نظر از دوگانه بودن شخصیت خیام، امروز ما مجموعه‏اى از رباعیات به نام خیام در دست داریم. اما همه رباعی‌هاى موجود، محققاً از خیام نیستند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">تشخیص رباعی‌ها:</span></p>
<p>براى تشخیص رباعی‌هاى خیام از رباعیات منسوب به خیام، محققان پیشنهادهایى نموده‏اند که حاصل و نتیجه این پیشنهادها را بدین‌گونه مى‏توان بازگو نمود:<br />
نخست اینکه، هر چهار رکن یا چهار مصرع رباعى، فکرى واحد و نگرشى یکسان داشته باشند. دوم اینکه، معنى برلفظ غلبه داشته باشد و محتوا و معناى شعر قوى‏تراز صنایع لفظى و ظاهرى باشد. سوم اینکه، مفاهیم وتصویرهاى شعرى خیام معمولاً مشخص است و در واقع این مفاهیم به منزله کلمات کلیدى اشعار خیام است، همان‏گونه که اشعار حافظ را با شناخت کلمات کلیدى مى‏توان از شعر سایر شاعران تشخیص داد. مفاهیمى مانند شک و تردید، پرسش، پرخاش و اعتراض، عصیان و استهزاء در اشعار خیام وجود دارد.<br />
چهارم، غنیمت شمردن دم، وحشت و اندوه از مرگ، تشویش و هول و هراس از مردن.</p>
<p>پنجم، دعوت به عیش و خوشى و استفاده از نقد حاضر، توجه به قدرت سرنوشت و تقدیر از روز ازل و بى‏گناه بودن انسان و توجه به تدبیر.<br />
هر رباعى که واجد چهار شرط از این شرایط پنجگانه باشد مى‏توانیم آن را از خیام بدانیم.</p>
<p>به نکات بالا، چند نکته دیگر باید افزود. اولاً، خیام به جهان مادى و طبیعى که مى‏پردازد، به تدریج از این جهان به جهان متافیزیک یا مابعدالطبیعه راه مى‏یابد. ثانیاً، با کنجکاوى و زیرکى تمام، جهان مابعدالطبیعه را با شک وتردید مى‏نگرد. ضمن اینکه، در بیشتر رباعیات و آثار به‏جای‌مانده از معاصران و محققان بعد از وى، درمى‏یابیم که او مسلمانى معتقد به اصول دیانت بوده است، زیرا لقب «امام» و «حجةالحق» داشته و بسیار بعید به نظر مى‏رسد که درحق یک مرد دور از مذهب چنان تعبیراتى به کار برود.<br />
در اخبار قفطى، از عمر خیام به عنوان «امام خراسان» یاد شده است و مطلب تازه‏اى که درباره احوال او آمده آن است که وى به تعلیم علوم یونان اشتغال داشت و معلمین را از راه تطهیر حرکات بدنى و تنزیه نفس انسانى بر طلب واحد تحریض مى‏کرد. چون اهل زمان بر دین او طعن مى‏زدند، برجان خود بیمناک شد و عنان زبان و قلم را ازگفتار بکشید.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">اوضاع عصر خیام</span></p>
<p>ما از زبان قفطى مى‏توانیم این نکته را دریابیم که اوضاع اجتماعى عصر خیام و جهالت و ناآگاهى مردم زمان وى و سرزنشها و طعنها و آزارهایى که در آن زمان از سوى عامه به خیام رسیده، باعث ظهور رخدادى به نام رباعیات خیام شده است؛ یعنى، این رباعیات در حقیقت پاسخ‌گونه‏اى هستند به تعصبات خشک و بی‌مورد معاصرین خیام.</p>
<p>در تأیید این نظریه، زکریاى قزوینى در کتاب «آثارالبلاد و اخبارالعباد» روایتى دارد که: «یکى از فقها هر روز صبح قبل از برآمدن آفتاب، نزد خیام مى‏رفت و درس حکمت مى‏خواند و چون به میان مردم مى‏آمد از او به بدى یاد مى‏کرد. عمر خیام یک‏بار چند تن را با طبل و بوق در خانه خود پنهان کرد و چون فقیه به عادت خود به خانه وى آمد، فرمان داد تا طبل‏ها وبوق‏ها را به صدا درآوردند. مردم از هر سوى در خانه او گرد آمدند، عمر گفت: اى مردم نیشابور! این فقیه شما است که هر روز از صبحگاه نزد من مى‏آید و درس حکمت مى‏آموزد و آنگاه پیش شما از من به نحوى بد مى‏گوید، اگر من همان باشم که او مى‏گوید، پس چرا از من علم مى‏آموزد و اگر چنین نیست پس چرا از استاد خود به بدى یاد مى‏کند؟»</p>
<p>به شهادت تاریخ، هیچ‏گاه اهل علم و صاحبان فضیلت و حتى پیروان طریقت، از تعدى و تعصب کج‌باوران و متعصبان عصر خود مصون نبوده‏اند و این گروه پیوسته مورد بى‏مهرى و بى‌عنایتى کسانى قرار گرفته‏اند که قادر به تشخیص سخن و کلام و افکار آنان نبوده‏اند و از این‌گونه کج‏اندیشیها درباره اهل فضل و اهل علم در اوراق تاریخ به فراوانى ضبط شده است و مسلماً خیام نیز یکى از کسانى بوده که از کج‌خلقیها و تعصبات مردم زمان خود در امان نبوده‏اند. در این مقوله، اشعار فراوانى از او باقى مانده که دلالت بر همان دلتنگیها و آزردگى او دارد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">فیزیک و متافیزیک</span></p>
<p>رباعیات خیام را از لحاظ صورى و ظاهرى نیز به چند گروه تقسیم کرده‏اند:<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">۱-</span> </strong>اشعارى در بى‏وفایى دنیا و سرعت گذشت سالیان عمر.<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">۲-</span> </strong>اشعارى در بیان محدودیت علوم و معرفت انسانى در مقابل نامحدود بودن واقعیات عالم هستى.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۳-</strong></span> اشعارى که لذت‌پرستى و خوشى روز را توصیه مى‏کند و حیات موجود را غنیمت مى‏شمارد.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۴-</strong></span> اشعارى که پوچ و بى‏اساس بودن هستى و حیات را ترویج مى‏کند و نسبت به ماوراء حیات با نظر شک و تردیدمى‏نگرد.(۱۲)<br />
اشعار سه دسته اول– که درباره‌ى بى‏وفایى دنیا، گذراندن سریع‏عمر، محدودیت علم انسان در مقابل نامحدود بودن واقعیات عالم هستى و بالاخره لذت‏پرستى و خوشى آنى است– مشکلى را ایجاد نمى‏کنند، اما اشعار دسته چهارم سؤال‌برانگیز است.<br />
مساله این است که آیا خیام یک شاعر سست‏خیال و نامعتقد به کائنات و دنیاى پس از مرگ و معاد بوده است یا، مطابق گفته قفطى و سایر معاصران وى، مؤمن، خداشناس، «امام حجةالحق على‏الخلق» و «امام خراسان» بوده است؟<br />
در این مورد، تا امروز بحثها و مطالعات بسیار به عمل آمده و در این رهگذر، بعضى از محققان و خیام‏نویسان، به اصل بی‌اعتقادى خیام نسبت به ماوراءالطبیعه نظر داده‏اند و عده‏اى دیگر، او را غیر از این تصور نموده‏اند و حتى گروهى معتقدند که این اشعار، مطلقاً ازخیام نیست. در اینکه خیام شاعرى بى‏باک، گستاخ، جسور و پرخاشگر بوده‏است، شکى نیست، اما اینکه او را یک نفر ملحد، بدکیش و نامعتقد بینگاریم، نظریه‏اى است که همه محققان با آن موافق نیستند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">قرن خیام</span></p>
<p>چنانکه پیش از این گفته شد، قرن پنجم هجرى، قرن توسعه علوم عقلى و نقلى بوده و در این قرن ریاضیات، نجوم، طب، ادبیات و مطالعات دینى به اوج خود رسید. با این حال، این قرن از تشویشها، اضطرابات، خرافه‏گویى و خرافه‏پرستى و تعصبات خشک، مصون ومحفوظ نبوده است. درست است که در این قرن یکى از بزرگترین مراکز علمى، یعنى مدرسه نظامیه، در نیشابور و چند شهر دیگر فعال بود، اما از تحصیل در مدرسه نظامیه تنها قشرى خاص، یعنى فقط پیروان مذهب شافعى، بنا به خواست خواجه نظام‏الملک، مى‏توانستند بهره‏مند گردند. بنابراین، تشتت آرا و عقاید و پراکندگى افکار و توسعه اوهام و خرافات در نیشابور اندک نبود. از طرفى، این ابرشهر نیز، مثل سایر شهرهاى خراسان، در طول قرنهاى سوم تا هفتم، بارها مورد تهاجم، ویرانى و آتش‏سوزى بوده و در دست سلسله‏هاى مختلف حکومتى، دست به دست مى‏شده است. تظاهرات عامیانه و قشرى‏گرى عوام در بروز روحیه پرخاشگرى و انتقادى خیام بى‏تاثیر نبوده است و پیدا است که انتقامهاى خود را فقط از طریق رباعى‏هایش مى‏گرفت؛ و اگر در رباعى‏هاى دیگر وى رگه‏هایى از انتقاد از آفرینش و ماوراءالطبیعه مى‏بینیم، به نظر نگارنده این سطور، نه به دلیل بى‏اعتقادى وى نسبت به عالم هستى است، بلکه نوعى تعنت و مقابله به مثل و پاسخ به لجبازیهاى عوامانه و قشرى‌مآب‌هاى ماجراجو بوده است. رباعى‏هاى مأیوسانه وى به دلیل عدم اعتقاد او به کائنات نیست، بلکه، به گونه‏اى، پوچى و بى‏محتوا بودن ناسازگاریهاى حیات را از نظر خود بازگو کرده است.<br />
مسلم است که این مقاله در رد نظریات محققان و منتقدان آثار خیام یا خیامى نیست، اما نگارنده آن معتقد است که در طول قرنهاى بعد از خیام، این ریاضى‏دان شاعر بارها و بارها مورد بى‏عنایتى منتقدان متعصب قرار گرفته، به طورى که هنوز شخصیت این مرد در هاله‏اى از ابهام و ناشناسى باقى مانده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">یادداشتها</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>۱.</strong></span> محیط طباطبایى، محمد، «خیام یا خیامى»، تهران: ققنوس، ۱۳۷۰، ص۱۵<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۲.</strong></span> همان، همان صفحه<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۳.</strong></span> براى اطلاع ر.ک «تتمه صوان‏الحکمه»، ابوالحسن زید بیهقى و «چهار مقاله»، نظامى عروضى.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۴.</strong></span> صفا، دکتر ذبیح‏الله، «تاریخ ادبیات در ایران»، ج.۲، ص.۵۲۷<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">۵.</span> </strong>همان ج.۲، صص۳۱۱-۳۱۰<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۶.</strong></span> شفیعى کدکنى، محمدرضا، «مختارنامه عطار»، تهران: توس، ۱۳۵۸.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۷.</strong></span> ر.ک دیوان حافظ، تصحیح غنى و قزوینى، و ۴۲ رباعى، هاشم‏رضى، جلالى نائینى ۴۹ رباعى.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۸.</strong></span> فولادوند محمدمهدى، «خیام‏شناسى»، تهران: بى‏نا، ۱۳۴۷، ص.۱۲<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۹.</strong></span> جعفرى، محمدتقى، «تحلیل شخصیت خیام» تهران: مؤسسه کیهان، ۱۳۶۵. ص. ۳۲<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۱۰.</strong></span> نقل از «تاریخ ادبیات در ایران»، ج.۲، ص.۲۵۶<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۱۱.</strong></span> قزوینى، زکریا بن محمود، «آثارالبلاد و اخبارالعباد»، ترجمه عبدالرحمن شرفکندى، تهران: اندیشه جوان، ۱۳۶۶، ص.۲۲۸<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>۱۲.</strong></span> جعفرى، محمدتقى، «تحلیل شخصیت خیام»، ص.۳.</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=733" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-733/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیوگرافی آلبرت انیشتین (Albert Einstein)</title>
		<link>http://asman.ir/post-725</link>
		<comments>http://asman.ir/post-725#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Feb 2010 09:49:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بیوگرافی بزرگان جهان]]></category>
		<category><![CDATA[Albert Einstein]]></category>
		<category><![CDATA[آلبرت انیشتن]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی آلبرت انیشتین]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی بزرگان تاریخ جهان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=725</guid>
		<description><![CDATA[آلبرت انیشتین در چهاردهم مارس ۱۸۷۹ در شهر اولم که شهر متوسطی از ناحیه و ورتمبرگ آلمان بود متولد شد. اما شهر مزبور در زندگی او اهمیتی نداشته است، زیرا یک سال بعد از تولد او خانواده وی از اولم عازم مونیخ گردید. پدر آلبرت ، هرمان انیشتین کارخانه‌ کوچکی برای تولید محصولات الکترو شیمیایی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آلبرت انیشتین در چهاردهم مارس ۱۸۷۹ در شهر اولم که شهر متوسطی از ناحیه و ورتمبرگ آلمان بود متولد شد. اما شهر مزبور در زندگی او اهمیتی نداشته است، زیرا یک سال بعد از تولد او خانواده وی از اولم عازم مونیخ گردید. پدر آلبرت ، هرمان انیشتین کارخانه‌ کوچکی برای تولید محصولات الکترو شیمیایی داشت و با کمک برادرش که مدیر فنی کارخانه بود از آن بهره‌برداری می‌کرد. گر چه در کار معاملات بصیرت کامل نداشت. پدر آلبرت از لحاظ عقاید سیاسی نیز مانند بسیاری از مردم آلمان گر چه با حکومت پروسیها مخالفت داشت، اما امپراتوری جدید آلمان را ستایش می‌کرد و صدر اعظم آن «بیسمارک» و« ژنرالمولتکه» و امپراتور پیر یعنی «ویلهم اول» را گرامی می‌داشت.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000065-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-726" title="000065-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/000065-WWW.ASMAN_.IR_-475x463.jpg" alt="" width="475" height="463" /></a></p>
<p>مادر انیشتین که قبل از ازدواج پائولین کوخ نام داشت بیش از پدر زندگی را جدی می‌گرفت و زنی بود از اهل هنر و صاحب احساساتی که خاص هنرمندان است و بزرگترین عامل خوشی او در زندگی و وسیله تسلای وی از علم روزگار موسیقی بود. آلبرت کوچولو به هیچ مفهوم کودک اعجوبه‌ای نبود و حتی مدت زیادی طول کشید تا سخن گفتن آموخت، بطوری که پدر و مادرش وحشت زده شدند که مبادا فرزندشان ناقص و غیر عادی باشد. اما بالاخره شروع به حرف زدن کرد، ولی غالباً ساکت و خاموش بود و هرگز بازیهای عادی را که مابین کودکان انجام می‌گرفت و موجب سرگرمی کودک و محبّت فی مابین می‌شود را دوست نداشت.</p>
<p>آلبرت مرتباً و هر سال از پس سال دیگر طبق تعالیم کاتولیک تحصیل کرد و از آن لذّت فراوان می‌برد وحتّی در مواردی از دروس که به شرعیات و قوانین مذهبی کاتولیک بستگی داشت چنان قوی شد که می‌توانست در هر مورد که همشاگردانش قادر نبودند به سؤالهای معلّم جواب دهند او به آنها کمک می‌کرد.</p>
<p>انیشتین جوان در ده سالگی مدرسه ابتدائی را ترک کرد و در شهر مونیخ به مدرسه متوسطه «لوئیت پول» وارد شد. در مدرسه متوسطه اگر مرتکب خطایی می‌شدند، راه و رسم تنبیه ایشان آن بود که می‌بایست بعد از اتمام درس ، تحت نظر یکی از معلّمان ، در کلاس توقیف شوند و با درنظر گرفتن وضع نابهنجار و نفرت انگیز کلاسهای درس ، این اضافه ماندن شکنجه‌ای واقعی محسوب می‌شد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">ذوق هنری</span></p>
<p>ذوق هنری انیشتین چنان بود که او وقتی پنج ساله بود، روزی پدرش قطب نمایی جیبی را به وی نشان داد، خاصّیت اسرار آمیز عقربه مغناطیسی در کوک تأثیر عمیقی گذاشت. با وجود آنکه هیچ عامل مرئی در حرکت عقربه تأثیری نداشت، کودک چنین نتیجه گرفت در فضای خالی باید عاملی وجود داشته باشد که اجسام را جذب کند. وقتی که انیشتین پانزده ساله بود حادثه‌ای اتفاق افتاد که جریان زندگی او را به راه جدیدی منحرف ساخت.</p>
<p>هرمان پدر او در کار تجارت خویش با مشکلاتی مواجه شد و در پی آن صلاح را در آن دیدند که کارخانه خود را در مونیخ بفروشد و جای دیگری را برای کسب و کار خود ترتیب دهند. از آنجا که وی خوش بین و علاقمند به کسب لذّتهایی بود، تصمیم گرفت که به کشوری مهاجرت کند که زندگی در آن با سعادت بیشتری همراه باشد و به این منظور ایتالیا را انتخاب کرد و در شهر میلان مؤسسه مشابهی را ایجاد کرد. هنگامیکه وارد شهر میلان شدند آلبرت به پدر خود گفت که قصد دارد تابعیت کشور آلمان را ترک گوید. آقای هرمان به وی تذکر داد که این کار زشت و نابهنجار است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">دوران دانشجویی</span></p>
<p>در این دوران مشهورترین مؤسسه فنی در اروپا مرکزی به استثنای آلمان ، مدرسه دارالفنون سوئیس در شهر زوریخ بوده است. آلبرت در امتحان داوطلبان شرکت کرد، ولی بخاطر اینکه در علوم طبیعی اطلاّعات وسیعی نداشت درامتحان پذیرفته نشد. با این حال مدیر دارالفنون زوریخ تحت تأثیر اطلاّعات وسیع او در ریاضیات واقع شد و از او درخواست کرد که دیپلم متوسطه‌ای را که برای ورود به دارالفنون لازم است در یک مدرسه سوئیسی بدست آورد و او را به مدرسه ممتاز شهر کوچک«آرائو»که با روش جدیدی اداره می‌شد معرفی کرد.</p>
<p>بعد از یک سال اقامت در مدرسه مذبور دیپلم لازم را بدست آورد و در نتیجه بدون امتحان در دارالفنون زوریخ پذیرفته شد. با اینکه درسهای فیزیک دارالفنون آمیخته با هیچگونه عمق فکری نبود، باز هم حضور در آنها آلبرت را تحریک کرد که کتب جستجو کنندگان بزرگ این را مورد مطالعه قرار دهد. او ، آثار استادان کلاسیک فیزیک نظری از قبیل: بولتزمان ، ماکسول و هرتز را با حرص عجیبی مطالعه کرد. شب و روز اوقات او با مطالعه این کتابها می‌گذشت و ضمن مطالعه آنها با هنر استادانه‌ای آشنا شد که چگونه بنیان ریاضی مستحکمی ساخت. او درست در خاتمه قرن ۱۹ تحصیلات خود راپایان داد و به مسأله مهم تهیه شغل مواجه شد.</p>
<p>از آنجا که نتوانست مقام تدریسی در مدرسه پلی تکنیک بدست آورد، تنها یک راه باقی ماند و آن این بود که چنین شغل و مقامی در مدرسه متوسطه‌ای جستجو کند. اکنون سال ۱۹۱۰ شروع شده و آلبرت بیست و یک سال داشت و تابعیت سوئیس را بدست آورده بود. او در هنگام داوطلب شغل معلّمی خصوصی گردید و پذیرفته شد. انیشتین از کار خود راضی و حتّی خوشبخت بود که می‌تواند به پرورش جوانان بپردازد، امّا بزودی متوجّه شد معلمّان دیگر نیکی را که او می‌کارد ضایع و فاسد می‌کنند و این شغل را ترک کرد.</p>
<p>بعد از این دوران تاریک ، ناگهان نوری درخشید و بعد از مدّتی در دفتر ثبت اختراعات مشغول به کار شد و به شهر «برن» انتقال یافت. کمی بعد از انتقال به شهر برن انیشتین با میلواماریچ همشاگردی قدیم خود در مدرسه پلی تکنیک ازدواج کرد و حاصل آن دو پسر پی در پی بود که اسم پسر بزرگتر را آلبرت گذاشتند. کار انیشتین در دفتر اختراعات خالی از لطف نبود و حتّی بسیار جالب می‌نمود وظیفه وی آن بود که اختراعات را که به دفتر مذبور می‌آوردند، مورد آزمایش اوّلیه قرار می‌داد.</p>
<p>شاید تمرین در همین کار موجب شده بود که وی با قدرت خارق العاده و بی‌مانند بتواند همواره نتایج اصلی و اساسی هر فرض و نظریه جدیدی را با سرعت درک و استخراج کند. چون انیشتین بخصوص به قوانین کلی فیزیک علاقه داشت و به حقیقت در صدد بود که با کمک محدودی میدان وسیع تجارت را به وجهی منطقی استنتاج کند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">کسب کرسی استادی دانشگاه</span></p>
<p>در اواخر سال ۱۹۱۰ کرسی فیزیک نظری در دانشگاه آلمانی پراگ خالی شد. انتصاب استادان این قبیل دانشگاهها طبق پیشنهاد دانشکده بوسیله امپراتور اتریش انجام می‌گرفت که معمولاً حقّ انتخاب خویش را به وزیر فرهنگ وا می‌گذاشت. تصمیم قطعی برای انتخاب داوطلب ، قبل از همه ، بر عهده فیزیکدانی به نام «آنتون لامپا» بود و او برای انتخاب استاد دو نفر را مدّ نظر داشت که یکی از آنها «کوستاو یائومان» و دیگری «انیشتین» بود. «یائومان» آن را نپذیرفت و پس از کش و قوسهای فراوان انیشتین این مقام را پذیرفت.</p>
<p>وی صاحب دو ویژگی بود که موجب گردید وی استاد زبردستی گردد. اوّلین آنها این بود که علاقه فراوان داشت تا برای عدّه بیشتری از همنوعان خود و بخصوص کسانی که در حول و حوش او می‌زیسته‌اند مفید باشد. ویژگی دوّم او ذوق هنریش بود که انیشتین را وا می داشت که نه فقط افکار عمومی خود را به نحوی روشن و منطقی مرتّب سازد، بلکه روش تنظیم آنها به نحوی باشد که چه خود او و چه استفاده کنند از نظر جهان شناسی نیز لذّت می‌برند.</p>
<p>هدف انیشتین این بود که فضای مطلق را از فیزیک براندازد، نظریه نسبیت سال ۱۹۰۵ که در آن انیشتین فقط به حرکت مستقیم الخط متشابه پرداخته بود، انیشتین با کمک اصل تعادل پدیده‌های جدیدی را در مبحث نور پیش بینی کند که قابل مشاهده بوده‌اند و می‌توانست صحت نظریه جدید او را از لحاظ تجربی تأیید کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">عزیمت از پراگ</span></p>
<p>در مدّتی که انیشتین در پراگ تدریس می‌کرد، نه فقط نظریه جدید خود را درباره غیر وی بنا نهاد بلکه با شدّت بیشتری نظریه خود را درباره کوانتوم نو را که در شهر برن شروع کرده بود، توسعه داد. با همه این تفاصیل انیشتین به دانشگاه پراگ اطّلاع داد که در خاتمه دوره تابستانی سال ۱۹۱۲ خدمت این دانشگاه را ترک کرد. عزیمت ناگهانی انیشتین از شهر پراگ موجب سر و صدای بسیار در این شهر شد، در سر مقاله بزرگترین روزنامه آلمانی شهر پراگ نوشته شد: «که نبوغ و شهرت فوق العاده انیشیتن باعث شد که همکارانش او را مورد شکنجه و آزار قرار دهند و به ناچار شهر پراگ را ترک کرد.</p>
<p>انیشتین عازم شهر زوریخ گردید و در پایان سال ۱۹۱۲ با سمت استادی مدرسه پلی تکنیک زوریخ مشغول به کار شد. شهرت انیشتین به تدریج تا آنجا رسیده بود که بسیاری از مؤسسات و سازمانهای علمی جهان علاقه داشتند که وی به عنوان عضو وابسته با مؤسسه ایشان در ارتباط باشد. سالها بود که مقامات رسمی آلمان کوشش می‌کردند که شهر برلین نه فقط مرکز قدرت سیاسی و اقتصادی باشد، بلکه در عین حال کانون فعالیت هنری و علمی نیز محسوب گردد، به همین جهت از انیشتین دعوت به عمل آوردند. مدّت کمی بعد از ورود انیشتین به برلین ، انیشتین از زوجه خویش هیلوا که از جنبه‌های مختلف با او عدم توافق داشت جدا گردید و زندگی را با تجرد می‌گذارند.</p>
<p>هنگامی که به عضویت آکادمی پادشاهی انتخاب شد، سی و چهار سال سن داشت و نسبت به همکاران خود که از او مسن‌تر بودند بیش از حد جوان می‌نمود. در این حال همه انیشتین را در وهله اوّل مردی مؤدب و دوست داشتنی به نظر می‌آوردند. فعالیت اصلی انیشتین در برلین این بود که با همکاران خویش و یا دانشجویان رشته فیزیک درباره کارهای علمی مصاحبه و مذاکره کند و آنها را در تهیه برنامه جستجوی علمی راهنمایی کند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">انیشتین و جنگ جهانی اول</span></p>
<p>هنوز یکسال از اقامت انیشتین در برلین نگذشته بود که ماه اوت ۱۹۱۴ جنگ جهانی شروع شد. در مدّت جنگ جهانی اول ، روزنامه‌های برلین همه روزه از وقایع جنگ و شروع فتوحات ارتش آلمان بود. در عین حال انیشتین در منزل خود با دختر عمه خویش الزا آشنایی پیدا کرد. الزا زنی مهربان و خونگرم بود و همچنین او از شوهر مرحوم سابق خود دو دختر داشت، با اینحال انیشتین با او ازدواج کرد. جنگ بین المللی و شرایط معرفت النفسی که در نتیجه آن بر دنیای علم تحصیل گردید مانع از آن نشد که انیشتین با حرارت فوق العاده به توسعه و تکمیل نظریه ثقل خویش بپردازد.</p>
<p>وی با پیمودن راه تفکّری که در پراگ و زوریخ پیش گرفته بود توانست در سال ۱۹۱۶ نظریه‌ای برای ثقل و جاذبه عمومی بنا نهد که مستقل از نظریه‌های گذشته و از نظر منطقی دارای وحدت کامل بود. اهمیت نظریه جدید به زودی مورد تأیید و توجه دانشمندانی واقع گردید که دارای قدرت خلاق علمی بودند. تأیید تجربی نظریه انیشتین توجّه عموم مردم را به شدّت جلب کرده بود از این پس دیگر انیشتین مردی نبود که فقط مورد توجّه دانشمندان باشد و بس. بزودی وی نیز همچون زمامداران مشهور ممالک ، بازیگران بزرگ سینما و تئاتر شهرت عام بدست آورد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مسافرتهای انیشتین</span></p>
<p>تبلیغات مخالف و حملاتی که علیه انیشتین می‌شد موجب گردید که در تمام ممالک جهان و در همه طبقات اجتماعی توجّه عموم مردم بسوی نظریه‌های او جلب شود. مفاهیمی که برای توده‌های مردم هیچگونه اهمیتی نداشته است و عامه ایشان تقریبا چیزی از آن درک نمی‌کردند، موضوع مباحث سیاسی گردید. انیشتین در این زمان سفرهای خود را آغاز کرد، ابتدا به هلند ، بعد به کشورهای چک و اسلواکی ، اسپانیا ، فرانسه ، روسیه ، اتریش ، انگلیس ، آمریکا و بسیاری کشورهای دیگر. امّا نکته قابل توجّه این است که وقتی انیشتین و همسر او به بندرگاه نیویورک شدند با استقبال شدید و تظاهرات پر شوری مواجه شدند که به احتمال قوی نظیر آن هرگز هنگام ورود یکی از دانشمندان رخ نداده بود.</p>
<p>انیشتین به آسیا و به کشورهای چین ، ژاپن و فلسطین سفر کرده است و این خاتمه سفرهای او بود. درسال ۱۹۲۴ بعد از مسافرتهای متعدد به اکناف جهان انیشتین بار دیگر در برلین مستقر گردید. حملات همچنان بر او ادامه داشت و نظریات او را به عنوان بیان افکار قوم یهود و به سود فاشیسم می‌دانستند، به این دلیل انیشتین به شهر پرنیستون در آمریکا می‌رود. بعد از چندی همسرش الزا در سال ۱۹۳۶ از دنیا می‌رود و خواهر انیشتین که در فلورانس بود به شهر پرنیستون نزد برادرش آمد.</p>
<p>در همین دوران انیشتین تابیعت کشور آمریکا را می‌پذیرد. انیشتین در سال ۱۹۴۵ طبق قانون بازنشستگی مقام استادی مؤسسه مطالعات عالی پرنیستون را ترک کرد. ولی این تغییر سمت رسمی ، تغییری در روش زندگی و کار او بوجود نیاورد. وی کماکان در پرنیستون بسر می‌برد و در مؤسسه مذبور تجسّسات خود را ادامه دهد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آخرین سالهای زندگی انیشتین</span></p>
<p>این دوران تجسس در نیمه انزوای شهر پرنیستون با اضطراب و اغتشاش آمیخته ‌شده بود. هنوز ده سال دیگر از زندگی انیشتین باقی مانده بود، لیکن این دوره ده ساله درست مصادف با هنگامی بود که عصر بمب اتمی شروع می‌گردید و بشریّت تمرین و آموزش خویش را در این زمینه آغاز می‌کرد. بنابراین مسأله واقعی که برای او مطرح شد موضوع چگونگی پیدایش بمب اتمی نبود، با وجود اینکه منظور ما در اینجا دادن چشم اندازی مختصر از روابط انیشتین با حوادث بزرگ سیاسی آخرین سالهای زندگی او می‌باشد، باز هم اگر از دو موضوع اساسی یاد نکنیم همین چشم انداز هم ناقص خواهد بود. یکی از آنها نامه مشهور است که وی می‌بایست برای همکاری خود در شوروی سابق بفرستد و دوم شرح وقایعی است که در اوضاع و احوال فیزیکدانان آمریکایی ، خاصه دانشمندان اتمی ، در داخل مملکت خودشان تغییر بسیار ایجاد کرد.</p>
<p>اکنون می‌توانیم بصورت شایسته‌تری همه آنچه را که گهگاه موجب تیره شدن پایان زندگی وی می‌شد مشاهده کنیم و سرانجام روز هجدهم آوریل ۱۹۵۵ بزرگترین دانشمند و متفکر قرن بیستم ، پیغمبر صلح و حامی و مدافع محنت دیدگان جهان ، مردی که احتمالأ همراه با ناپلئون و بتهوون مشهورتر از همه‌ مردان جهان بوده است، در شهر پرنیستون واقع در ممالک متحده آمریکای شمالی از زندگی و تفکر و مبارزه دست کشید و از دار دنیا رفت و در گذشت.</p>
<p><span style="color: #000000;">۲ راه براى زندگى است:</span></p>
<p>یکی از این تفکر که هیچ چیز یک معجزه نیست. دیگر این تفکر که همه چیز یک معجزه است»</p>
<p>سه قدرت عظیم برجهان حکومت مى کنند: حماقت، ترس و حرص</p>
<p>آلبرت اینشتین (۱۹۵۵-۱۸۹۷)</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=725" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-725/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نیکلای ایوانوویچ لوباچفسکی (Nikolay Ivanovich Lobachevsky)</title>
		<link>http://asman.ir/post-805</link>
		<comments>http://asman.ir/post-805#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Feb 2010 23:24:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بیوگرافی بزرگان جهان]]></category>
		<category><![CDATA[Nikolay Ivanovich Lobachevsky]]></category>
		<category><![CDATA[ایوانوویچ لوباچفسکی]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی بزرگان تاریخ جهان]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی نیکلای ایوانوویچ لوباچفسکی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=805</guid>
		<description><![CDATA[می دانیم که از یک نقطه خارج از یک خط مستقیم، یک خط و تنها یک خط می توان به موازات آن رسم کرد. ولی آیا می دانید هندسه هایی ابداع شده اند که در آنها از یک نقطه خارج از یک خط راست هیچ خط و یا بیش از یک خط می توان به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>می دانیم که از یک نقطه خارج از یک خط مستقیم، یک خط و تنها یک خط می توان به موازات آن رسم کرد. ولی آیا می دانید هندسه هایی ابداع شده اند که در آنها از یک نقطه خارج از یک خط راست هیچ خط و یا بیش از یک خط می توان به موازات خطی معین رسم کرد حالت دوم به هندسه ای منجر می شود که «هندسه هذلولی» نام دارد و نخستین بار توسط ریاضیدان روس، نیکلای ایوانوویچ لوباچفسکی ابداع شد و به همین دلیل به آن هندسه لوباچفسکی نیز می گویند. آنچه در پی می آید خلاصه ای است از زندگی و فعالیت های لوباچفسکی و بعضی ویژگی های هندسه هذلولی که به مناسبت صد و پنجاهمین سالمرگ وی تنظیم شده است.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000071-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-806" title="000071-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/000071-WWW.ASMAN_.IR_-404x475.jpg" alt="" width="404" height="475" /></a></p>
<p><span style="color: #0000ff;">نیکلای ایوانوویچ لوباچفسکی در اول دسامبر سال ۱۷۹۲ در شهر نیژنی نووگورود چشم به جهان گشود. از وضع پدرش آگاهی کمی در دست داریم، کارمند جزء و ظاهرا هندسه دان ناحیه بوده است و به سختی هزینه و درآمد خود را سر به سر می کرد. یانیشفسکی نخستین کسی که زندگینامه لوباچفسکی را نوشته است، می گوید: فقر و محرومیت، گهواره لوباچفسکی را در میان گرفته بود. خانواده لوباچفسکی از طرف مادر با سروانی به نام شبارشین خویی داشت که به یاری آنها می شتافت و از کودکان خانواده لوباچفسکی همچون مردمک چشم هایش نگهداری می کرد ولی در سال ۱۷۹۷ چشم از جهان فرو بست و وضع خانواده بدتر از بد شد. احتمالا کمی بعد از این حادثه بود که مادر خانواده به خاطر آموزش پسرانش الکساندر نیکلا و آلکسی عازم و ساکن قازان شد.</span></p>
<p>نیکلا در سال ۱۸۰۲ وارد مدرسه قازان شد. دانشگاه قازان که در سال ۱۸۰۵ باز شد از این مدرسه منشعب شده بود. لوباچسفکی با آمادگی ریاضی که امروز هم می توان آن را بسیار خوب دانست وارد دانشگاه شد. این آمادگی به او امکان داد تا به سرعت به آموزش عمیقی در زمینه دانش های دقیق دست یابد. نیکلا در ماه فوریه سال ۱۸۰۷ وارد دانشگاه شد و تا آخرین روزهای زندگی اش وابسته به دانشگاه قازان باقی ماند. لوباچفسکی احتمالا به خاطر میل مادرش در آغاز به تحصیل پزشکی پرداخت ولی به زودی بارتل ریاضیدان برجسته و مربی باارزشی که آوازه شهرتش از مدت ها پیش در دانشگاه قازان پیچیده بود وارد دانشگاه شد. از او استقبالی سرشار از محبت و احترام به عمل آمد. دانشجویان علاقه مند به ریاضیات در کلاس های او حضور یافتند و لوباچفسکی هم برای استفاده از درس های او پزشکی را کنار گذاشت. بین دانشجو و استاد رابطه گرمی برقرار شد. بارتل به طور خصوصی هم با لوباچفسکی کار کرد و او را یاری داد تا به مشکلات کتاب های رسمی ریاضی فائق آید. لوباچفسکی با اشتیاق بسیار کار می کرد. دانش های که او در ظرف دو یا سه سال به آنها پرداخت، واقعا حیرت آور است. تردید نمی توان کرد که لوباچفسکی تنوع آگاهی های ریاضی خود و دقت ذهنی اش را در این زمینه، به طور عمده مدیون بارتل است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">لوباچفسکی به جز ریاضیات به فیزیک و اخترشناسی هم پرداخت، به نحوی که پس از دانشگاه می توانست این دانش ها را تعلیم دهد، حتی بعدها کرسی های این دانش ها را اشغال کرد. لوباچفسکی در سال ۱۸۱۴ به دستیاری دانشگاه منصوب شد هر چند که در این زمان تعداد استادان به طور قابل ملاحظه ای افزایش یافته بود ولی هنوز دانشگاه نتوانسته بود به صورت یک موسسه آموزش عالی به معنای دقیق کلمه درآید و مطابق برنامه اش کار کند. در سال ۱۸۱۴ افتتاح کامل دانشگاه با کادری که در برنامه سال ۱۸۰۴ سال تاسیس دانشگاه پیش بینی شده بود انجام گرفت. دانشگاه طی دورانی که متاسفانه دراز نبود، منظره عادی یک موسسه آموزشی عالی را به خود گرفت. فعالیت آن به طور قابل ملاحظه ای افزایش یافت که لوباچفسکی هم در آن شرکت داشت. در آن زمان او بیش از ۲۲سال نداشت و درس هایش او را به کلی به خود مشغول کرده بود. دو سال به استادی انتخاب شد. ولی همان طور که اشاره شد این دوره نسبتا آرام حیات دانشگاه قازان زیاد نپایید. در سال ۱۸۱۹ از طرف بعضی مرتجعین و بدخواهان گزارشی تهیه شد که شامل مجموعه ای از اتهام ها و دروغ ها بود و» انحلال رسمی «دانشگاه قازان را پیشنهاد کرد. این پیشنهاد پذیرفته نشد لیکن به خدمت ۹ استاد خاتمه دادند و استادان خارجی که کرسی های علمی را در اختیار داشتند روسیه را ترک گفتند. وضع دانشکده علوم فیزیک و ریاضی، بیش از هر جای دیگر اسف انگیز بود. با عزیمت چند استاد به خارج از روسیه و فوت یکی از استادان تقریبا تمامی آموزش ریاضیات و فیزیک، به گردن لوباچفسکی جوان افتاده بود و کاملا طبیعی است که این وظیفه تمامی وقت و نیروی لوباچفسکی را می گرفت. لوباچفسکی مجبور شد در انزوای کامل و دور از مراکز اروپایی اندیشه ریاضی خود را به کار گیرد.</span></p>
<p>امروزه می توان از یکی از درس هایی که لوباچفسکی برای دانشجویان سال اول در نظر گرفته بود، با عنوان »هندسه مقدماتی از دیدگاه ریاضیات عالی« مشخص کرد. هدف این درس این بود که به طور جدی تر روشن کند اصول بنیادی هندسه را نمی توان روی نیمکت های دبیرستانی درست کرد. لوباچفسکی به طور کلی روی طرحی کار می کرد که دالامبر ریاضیدان و دایره المعارف نویس نامی در یکی از نوشته های خود در دایره المعارف اش عنوان کرده بود. او در سال ۱۸۲۳، خلاصه ای از این درس را زیر نام «هندسه» تنظیم و درخواست چاپ آن را کرد. سرپرست دانشگاه، با توجه به اظهارنظر نامساعد فوس یکی از اعضای فرهنگستان این درخواست را رد کرد. وقتی که سرپرست دانشگاه دستنویس لوباچفسکی را برای فوس فرستاد، نامی از یک جزوه دبیرستانی است. ولی فوس با لوباچفسکی هم خوب نبود، زیرا لوباچفسکی در نوشته های خود از دستگاه متری، تقسیم صدقسمتی زاویه و غیره که ناشی از انقلاب فرانسه بود جانبداری می کرد و این اندیشه ها به نظر فوس، مولود زمانی بود که در آن خشم از میان برداشتن تمامی گذشته، تا تقویم و تقسیم های دایره گسترش یافته بود. اجازه چاپ رد شد لیکن بعدها در سال ۱۸۹۸، نوشته لوباچفسکی در بایگانی مدیر آموزش ناحیه قازان پیدا شد. لوباچفسکی در این کتاب با طرح اندیشه های بنیانی هندسه مقدماتی نمی توانست از اصل موضوع توازی چشم بپوشد. لوباچفسکی ضمن بیان این اصل موضوع می افزاید: تاکنون اثبات دقیقی از این حکم به دست نیامده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آنچه را که تاکنون به نام اثبات آورده اند، توضیحاتی بیش نمی توان نامید و استحقاق این را ندارد که همچون اثبات واقعی ریاضی در نظر گرفت. از این جمله ها می توان دریافت که لوباچفسکی از سال ۱۸۲۳ به روشنی متقاعد شده بود که هیچ کدام از اثبات های اصل موضوع پنجم اقلیدس که تا آن زمان عرضه شده بود، نمی توانست قانع کننده باشد. با این وصف، او در این کتاب امکان پیدا کردن یک اثبات کامل را نفی نمی کند، سال های بعد، لوباچفسکی تمامی دقت خود را روی این مسئله متمرکز کرد و بالاخره توانست به حل مسئله ای که در طول دو هزار سال همچون یک معما جلوه می کرد توفیق یابد. لوباچفسکی در ۲۳ فوریه سال ۱۸۲۶، در برابر بخش فیزیک و ریاضی دانشکده، نطقی ایراد کرد که بعدا به صورت یک یادداشت به زبان فرانسه و زیر عنوان »گزارش کوتاهی از اصول هندسی همراه با اثبات دقیق قضیه موازی ها «ارائه شد.</span></p>
<p>می توان گفت که در همین روز بود که هندسه نااقلیدسی متولد شد. لوباچفسکی همچون بیشتر ریاضیدانان پیش از خودش، تلاش می کند که اصل موضوع توازی را، از راه برهان خلف، ثابت کند. او فرض می کند که: از نقطه C واقع در خارج خط راست AB و در صفحه ای که از خط AB و نقطه C می گذرد، می توان بیش از یک خط راست رسم کرد، به نحوی که هیچ کدام از آنها، خط AB را قطع نکنند. او از این فرض، که این نتیجه گیری ها، که بسیار دقیق و استادانه به هم پیوسته اند، به هیچ گونه تناقضی منجر نمی شوند، بلکه برعکس خود یک هندسه کامل و هماهنگ را تشکیل می دهند که لوباچفسکی آن را «هندسه تخیلی» می نامد. گاوس به این هندسه نام «هندسه نااقلیدسی» را می دهد و ما امروز آن را هندسه هذلولی یا هندسه لوباچفسکی  می نامیم. در آن زمان تنها یک آدم بانفوذ بود که کار لوباچفسکی را می فهمید و به آن ارج می گذاشت: گاوس ولی او هم تنها ۱۱سال بعد از نشر نخستین شرح حال لوباچفسکی در »پیام قازان «وقتی که کتاب کوچک لوباچفسکی با نام »بررسی های هندسی درباره موازی ها «که در ۱۸۴۰ منتشر شده بود به دستش رسید، با کارهای هندسه دان بزرگ آشنا شد. وقتی که گاوس این کتاب را که یکی از شاهکارهای ریاضی است به دقت بررسی کرد به ارزش واقعی آن پی برد و در نامه هایی که برای دوستانش گرلینگ و شوماخر فرستاد، با کلماتی گرم کتاب را به آنها توصیه کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> او تا اندازه ای برای دسترسی به سایر نوشته های لوباچفسکی حتی زبان روسی را فراگرفت و به جامعه علمی گوتینگن که در آن زمان ماهیت یک فرهنگستان را داشت کمک و شخصا از انتخاب او پشتیبانی کرد. در مطبوعات روسی و آلمانی آن زمان، مقاله های زیادی نشر یافت که کارهای لوباچفسکی را به مسخره می گرفت. حمله هایی که لوباچفسکی را هدف قرار می داد، از طرف کسانی بود که قدرت درک اندیشه های او را نداشتند و این دانشمند نابغه را دچار تلخکامی می کردند. در زندگی لوباچفسکی نه تنها از او تحسین نشد بلکه با هندسه نااقلیدسی با دشمنی و کوتاه بینی برخورد کردند و او را آماج نیشخندهای فراوان قرار دادند. مقاله های نیشدار و پراستهزا، از طرف افراد بانفوذ علیه او چاپ شد، بدون اینکه بتواند به آنها پاسخ دهد. از چاپ اعتراض های او جلوگیری می کردند. چنین بود وضع غم انگیز لوباچفسکی وضعی مشابه آنچه که برای تاورینوس و بولیایی دیگر پیشروان آفرینش هندسه نااقلیدسی پیش آمد و اولی را به جنون دچار کرد و دومی را در مالیخولیای عمیقی فرو برد. چه عامل هایی لوباچفسکی را از چنین سرنوشتی رهایی بخشید بیش از همه قدرت روحی، انرژی، ظرفیت کار و اعتقاد بی حدی که به آموزش عمومی و به خصوص علاقه ای که به دانشگاه قازان داشت. لوباچفسکی از ۲۰سالگی تا پایان زندگی اش، دست از فعالیت سخت خود به خاطر کارهای اداری و اجتماعی نکشید، به نحوی که حتی تا امروز هم اثر آن را در دانشگاه قازان می توان دید. در سال ۱۸۲۷ لوباچفسکی به سمت ریاست دانشگاه برگزیده شد.</span></p>
<p>او بلافاصله آغاز به کار کرد. لوباچفسکی بیش از ۳۳سال نداشت ولی با وجود کمی تجربه اش در امور اداری، توانست به طور کامل امیدهایی را که به او بسته بودند برآورده سازد. میزان احترامی که برای او به عنوان رئیس دانشگاه قائل بودند، از اینجا می توان فهمید که شش بار متوالی به این سمت برگزیده شد و این مسئولیت را در حدود ۲۰سال از ۱۸۲۷ تا ۱۸۴۶ به عهده داشت. دانشگاه با مدیریت لوباچفسکی کادر آموزشی خود را تا آنجا که در آن زمان مقدور بود تکامل بخشید.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">با مشارکت فعال او، کتابخانه دانشگاه، یکی از غنی ترین کتابخانه های کشور شد و در همه دانشکده ها، مجموعه های علمی مهم گردآوری شد. لوباچفسکی نشریه علمی دانشگاه قازان را تاسیس کرد که تا امروز هم ادامه دارد. لوباچفسکی برای گسترش ساختمان دانشگاه هم تلاش های زیادی کرد و اعتبارهای لازم را به دست آورد. به مناسبت اینکه رئیس کمیسیون ساختمان ها بود، برای اینکه بهتر بتواند وظیفه های خود را انجام دهد، حتی به تحصیل معماری پرداخت. وقتی که هنگام دیدار از شهر قازان، بپرسید که ساختمان های دانشگاه در چه تاریخی به شکل امروزی درآمده است، به شما پاسخ خواهند داد که این کار لوباچفسکی است. این مرد بزرگ نشان خود را در هر گوشه دانشگاه و در زمینه های به کلی گوناگون آن باقی گذاشته است.<br />
لوباچفسکی طی دوران فعالیت خویش در دانشگاه قازان، هرگز تدریس خود را قطع نکرد و به خاطر نیازی که وجود داشت در حدود ۴۰سالگی در سال ۱۸۳۲ ازدواج کرد. در سال ۱۸۴۶ ، ۳۰ سال از دوران استادی لوباچفسکی می گذشت. بنابر مقررات دانشگاه این حداکثر مدتی بود که یک استاد می توانست یک کرسی را اشغال کند. شورای دانشگاه طی درخواستی از لوباچفسکی خواست که در زمره استادان باقی بماند و سمت مدیریت خود را حفظ کند و تاکید می کند که این افتخار بزرگی برای دانشگاه است. ولی لوباچفسکی این درخواست را نپذیرفت و خواستار بازنشستگی شد.</span></p>
<p>شاید بسیار عجیب باشد ولی واقعیت دارد که تعداد فرزندان لوباچفسکی به درستی معلوم نیست و مشخص کردن آنها دشوار است. یکی از دختران لوباچفسکی در خاطرات خود می نویسد که پدر و مادر او ۱۵ بچه داشتند. برادرش از عدد ۱۸ صحبت می کند که احتمال درستی آن کم است. کاملا ممکن است که بعضی ها در سنین پایین و حتی به محض تولد، درگذشته باشند. ولی آنچه مسلم است، تعدادشان زیاد بود. فوت بعضی از فرزندان و بلاهای سخت خانوادگی دیگر به شدت بر لوباچفسکی اثر گذاشت. نیکلای ایوانوویچ شاد و سرزنده، دیگر پیر شده و فرتوتی زودرس به سراغش آمده بود. لوباچفسکی همیشه مراقب همکاران، زیردستان و به ویژه دانشجویان بود و با روی خوش از آنها استقبال می کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">با وجود این، او احساس می کرد که تقریبا همه کسانی که سابقا با او بودند و با کمال میل و رغبت به خانه او رفت و آمد می کردند، او را ترک گفته اند. او غالبا غم زده و اندوهگین می نشست و پیپ می کشید.</span></p>
<p>وحشت آورتر از همه تهدید کوری بود. اغلب کوری لوباچفسکی را به خاطر ریز نوشتن او می دانند، هر چند که ممکن است این موضوع بی اثر نبوده باشد اما علت اصلی در جایی دیگر بود. کار بی وقفه، شدت کوشش ذهنی مداوم و گرفتاری های سختی که لوباچفسکی در تمامی طول زندگی خود گرفتار آنها بود، تصلب زودرسی را موجب شده بود که عواقب دیگر آن هم به زودی پدیدار شد.توجه احترام انگیز به او و یا یک موفقیت ناچیز، کافی بود که او را تسکین دهد و تا مدتی روحیه اش را بهبود بخشد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">او مجبور شد در سال پیش از مرگش به علت نابینایی کتابش را با استفاده از شاگردانش تقریر کند تا برایش بنویسند. وقتی که لوباچفسکی به عضویت افتخاری دانشگاه مسکو به مناسبت صدمین سالگرد فعالیت این دانشگاه درآمد، نامه زیر را دریافت کرد:<br />
با احساس قدردانی از خوبی های شما در حق دولت و دانش، دانشگاه امپراتوری مسکو، با اعتقاد کامل به اینکه شما از هرچه که بتوانید در امر توسعه دانشگاه دریغ نخواهید کرد، شما را در زمره عضوهای افتخاری خود برگزیده است. همراه این نامه، گواهینامه مربوط به این عنوان را با یک مدال نقره و یک نسخه از همه آثار منتشر شده به مناسبت یکصدمین سال تقدیم می دارد و از جنابعالی تقاضا دارد آنها را بپذیرید.</span></p>
<p>لوباچفسکی به عضویت افتخاری دانشگاه قازان هم برگزیده شد، ولی هیچ کدام از اینها نتوانست برای زندگی رو به خاموشی او تسلایی باشد. او در ۱۲ فوریه سال ۱۸۵۶ در سن ۶۴ سالگی بدرود زندگی گفت. در سال ۱۹۸۶ بنای یادبودی برای او در قازان ساخته شد.</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=805" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-805/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیوگرافی قیصر امین پور</title>
		<link>http://asman.ir/post-1174</link>
		<comments>http://asman.ir/post-1174#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 19 Feb 2010 17:28:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيوگرافي بزرگان ایران]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی بزرگان تاریخ ایران]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی شاعران ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی قیصر امین پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=1174</guid>
		<description><![CDATA[قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت ۱۳۳۸ دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال ۱۳۷۶اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت ۱۳۳۸ دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال ۱۳۷۶اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال ۱۳۵۸ آغاز کرد .</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000124-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-1175" title="000124-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000124-WWW.ASMAN_.IR_-475x313.jpg" alt="" width="475" height="313" /></a></p>
<p>در سال ۱۳۶۷ سردبیر مجله سروش نوجوان شد و از همین سال تا پایان عمرش در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال داشت.</p>
<p>در سال ۱۳۸۲ نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.</p>
<p>اولین مجموعه شعرش را با عنوان &#8220;تنفس صبح&#8221; که بخش عمده آن غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال ۶۳ منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش &#8220;در کوچه آفتاب&#8221; را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد.</p>
<p>در سال ۱۳۶۵ &#8220;منظومه ظهر روز دهم&#8221; توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مى‏آید که شاعر در این منظومه ۲۸ صفحه‏اى ظهر عاشورا، غوغاى کربلا و تنهایى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مى‏گیرد. سال ۶۹ برگزیده دو دفتر تنفس صبح و در کوچه آفتاب با عنوان »گزیده دو دفتر شعر« از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مى‏شود. »</p>
<p>&#8220;آینه ‏هاى ناگهان&#8221; تحول کیفى و کمى امین‏پور را بازتاب مى‏دهد؛ در این مرحله امین‏پور به درک روشن‏ترى از شعر و ادبیات مى‏رسد. اشعار این دفتر نشان از تفکر و اندیشه‏اى مى‏دهد که در ساختارى نو عرضه مى‏شود. آینه ‏هاى ناگهان، امین‏پور را به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشرو انقلاب تثبیت مى‏کند و از آن سو نیز موجودیت شاعرى از نسل جدید به رسمیت شناخته مى‏شود.</p>
<p>در اواسط دهه هفتاد دومین دفتر از اشعار امین‏پور با عنوان &#8220;آینه ‏هاى ناگهان ۲&#8243;منتشر مى‏شود که حاوى اشعارى است که بعدها در کتاب‏هاى درسى به عنوان نمونه ‏هایى از شعرهاى موفق نسل انقلاب مى‏آید.</p>
<p>در همین دوران است که برخى از اشعار وى همراه با موسیقى تبدیل به ترانه ‏هایى مى‏شود که زمزمه لب‏هاى پیر و جوان مى‏گردد. پس از تثبیت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصى علاقه خود را به چاپ اشعار امین‏پور نشان مى‏دهند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزینه اشعار او را در کنار گزینه اشعار شاملو، فروغ، نیما و&#8230; به دست چاپ مى‏سپارد که در سال ۷۸ به بازار مى‏آید. &#8220;گل‏ها همه آفتابگردانند&#8221; جدیدترین کتاب امین‏پور نیز در سال ۸۱ از سوى انتشارات مروارید منتشر شد که به چاپ‏هاى متعدد رسید و با استقبال خوبى روبه‏رو شد.</p>
<p>دکتر قیصر امین ‏پور در سال ۱۳۸۲ علی رغم تمایلش از سردبیری سروش نوجوان استعفا داد ، وضمن عضویت در فرهنگستان زبان و ادبیات فارسى؛ در دانشگاه تهران و الزهرا تدریس می کرد وبه کارهاى پژوهشى مشغول بود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">ویژگی سخن</span></p>
<p>قیصر امین پور پیش از آنکه به عنوان شاعر کودک و نوجوان به شمار آید در جامعه ادبی امروز به خاطر ویژگی های شعری اش شناخته شده است و شعرهای عمومی اش بیشتر از شعرهای کودکانه و نوجوانانه اش بر سر زبانهاست. از نیمه ی دوم دهه شصت بود که قیصر امین پور به ثبات زبان و اندیشه در شعرش دست یافت. هر چند جامعه ادبی او را به عنوان یک ادیب آکادمیک و استاد دانشگاه می شناسد ولی حوزه ادبیات کودکان و نوجوانان هنوز قیصر را از آن خود می داند. دو دفتر &#8220;به قول پرستو&#8221; و &#8220;مثل چشمه- مثل رود&#8221; آوازه خوبی دارند.</p>
<p>در طلیعه دفتر &#8220;به قول پرستو&#8221; شاعر با طرح چند پرسش ارتباط خود را با مخاطب آغاز می کند:</p>
<p>چرا مردم قفس را آفریدند؟ &#8212;&#8211; چرا پروانه را از شاخه چیدند؟</p>
<p>چرا پروازها را پر شکستند؟&#8212;&#8211; چرا آوازها را سر بریدند؟</p>
<p> قالبهای مورد علاقه همین پور عبارتند ار:چهارپاره – غزل – دو بیتی- قالب نیمایی- مثنوی</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>ویژگی های شعری</strong></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">الف: مضمون بکر</span></p>
<p>هوشیاری و دقت نظر امین پور از او شاعری مضمون یاب و نکته پرداز ساخته است. مضمون یابی و نکته پردازی او از نوعی نیست که وی را از واقعیت ها دور ساخته و نازک اندیشی های معما گونه را به ذهن و زبانش راه دهد. (مثل شاعران سبک هندی)</p>
<p>ویژگی زبان او در عین سادگی و روانی، از زیبایی چشمگیری برخوردار است.</p>
<p>مثلاً شعرهای لحظه سبز دعا- حضور لاله ها- لحظه شعر گفتن</p>
<p><span style="color: #0000ff;">ب: اندیشه های نو</span></p>
<p>یک تفکر سنتی در این مورد بر این باور است که هر چه بوده، گذشتگان و دیگران سروده و نوشته اند. پس آنچه سروده و نوشته می شود، تازگی و طراوت ندارد و دست کم تفسیری از آثار آنان است. اما پاسخی دیگر هست که می گوید: همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز و به خلق و کشف مدام هنری باور دارند.</p>
<p>قیصر یکی از شاعرانی است که در این زمینه تلاش خوبی را سرگرفت.</p>
<p>در قطعه &#8220;راه بالا رفتن&#8221; این نوگرایی در مضمون و اندیشه دیده می شود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">ج: زبان امروزی</span></p>
<p>امین پور در شعرهایش می کوشد از زبان امروزی در نهایت سلاست و روانی استفاده کند و رعایت کامل قوانین بکار گرفتن فرهنگ کنایات و اصلاحات به جمعیت زبان او کمک می کند. او در شعر &#8220;بال های کودکی&#8221; بیش از هر شعری فرهنگ زبانی توده مردم را وارد کرده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">د: گوناگونی موضوعات</span></p>
<p>موضوعات برگزیده او ،عام و متعلق به نوجوانان و مردم است و تازگی و طراوت خوبی دارند و این فعالیت و حجم ذهنیت او را نشان می دهد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">هـ: وزن</span></p>
<p>یکی از راههای ارتباط با کودکان و نوجوانان در شعر استفاده از وزن ریتمیک و واژه های موزون و خوش آهنگ است و امین پور از این اوزان و نیز دیگر اوزان برای عام در شعرهایش به تنوع استفاده کرده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">نمونه شعر</span></p>
<p>خلاصه خوبیها برای امام خمینی، از کتاب تنفس صبح</p>
<p> لبخند تو خلاصه خوبیهاست &#8212;&#8211; لختی بخند خنده گل زیباست</p>
<p>پیشانیت تنفس یک صبح است &#8212;&#8211; صبحی که انتهای شب یلداست</p>
<p>در چشمت از حضور کبوترها&#8212;&#8211; هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست</p>
<p>رنگین کمان عشق اهورایی&#8212;&#8211; از پشت شیشه دل تو پیداست</p>
<p>فریاد تو تلاطم یک طوفان&#8212;&#8211; آرامشت تلاوت یک دریاست</p>
<p>با ما بدون فاصله صحبت کن&#8212;&#8211; ای آن که ارتفاع تو دور از ماست</p>
<p>قصیر امین پور، در حوزه ی شعر کودک و نوجوان نامی آشناست ولی مانند بعضی از شاعران، در حوزه ی شعر کودک مکث چندانی از خود نشان نداد و بیشتر توجه خود را به نوجوانان معطوف داشت. نمونه آثار او در بخش شعر نوجوان: مثل چشمه، مثل رود(۱۳۶۸)- به قول پرستو(۱۳۷۵)- تنفس صبح(۱۳۶۳)- در کوچه انقلاب (۱۳۶۳)</p>
<p>راز زندگی: از کتاب به قول پرستو- نشر زلال- چاپ اول ۱۳۷۵</p>
<p>غنچه با دل گرفته گفت:<br />
زندگی<br />
لب زخنده بستن است<br />
گوشه ای درون خود نشستن است<br />
گل به خنده گفت<br />
زندگی شکفتن است<br />
با زبان سبز راز گفتن است<br />
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد<br />
تو چه فکر میکنی<br />
کدام یک درست گفته اند<br />
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است<br />
هر چه باشد اوگل است<br />
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آثار</span></p>
<p>۱- تنفس صبح<br />
۲- در کوچه آفتاب<br />
۳- مثل چشمه ، مثل رود<br />
۴- ظهر روز دهم<br />
۵- آینه‏ های ناگهان<br />
۶- گل‏ها همه آفتابگردانند<br />
۷- گزینه اشعار « مروارید »<br />
۸- بی بال پریدن<br />
۹- طوفان در پرانتز<br />
۱۰- به قول پرستو « مجموعه شعر نوجوان »<br />
۱۱-سنت و نو آوری در شعر معاصر</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مرگ</span></p>
<p>وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.</p>
<p>پس از مرگ وی میدان شهرداری منطقه ۲ واقع در سعادت آباد به نام قیصر امین پور نامگذاری شد.</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1174" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-1174/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیوگرافی مریم حیدرزاده از زبان خودش</title>
		<link>http://asman.ir/post-1143</link>
		<comments>http://asman.ir/post-1143#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 17 Feb 2010 20:31:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيوگرافي بازيگران ايراني]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی مریم حیدرزاده]]></category>
		<category><![CDATA[مریم حیدرزاده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=1143</guid>
		<description><![CDATA[سوال: متول چه سالی هستی مریم حیدرزاده: متولد ۲۹ آبان سال ۱۳۵۶ در بیمارستان شهدای تهران به دنیا آمدم سوال: از خودت بگو؟ مریم حیدرزاده: فرزند اولم و دو تا خواهر کوچک تر از خودم دارم, نرگس دانشجوی سال آخر برق الکترونیک و مرضیه دانشجوی سال سوم نمایش, خودم هم فارغ التحصیل حقوق قضایی از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000116-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="aligncenter" src="http://asman.ir/pictures/000116-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" /></a></p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> متول چه سالی هستی</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده:</strong> متولد ۲۹ آبان سال ۱۳۵۶ در بیمارستان شهدای تهران به دنیا آمدم</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> از خودت بگو؟</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده:</strong> فرزند اولم و دو تا خواهر کوچک تر از خودم دارم, نرگس دانشجوی سال آخر برق الکترونیک و مرضیه دانشجوی سال سوم نمایش, خودم هم فارغ التحصیل حقوق قضایی از دانشگاه تهران هستم. پدرم بازنشسته ارتش و مادرم هم کارمند بودند. ولی به خاطر نگهداری از من مدت هاست که فعالیت بیرون از منزل ندارد و ساکن سعادت آباد هستیم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> از چه سنی شعر می گفتی؟</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده:</strong> همیشه مادرم تعریف می کند که از سه , چهار سالگی جملاتی را که می گفتم آخرشان یک شباهتی به هم داشت الته خودم که یادم نمی آید. ولی از ۸ سالگی یادم هست که شعر می گفتم و شعرهایم را به کمک معلم هایم تصحیح می کردم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> شروع کار حرفه ایت از کجا بود؟</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده:</strong> شروع کار حرفه ای من درسال ۷۵ با یک برنامه تلوزیونی به نام با طراوت به کارگردانی آقای کاشانی بود که خیلی به ایشان سلام میرسانم و تشکر می کنم چون برای من زحمات زیادی کشیدند. اجرا بخش عربی این برنامه با من بود بعد اولین کتابم به نام پروانه ات خواهم ماند در اردیبهشت ۷۷ منتشر کردم. سال ۷۸ کتاب مال تمام من, سال ۷۹ تقصیر من نبود, سال ۸۰ مجموعه نامه های عاشقانه , سال ۸۱ با تو یا هیچ کس, سال ۸۲ دیگر میذارمت کنار, سال ۸۳ مجموعه نثر این نامه هایی که پاره کردی و پاییز ۸۳ کتاب اون یکی رو جز من.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> اولین کاستی را که دکلمه کردی کدام بود؟</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده:</strong> انتشارات کتاب به پیشنهاد آقای کاشانی کارگردان برنامه با طراوت بود. وقتی استقبال از این برنامه را دیدند خیلی اصرار کردند که کتاب منتشر کنم. بعد از آن هم پیشنهاد کردند چون سبک خواندنت با سبک های دیگر متفاوت است بهتر است اشعارت را بخوانی این طوری مخاطب بیشتری پیدا می کنی من هم اشعارم را در (( مثل هیچ کس)) اولین کاستی بود که دکلمه کردم و سال ۸۰ دومین کاستم به خاطر تولدت با آهنگسازی فریبرز لاچینی بود که فقط دکلمه من بود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> دوست داری کدام خواننده اشعارت را بخواند؟</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده:</strong> روی این مسئله تعصب ندارم که کدام خواننده اشعار من را بخواند. ولی هر کس صدایش قشنگتر باشد و با اشعار من ارتباط برقرار کند من با او همکاری می کنم, ولی خواننده ای که خیلی محبوب من است و بیشتر از همه در کار کردن با ایشان راحت تر هستم آقای عصار است, چون به صدایشان علاقه مند هستم ولی تا به حال پیش نیامده با هم همکاری کنیم شاید به دلیل متقاوت بودن سبک خواندنشان باشه و شعرهایی که انتخاب می کنه با شعرهای من فرق می کنه, ولی خب خودشان می دانند که من صدایشان را خیلی دوست دارم و حتما هم نباید که شعرهای من را بخوانند.!!</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> آیا ناراحت نیستی کسانی بدون اجازه تو شعرهایت را خواندند؟</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده:</strong> اکثر خواننده های لس آنجلسی اشعار من را بدون اجازه می خوانند و من باید این مسئله را خودم دنبال کنم, چون در ایران حق کپی رایت وجود ندارد, خودم باید وکیل بگیرم و به آنجا بروم که آن هم مستلزم هزینه های زیادی است مثل ویزا و خیلی چیزهای دیگر.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> کدام اشعارت را بیشتر دوست داری؟</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده:</strong> همه شعرهایم را دوست دارم, ولی قشنگترین شعری که گفتم یک نامه بی جواب و سلام بهونه قشنگم برای زندگی بود که از همه بیشتر دوستش دارم و از بین ترانه ها(نفرین ) آقای چاووشی را دوست دارم. شعر من را خیلی زیبا خواندند و من از اینجا از ایشان نتشکر می کنم کار آقای اعتمادی هم خوب است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> تنهایی را دوست داری؟</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده:</strong> آره , تنهایی را دوست دارم همان طور که می دانید اکثر شعرا عاشق تنها هستند عاشق تنهایی ام , چون هر چیزی که خلوت آدم را به هم بزند و من را اذیت کند از آن بیزارم. تنها نعمت بزرگی است و اکثر شبها شعر می گویم, چون با سکوتش سازگارتر هستم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> موضوعات شعرهایت را چگونه انتخاب می کنی؟</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده:</strong> ترجیح می دهم موضوعی را که در خلوت خودم و در تنهایی ام به ذهنم می رسد را بنویشم تا اینکه در مورد چیزی که به من گفته می شود, چون هر موضوعی که به آدم پیشنهاد شود راحت می شود نوشت ولی چیزی که به ذهن آدم بیاید دلنشین تر است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> چه شعرای ایرانی را دوست داری؟</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده:</strong> حافظ از آن شاعرهایی است که من خیلی دوستش دارم و خیلی هم به فال حافظ اعتقاد دارم. همیشه برای کوچکترین کاری که بخواهم انجام بدهم فال حافظ می گیرم. ما شبی دست بر آریم و دعایی می کنیم/ غم هجران تو را چاره به جایی می کنیم.<br />
اشعار نیما, فروغ و مولانا را هم هر روز می خوانم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> از روحیات خودت بگو؟</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده:</strong> برعکس همه از فصل بهار بدم می آید. عاشق پاییزم اما ماه اردیبهشت را خیلی دوست دارم. گل سرخ و رنگ قرمز را دوست دارم از رنگ آبی متنفرم. از سفر کردن خوشم نمی اید مگر قصدم کره ماه باشد. خیلی احساساتی و هیجانی هستم و به عشقی که دارم خیلی حسود و انحصار طلبم و در بدترین شرایط , نوشتن آرومم می کند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> از چه ورزشی خوشت می اید؟</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده:</strong> فوتبال و اسکی ورزشهای مورد علاقه من است. شدیدا طرفدار پرسپلیسی هستم و پرسپولیسی ها را دوست دارم, ولی متعصب ترین آنها علی انصاریان است. علاقه ام به پرسپولیس به حدی است که در بازی های مهم من به اردوی آنها می روم .<br />
از خارجی ها هم منچستر و رئال مادرید و میلان ایتالیا تیم های خوبی هستند و بازی هایشان را دنبال می کنم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> ازدواج کردی؟</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده:</strong> خوشبختانه ازدواج نکردم و اصلا هم به ازدواج فکر نمی کنم, چون انتخاب کردن کار خیلی سختی است من زیاد ایراد می گیرم و شاید یکی از دلایلی که تا به حال ازدواج نکردم این باشد که کسی که من در تصورم هست اصلا وجود خارجی ندارد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> رشته ای را که انتخاب کردی دوست داری؟</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده:</strong> کلاس پنجم ابتدایی که بودم دوست داشتم پزشک بشوم ولی در دوره دبیرستان تصمیمم عوض شد . در دانشگاه رشته حقوق خواندم ولی رشته ام را اصلا دوست ندارم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> از چه فیلمی خوشت می آید؟</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده</strong>: بهترین فیلم من لیلا ساخته داریوش مهرجویی است . بیشتر فیلم هایی که ساخته می شود فیلم های خوبی نیستند. بازیگرهای مورد علاقه ام : لیلا حاتمی , علی مصفا, محمد رضا فروتن و عربنیا هستند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>سوال:</strong> در آخر حرفی داری بگویید؟</span><br />
<strong>مریم حیدرزاده:</strong> آرزو می کنم همه به آرزوهایی که نرسیدند برسند.</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1143" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-1143/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیوگرافی مهدی سلوکی</title>
		<link>http://asman.ir/post-430</link>
		<comments>http://asman.ir/post-430#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Feb 2010 21:15:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيوگرافي بازيگران ايراني]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی مهدی سلوکی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه مهدی سلوکی]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی سلوکی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=430</guid>
		<description><![CDATA[مهدی سلوکی در ۱۴ خردادماه سال ۱۳۶۱ در اصفهان به دنیا آمد، پدرش افسر نیروی هوایی ارتش و اصالتا تهرانی است، زمانی که مهدی به دنیا آمد، سرهنگ سلوکی مامور به خدمت در پایگاه هشتم شکاری نیروی هوایی در اصفهان بود و به همین دلیل شناسنامه‌اش را در اصفهان گرفتند پس از پایان ماموریت پدر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مهدی سلوکی در ۱۴ خردادماه سال ۱۳۶۱ در اصفهان به دنیا آمد، پدرش افسر نیروی هوایی ارتش و اصالتا تهرانی است، زمانی که مهدی به دنیا آمد، سرهنگ سلوکی مامور به خدمت در پایگاه هشتم شکاری نیروی هوایی در اصفهان بود و به همین دلیل شناسنامه‌اش را در اصفهان گرفتند پس از پایان ماموریت پدر به همراه خانواده به تهران بازگشت و در محله نارمک تهران سکنی گزید.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000038-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="size-thumbnail wp-image-431 aligncenter" title="000038-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/000038-WWW.ASMAN_.IR_-475x300.jpg" alt="" width="475" height="300" /></a></p>
<p> <span style="color: #0000ff;">مادر او اصالتا اراکی است، فرزند اول خانواده محمد در سوم اسفندماه سال ۱۳۵۸ به دنیا آمد، او مجری شبکه تهران است. خانواده سلوکی‌ها اصیل و متعصب و مذهبی‌اند. پدر و مادر هر دو تحصیلکرده و اهل فرهنگ و هنر بودند. </span></p>
<p> دوران کودکی مهدی مثل بقیه پسر بچه‌ها، به شیطنت گذشت، در مجتمع مسکونی پایگاه هشتم شکاری مهدی اغلب اوقات با همراهی برادرش مشغول بازی‌های کودکانه بود.<br />
 مهرماه سال ۱۳۶۷، مهدی به کلاس اول رفت، از آنجا که محمد در کلاس پنجم همان دبستان درس می‌خواند، دیگر بچه‌های مدرسه حریف شیطنت‌های او نمی‌شدند. مهدی بسیار باهوش و با استعداد و پرحافظه بود، اما به خاطر همان شیطنت‌ها فرصت کمتری برای درس خواندن می‌گذاشت و همیشه شب امتحان برای نمره زحمت می‌کشید! برادرش هم به او کمک می‌کرد و این روال در دوران راهنمایی هم ادامه داشت تا این‌که وارد دبیرستان شد. مهدی هنرستان و رشته گرافیک را برگزید در حالی که در کودکی خود و خانواده‌اش آرزوی مهندسی، خلبانی و پزشکی داشتند. او در هنرستان مالک اشتر تهران، درس خواند و در همین مقطع هم بود که جذب کار هنری و تلویزیونی شد تا آنقدر سرش شلوغ شود که دیگر زیاد به درس‌ها نرسد. البته مسیر آینده‌اش را هم انتخاب کرده بود و گرافیک دیگر به کارش نمی‌آمد. او سال ۷۹ دیپلم گرافیکش را گرفت و دیگر تمام وقت روی کار هنری و حرفه‌ای زوم کرد و انرژی گذاشت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> پس از پایان دوران خدمت سربازی و در شرایطی که چند مجموعه بازی کرد و چند برنامه را به عنوان مجری در کارنامه داشت، احساس کرد که در دانشگاه باید شرکت کند، به همین دلیل برای کنکور خواند و در رشته بازیگری دانشگاه آزاد اراک قبول شد، منتهی حجم بالای کار و کمبود وقت اجازه داد، او تا لیسانس پیش برود. گفتنی است مهدی سلوکی نقاشی چیره‌دست است.</span> </p>
<p>درباره او می‌گویند: همیشه معلم‌ها و ناظم‌ها از دستش شاکی بودند و هر روز یک جای بدنش درد می‌کرد تا اجازه بگیرد و به منزل برود! دیگر همه دستش را خوانده بودند، اما مهدی آنقدر طبیعی نقش بازی می‌کرد که اصلا جرقه بازیگر شدنش هم توسط یکی از معلمان زده شد و روزی به او گفت: تو بهتر است بروی هنرپیشه شوی!</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مهدی از کودکی نقاش قابلی بود تا جایی که نزدیکانش وقتی می‌خواستند در هنر برای او آینده‌ای تصور کنند، او را در جایگاه یک نقاش حرفه‌ای و مشهور می‌دیدند. عشق به نقاشی باعث شد او پس از دوره راهنمایی قید دبیرستان و خلبانی و پزشکی را زده و وارد هنرستان گرافیک شود. زمانی که ماجرای بازیگر شدنش پیش آمد، هنوز نقاشی هنر اول مهدی بود و تا قبل از پخش مجموعه نرگس مهدی نیز در تمام مصاحبه‌هایش رسما می‌گفت که بازیگری نه شغل اول اوست و نه عشق و هنر اول و همیشه تاکید داشت که نقاشی را ترجیح می‌دهد اما امروز دیگر چنین نیست. مهدی حتی تجربه برگزاری نمایشگاه نقاشی را هم با یکی از دوستانش دارد؛ چندی پیش نمایشگاهی به نام «سحرآمیز» برگزار شد. مهدی در میان سایر هنرها به خطاطی هم مسلط است اصلا خط خوش در خانواده سلوکی‌ها ارثی است و پدر و برادرش هم بسیار خوش خط هستند.</span></p>
<p> رانندگی پشت فرمان اتومبیل به همان اندازه که برای مهدی جذابیت تفریحی دارد، برای خانواده و دوستدارانش نگران‌کننده است چون او عاشق سرعت بوده و حتی در زندگی خصوصی هم معمولا با سرعت تصمیم گرفته و عمل می‌کند! البته مهدی راننده ماهر و باتجربه‌ای است، اما به دلیل همین سرعت به طور متوسط هرماه تصادفی می‌کند و هرگز کسی اتومبیل او را سالم ندیده! (اولین ماشین او رنوی سفید بود، بعد پراید خرید و حالا ۲۰۶ سبز دارد)&#8230;</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> او عاشق پرسپولیس و رئال مادرید است، از بازی برزیل هم خوشش می‌آید، بهترین بازیکن فعلی ایران را علی کریمی و جهان را رونالدینیو می‌داند. او بهترین فوتبالیست‌های تاریخ ایران و جهان را، احمدرضا عابدزاده و مارادونا می‌داند&#8230; بهترین دوست ورزشی‌اش «علی انصاریان» است. بهترین شهر ایران را شیراز و بهترین مقصد برای سفر را شمال می‌داند&#8230; بهترین رنگ از نظر او قرمز است.</span></p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=430" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-430/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیوگرافی الناز شاکردوست</title>
		<link>http://asman.ir/post-717</link>
		<comments>http://asman.ir/post-717#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Feb 2010 11:04:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيوگرافي بازيگران ايراني]]></category>
		<category><![CDATA[الناز شاکردوست]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی الناز شاکر دوست]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی بازیگران ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی بازیگران زن ایرانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=717</guid>
		<description><![CDATA[الناز شاکردوست در سال ۱۳۶۳ در یکی از محله های تهران چشم به دنیا گشود..در دوران دبستان عاشق  بازیگری شد.دانشجوی تئاتراز دانشکده هنرو معماری دانشگاه تهران است.  کلا انسانی عجیبی است.. عاشق فوتبال است شبیه بازیگری ! مادر خود را بسیار دوست دارد. و عجیب ترین نکته در زندگی او دوست صمیمی اوست. مدرک تحصیلی: [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>الناز شاکردوست در سال ۱۳۶۳ در یکی از محله های تهران چشم به دنیا گشود..در دوران دبستان عاشق  بازیگری شد.دانشجوی تئاتراز دانشکده هنرو معماری دانشگاه تهران است.  کلا انسانی عجیبی است.. عاشق فوتبال است شبیه بازیگری ! مادر خود را بسیار دوست دارد. و عجیب ترین نکته در زندگی او دوست صمیمی اوست.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/500102-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="aligncenter" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/500102-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="441" height="279" /></a></p>
<p>مدرک تحصیلی: دانشجوی تئاتر از دانشکده هنر و معماری دانشگاه آزاد تهران<br />
با بازی در فیلم « گل یخ » ساخته کیومرث پوراحمد به سینما آمد و ظرف کمتر از یک سال در پنج فیلم سینمایی نقش آفرینی کرد. تفاوت بازی او در دو فیلم « گل یخ » و « مجردها » نشان از توانایی های او دارد.<br />
شاکردوست در « بی وفا » اولین ساخته منتقد قدیمی سینما &#8211; اصغر نعیمی &#8211; بهترین بازی کارنامه سینمایی اش را به نمایش گذاشت.</p>
<p>بله دوست صمیمی او گوهر خیر اندیش است که حداقل ۳۰ سال از او بزرگتر است.به طور اتفاقی وارد سینما شد.به گفته کیومرث پوراحمد وقتی دنبال یک بازیگر حدودا ۲۰ ساله میگشته که  الناز رو دیده و از بازی وی که در ان موقع در تئاتر بازی می کرده خوشش امده و او را در فیلم گل یخ به عنوان بازیگر نقش اول بازی داده است. بازی های مختلف و نقش های مختلف که از او دیدیم او را یک بازیگر باهوش و با استعداد معرفی کرده است. بازی های متفاوت نظیر یک دختر پولدار در عروس فراری &#8230; یک دختر شل و ول در مجردها(واقعا فوق العاده بود).. یک دختر نسل سومی در چه کسی امیر را کشت (بازی او در این فیلم عالی بود..بسیار بهتر از نیکی کریمی . مهناز افشار و&#8230;)و بازی بسیار زیبای او در فیلم بی وفا(به عنوان یک دختر پایین خیابونی که عمرا هیچ بازیگری نمی تونست این نقش را به این خوبی بازی کن).در این سه سال و تا سن ۲۲ سالگی بازی در ۱۱ فیلم یک امار فوق العاده برای یک بازیگر است..منتقدین بسیاری از همان اول از بازی او تعریف کرده اند.</p>
<p>حتی هنرمندانی مانند مرحوم منوچهر نوذری از بازی وی تعریف کرده اند.. همچنین مهدی فخیم زاده کارگردان خوب کشورمان عنوان کرده است که الناز شاکردوست به زودی بهترین بازیگر سینمای ایران خواهد شد</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مجموعه آثار:</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>- </strong></span>گل یخ (کیومرث پوراحمد &#8211; ۱۳۸۳)<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">-</span> </strong>مجردها (اصغر هاشمی &#8211; ۱۳۸۳)<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">-</span> </strong>عروس فراری (بهرام کاظمی &#8211; ۱۳۸۳)<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> چند می گیری گریه کنی؟ (شاهد احمدلو &#8211; ۱۳۸۴)<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> قتل آن لاین (مسعود آب پرور &#8211; ۱۳۸۴)<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> چه کسی امیر را کشت؟ (مهدی کرم پور &#8211; ۱۳۸۴)<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> بی وفا (اصغر نعیمی &#8211; ۱۳۸۵)<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> قاعده بازی (احمدرضا معتمدی &#8211; ۱۳۸۵)<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> کارناوال مرگ (رضا اعظمیان &#8211; ۱۳۸۵)<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> خدا نزدیک است (علی وزیریان &#8211; ۱۳۸۵)</p>
<p><span style="color: #0000ff;">جشنواره ها و جوایز:</span></p>
<p><span style="font-family: Arial;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> کاندید تندیس زرین بهترین بازیگر نقش مکمل زن از نهمین دوره جشن خانه سینما برای بازی در فیلم « مجردها » &#8211; ۱۳۸۴<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> کاندید تندیس زرین بهترین بازیگر نقش مکمل زن از دهمین دوره جشن خانه سینما برای بازی در فیلم « چه کسی امیر را کشت؟ »</span> </span></p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=717" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-717/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیوگرافی نیوشا ضیغمی</title>
		<link>http://asman.ir/post-697</link>
		<comments>http://asman.ir/post-697#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Feb 2010 22:59:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيوگرافي بازيگران ايراني]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی بازیگران ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی بازیگران زن ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی نیوشا ضیغمی]]></category>
		<category><![CDATA[نیوشا ضیغمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=697</guid>
		<description><![CDATA[بازیگری که در جشنواره ۲۴ فیلم فجر چهره ای ناآشنا بود و در حال حاضر خیلی از هنردوستان هم او را نمی شناسند. از بازیگران موفق کانون سینما گران جوان (ورودی سال ۱۳۸۲) که بلافاصله پس از پایان دوره آموزشی خود مشغول به کار در عرصه حرفه ای سینما و تلویزیون شد.نیوشا بواسطه استعداد و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بازیگری که در جشنواره ۲۴ فیلم فجر چهره ای ناآشنا بود و در حال حاضر خیلی از هنردوستان هم او را نمی شناسند.<br />
از بازیگران موفق کانون سینما گران جوان (ورودی سال ۱۳۸۲) که بلافاصله پس از پایان دوره آموزشی خود مشغول به کار در عرصه حرفه ای سینما و تلویزیون شد.نیوشا بواسطه استعداد و توانایی و تلاش مستمر خود توانست در مدت کوتاهی در فیلم های سینمایی بزرگی در نقش اول کار کند.<br />
نیوشا ضیغمی فارغ التحصیل روانشناسی کودک و متولد ۱۸ تیر سال ۱۳۵۹ تازگی ها نامزد کرده که همسرش  در کار هنری فعالیت ندارد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/500052-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="aligncenter" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/500052-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="400" height="568" /></a></p>
<p> <span style="color: #0000ff;">دوره بازیگری کانون سینما گران جوان با سریال «در چشم باد»مسعو جعفری جوازانی در سال ۱۳۸۲ کار حرفه ای را آغاز کرد.یک سال بعد با بازی در فیلم«تر دست»محمد علی سجادی و کار با این کارگردان با تجربه به او بازیگری را بیشتر آموخت تا این باعث شد که  محمد علی سجادی نام اورا در کنار بازیگرهای مورد علاقه اش قرار دهد.</span></p>
<p>بعد از تجربه «تردست » محمدعلی سجادی او را برای بازی در فیلم «شوریده» در اواخر سال ۱۳۸۳ انتخاب کرد.<br />
نیوشا ضیغمی با بازی در فیلم «شوریده » گامی بزرگ در سینما برداشت و با حضور در جشنواره ۲۴ فیلم فجر باعث شد نامزد دریافت تندیس بهترین بازیگر نقش اول  زن شود و با هدیه تهرانی رقابت کند.که خودش گوشه ایی از  موفقیتش را بازی در فیلم «شوریده» و همکار اش با محمدعلی سجادی می داند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">«مواجهه » که در جشنواره ۲۴ فیلم فجر هم حضور داشت باعث شد تا داوران جشنواره تبهر جالبی روی نیوشا داشته باشند و او را جز بازیگران حرفه ایی قرار دهند.<br />
«اخراجی ها »  بدلیل حضور بازیگران بزرگ خانه درس بزرگی برای نیوشا ضیغمی بود.که پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران را با بازی در فیلم مسعود ده نمکی یدک می کشد.</span></p>
<p>نیوشا ضیغمی در سال ۱۳۸۵ بازی خود رادر «پارک وی » به اتمام رساند. «پارک وی » مطمئنا یکی از کارهای ارزشمند او ست به خاطر کار کردن با کارگردان بزرگی همچون فریدون جیرانی.اما نیوشا زیاد در بازی در این فیلم راضی نیست چون در زمان منتاژ فیلم سکانس های خوب نیوشا را خذف کر ده بودند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">اما در جشنواره ۲۵ فیلم فجر هم حضور خوبی داشت با سه فیلم «پارک وی » «اخراجی ها » و «گناه من» که در این فیلم با حمید گودرزی همبازی بوده است  که در این میان کار ده نمکی یعنی «اخراجی ها» با استقبال مردم روبرو شد ودر ایام عید در حال اکران است که در آن فیلم که تنها فیلم اکران شده از اوست حضور درخشانی داشته است و از نظر خیلی از سینماگران آینده روشنی در انتظار اوست.</span></p>
<p>همیشه می دانستم و اعتقاد داشتم که مرز بین داشتن و نداشتن ، تصمیمی و اراده ایست استوار. پس خواستم که بروم. راه سخت بود ، باید بسیار می آموختم و تجربه می کردم<br />
 باید از خودم کس دیگری می ساختم ، اما عشق ، عشق رسیدن به هدف هر روز در من پر رنگ تر شد.<br />
عشق و اراده به یاریم آمدند تا به هدف نزدیک شوم و هر روز به شکرانه این عشق تلاش می کنم قدمی به سوی راههای بزرگتر بردارم ، مبارزه کنم و امیدوار باشم..</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=697" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-697/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیوگرافی فروغ فرخ زاد</title>
		<link>http://asman.ir/post-382</link>
		<comments>http://asman.ir/post-382#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Feb 2010 22:58:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بيوگرافي بزرگان ایران]]></category>
		<category><![CDATA[آثار فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج فروغ فرخ زاد با پرویز شاپور]]></category>
		<category><![CDATA[سفر فروغ فرخ زاد به ایتالیا]]></category>
		<category><![CDATA[فروغ فرخ زاد]]></category>
		<category><![CDATA[کارهای سینمایی فروغ فرخ زاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=382</guid>
		<description><![CDATA[فروغ در روز هشتم دی ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد. فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد. سرودن اولین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فروغ در روز هشتم دی ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد. فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000034-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="size-thumbnail wp-image-383 aligncenter" title="000034-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/000034-WWW.ASMAN_.IR_-347x475.jpg" alt="" width="347" height="475" /></a></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">سرودن اولین شعر<br />
فروغ ۱۲ سال پیش از مرگش، اولین شعر خود را به مجله روشنفکر سپرد و همان هفته بود که صدها هزار نفر با خواندن شعر بی‌پروای او با نام شاعری تازه آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسید و آثارش هواخواهان بسیار یافت؛ و در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف، او را در بی‌‌پروایی و دریدن پرده ریاکران با حافظ تشبیه کرد و نوشت: «که اگر در قدرت کلام هم به پای لسان‌الغیب برسد حافظ دیگری خواهیم داشت.» فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.</span></p>
<p>ازدواج با پرویز شاپور<br />
فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور نویسنده ایرانی که ظاهراً پسرخاله وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۴۳ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار شاپور بود. پرویز شاپور و فروغ فرخزاد، در نامه‌ها و نوشته‌های خویش از کامیار، با نام ”کامی” یاد می‌کردند. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاریهای عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی منتشر گردید.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">نامه‌های نامه‌های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور را نه تنها به خاطر اینکه از طرف فروغ نوشته شده‌اند خواندنی است بلکه اینها نامه‌های گذشته است اینها حرفهایی است که در گذشته مطرح بوده ولی … کمی ‌که فکر می‌کنیم …. کمی‌ که مقایسه می‌کنیم می‌بینیم با حرفهایی که امروزه در جامعه‌ی ما گفته می‌شود چندان فرقی ندارد و در برخی موارد اصلا فرق ندارد … بحث تلخ و شیرین مهریه در نامه‌های قبل از ازدواج! که پنداری قیمتی است برای انسانها! دلتنگی‌هایی که از سوی پدران و مادران برای فرزندان ایجاد می‌شود و تنها دلیل آن تفاوت نگرشی است که دو طرف به زندگی دارند و این تنها با گذشت زمان و اختلاف زمان ایجاد می‌شود!<br />
محدودیتهایی که برای زنان بوده و هست در بخش نامه‌های زندگی مشترک به خوبی قابل حس است!<br />
این نامه‌ها از سه بخش تشکیل شده است.<br />
سه بخش زندگی فروغ؛<br />
پیش از پیوند (۱۶ نامه)<br />
زندگی مشترک (۲۲ نامه)<br />
پس از جدایی (۱۸ نامه)</span></p>
<p>سفر به ایتالیا<br />
پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تأتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی د ر این دوره زبان ایتالیایی و همچنین فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی فروغ<br />
آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد.<br />
در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر‌هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد.<br />
افتخاری بزرگ بود برای یک زن ایرانی. لیکن فروغ در جستجوی افتخارات رسمی ‌نبود و خود در مصاحبه‌ای در باره‌ی این جایزه گفت:<br />
( این جایزه برایم بی تفاوت بود. من لذتی را که باید می‌بردم از کار برده بودم. ممکن است یک عروسک هم به من بدهند. عروسک چه معنی دارد؟ جایزه هم عروسک است…)</span></p>
<p>در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت.<br />
این خود شاعر بود که به راستی دیگرباره تولد می‌یافت. در هیات یک شاعر جهانی که شعرش از مرزهای بومی ‌سرزمین خویش و زبان مادری خویش گذشته است. (تولدی دیگر) حادثه ای فراموش نشدنی بود در تاریخ شعر معاصر ما و در تاریخ ادبیات ما. خود فروغ نیز این کتاب را بیشتر از کتابهای دیگرش دوست می‌داشت. خودش درباره‌ی این کتاب می‌گوید:<br />
(من همیشه به آخرین شعرم بیشتر از هر شعر دیگرم اعتقاد پیدا می‌کنم. دوره‌ی این اعتقاد هم خیلی کوتاهست، بعد زده می‌شوم و همه چیز به نظرم ساده لوحانه می‌آید. من از کتاب (تولدی دیگر) ماهها است که جدا شده ام. با وجود این فکر می‌کنم که از آخرین قسمت شعر (تولدی دیگر) می‌شود شروع کرد….)<br />
و آخرین قسمت شعر (تولدی دیگر) که آخرین شعر این کتاب نیز هست چنین است:<br />
(من پری کوچک غمگینی را<br />
می‌شناسم که در اقیانوس مسکن دارد<br />
و دلش را در یک نی لبک چوبین<br />
می‌نوازد آرام، آرام<br />
پری کوچک غمگینی<br />
که شب از یک بوسه می‌میرد<br />
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.)<br />
پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.<br />
فروغ زبان ایتالیایی و آلمانی را طی اقامت چند ماهه‌ی خود در اولین سفرش به این دو کشور که در سال ۱۳۳۶ بود، فرا گرفته بود و این دو زبان را به خوبی حرف میزد. زبان فرانسه را هم به قدر احتیاج حرف میزد، ولی با مرتب زبان انگلیسی در چهار سال اخیر، این زبان را هم در حرف زدن و هم در نوشتن و ترجمه کردن، خوب فرا گرفته بود.<br />
نمایشنامه ی (ژان مقدس) از (برنارد شاو) و سیاحتنامه‌ی (هنری میلر) در یونان به اسم (ستون سنگی ماروسی) را به فارسی ترجمه کرده بود که هنوز چاپ نشده. ترجمه‌ی (ژان مقدس) که شرح زندگی (ژاندارک) است، به این منظور بود که در سال آینده این نمایشنامه روی صحنه بیاید و خودش می‌خواست نقش (ژاندارک) را بازی کند.<br />
در تابستان سال ۱۳۴۳ برگزیده‌ی اشعار او چاپ شد.<br />
در سال ۱۳۴۴ سازمان یونسکو یه فیلم نیم ساعته از زندگی فروغ تهیه کرد. به پاس شعر و هنر او که اینک در یک سطح جهانی قرار گرفته بود. در همان سال برناردو برتولوچی یکی از کارگردانهای موج نو ایتالیا نیز به تهران آمد و یک فیلم یک ربع ساعت از زندگی فروغ ساخت.<br />
در سال ۱۳۴۵ فروغ یکبار دیگر به ایتالیا سفر کرد و در دومین فستیوال فیلم (مولف) در شهر پذارو شرکت نمود. همین سال از کشور سوئد به او پیشنهاد کردند که به سوئد برود و در آنجا فیلم بسازد و فروغ این پیشنهاد را پذیرفت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">باز در همین سال از چهار کشور آلمان و سوئد و انگلستان و فرانسه به فروغ پیشنهاد شد که اجازه دهد اشعارش را ترجمه و چاپ کنند …. فروغ دیگر فقط مال ما نبود. جهانی او را می‌طلبید و احترام می‌گذاشت.<br />
زندگی‌اش چنین بود …. پربار، پر ثمر و سرشار از تلاش و کوشش و کار و فراموش نکنیم که وقتی مرگ به سراغش آمد هنوز سی و دوسال بیشتر نداشت و به اینجا رسیده بود که گفتیم و یادگارهایی اینهمه پرارج برای ما گذاشته بود….</span></p>
<p>روحیه و شخصیت راستین فروغ را می‌باید از شعرهایش شناخت. آنانکه او را از نزدیک می‌شناختند می‌گویند:<br />
(یک انسان والا بود و صادق و صمیمی ‌و مهربان. روشن بینی عجیبی داشت که از حقیقت سرچشمه گرفته بود. حالتی داشت چون قدیسین: آمیخته ای از صفا و راستی و معصومیت.)</p>
<p><span style="color: #0000ff;">یکی از دوستانش می‌گفت:<br />
(فروغ تجسم آزادی بود، در محبس، اگر بتوانید حداکثر آزادی و حداکثر حبس را مجسم کنید، فروغ همین بود و تلاطم‌هایش نیز از این بود. او شادترین و غمگین‌ترین انسانی است که من دیده ام. اگر شادی از راهی برود و غم از راهی دیگر و سرانجام این دو در نقطه ای بهم برسند، آن نقطه فروغ است. فروغ نقطه‌ی ملاقات غم و شادی بود.)<br />
از یک دوست دیگرش پرسیدم: (فروغ چه چیزهایی را دوست می‌داشت و احترام می‌گذاشت؟)<br />
گفت: (هر آنچه را در آن اثری از نجابت بود: تپه را، حرکت ابر را، آدم در حال آدمیت یا در معصومیت، شبنم را …. )<br />
زشتی و تنگ نظری و نانجیبی را نمی‌توانست بپذیرد. هر چند آنها را می‌بخشید و خود با آنها بیگانه بود. اگر دشنامی ‌می‌شنید، دشنام دهنده را می‌نگریست تا دریابد که قصد او ناشی از یک بیماری شخصی است یا یک جذام وسیعتر، یک علت عام و همه گیرتر. به بیماری شخصی ترحم می‌کرد و علت و بیماری عمیق و وسیعتر را پاسخ می‌گفت. اما پاسخی در حد کلی و بالا، نه فردی و کوچک.</span></p>
<p>آخرین شعری که از او به چاپ رسید، به نام (چرا توقف کنم )؟<br />
پاسخی بود عمیق و انسانی بیک هرزه درایی که او را آزرده بود. هر چند حتی هرزه درایان را به هیچ نگرفت، چون می‌دانست که در عرصه‌ی انسانیت کسی شدن جگر می‌خواهد.<br />
از مادیات زندگی جز آنچه نیازهای ابتدایی یک انسان را برطرف می‌سازد، چیزی نمی‌خواست. فروتن بود و پاک نهاد.<br />
زندگی اش در شعر خلاصه می‌شد. هر کس شعری می‌گفت، گویی به او مربوط می‌شد. کنکاش می‌کرد و همه‌ی شعرهایی را که در مجلات یا به صورت کتاب چاپ می‌شد، می‌خواند. به شاعران جوان توجه بیشتری داشت و هر بار که می‌دید یکی از شعرای نامدار زمانه ی ما، شعری ضعیف ساخته است، غمگین می‌شد. مثل اینکه خودش دچار خطایی شده است.<br />
 <br />
<span style="color: #0000ff;">پایان زندگی<br />
آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد است» که پس از مرگ او منتشر شد.<br />
</span> <br />
فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.<br />
از فروغ چندین شعر، دو سناریو برای فیلم، یک رمان نیمه تمام و تعدادی تابلو و طرح نقاشی به یادگار مانده است. دوستانش در نظر گرفته اند خانه اش را کتابخانه ای سازند، باشد که یادش و نامش را نسل‌های دیگر گرامی ‌شمارند و گرامی‌باد یاد او و نام او.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آثار<br />
* ۱۳۳۱ &#8211; اسیر شامل ۴۴ شعر<br />
* ۱۳۳۵ &#8211; دیوار<br />
* ۱۳۳۶ &#8211; عصیان، شامل ۱۷ شعر<br />
* ۱۳۵۲ &#8211; تولدی دیگر، شامل ۳۵ شعر<br />
* ۱۳۴۲ &#8211; ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شامل ۷ شعر</span></p>
<p>فروغ در آثار دیگران<br />
در سال ۱۳۸۱، ناصر صفاریان سه فیلم مستند با نامهای جام جان، اوج موج و سرد سبز درباره فروغ ساخت که در آن با افراد زیادی همچون کاوه گلستان فرزند ابراهیم گلستان، بهرام بیضایی کارگردان سینما، فریدون مشیری شاعر، مادر و خواهر فروغ فرخزاد و کسان دیگری گفتگو شده است.<br />
همچنین در این فیلم عکسهای منتشر نشده بسیاری از فروغ به نمایش گذاشته شده است.</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=382" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-382/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

