<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ASMAN.ir &#124; سايت مرجع آسمان &#187; داستان های تاریخ</title>
	<atom:link href="http://asman.ir/post-category/gallery-history/join/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asman.ir</link>
	<description>امانت داري و اخلاق مداري - استفاده از مطالب اين سايت فقط با ذکر منبع &#34;سايت مرجع آسمان &#34; مجاز است</description>
	<lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 20:31:28 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>داستان ثروت کوروش کبیر (این داستان واقعی است)</title>
		<link>http://asman.ir/post-2939</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2939#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 15 Sep 2010 20:34:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ثروت کوروش کبیر]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[کزروس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2939</guid>
		<description><![CDATA[زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت می‌بخشی؟ کورش گفت: اگر غنیمت های جنگی رانمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟! کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت می‌بخشی؟</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000495-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-2940" title="000495-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000495-WWW.ASMAN_.IR_-387x475.jpg" alt="" width="387" height="475" /></a></p>
<p>کورش گفت: اگر غنیمت های جنگی رانمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟! کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.<br />
کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوش‌شان رسانید.</p>
<p>مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.<br />
کورش رو به کزروس کرد و گفت:</p>
<p><span style="color: #ff0000;">ثروت من اینجاست. اگر آنهارا پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره‌اند مثل این می‌ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد!<br />
</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2939/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درسی از ادیسون</title>
		<link>http://asman.ir/post-2772</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2772#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Aug 2010 20:34:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[اختراع]]></category>
		<category><![CDATA[ادیسون]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترين اختراع بشريت]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگترين عشق]]></category>
		<category><![CDATA[توماس آلوا اديسون]]></category>
		<category><![CDATA[درسی از ادیسون]]></category>
		<category><![CDATA[كشف لامپ]]></category>
		<category><![CDATA[گرامافون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2772</guid>
		<description><![CDATA[ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد&#8230; این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد&#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;"><a href="http://asman.ir/pictures/000459-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-2773" title="000459-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000459-WWW.ASMAN_.IR_-351x475.jpg" alt="" width="351" height="475" /></a></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #0000ff;">این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. </span></p>
<p>هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است&#8230;!</span></p>
<p>آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود&#8230;</p>
<p><span style="color: #0000ff;">پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند..!!!</span></p>
<p>پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست&#8230;؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی&#8230;؟!! حیرت آور است&#8230;!!!</span></p>
<p>من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است&#8230;! وای&#8230;! خدای من، خیلی زیباست&#8230;! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت&#8230;.! نظر تو چیست پسرم&#8230;؟!!</p>
<p><span style="color: #0000ff;">پسر حیران و گیج جواب داد : پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی&#8230;؟!!!!<br />
چطور میتوانی&#8230;؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای&#8230;؟!</span></p>
<p>پدر گفت : پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد&#8230;!<br />
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم&#8230;! الآن موقع این کار نیست&#8230;! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت&#8230;!!!</p>
<p><span style="color: #0000ff;">توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد..</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2772/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان دکتر مصدق و ملی شدن صنعت نفت (ملـت گـرایی)</title>
		<link>http://asman.ir/post-2406</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2406#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Jun 2010 08:30:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر مصدق]]></category>
		<category><![CDATA[ملـت گـرايی]]></category>
		<category><![CDATA[ملی شدن صنعت نفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2406</guid>
		<description><![CDATA[ می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس درماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود ، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس درماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود ، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست .</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000378-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-2409" title="000378-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000378-WWW.ASMAN_.IR_-362x475.jpg" alt="" width="362" height="475" /></a> </p>
<p>قبل از شروع جلسه ، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست ، اما پیرمرد توجهی نکرد و روی همان صندلی نشست ..</p>
<p>جلسه داشت شروع می شد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند ، اما پیرمرداصلاً نگاهش هم نمی کرد .</p>
<p>جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای نماینده انگلستان نشسته اید ، جای شما آن جاست .</p>
<p>کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد و بیخ پیدا میکرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت :</p>
<p>شما فکر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیسکدام است ؟</p>
<p>نه جناب رییس ، خوب می دانیم جایمان کدام است ..</p>
<p>اما علت اینکه چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای دیگران نشستن یعنی چه ؟</p>
<p>او اضافه کرد که سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان &#8230;</p>
<p>سکوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه کرده بود و دکتر مصدق بعد از پایان سخنانش کمی سکوت کرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت.</p>
<p>با همین ابتکار و حرکت ، عجیب بود که تا انتهای نشست ، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2406/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انیشتین سر سفره هفت سین دکتر حسابی</title>
		<link>http://asman.ir/post-2354</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2354#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 02 Apr 2010 13:44:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[انیشتین]]></category>
		<category><![CDATA[انیشتین سر سفره هفت سین دکتر حسابی]]></category>
		<category><![CDATA[بور]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه پرینستون]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر حسابی]]></category>
		<category><![CDATA[دیراگ]]></category>
		<category><![CDATA[سال نو]]></category>
		<category><![CDATA[سفره هفت سین]]></category>
		<category><![CDATA[شوریندگر]]></category>
		<category><![CDATA[فرمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2354</guid>
		<description><![CDATA[در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله “بور”، “فرمی”،“شوریندگر” و “دیراگ” و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند.  آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله “بور”، “فرمی”،“شوریندگر” و “دیراگ” و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000364-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-2355" title="000364-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000364-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="550" height="391" /></a></p>
<p><span style="color: #0000ff;"> آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفرکه زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: ” برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد.</span></p>
<p> همه سر وقت آمدند اما انیشتین ۲۰دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن ۱۰هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله راخاموش کند یا روشن نگه دارد.</span></p>
<p>آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: ” وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن ۱۰هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است.”</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی  ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی  از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند.</span></p>
<p>ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت” دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.</p>
<p> آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با “س” شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی ۷ انتخاب بوده است. تنها سبزه با “س” شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با “م” به نشانه ی جنبش، آینه با “آ” به نشانه ی یکرنگی، شمع با</p>
<p><span style="color: #0000ff;">“ش” به نشانه ی فروغ زندگی و … همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند.</span></p>
<p>بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه ۱۰هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : “ما در مملکت خودمان ۲۰۰ سال پیش  دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از ۱۰هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!”</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;">خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2354/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماجرای خنده دار قضای حاجت ناصرالدین شاه در فرنگ!</title>
		<link>http://asman.ir/post-454</link>
		<comments>http://asman.ir/post-454#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Feb 2010 22:08:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[قضای حاجت ناصرالدین شاه در فرنگ]]></category>
		<category><![CDATA[ناصر الدین شاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=454</guid>
		<description><![CDATA[نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000041-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-455" title="000041-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/000041-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="302" height="379" /></a></p>
<p> سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به &#8220;موال&#8221; های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا&#8230;.!</p>
<p> حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد.</p>
<p> گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی.</p>
<p> می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف خرابکاری کنند!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-454/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روزی که امیر کبیر گریه کرد!</title>
		<link>http://asman.ir/post-191</link>
		<comments>http://asman.ir/post-191#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Feb 2010 11:58:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[داستان آبله کوبی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان روزی که امیر کبیر گریه کرد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=191</guid>
		<description><![CDATA[در سال ۱۲۶۴ قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">در سال ۱۲۶۴ قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند.<br />
اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود. </p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/2010/02/000016-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="aligncenter" title="000016-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/2010/02/000016-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="300" height="450" /></a></p>
<p style="text-align: right;"> هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد.</p>
<p style="text-align: right;"> او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله کوبیده‌اند.</p>
<p style="text-align: right;">در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود.</p>
<p style="text-align: right;">این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید.</p>
<p style="text-align: right;">امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-191/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

