<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ASMAN.ir &#124; سايت مرجع آسمان &#187; داستان های عاشقانه</title>
	<atom:link href="http://asman.ir/post-category/gallery-love/love-stories/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asman.ir</link>
	<description>امانت داري و اخلاق مداري - استفاده از مطالب اين سايت فقط با ذکر منبع &#34;سايت مرجع آسمان &#34; مجاز است</description>
	<lastBuildDate>Mon, 06 Feb 2012 20:32:38 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>داستان بسیار زیبای مرد بی جان</title>
		<link>http://asman.ir/post-2970</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2970#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Nov 2010 20:47:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان بسیار زیبای مرد بی جان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[مرد بی جان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2970</guid>
		<description><![CDATA[مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ، خیابان ساکت بود ، فکرش را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/"><img class="alignnone size-full wp-image-2971" title="ASMAN.ir | سایت مرجع آسمان" src="http://asman.ir/pictures/000500-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="475" height="275" /></a></p>
<p><span style="color: #0000ff;">خیابان ساکت بود ، فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ، مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد صدای گام هایی آمد و .. رفت.</span></p>
<p>مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ، خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ، اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،مرد غرور داشت هنوز و عشق هم داشت ،معشوقه هم داشت ، فاطمه دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ، گفته بود :</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #ff0000;"><strong>- </strong></span>بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام &#8230; فاطمه باز هم خندیده بود.</span></p>
<p>آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،تصویر فاطمه آمد توی ذهنش فاطمه دیگر نمی خندید آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مثل فروختن یک دانه سیب بود ، حساب کرد پولش بد نبود بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ، پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد یک گردنبند بدلی هم خرید پولش به اصلش نمی رسید پولها را گذاشت توی بقچه  شب تا صبح خوابش نبرد صبح توی اتوبوس بود کنارش یک مرد جوان نشست.</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">-</span> </strong>داداش سیگار داری؟<br />
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد، نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> پولام .. پولاااام ، صدای مبهم دلسوزی می آمد ،<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> بیچاره ،<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> پولات چقد بود ؟<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> حواست کجاست عمو ؟</p>
<p><span style="color: #0000ff;">پیاده شد اشکش نمی آمد بغض خفه اش می کرد نشست کنار جاده  از ته دل فریاد کشید ، جای بخیه های روی کمرش سوخت ، برگشت شهر ، یک هفته از این کلانتری به آن پاسگاه ، بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،دل برید با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود&#8230;</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس &#8230;<br />
چشمهاشو باز کرد ، صبح شده بود ، تنش خشک شده بود ، خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،در بانک باز شد ، حال پا شدن نداشت ، آدم ها می آمدند و می رفتند ،<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> داداش آتیش داری؟</p>
<p><span style="color: #0000ff;">صدا آشنا بود ، برگشت ، خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ، چشم ها قلاب شد به هم فرصت فکر کردن نداشت  با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد.</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس &#8230; آی مردم &#8230;<br />
جوان شناختش ،<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">-</span> </strong>ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال &#8230;</p>
<p><span style="color: #0000ff;">پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره  افتاد روی زمین ، جوان دزد فرار کرد.<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> آییی یی یییییی<br />
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا، دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">-</span> </strong>بگیریتش .. پو . ل .. ام<br />
صدایش ضعیف بود ، صدای مبهم دلسوزی می آمد ،<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">-</span> </strong>چاقو خورده &#8230;<br />
<span style="color: #ff0000;"><span style="color: #ff0000;">-</span></span> برین کنار .. دس بهش نزنین &#8230;<br />
<strong><span style="color: #ff0000;">-</span></strong> گداس؟<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> چه خونی ازش میره &#8230;</span></p>
<p>دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش دستش داغ شد چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،سرش گیج رفت ، چشمهایش را بست و &#8230; بست .<br />
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ، همه جا تاریک بود &#8230; تاریک &#8230;.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .</span></p>
<p>همین ،هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،<br />
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،شاید فاطمه هم مرده باشد ، شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،کسی چه میداند ؟!<br />
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟</p>
<p><span style="color: #ff0000;">زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .</span></p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2970" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2970/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان زیبای راز گل سرخ</title>
		<link>http://asman.ir/post-2943</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2943#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Oct 2010 20:57:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان زیبای راز گل سرخ]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوناه]]></category>
		<category><![CDATA[گل عاشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2943</guid>
		<description><![CDATA[یه روز خدا یک گلی رو از بهشت به زمین فرستاد و به اون گفت روی زمین برای خود نقطه‌ای پیدا کن تا همون ‌جا منزلگاه تو باشه. گل از اون بالا منطقه‌ای رو دید زرد رنگ، سرزمین وسیع و پهناوری بود پیش خودش گفت من همین‌جا می‌مونم رو به خدا کرد و گفت: خدایا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یه روز خدا یک گلی رو از بهشت به زمین فرستاد و به اون گفت روی زمین برای خود نقطه‌ای پیدا کن تا همون ‌جا منزلگاه تو باشه.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000496-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-2944" title="000496-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000496-WWW.ASMAN_.IR_-475x411.jpg" alt="" width="475" height="411" /></a></p>
<p><span style="color: #0000ff;">گل از اون بالا منطقه‌ای رو دید زرد رنگ، سرزمین وسیع و پهناوری بود پیش خودش گفت من همین‌جا می‌مونم رو به خدا کرد و گفت: خدایا منو همین‌جا قرار بده خدا گفت گل من اینجا مناسب تو نیست؛گل گفت خدایا خودت به من گفتی انتخاب کن و من هم اینجا رو انتخاب کردم خدا گفت: نه همین که گفتم.</span></p>
<p>گل نالید که خدایا تو دل منو آزردی چرا با من این کار رو کردی کره زمین می‌چرخید و گل نظاره ‌گر زمین بود ناگهان گل منطقه‌ای رو دید آبی  رنگ آبی که از بالا برق زیبایی داشت زیبایی و برق رنگ آبی دل گل رو با خودش برد گل گفت خدایا من اینجا رو می‌خوام خدایا من و همین‌جا پایین بزار خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست گل گفت خدایا چرا منو اذیت می‌کنی چرا به من سخت می‌گیری تو دل منو گل آفریدی شکننده و عاشق و حالا مدام دل عاشق منو می‌شکنی چرا اون چیزی که بهش علاقه‌مند می‌شم و عاشق رو از من دور می‌کنی خدا گفت همین که گفتم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">و کره زمین همچنان می‌چرخید گل گریه می‌کرد و با چشمان گریان به زمین نگاه می‌کرد دلش گرفته بود  خسته شده بود دوری اون دوتا سرزمین خیلی اذیتش می‌کرد به طوری که از خدا آرزوی مرگ می‌کرد. دوست داشت زود منزلگاهی رو  پیدا کنه دیگه براش هیچی مهم نبود عشق مهم نبود، فقط یه چیز مهم بود دیگه خسته شده بود دوست داشت سریع جایی رو پیدا کنه و توش منزل کنه.</span></p>
<p>ناگهان چشم گل به سرزمینی افتاد سبز و زیبا گل پیش خودش فکر کرد و گفت عجب جایی چقدر اینجا سبزه سبز مثل برگهام مثل ساقه‌ ام حتما اینجا جای منه خدا می‌خواسته من اینجا باشم که نگذاشته او دو مکان قبلی بمونم آره بابا جای من اینجاست گل عاشق و دل داده‌تر از گذشته شده بودعاشق‌تر از گذشته رو به خدا کرد و گفت خدایا فهمیدم چقدر دوستم داری تو همین رو می‌خواستی خدایا منو اینجا قرارم بده زود باش دیگه طاقت ندارم خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست جای دیگه‌ای رو انتخاب کن.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">گل گریه کرد و گفت:خدایا چرا با من اینکار رو می‌کنی من گلم دل منو نشکن خدایا من با تو قهر می‌کنم خودت برام جایی پیدا کن تو برای خواسته‌های من اهمیتی قایل نیستی خدا گفت: به من توکل می کنی‌؟ گل گفت: هر کاری دوست داری بکن. خدا دست گل رو گرفت و در تاریکی شب او را در جایی گذاشت.</span></p>
<p>گل از بس گریه کرده بود خوابش گرفت و ندید که خدا او را کجا گذاشت.گل خواب بود که نوری ملایم به چشمش خورد آروم چشماش رو باز کرد  تا چشماش رو باز کرد دونه دونه‌های آبی خنک ریخت روی صورتش گل خیلی تشنه بود تشنه تشنه.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">با قطره‌های آب تشنگیش رو بر طرف کرد با آب چشماشو شست وقتی چشماش بازتر شد دید پیر مردی مهربان با وجدی که توی چشماش فریاد می‌زد داره گل رو نگاه می‌کنه<br />
گل اطرافشو نگاه کرد خدا اونو گذاشته بود توی یه باغچه کوچک توی خونه یه پیرمرد تنها پیر مرد خدا رو شکر کرد که گلی زیبا توی خونش در اومده گل‌های دیگه به گل تازه وارد سلام گفتن و از اون استقبال کردن.</span></p>
<p>گل عاشق رو به آسمون کرد و به خدا گفت:خدایا منو توی این باغچه کوچک گذاشتی من لیاقتم این بود یا اون سرزمین‌های قشنگی که دیدم این بود اون سرزمینی که به من وعده داده بودی؟<br />
خدا گفت:اولین جایی رو که دیدی اسمش بیابان بود جایی که توش آب نیست و خاکش داغه داغه تو اونجا بیش از چند دقیقه طاقت نمی‌آوردی و می‌مردی.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">گل گفت‌:خوب اون سرزمین آبی چی بود<br />
خدا گفت:اون قسمت دریا بود دریا پر آبه،آب شور تو اونجا خفه می‌شدی و می مردی.</span></p>
<p>گل گفت خدایا اون سرزمین سبز رنگ که هم جنس و رنگ خودم بود چی؟<br />
خدا گفت:اسم اون سرزمین جنگله جنگل پر از درخت‌های بلند و تو هم رفته هست تو گلی هستی کوچک که احتیاج به آفتاب داری وجود اون درخت‌های بلند به تو اجازه نمی‌داد که آفتاب بخوری تو بدون آفتاب خشک می‌شدی و می‌مردی.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">گل گفت:اینجا کجاست؟<br />
خدا گفت:اینجا باغچه کوچک پیرمردیه که به تو می‌رسه آبت میده، کود برات می‌ریزه، مواظب حشره‌های موذی روت نشینه &#8230;<br />
گل گفت: خدایا پس چرا تو منو آنقدر عاشق کردی چرا اونجاها رو به من نشون دادی؟<br />
خدا گفت:همه اینها بخاطر این بود که بفهمی و کاملاً درک کنی که من چقدر تو رو دوست دارم اگر از اول می‌آوردمت اینجا این قدر که الآن می‌دونی دوست دارم اون موقع نمی‌فهمیدی من تو رو اونقدر دوست دارم که دلم نمی‌خواد تو سختی بکشی .</span></p>
<p>اگر توی صحرا می‌مردی صحرا هم از مرگ تو غمگین می‌شد و دل مرده می‌شدمن هم به خاطر تو هم بخاطر صحرا این کار رو نکردم صحرای منم قشنگه پر از زیبایی‌هاست اگر تو توی دریا می‌مردی هم دریا ناراحت می‌شد هم ماهی‌های توی دریا تو خودت می‌دونی چقدر دریا قشنگه و زیبا اگر توی جنگل می‌مردی جنگل از قصه دق می‌کرد و خشک می‌شد اونوقت تمام حیوان‌ها هم می‌مردن حالا می‌بینی من همه شما رو دوست دارم گل و دریا و صحرا و هر چیزی که توی دنیاست همتون زیبا هستین و زیبا گل گفت خدایا منو ببخش تو چقدر مهربون هستی و ما چقدر نادون اما یه چیزی روی گل مونده بود رنگ گل از داغ عشق سرخ سرخ شده بود.<br />
<span style="color: #ff0000;">سرخ سرخ.</span></p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2943" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2943/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه</title>
		<link>http://asman.ir/post-1183</link>
		<comments>http://asman.ir/post-1183#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 10 Mar 2010 18:43:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دوست دارم]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[عشق را شما چگونه تفسیر می کنید؟]]></category>
		<category><![CDATA[قلب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=1183</guid>
		<description><![CDATA[Once a Girl when having a conversation with her lover, asked یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید ?Why do you like me..? Why do you love me چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ I can&#8217;t tell the reason&#8230; but I really like you دلیلشو نمیدونم &#8230;اما واقعا&#8221;‌دوست دارم ?You [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000126-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-1184" title="000126-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000126-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="339" height="332" /></a></p>
<p style="text-align: center;">Once a Girl when having a conversation with her lover, asked<br />
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">?Why do you like me..? Why do you love me<br />
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟</span></p>
<p style="text-align: center;">I can&#8217;t tell the reason&#8230; but I really like you<br />
دلیلشو نمیدونم &#8230;اما واقعا&#8221;‌دوست دارم</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">?You can&#8217;t even tell me the reason&#8230; how can you say you like me<br />
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی&#8230; پس چطور دوستم داری؟</span></p>
<p style="text-align: center;">?How can you say you love me<br />
چطور میتونی بگی عاشقمی؟</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">I really don&#8217;t know the reason, but I can prove that I love U<br />
من جدا&#8221;دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم</span></p>
<p style="text-align: center;">Proof ? No! I want you to tell me the reason<br />
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">Ok..ok!!! Erm&#8230; because you are beautiful,<br />
باشه.. باشه!!! میگم&#8230; چون تو خوشگلی،</span></p>
<p style="text-align: center;">because your voice is sweet,<br />
صدات گرم و خواستنیه،</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">because you are caring,<br />
همیشه بهم اهمیت میدی،</span></p>
<p style="text-align: center;">because you are loving,<br />
دوست داشتنی هستی،</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">because you are thoughtful,<br />
با ملاحظه هستی،</span></p>
<p style="text-align: center;">because of your smile,<br />
بخاطر لبخندت،</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">The Girl felt very satisfied with the lover&#8217;s answer<br />
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد</span></p>
<p style="text-align: center;">Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma<br />
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">The Guy then placed a letter by her side<br />
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون</span> </p>
<p style="text-align: center;">?Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk<br />
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">No! Therefore I cannot love you<br />
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم</span></p>
<p style="text-align: center;">Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you<br />
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">Because of your smile, because of your movements that I love you<br />
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم</span></p>
<p style="text-align: center;">Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you<br />
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore<br />
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره</span></p>
<p style="text-align: center;">?Does love need a reason<br />
عشق دلیل میخواد؟</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">!!NO! Therefore<br />
نه!معلومه که نه!!</span></p>
<p style="text-align: center;">I Still LOVE YOU&#8230;<br />
پس من هنوز هم عاشقتم</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">True love never dies for it is lust that fades away<br />
عشق واقعی هیچوقت نمی میره</span></p>
<p style="text-align: center;">Love bonds for a lifetime but lust just pushes away<br />
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">&#8220;Immature love says: &#8220;I love you because I need you<br />
عشق خام و ناقص میگه:&#8221;من دوست دارم چون بهت نیاز دارم&#8221;</span></p>
<p style="text-align: center;">&#8220;Mature love says &#8220;I need you because I love you<br />
ولی عشق کامل و پخته میگه:&#8221;بهت نیاز دارم چون دوست دارم&#8221;</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">&#8220;Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays&#8221;<br />
&#8220;سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه&#8221;</span></p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1183" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-1183/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عشق&#8230;</title>
		<link>http://asman.ir/post-721</link>
		<comments>http://asman.ir/post-721#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Feb 2010 09:36:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[خانه سالمندان]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[پیرزن]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=721</guid>
		<description><![CDATA[پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000064-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-722" title="000064-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/000064-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="400" height="263" /></a></p>
<p>پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.</p>
<p>پیرمرد گفت&#8230;.</p>
<p>زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!<br />
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!</p>
<p>پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است&#8230;!</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=721" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-721/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان کوتاه عشق و زندگی</title>
		<link>http://asman.ir/post-29</link>
		<comments>http://asman.ir/post-29#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Feb 2010 23:24:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های عاشقانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=29</guid>
		<description><![CDATA[  &#8230;زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/2010/02/000002-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="size-full wp-image-30 aligncenter" title="000002-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/2010/02/000002-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="480" height="721" /></a> </p>
<p>&#8230;زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟ آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود. روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد …</p>
<p>راهب نگاهی به زن کرد و گفت : چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است !!! … ببر کوهستان ؟! … آن حیوان وحشی؟ !! راهب در پاسخ گفت بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند. و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد.</p>
<p>باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت … هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند. این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد … زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت. طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد …</p>
<p>صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد ؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود !! زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید !! راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت : ” مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز …</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=29" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-29/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

