<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ASMAN.ir &#124; سايت مرجع آسمان &#187; داستان های کوتاه</title>
	<atom:link href="http://asman.ir/post-category/public-gallery/short-stories/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asman.ir</link>
	<description>امانت داري و اخلاق مداري - استفاده از مطالب اين سايت فقط با ذکر منبع &#34;سايت مرجع آسمان &#34; مجاز است</description>
	<lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 20:31:28 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>داستان &#8220;حکایت آن درخت&#8221;</title>
		<link>http://asman.ir/post-5053</link>
		<comments>http://asman.ir/post-5053#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 May 2012 20:31:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[جدیدترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جالب و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های زیبا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های قشنگ]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوناه]]></category>
		<category><![CDATA[زیباترین داستان ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=5053</guid>
		<description><![CDATA[در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.</p>
<p>عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:</p>
<p>«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.</p>
<p>بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»</p>
<p>ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-5053/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان &#8220;شیری که عاشق آهو شد&#8221;</title>
		<link>http://asman.ir/post-5052</link>
		<comments>http://asman.ir/post-5052#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 May 2012 20:31:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[جدیدترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جالب]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جالب و خواندنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=5052</guid>
		<description><![CDATA[شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد. شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.از دور مواظبش بود… پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست، شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد. دید ماده شیری است. چقدر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد. شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.از دور مواظبش بود…</p>
<p>پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست، شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد. دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود،گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.</p>
<p><span style="color: #000000;"><a href="http://asman.ir/" target="_blank"><span style="color: #000000;">با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…</span></a></span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>نتیجه اخلاقی :</strong> <span style="color: #0000ff;">هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه  چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .</span></span></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-5052/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان &#8220;خانه ای با پنجره های طلایی&#8221;</title>
		<link>http://asman.ir/post-5050</link>
		<comments>http://asman.ir/post-5050#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 May 2012 20:31:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین داستان های]]></category>
		<category><![CDATA[جدیدترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جالب و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان خانه ای با پنجره های طلایی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان زیبا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=5050</guid>
		<description><![CDATA[پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود</p>
<p>هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : &#8221; اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم &#8220;&#8230;..</p>
<p>یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .<br />
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-5050/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان &#8220;هیچ وقت زود قضاوت نکن&#8221;</title>
		<link>http://asman.ir/post-5049</link>
		<comments>http://asman.ir/post-5049#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 20:31:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[جدیدترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جالب]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جالب و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های زیبا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های پند آموز]]></category>
		<category><![CDATA[داستان هیچ وقت زود قضاوت نکن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=5049</guid>
		<description><![CDATA[ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ ۲۵ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ ۲۵ ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ. ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ ۲۵ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ ۲۵ ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.</p>
<p>ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ۵ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.</p>
<p>ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟</p>
<p>ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-5049/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان &#8220;راز زوج خیلی خوشبخت&#8221;</title>
		<link>http://asman.ir/post-5045</link>
		<comments>http://asman.ir/post-5045#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Apr 2012 20:31:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[جدیدترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان راز زوج خیلی خوشبخت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جالب]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوناه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=5045</guid>
		<description><![CDATA[راز زوج خیلی خوشبخت روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول ۲۵ سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه‌های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشان (راز خوشبختیشان) را بفهمند. سردبیر می‌پرسد: &#8220;آقا واقعا باور [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>راز زوج خیلی خوشبخت روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول ۲۵ سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه‌های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشان (راز خوشبختیشان) را بفهمند.</p>
<p><span style="color: #000000;"><a href="http://asman.ir/" target="_blank"><span style="color: #000000;">سردبیر می‌پرسد: &#8220;آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یک همچین چیزی چطور ممکن است&#8221;؟</span></a></span></p>
<p>شوهر روزهای ماه عسل رو به یاد می‌آورد و می‌گوید: &#8220;بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. آنجا برای اسب سواری هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم مخوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود. سر راهمان آن اسب ناگهان پرید و همسرم را از زین انداخت. همسرم خودش را جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت: &#8220;این بار اولت هست&#8221;.</p>
<p>بعد یک مدت، دوباره همان اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت:&#8221;این بار دومت هست&#8221;.</p>
<p>‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم را انداخت؛ همسرم با آرامش تفنگش‌ را از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و آن اسب را کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم: &#8220;چکار کردی روانی؟ دیوانه شدی؟ حیوان بیچاره را چرا کشتی؟&#8221;</p>
<p><span style="color: #000000;"><a href="http://asman.ir/" target="_blank"><span style="color: #000000;">همسرم یه نگاهی به من کرد وگفت: &#8220;این بار اولت هست&#8221;.</span></a></span></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-5045/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان &#8220;گل سرخی برای محبوبم&#8221;</title>
		<link>http://asman.ir/post-5040</link>
		<comments>http://asman.ir/post-5040#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Apr 2012 20:31:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[جدیدترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوناه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان گل سرخی برای محبوبم]]></category>
		<category><![CDATA[گل سرخی برای محبوبم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=5040</guid>
		<description><![CDATA[دوستان عزیزم، این داستان شاید به نظر طولانی بیاید، اما از نظر من بسیار آموزنده و زیباست&#8230; &#8220;جان بلانکارد &#8221; از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوستان عزیزم، این داستان شاید به نظر طولانی بیاید، اما از نظر من بسیار آموزنده و زیباست&#8230;</p>
<p><span style="color: #000000;"><a href="http://asman.ir/" target="_blank"><span style="color: #000000;">&#8220;جان بلانکارد &#8221; از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ.</span></a></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود، اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد، که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد. دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول &#8220;جان&#8221; توانست نام صاحب کتاب را بیابد:&#8221;دوشیزه هالیس می نل&#8221;.</span></p>
<p> با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.&#8221;جان&#8221; برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">&#8220;جان &#8221; درخواست عکس کرد ولی با مخالفت &#8221; میس هالیس &#8221; روبه رو شد. به نظر هالیس اگر &#8220;جان&#8221; قلباً به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری‌اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. ولی سرانجام روز بازگشت &#8220;جان&#8221; فرارسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند: ۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.</span></p>
<p>هالیس نوشته بود: &#8220;تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.&#8221;</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بنابراین رأس ساعت ۷  &#8220;جان&#8221; به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می‌داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید:</span></p>
<p>&#8220;زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل‌ها بود، و در لباس سبز روشنش به بهاری می‌مانست که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملاً بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد, اما به آهستگی گفت &#8220;ممکن است اجازه دهید عبور کنم؟&#8221; بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم. تقریباً پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدوداً ۴۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش‌های بدون پاشنه جا گرفته بودند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">دختر سبز پوش از من دور می شد، من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام. از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود، به ماندن دعوتم می کرد.</span></p>
<p>او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.</span></p>
<p>به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تأثری که در کلامم بود متحیر شدم:</p>
<p><span style="color: #0000ff;">من &#8220;جان بلانکارد&#8221; هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید. از ملاقات شما بسیار خوشحالم. ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟</span></p>
<p>چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت که اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است!</p>
<p><span style="color: #000000;"><a href="http://asman.ir/" target="_blank"><span style="color: #000000;">تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست!</span></a></span></p>
<p><span style="color: #ff0000;">طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-5040/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان &#8220;عشق پاک&#8221; (این داستان واقعی است)</title>
		<link>http://asman.ir/post-5064</link>
		<comments>http://asman.ir/post-5064#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Mar 2012 20:31:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[آخرین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین داستان های]]></category>
		<category><![CDATA[جدیدترین داستان]]></category>
		<category><![CDATA[جدیدترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جالب]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های زیبا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های قشنگ]]></category>
		<category><![CDATA[زیباترین داستان ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=5064</guid>
		<description><![CDATA[سلام دوستان این داستان که گذاشام کاملا واقییه و واسه یکی از دوستام اتفاق افتاده،فقط نظر یادتون نره بادها رفتند و ما هم میرویم از یادها&#8230;&#8230;. شهریور ١٣٨١ بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوستان این داستان که گذاشام کاملا واقییه و واسه یکی از دوستام اتفاق افتاده،فقط نظر یادتون نره</p>
<p>بادها رفتند و ما هم میرویم از یادها&#8230;&#8230;.</p>
<p>شهریور ١٣٨١ بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از راه متلک بار کردن دخترا توی خیابون برای خودم دوست پیدا کنم . هر چند که به خاطر این غرور ٣ سال توی غم عشق دختر همسایمون سوختم و با اینکه می دونستم اونم منو می خوادولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که برم باهش حرف بزنم . از آخر هم پرید و رفت روی بوم یه نفر دیگه نشست . شاید اسم این غرور دیونگی باشه . اما این من بودم . من …</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بالاخره بعد از چند سال از آخر ٢١ شهریور با یه دختر مظلوم و معصوم و قد کوتاه آشنا شدم . اونقدر دوستش داشتم که وقتی براش خواستگار اومده بود و من اول بخاطر مشکلات مالی و خانوادگی می دونستم نمی تونم فعلا بگیرمش جواب رد بهش دادم نتونستم دوریش رو تحمل کنم یک ماه مونده به عقدش بهش گفتم که می خوامش . اما ای کاش می فهمیدم که جواب مثبتی که بهم داد از ته دل نبود بلکه از روی احساسات مقطعیش بود . احساسی که نیمی از اون در گرو اون یکی رقیب بود . رقیبی که بعد از بهم خوردن قرارشون افسردگی گرفت . اما چه میشه کرد ؟ منم این وسط عاشق بودم و تقصیری نداشتم .</span></p>
<p>ماهها با هم خاطرات گوناگونی داشتیم . خاطرات خوب و شیرین . خنده و دعوا . قهر و آشتی . منت کشی نوبتی و …</p>
<p><span style="color: #0000ff;">قرار ملاقات ساعت هفت و نیم صبح . از قدم زدن توی آفتاب گرم تابستوت تا قدو زدن توی برف و سوز و سرما و بعد هم باز گرما .</span></p>
<p>به یاد می یارم اون زمانیکه به علت بیماری قلبیش توی بیمارستان بود و من در شهر دیگه غمگین و نگران . انگار که واقعا قلب من درد می کرد . به یاد می یارم که بعد از چند وقت که ازش خبر نداشتم وقتی باهش صحبت می کردم ازروی ضعف و ناتوانی نفسش به شماره افتاده بود و باز هم به یاد می یارم زمانیکه روز اولی که دیدمش از شدت معصومیت صداش می لرزید . آخه اون مقام چهارم قرائت قرآن رو توی کل کشور در مقطع سنی دبیرستان رو به یدک می کشید . اما مگه میشه که همچین آدمی همچون آدمی بشه . چی شد که اون شد ؟ زمانیکه من برای تحصیل توی شهرستان بودم به اون چه گذشت که معصومیتش رو باد به باد تبدیل کرد ؟</p>
<p><span style="color: #0000ff;">٣۶۴ روز از آشناییمون گذشت که یک روز با هم قرار کوتاهی رو گذاشتیم . آخه اون اونروز از کتابخانه حرم مشهد می یومد و من هم تازه ٢۴ ساعت نبود که از شهرستان اومده بودم . چقدر اون روز هوا گرم بود . از همون اول که دیدمش احساس کردم که حالش دگرگون شده . صورتش قرمز بود . بعد از مدت کوتاهی توی کوچه پس کوچه ها بودیم که باز قلبش گرفت . انگار که قلب من گرفت . اون نمی تونست راه بره . ما خیلی از حرم دور شده بودیم. </span></p>
<p>بهش گفتم بذار ببرمت خونتون . اما گفت که وسایلام توی کتابخانه هست و اگه این طور برم خونه بهم شک می کنند . به ناچار و به سختی بردمش کتابخانه . یکی از دوستاش گفت که شما ببریدش برون تا هوا بخوره . چقدر اون روز گرم بود نمی تونستم تنهاش بذارم . گفتم ببرمش توی خود حرم تا یه جایی خنک گیر بیاریم بشینیم تا حالش خوب بشه . همین طور که توی حرم نشسته بودیم و داشتیم برای زندگی آیندمون نقشه می ریختم و از راه و روش عشق و زندگی براش می گفتم یه وقت نگاش کرد و دیدم اشک توی چشمای درشتش حلقه زده و داره منو نگاه می کنه .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بالاخره اون چیزی ک نباید میشد شد و تند باد زندگی اونو از من گرفت . اون توی این تند باد خیلی زود تسلیم شد و خودش رو باخت . اما من هنوزم با اینکه پشتم از غه این تند باد خم شده و بعضی از موهام سفید اما هنوزم مثل کوه دارم مقاومت می کنم .</span></p>
<p>چند تا از خادم ها به ما شک کردن و مارو تحویل نگهبانی حرم دادند . خیلی نامرد بودن . خیلی . تا دنیا دنیاست نفرین هاشم از اونا بر نمی گرده . نگهبانی حرم رو چند تا از مامورای نیروی حق کش انتظامی تشکیل داده بودند . وقتی که داشتیم به سمت نگهبانی می رفتیم من آروم به یکی از اون خادما گفتم الان که داریم با هم می ریم با من هر کاری خواستید بکنید مسئله ای نیست ولی به این دختر کاری نداشته باشید آخه اون ناراحتی قلبی داره . می دونید اون خادم چی گفت ؟ الان که می خوام بگم جگرم داره می سوزه . گفت که به ما چه ؟ مرد م که مرد . کی به ما کار داره ؟</p>
<p><span style="color: #0000ff;">وقتی رفتیم توی نگهبانی اونجا چند تا درجه دار و یه لباس شخصی بود . اون لباس شخصی در حال بازجویی از یه نفر دیگه بود . بی چاره اون آدم . معلوم نبود چی کار کرده بود که همچین زده بودنش که مرد به اون بزرگی داشت گریه می کرد و التماس می کرد . هر چی بود که زوار بود و غریب . بنازم به این زوار پرستی . اینه اون زوار دوستی مشهدی ها . اینه اون همه توصیه در مورد خوش رفتاری با زوار امام رضا …</span></p>
<p>وقتی اون لباس شخصی موضوع رو فهمید من و اون و از هم جدا کرد . اونو فرستادند توی یه اتاق دیگه . یه مامور هم رفتش توی اون اتاق . نفهمیدم باهش چی کار کردند که به ٢ دقیقه نرسید که صدای گریش بلند شد . به من که جز خدا از هیچ کس نمی ترسم و مثل کوه جلوی اونا ایستاده بودم گفتند که برم توی بازداشتگاه .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">اینجاش خیلی جالبه . میگن بابای امام رضا توی یکی از زندانهای تاریک بنی عباس به شهادت رسید . اما آیا خود امام رضا می دونه که توی یکی از گوشه های صحنش یه زندان ساختند که سلول سلول هست و هر سلولش اونقدر کوچیک که نمی تونی پات رو توش دراز کنی . اونقدر تارک . اونقدر بد بو که لکه های خون روی موزاییکاش خشک شده .</span></p>
<p>من رو فرستادند توی یکی از اون سلول ها . توی این مدت زنگ زدند به باباش . باباش اومد و منو از زندان اوردن بیرون . از من پرسیدند حالا چه نسبتی با هم داری ؟ همون جواب قبلی نامزدیم . باباش ناراحت شد و اون لباس شخصی اولین سیلی رو زد . باباش می خواست به طرف من حمله ور بشه اما اونا جلوش رو گرفتند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">منو دوباره فرستادند توی سلول . جایی که هیچ شاهدی نباشه جز خدا . فکر کنم اونجا امام رضا هم نبود. شاید هم بود و به اونا القا می کرد که منو چهار ساعت مثل یه سگ بزنند .بعد از دقایقی از اومدن باباش با یه تعهد ساده دختر و پدر رو فرستادند رفت .</span></p>
<p>اما منو مثل یه سگ می زدند . به خدا دروغ یست اینو که بگم که چنان سیلی هایی رو به من می زدند که گویی توی اون زندان تاریک فلاش دوربین رو توی چشمام می زدند . موهام رو می کشیدند . کمر بندم رو باز کردند و با همون کمر بند منو می زدند . تازه یه نیروی کمکی هم اوردند . یه سرباز اوردند که با پوتینش بزنه توی کمرم . اما توی این چهار ساعت هرگز سرتسلیم در مقابل اونا پایین نیووردم .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">چون خودم رو بی گناه می دونستم . مگه گناه من جز عشق پاکم چیزه دیگه ای بود . تقصیر من چی بود که اون روز قلبش درد گرفت و من مریض به حرم اوردم . همه مریض میارن حرم تا شفا پیدا کنه نه اینکه بزننش .</span></p>
<p>بعد از اون همه کتک با انگشت نگاری آزادم کردند . مثل اینکه من دزدی کردم . شاید هم تروریست باشم .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">با بدنی خسته به خونه رفتم و موضوع رو برای خانواده تعریف کردم و به اونا گفتم که حالا که همه چی لو رفته بریم خواستگاری تا همه چیز آبرومندانه تموم بشه . اما پدر مغرور من به این وصلت به خاطر همون مسائل سنتی ( برادر بزرگ اول داماد بشه – سربازی رو تموم کن – درست رو تموم کن،شغل گیر بیار و هزارتا چیز آشغال دیگه ) رضایت نداد .</span></p>
<p>می دونستم که حالا اون تحت کنترل هست . از طریق دوستاش ازش خبر می گرفتم . دوستش یه بار از خونه اونا زنگ زد و گفت آزاده میگه دیگه حاضر به ادامه این رابطه نیست . اما من باور نمی کردم . فکر می کردم به خاطر فشار خانواده مجبور به گفتن این مطلب هست . اصلا از کجا معلوم که اون این حرف رو زده باشه ؟ بیست روزی گذشت و برای اولین بار بعد از این مدت زنگ زدم خونشون . خودش گوشی رو برداشت ولی تا صدای منو شنید فورا قطع کرد . با خودم گفتم حتما موقعیت نداره . از اون به بعد هفته ای یکبار زنگ می زدم خونش و تا صدام رو می شنید قطع می کرد و من هنوز با همون خیال خام . بعد از مدتی وقتی زنگ می زدم خونش تا گوشی رو بر می داشت بلافاصله می گفتم یه زنگ به من بزن و اون قطع می کرد . از آخر اواسط تابستون که من زندگی رو مثل یک مرده متحرک می گذروندم و شب رو به روز و روز و به شب با غم و غصه جدانشدنی به هم می دوختم یه روز زنگ زد . بهش گفتم که دلم برات تنگ شده و هزار تا چیز دیگه . اما این آزاده دیگه اون آزاده نبود . گفت دیگه حاضر نیست رابطه ای حتی از طریق واسطه با من داشته باشه . باز هم من در خیال اینکه تحت فشار خانواده است باور نمی کردم . کلا سه ماه کارم ریختن اشک و آه و ماتم و فکرو تنهایی بود و هفته ای یکبارهم زنگ زدن به او و قطع کردن تلفن از سوی او … آه چقد روز های سختی بود</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بعد از گذشت سه و یا چهار ماه با همین منوال از آخر در اوایل پاییز تونستم با توسل به سماجت های چند ماهم با اون دوباره رابطه تلفنی برقرار کنم . چون ترم آخر دانشگام بود نمی تونستم زیاد بیام مشهد و از شهرستان ساعت ها با او صحبت می کردم تا او را به سمت خودم دوباره علاقمند کنم . اما انگار واقعا من برای او مرده بودم . مثل یه سنگ شده بود . خشک و سد و بی روح .</span></p>
<p>اونقدر که بعضی وقتها عصبی میشدم و انگار که او همینو می خواست سریع قهر می کرد و من باید یک هفته منت کشی می کردم و او گوشی رو قطع کنه تا باز دوباره با من حرف بزنه . اما باز هم خشک و سرد و بی روح . تویاین مدتی که به همین منوال می گذشت خیلی وقت ها بود که زنگ می زدم خونشون و خط اونا ساعت ها مشغول بود و باتوجه به شناختی که از او داشتم می دونستم که با دوستاش طولانی صحبت نمی کرد . پس چرا گوشی مشغول بود ؟ یه چیزایی به ذهنم می رسید . انگار داشت بوی خیانت به مشام می رسید . اما نمی خواستم قبول کنم . اخه باورم نمی شد . نمی خواستم باور کنم . توی اون مدت بعد از اون دوران چند ماهه هجران جفایی که به من می کرد بیشتر زجرم می داد . من پشت گوشی حتی التماس و گریه کردم اما اون … آه … اون به گریه های من می خندید .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">می گفتم آزاده با من این کار رو نکن . من به خاطر قلب تو۴ ساعت زیر دست و پا کتک خوردم . می دونید چی می گفت ؟ می گفت تو بخاطر بلبل زبونی های خودت کتک خوردی . تازه اولش هم باور نمی کرد .</span></p>
<p>بهش گفتم حرف دلت رو بزن ببینم قضیه چیه ؟ گفت که از اول مهر با همون خواستگار اولیه رابطه پنهانی بر قرار کردن وبا این حرفش دل منو آتیش زد .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بهش گفتم آزاده تو قدر منو وقتی می فهمی که دیگه من نیستم . اون وقت برای بازگشت تو خیلی دیر شده . بهش گفتم نذار نفرینت کنم که نفرین عشق زندگیت رو آتیش میده . ولی اون می خندید و از آخر هم بعد ز چند بار قهر اون و من کشی های من یکبار برای همیشه این منت کشی طول کشید و دیگه جواب تلفن هام رو نداد تا اینکه منو از خودش نا امید و رنجور و دلشکسته کرد . اون برای همیشه رفت و منو با دنیایی از غم و اندوه تنها گذاشت .</span></p>
<p style="text-align: center;">وفا کردم و جز جفا ندیدم          از دست اون من چه ها کشیدم</p>
<p>از آخر آه آتشین من از سینه برخاست و بدرقه این جدایی گشت . نمی دونم این نفرین با اون چه کرد که بعد از چند ماه به من زنگ زد و گفت از کرده اش پشیمونه و داره چوبش رو می خوره . ولی افسوس که مطابق مرام من وقتی مهر کسی به سختی از خونه دل من بره بیرون جاش جز نفرت و کینه چیز دیگه ای نمیشینه . در نتیجه من هم با اون همون کاری رو کردم که اون با من کرد . تلفن هاش رو قطع می کردم واز صفحه زندگیم برای همیشه خطش زدم . اما ظلم و ستمی که توی این جریان به من روا داشته شد هنوزم که هنوزه منو می سوزونه و من با خاطرات کهنه اون آزاده می سوزم و می سازم . بطوریکه برای تسکین دردهایم دیگه به سراغ دلم نمیرم . دلم رو یه جایی از خاطراتم دفن کردم .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-5064/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان ارزش کار</title>
		<link>http://asman.ir/post-5031</link>
		<comments>http://asman.ir/post-5031#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Mar 2012 20:31:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[ارزش کار]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ارزش کار]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جالب]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوناه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=5031</guid>
		<description><![CDATA[جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .</p>
<p>مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی.</p>
<p>حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند.</p>
<p>افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی.</p>
<p>سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت</p>
<p>منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟</p>
<p>سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.</p>
<p>اون گفت: &#8221; جیم &#8230;. من می دونستم که تو به کمک من می آیی&#8221;</p>
<p><span style="color: #ff0000;">خیلی وقت ها در زندگی ارزش کاری که می خواهی انجام بدی بستگی به این داره که چه طور به مساله نگاه کنی جسارت داشته باش و هرآن چه را قلبت می گوید انجام بده اگر به پیام قلبت گوش نکنی، ممکن است بعد ها در زندگی دچار پشیمانی شوی.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-5031/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان زیبای &#8220;عشق تاریخ مصرف دارد&#8221;</title>
		<link>http://asman.ir/post-5063</link>
		<comments>http://asman.ir/post-5063#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Mar 2012 20:31:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین داستان های]]></category>
		<category><![CDATA[جدیدترین داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جالب و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان زیبا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[زیباترین داستان ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=5063</guid>
		<description><![CDATA[امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم. ژاله و منصور ۸ سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">ژاله و منصور ۸ سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو  بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.</span></p>
<p>۷سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.</p>
<p>دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور کنار پنچره دانشگاه ایستا ده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد. منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه می شد. </p>
<p><span style="color: #0000ff;">منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی. بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد. منصور و ژاله بعد از۷ سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی که از قدیم  میانشون بود بیدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یک عشق بزرگ، عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت .</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">منصور داشت دانشگاه رو تموم می کرد وبه خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول کرد طی پنچ ماه سور سات عروسی آماده شد ومنصور ژاله زندگی جدیدشونو اغاز کردند. یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.</span></p>
<p>ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند بیماری ژاله ناشناخته بود.</span></p>
<p>اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم  برد وژاله رو کور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان انجا هم نتوانستند کاری بکنند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.</span></p>
<p>ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و گاهی فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور می کرد.منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بلاخره  تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده. در این میان مادر وخواهر منصور آتش بیار معرکه بودند ومنصوررا برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش. حتی گاهی می شد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">یه شب که منصور وژاله سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی ومن ومن کردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت  من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم&#8230;&#8230;.  دراینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.</span></p>
<p>بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختی تکیه داد وسیگاری روشن کرد  وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرده گفت: لازم نکرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">ژاله هم می دید هم حرف می زد . منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده . منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی و با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله.</span></p>
<p> وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رها کنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد بعد  از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد دکتر سر شو به علامت تاسف تکون داد وگفت:همسر شما واقعا کور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد.همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم. سلامتی اون یه معجزه بود. منصور میون حرف دکتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت. دکتر گفت: اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه&#8230;</p>
<p><span style="color: #0000ff;"> منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود&#8230;</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-5063/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان نشان لیاقت عشق</title>
		<link>http://asman.ir/post-5035</link>
		<comments>http://asman.ir/post-5035#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 04 Mar 2012 20:31:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[جدیدترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان نشان لیاقت عشق]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوناه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=5035</guid>
		<description><![CDATA[فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مأمور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مأمور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.</p>
<p>فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید:</p>
<p>&#8220;ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟&#8221;</p>
<p>سردار پاسخ داد:</p>
<p><span style="color: #000000;"><a href="http://asman.ir/" target="_blank"><span style="color: #000000;">&#8220;ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.&#8221;</span></a></span></p>
<p>فرمانروا پرسید:</p>
<p>&#8220;و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟&#8221;</p>
<p>سردار گفت:</p>
<p>&#8220;آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!&#8221;</p>
<p>فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.</p>
<p>سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:</p>
<p>&#8220;آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟&#8221;<br />
همسر سردار گفت:</p>
<p>&#8220;راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم.&#8221;</p>
<p>سردار با تعجب پرسید:</p>
<p>&#8220;پس حواست کجا بود؟&#8221;</p>
<p><span style="color: #000000;"><a href="http://asman.ir/" target="_blank"><span style="color: #000000;">همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت:</span></a></span></p>
<p>&#8220;تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می‌کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!&#8221;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-5035/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان افکار دیگران</title>
		<link>http://asman.ir/post-2987</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2987#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 Jan 2011 21:00:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[جدیدترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان افکار دیگران]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جالب و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوناه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2987</guid>
		<description><![CDATA[مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/"><img class="alignnone size-full wp-image-2988" title="ASMAN.ir | سایت مرجع آسمان" src="http://asman.ir/pictures/000504-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="384" height="472" /></a></p>
<p><span style="color: #0000ff;">کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.</span></p>
<p> بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.</span></p>
<p>در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می داد اما به خاطر افکار پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روی اون تأثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگی می شه و تلقین بحران مالی کشور، باعث شد که زندگی اون آدم عوض بشه.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">گاهی اوقات ما اونقدر به افکار دیگران توجه می کنیم و به اونها اعتماد بی خودی می کنیم که نه تنها زندگی خودمون رو خراب می کنیم بلکه حتی دیگه چیز دیگه ای رو نمی بینیم و چشمامون به روی حقیقت ها می بندیم.</span></p>
<p>خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدیم. بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو پشیمون کنه، کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت ببریم. چون زندگی مال ماست.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2987/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان آیا شما هم عضو گروه ۹۹ خواهید بود؟</title>
		<link>http://asman.ir/post-2983</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2983#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 21 Dec 2010 20:32:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[جدیدترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان آيا شما هم عضو گروه 99 خواهيد بود؟]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جالب و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوناه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2983</guid>
		<description><![CDATA[پادشاهی که بر یک کشور بزرگ پادشاهی می‌کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود. اما خود نیز علت را نمی‌دانست. روزی پادشاه در قصر قدم می‌زید. هنگامی که از آشپز‌خانه عبور می‌کرد، صدای ترانه‌ای را شنید. به دنبال صدا پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پادشاهی که بر یک کشور بزرگ پادشاهی می‌کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود. اما خود نیز علت را نمی‌دانست.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/"><img class="alignnone size-full wp-image-2984" title="ASMAN.ir | سایت مرجع آسمان" src="http://asman.ir/pictures/000503-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="312" height="397" /></a></p>
<p><span style="color: #0000ff;">روزی پادشاه در قصر قدم می‌زید. هنگامی که از آشپز‌خانه عبور می‌کرد، صدای ترانه‌ای را شنید. به دنبال صدا پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: چرا اینقدر خوشحال هستی؟</span></p>
<p>آشپز جواب داد: قربان، من فقط یک آشپز هستم، تلاش می کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم ما خانه‌ای حصیری تهیه کرده‌ایم و به اندازه‌ی کافی خوراک و پوشاک داریم، بدین سبب من خوشحال و شاد هستم. پس از شنیدن سخن آشپز پادشاه با نخست‌وزیر در این مورد بحث کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت:</p>
<p>قربان این آشپز هنوز عضو گروه ۹۹ نیست. اگر او به این گروه نپیوندد معلوم می شود که مرد خوشبینی است. پادشاه با تعجب پرسید گروه ۹۹ چیست؟</p>
<p><span style="color: #0000ff;">نخست‌وزیر جواب داد: اگر می خواهید بدانید که گروه ۹۹ چیست، باید کاری انجام بدهید، یک کیسه با ۹۹ سکه‌ی طلا جلوی خانه‌ی آشپز بگزارید، بزودی خواهید دانست گروه ۹۹ چیست؟</span></p>
<p>پادشاه بر اساس حرفهای نخست‌وزیر فرمان داد یک کیسه طلا با ۹۹ سکه‌ی طلا را جلوی خانه‌ی آشپز قرار دهند.آشپز پس از انجام کارها به خانه برگشت و جلوی در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">با دیدن سکه‌ها‌ی طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه‌های طلا را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. ۹۹ سکه؟ آشپز فکر کرد که اشتباهی رخ داده است. بارها و بارها طلاها را شمرد. ولی واقعا ۹۹ سکه بود.</span></p>
<p>او تعجب کرد که چرا تنها ۹۹ سکه است و ۱۰۰ سکه نیست. فکر کرد یک سکه‌ی دیگر کجاست؟ شروع به جستجوی سکه‌ی صدم کرد. اتاقها و حتی حیاط را زیر و رو کرد. اما خسته و کوفته و نا امید به این کار خاتمه داد. آشپز بسیار دل شکسته شد تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه‌ی طلایی دیگر به دست آورد و ثروت خود را  هر چه زودتر به یک صد سکه‌ی طلا برساند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آن شب تا دیر وقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا او را بیدار نکرده‌اند. آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند. او فقط تا حد توان کار می کرد. پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی را بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست‌وزیر پرسید.</span></p>
<p>نخست وزیر  جواب داد : قربان حالا این آشپز رسما به عضویت گروه ۹۹ در آمده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">اعضای این گروه چنین افرادی هستند ، آنان زیاد دارند اما راحت نیستند تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر به دست آورند، می خواهند هر چه زودتر یک صد سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی ها و دردهای آنهاست.آنها به همین سادگی شادی و رضایت را از دست می دهند و اعضای گروه ۹۹ نامیده می شوند.</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;">موفقیت به دست آوردن چیزی از است که دوست دارید و خوشبختی دوست داشتن چیزی است که دوست داریم.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2983/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان زیبای هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست</title>
		<link>http://asman.ir/post-2979</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2979#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Dec 2010 21:02:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان زیبای هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جالب و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2979</guid>
		<description><![CDATA[توی کشوری یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور ولی عاقل بود یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود. شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟ فردی که آن انگشتر را آوره [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>توی کشوری یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور ولی عاقل بود یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/"><img class="alignnone size-full wp-image-2980" title="ASMAN.ir | سایت مرجع آسمان" src="http://asman.ir/pictures/000502-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="333" height="450" /></a></p>
<p><span style="color: #0000ff;">شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟ فردی که آن انگشتر را آوره بود گفت: من این را آورده ام تا شما هر آنچه که میخواهید روی آن بنویسید ،شاه به فکر فرو رفت که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد وچه جمله ای به او پند میدهد؟</span></p>
<p>همه وزیران را صدا زد وگفت وزیران من هر جمله و هرحرف با ارزشی که بلد هستید بگویید وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند ولی شاه از هیچکدام خوشش نیامد دستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل کشور جمع کنند و بیاوند وزیران هم رفتند و آوردند شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت که هر کسی بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفت هر کسی به چیزی گفت باز هم شاه خوشش نیامد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">تا اینکه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت با شاه کار دارم گفتند تو با شاه چه کاری داری؟ پیر مرد گفت برایش یه جمله ای آورده ام همه خندیدند و گفتند تو و جمله ای پیر مرد تو داری میمیری تو راچه به جمله خلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را راضی کند که وارد دربار شود.</span></p>
<p>شاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟ پیر مرد گفت جمله من اینست: &#8220;هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست&#8221;</p>
<p><span style="color: #0000ff;">شاه به فکر رفت و خیلی از این جمله استقبال کرد و جایزه را به پیر مرد داد پیر مرد در حال رفتن گفت دیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟ تو سر من کلاه گذاشتی پیر مرد گفت نه پسرم به نفع تو هم شد چون تو بهترین جمله جهان را یافتی.</span></p>
<p>پس از این حرف پیر مرد رفت شاه خیلی خوشحال بود که بهترین جمله جهان را دارد و دستور داد آن را روی انگشترش حک کنند از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میآمد میگفت هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">تا جائی که همه در دربار این جمله را یاد گرفنه وآن را میگفتند که هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست تا اینکه یه روز پادشاه در حال پوست کندن سبیبی بود که ناگهان چاقو در رفت و ۲ تا از انگشتان شاه را برید و قطع کرد.</span></p>
<p>شاه ناراحت شد و درد مند وزیرش به او گفت هر اتفاقی که میافتد به نفع ماست شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو میگوئی که به نفع ما شده به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد وتا او دستور نداده او را در نیاورند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">چند روزی گذشت یک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شد تنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او راگرفتند و می خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت کردند .</span></p>
<p>این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود تمام بدنش سالم باشد ولی پادشه ۲ تا انگشت نداشت پس او را ول کردند تا برود شاه به دربار باز گشت و دستور داد که وزیر را از زندان در آورند وزیر آمد نزد شاه و گفت با من چه کار داری؟</p>
<p><span style="color: #0000ff;">شاه به وزیر خندید و گفت این جمله ای که گفتی هر اتفای میافتد به نفع ماست درست بود من نجات پیدا کردم ولی این به نفع من شد ولی تو در زندان شدی این چه نفعی است شاه این راگفت واو را مسخره کرد.</span></p>
<p>وزیر گفت اتفاقاً به نفع من هم شد شاه گفت چطور؟ وزیر گفت شما هر کجا که میرفتید من را هم با خود میبردید ولی آنجا من نبودم اگر میبودم آنها مرا میخوردند پس به نفع منهم بوده است وزیر این را گفت و رفت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2979/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان این مشکلات هستند که ما را می سازند</title>
		<link>http://asman.ir/post-2974</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2974#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Nov 2010 21:12:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[جدیدترین داستان ها]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان این مشکلات هستند که ما را می سازند]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوناه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2974</guid>
		<description><![CDATA[یک دختر مراکشی همراه پدرش که شغل او نخ ریسی بود زندگی می کرد. از بخت خوب پیرمرد پولدار می شه و تصمیم می گیره دخترش رو یک سفر با کشتی به دریای مدیترانه ببره. اما کشتی با طوفان مواجه می شن و کشتی غرق می شه. پدر می میره و دختر به ساحل مصر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک دختر مراکشی همراه پدرش که شغل او نخ ریسی بود زندگی می کرد. از بخت خوب پیرمرد پولدار می شه و تصمیم می گیره دخترش رو یک سفر با کشتی به دریای مدیترانه ببره. اما کشتی با طوفان مواجه می شن و کشتی غرق می شه. پدر می میره و دختر به ساحل مصر می رسه.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000501-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-2975" title="000501-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000501-WWW.ASMAN_.IR_-376x475.jpg" alt="" width="376" height="475" /></a></p>
<p><span style="color: #0000ff;">یک خانواده مصری که کارشون نساجی بوده میان و اون دختر رو با خودشون به خونه می برن و بهش نساجی یاد می دن. اما این آخر خوش این داستان نبود. یک روز یک دزد دریایی که کارش برده فروشی و برده دزدی بود اون دختر رو می دزده و در بازار استانبول به یک مرد که شغلش دکل سازی بود می فروشه. مرد خوشحال بود اما یکی از محموله های دکل این مرد رو دزد دریایی می دزده و اون مرد دیگه قادر به خریدن برده دیگری نبود. </span></p>
<p>به خاطر همین دختر مجبور می شه تنهایی تمام کار دکل سازی رو انجام بده. بعد از اینکه تمام کار رو یاد گرفت مرد دکل ساز اون دختر رو از بردگی آزاد می کنه و چون از اون دختر راضی بود با اون شریک می شه.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">اما این بازم پایان خوش قصه نبود. یک روز وقتی که دختر داشت محموله ای رو به جاوه می برد کشتی دوباره دچار طوفان می شه و اون دختر دوباره به سواحل غریب می رسه. وقتی که روی ماسه های ساحل چین نشسته بود و داشت به بخت بد خودش فکر می کرد، یک نگاهی به آسمان انداخت و شروع کرد به غرغر کردن. ولی خدا داشت از اسمون به اون لبخند می زد. در همین لحظه مأموران امپراطور اون رو می گیرن و به قصر می برن.</span></p>
<p>توی چین یک افسانه ای بوده که یک روز یک زن خارجی می آد و برای امپراطور یک خیمه می سازه. امپراطور هم هر سال افرادش رو برای جمع آوری زنان خارجی می فرستاده تا خیمه رو بسازن. وقتی اون دختر به دربار امپراطور رسید امپراطور جوان بهش گفت آیا می تونی یه چادر بسازی؟ دختر که خیلی ترسیده بود پیش خودش فکر کرد که این نمی تونه کار سختی باشه. گفت شاید بتونم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">اول از پادشاه طناب خواست. اما در آنجا طناب نبود. پس دختر با به یاد آوردن حرفه پدر شروع به بافتن طناب کرد.</span></p>
<p>دوم گفت پارچه لازم دارم. اما پارچه هم نبود. بعد دختر به فکر فرو رفت و باز با یاد آوردن حرفه خانواده مصری شروع به بافتن پارچه کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">سوم از امپراطور درخواست دیرک کرد. ولی دیرک هم نبود. این بار به یاد کار سخت دکل سازی که از آن مرد استانبولی یاد گرفته بود شروع به ساخت دیرک کرد و بعد با به یادآوردن تمام چادرهایی که در طول زندگیش دیده بود خیمه رو بر پا کرد.</span></p>
<p>امپراطور خوشحال شد و به دختر گفت هر آرزویی داری بگو تا من برآورده کنم و هر چیز مکه می خواهی بگو تا به تو بدهم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">اما دختر به امپراطور گفت که من نه خانواده دارم نه خانه. پادشاه جوان هم که از صنعت دست دختر بسیار راضی بود و از آنجایی که دختر زیبا هم بود تصمیم گرفت تا با اون ازدواج کنه.</span></p>
<p>و اون دختر سالهای سال در کنار همسر و فرزندش که خدا به اون بخشید با خوبی و خوشی در سلامت کامل زندگی کرد.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">شاید کسی توی زندگیش انقدر سوار کشتی نشه و این همه بدشانسی نیاره ولی این داستان یک درس بزرگ رو به ما می ده و اون اینه که اگر چه مشکلات و سختی ها باعث ناراحتی ما می شه ولی اونها ما رو می سازن.</span></p>
<p><span style="color: #000000;">در زبان چینی کلمه بحران از دو کلمه (وی-چی) تشکیل می شه. که به معنای خطر و فرصته. یعنی شخصیت ما در نقاط امن زندگی شکل نمی گیره. بلکه در دل خطر فرصتی برای پیروزی و یاد گیری ما وجود داره.</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;">هلن کلر می گه:</span> در دنیا رنجهای بسیاری وجود داره، ولی راههای بسیاری هم برای برطرف کردن اون رنجها وجود داره.</p>
<p>همون طوری که دیدیم اون دختر در تمام مشکلات و بد شانسی ها درسهایی رو گرفت که یکروز به دردش خورد.</p>
<p>شاید امروز نوبت من باشه که توی بهرانهای زندگی غرق بشم. ولی در دل اون حتماً یک پیروزی وجود داره.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2974/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان گلف باز (این داستان واقعی است)</title>
		<link>http://asman.ir/post-2956</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2956#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 Oct 2010 21:47:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جالب و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان گلف باز]]></category>
		<category><![CDATA[روبرت دوونسنزو]]></category>
		<category><![CDATA[روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی]]></category>
		<category><![CDATA[گلف باز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2956</guid>
		<description><![CDATA[روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب در مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن باشگاه می شود تا آماده رفتن شود . پس از ساعتی ، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود . [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب در مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن باشگاه می شود تا آماده رفتن شود .</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/"><img class="alignnone size-full wp-image-2957" title="ASMAN.ir | سایت مرجع آسمان" src="http://asman.ir/pictures/000499-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="378" height="464" /></a></p>
<p>پس از ساعتی ، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود . زن پیروزیش را به او تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست .</p>
<p style="text-align: right;">دو نسنزو تحت تاثیر حرف‌های زن قرار می گیرد ، قلمی از جیبش بیرون می آورد ، چک مسابقه را در وجه وی پشت نویسی می‌کند و در حالی که آن را توی دست زن می فشارد ، می گوید: برای فرزندتان سلامتی و روزهایی خوش آرزو می کنم .</p>
<p>یک هفته پس از این واقعه دو ونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالیرتبه انجمن گلف‌بازان حرفه‌ای به میز او نزدیک می شود و می گوید : هفته گذشته چند نفر از بچه‌های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید .</p>
<p>دو ونسنزو سرش را به علامت تایید تکان می دهد . مدیر عالیرتبه در ادامه سخنان خود می گوید : می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است . او نه تنها بچه مریض و مشرف به موت ندارد ، بلکه ازدواج هم نکرده . او شما را فریب داده ، دوست عزیز .</p>
<p>دو ونسنزو می پرسد : منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه‌ای در میان نبوده است ؟<br />
ـ بله ، همین طور است .<br />
دو ونسنزو می گوید : در این هفته ، این بهترین خبری است که شنیدم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2956/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان مداد</title>
		<link>http://asman.ir/post-2952</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2952#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 19 Oct 2010 21:27:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان مداد]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جالب و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2952</guid>
		<description><![CDATA[پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید : - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .<br />
بالاخره پرسید :<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>- </strong></span>ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟<br />
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .<br />
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .<br />
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/"><img class="alignnone size-full wp-image-2953" title="ASMAN.ir | سایت مرجع آسمان" src="http://asman.ir/pictures/000498-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="475" height="275" /></a></p>
<p><span style="color: #ff0000;">-</span> اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .<br />
<span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">صفت اول :</span><br />
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .<br />
اسم این دست خداست .<br />
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">صفت دوم :</span><br />
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .<br />
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">صفت سوم :</span><br />
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .<br />
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">صفت چهارم :</span><br />
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .<br />
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">صفت پنجم :</span><br />
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .<br />
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2952/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان زیبای جذابیت انسانی</title>
		<link>http://asman.ir/post-2935</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2935#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Sep 2010 20:45:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[جذابیت انسانی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جذابیت انسانی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان زیبای جذابیت انسانی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوناه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2935</guid>
		<description><![CDATA[دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :<br />
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ یک دفعه کلاس از خنده ترکید …</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000494-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-2936" title="000494-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000494-WWW.ASMAN_.IR_-315x475.jpg" alt="" width="315" height="475" /></a></p>
<p><span style="color: #0000ff;">بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :<br />
اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .</span></p>
<p>او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد . مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .</span></p>
<p>سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .<br />
پنج سال  پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :<br />
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !</p>
<p><span style="color: #0000ff;">در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند .<br />
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟<br />
همسرم جواب داد :<br />
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید .</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2935/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان پیرمرد</title>
		<link>http://asman.ir/post-2783</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2783#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Aug 2010 20:54:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[اسلحه]]></category>
		<category><![CDATA[تلگراف]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[مزرعه سیب زمینی]]></category>
		<category><![CDATA[مینه سوتا]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2783</guid>
		<description><![CDATA[پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد. &#8220;پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000461-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-2784" title="000461-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000461-WWW.ASMAN_.IR_-344x474.jpg" alt="" width="344" height="474" /></a></p>
<p style="text-align: right;">پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد.</p>
<p style="text-align: right;">&#8220;پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی&#8221; دوستدار تو پدر</p>
<p>پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: &#8220;پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن ، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام&#8221;<br />
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند ، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟</p>
<p>پسرش پاسخ داد : &#8220;پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم&#8221;</p>
<p>هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2783/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توبه جوان هرزه&#8230;</title>
		<link>http://asman.ir/post-2768</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2768#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Aug 2010 20:37:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[توبه جوان هرزه]]></category>
		<category><![CDATA[خداوند]]></category>
		<category><![CDATA[دختران معصوم]]></category>
		<category><![CDATA[رابعه عدویه]]></category>
		<category><![CDATA[سجاده]]></category>
		<category><![CDATA[نماز]]></category>
		<category><![CDATA[گناه ومعصیت]]></category>
		<category><![CDATA[گناهکاری]]></category>
		<category><![CDATA[یا رب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2768</guid>
		<description><![CDATA[در کتاب کیفر کردار جلد دوم خوندم : رابعه عدویه می گوید : دوستی داشتم که جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبی بود . بر اثر جوانی و زیبایی جوانان و دوستان بزه کارش او را بطرف گناه کشاندند و او کم کم هرزه و بی بند و بار و شیاد شد . بیشتر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://asman.ir/pictures/000458-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"></a>در کتاب کیفر کردار جلد دوم خوندم : رابعه عدویه می گوید : دوستی داشتم که جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبی بود . بر اثر جوانی و زیبایی جوانان و دوستان بزه کارش او را بطرف گناه کشاندند و او کم کم هرزه و بی بند و بار و شیاد شد .</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000458-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img title="000458-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000458-WWW.ASMAN_.IR_-475x356.jpg" alt="" width="475" height="356" /></a></p>
<p><span style="color: #0000ff;">بیشتر کارش به دنبال خانم رفتن و تور کردن دختران معصوم بود و عجیب فرد هرزه و گناهکاری شده بود که همه از دستش ناراحت بودند. </span></p>
<p>یک روز که برای دیدن او به خانه اش رفتم ناگهان او را دیدم که در سجاده عبادتش ایستاده نماز می خواند وغرق در زهد و تقوی و ورع و عبادت و نماز و طاعت است عجب نمازبا حال و با خضوع و خشوع و گریان و نالانی بود .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">از حالش متعجب و حیران شدم ! با خود گفتم : آن حال گناه ومعصیت چه بود ؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه چیست؟!</span></p>
<p>چطور شده که عتبت بن علام عوض شده ؟! صبرکردم تا نمازش را تمام کرد بعد گفتم : ابن علام خودتی ؟! تو آن کسی نبودی که همه اش در هوی و هوس و زن بازی و عیش و نوش وغرق در عاصی و گناه وخلاف و عشق و شراب بودی چطور شده به طرف خدا آمدی ؟ با خدا آشتی کردی ؟ و چگونه از گناهانت بر گشتی ؟!</p>
<p><span style="color: #0000ff;">عتبه گفت: اگر یادت باشد من در اوایل جوانیم خیلی معصیت کار بودم و به خانم ها خیلی علاقه داشتم و در این کار حریص بودم همانطور که می دانی بیش از هزاران در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این کار اسراف زیادی داشتم .</span></p>
<p>یک روز که از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمی افتاد که جز چشمهایش چیزی پیدا نبود و حجاب کاملی داشت . شیطان مرا وسوسه کرد و گویا از قلبم آتشی برافروخته شد دنبالش رفتم که با او حرف بزنم به من راه نمی داد و هر چه با او صحبت می کردم اعتنایی به من نمی کرد . نزدیکش رفتم و گفتم : وای بر تو مرا نمی شناسی ؟!<br />
من عتبه هستم که اکثر زنهای بصره عاشق و دلباخته من هستند… با تو حرف می زنم ، به من بی اعتنایی می کنی ؟</p>
<p><span style="color: #0000ff;">گفت از من چه می خواهی ؟ گفتم مرا مهمانی کن . گفت : ای مرد من که در حجاب و پرده کاملم تو چطور مرا دوست داری و نسبت به من اظهارعلاقه می کنی ؟ گفتم : من همان دو چشمهای قشنگ و زیبای تو را دوست دارم که مرا فریب داده .</span></p>
<p>گفت : راست گفتی ، من از آنها غافل بودم اگر از من دست بر نمی داری بیا تا حاجت تو را برآورده کنم . سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد ، من هم داخل شدم وقتی که داخل منزلش شدم دیدم چیزی در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه نداری ؟</p>
<p><span style="color: #0000ff;">گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم . گفتم کجا ؟ گفت مگر قرآن نخوانده ای که خداوند می فرماید : این سرای دائمی و با عظمت را فقط به افرادی اختصاص می دهیم که در نظر ندارند در زمین برتری جوئی و فساد نمایند وعاقبت نیک برای افراد نیک و پرهیزگار خواهد بود .</span></p>
<p>بله ما هرچه داشتیم برای آخرت جاوید فرستادیم دنیا باقی ماندنی نیست . اکنون ای مرد بیا و از این کار درگذر و حذر کن از اینکه بهشت همیشگی را به دنیای فانی بفروشی و حوران را به زنان .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">گفتم : از این پرهیزگاری درگذرو حاجت مرا روا کن .</span></p>
<p>خیلی مرا نصیحت کرد دید فایده ای ندارد گفت : حال که از این کار نمی گذری آیا ناگزیرو ناچارم نیاز تو را برآورم ؟!</p>
<p><span style="color: #0000ff;">گفتم : آری .</span></p>
<p>دیدم رفت در اتاق و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده کردم پیرزنی در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم . آب آوردند و او وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند . من همینطور در فکر بودم که اینجا کجاست و اینها که هستند و چرا تا حال طول کشید که ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم که گفت یک مقدار پنبه و طبقی برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادی زد و گفت : ” انا لله و انا الیه راجعون و لا حول و لا قوۀ الا بالله العلی العظیم ”</span></p>
<p>من وحشت زده پریدم و دیدم آن دختر جفت چشمهایش را با کارد درآورده و روی پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتی آن پیرزن آن طبق را به سوی من آورد دیدم چشمها با پیه آن هنوز در حرکت بود .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">پیرزن که ناراحت شده و رنگ از صورتش پریده بود ، گفت : آنچه را که عاشق بودی و دوست داشتی بگیر . خدا آنها را برایت مبارک نکند . تو ما را حیران کردی ، خدا تو را حیران کند . طبق را جلوی من گذاشت . من که وحشت کرده بودم نمی توانستم حرف بزنم آب دهانم خشک شده بود این چه کاری بود که آن دختر انجام داد .</span></p>
<p>پیرزن با حالت گریه گفت : ما ده نفر زن بودیم که در خانه اعتکاف کرده بودیم و بیرون نمی رفتیم و خرید این خانه را این دختر می کرد و برای ما چیزی می آورد ولی تو ما را سرگردان و افسرده کردی خوب شد؟! این چشمهائی که تو به آنها علاقه مند شده بودی ، بگیر.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">همین که سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتی بیهوش شدم . وقتی که به هوش آمدم آن شب را به فکر فرو رفتم بر گذشته هایم تاسف خوردم .</span></p>
<p>گفتم : وای به حال من یک عمر دارم ، گناه می کنم هیچ ناراحت نبودم ولی این دختر با این کار خود مرا ادب کرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم . رفتار و کردار و کار آن دختر عجیب در من اثر کرده بود و این سبب شد که من از کار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمایم .</p>
<p><span style="color: #0000ff;">یا رب به در تو روســیاه آمده ام<br />
بر درگه تو به اشک و آه آمده ام</span></p>
<p>اذنم بده راهم بده ای خـالق من<br />
افکنده سر و غرق گناه آمده ام</p>
<p><span style="color: #0000ff;">عمرم به گناه ومعصیت شد سپری <br />
با بار گنه حضور شاه آمده ام</span></p>
<p>گم کرده ره و منزل پرخوف وخطر <br />
طی کرده بسوی شاهراه آمده ام</p>
<p><span style="color: #0000ff;">یارب تو کریمی و رحیمی و عطوف<br />
بــا عــذر و اشــتـبـاه آمــده ام</span></p>
<p>غــفــار توئی صــمـد توئی بـنـده منم<br />
محتاجم و با حال تباه آمــده ام</p>
<p><span style="color: #0000ff;">با بـیـم و امـیـد و حـالـت اســتــغــفـار<br />
با چشم تر و نامه سیاه آمده ام</span></p>
<p>یـا رب تــو بــده بـــرات آزادی مـن<br />
درمـانده مـنم بهر پـنـاه آمـــده ام</p>
<p><span style="color: #0000ff;">من معترفم به جرم و عصیان و گـناه<br />
در بـارگـهت چو پرِّ کاه آمده ام</span></p>
<p>دریای کــرم توئی و مـن ذره خــاک<br />
با لطف تواینگونه به راه آمده ام</p>
<p><span style="color: #0000ff;">دسـت مـن افـتـاده نـالان تـو بـگـیـر<br />
چون یوسفم و ز قعر چاه آمده ام</span></p>
<p>یا رب به مـحـمـد و عـلـی و زهـرا <br />
پهـلوی شکـسته را گواه آمـده ام</p>
<p><span style="color: #0000ff;">حقّ حـسـن و حسـیـن و اولاد حسین <br />
نـومـید مکن که روسیاه آمده ام</span></p>
<p>بـر نــامــه اعـمـال مـحـبـت نـظـری<br />
بر عمر گذشته عذرخواه آمده ام</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2768/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>64</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شن های صحرا و صخره!</title>
		<link>http://asman.ir/post-1617</link>
		<comments>http://asman.ir/post-1617#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Jun 2010 21:04:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[اختلاف]]></category>
		<category><![CDATA[بخشش]]></category>
		<category><![CDATA[بهترین دوست من]]></category>
		<category><![CDATA[دو دوست با پای پیاده]]></category>
		<category><![CDATA[دوست]]></category>
		<category><![CDATA[شن های صحرا و صخره]]></category>
		<category><![CDATA[صخره سنگی]]></category>
		<category><![CDATA[مشاجره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=1617</guid>
		<description><![CDATA[دو دوست با پای پیاده از جادهآای عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شدد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شنهای بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000219-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-1618" title="000219-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000219-WWW.ASMAN_.IR_-475x330.jpg" alt="" width="475" height="330" /></a></p>
<p>دو دوست با پای پیاده از جادهآای عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد.</p>
<p>دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شدد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شنهای بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.</p>
<p>آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوست من جان مرا نجات داد.</p>
<p>دوستش با تعجب از او پریسد: بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شنها صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را بر روی صخره حک می کنی؟</p>
<p>دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی <span style="color: #ff0000;">وفتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد</span>.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-1617/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک ساعت،بابا!</title>
		<link>http://asman.ir/post-1630</link>
		<comments>http://asman.ir/post-1630#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Jun 2010 20:40:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[بابا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان یک ساعت،بابا!]]></category>
		<category><![CDATA[دوست دارم]]></category>
		<category><![CDATA[شام خوردن]]></category>
		<category><![CDATA[عصبانی]]></category>
		<category><![CDATA[قرض]]></category>
		<category><![CDATA[پسر پنج ساله]]></category>
		<category><![CDATA[پسر کوچولو]]></category>
		<category><![CDATA[پسر کوچک]]></category>
		<category><![CDATA[پول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=1630</guid>
		<description><![CDATA[مردی دیروقت ، خسته از ار به خانه بازگشت . دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود. سلام بابا می توانم یک سئوال از شما بپرسم ؟ بله حتماً! چه سئوالی ؟ بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟ مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000222-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-1631" title="000222-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000222-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="281" height="327" /></a></p>
<p>مردی دیروقت ، خسته از ار به خانه بازگشت . دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">سلام بابا می توانم یک سئوال از شما بپرسم ؟</span></p>
<p>بله حتماً! چه سئوالی ؟</p>
<p><span style="color: #0000ff;">بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟</span></p>
<p>مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد ! چرا چنین سئوالی میکنی ؟</p>
<p><span style="color: #0000ff;">فقط می خواهم بدانم!</span></p>
<p>اگر لازم است بدانی ، بسیار خوب! می گویم : ۲۰ دلار!</p>
<p><span style="color: #0000ff;">پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید . بعد به مرد نگاه کرد و گفت : می شود ۱۰ دلار به من قرض بدهید ؟</span></p>
<p>مرد عصبانی شد و گفت : اگر منظورت برای پرسیدن این سئوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملاً در اشتباهی ، سریع به اتاقت برگرد و به این فکر کن که چرا اینقدر خود خواه هستی ؟ من هر روز سخت کار می کنم ، و وقتی برای چنین رفتار های کودکانه ای ندارم!</p>
<p><span style="color: #0000ff;">پسرک آرام به اتاقش رفت و در را بست .</span></p>
<p><span style="color: #000000;">مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد : چطور بخودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سئوالاتی کند ؟</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و با خود فکر کرد شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است . شاید واقعاً چیزی بوده که او برای خرید آن به ۱۰ دلار نیاز داشته است. بخصوص آنکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از او پول در خواست کند .</span></p>
<p><span style="color: #000000;">مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد .</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">خوابی پسرم ؟</span></p>
<p><span style="color: #000000;">نه پدر بیدارم !</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کردم . امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ی ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم . بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی!</span></p>
<p><span style="color: #000000;">پسر کوچولو نشست . خندید و فریاد زد : متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش پول داشته ، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با اینکه خودت پول داشتی دوباره چرا درخواست پول کردی ؟</span></p>
<p><span style="color: #000000;">پسرک پاسخ داد : برای اینکه پولم کافی نبود . ولی حالا من ۲۰ دلار پول دارم . آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید ؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم . . .</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-1630/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان معلم،سیب و توت فرنگی</title>
		<link>http://asman.ir/post-2460</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2460#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Jun 2010 08:30:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان معلم،سيب و توت فرنگی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوناه]]></category>
		<category><![CDATA[معلم،سيب و توت فرنگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2460</guid>
		<description><![CDATA[یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟  پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴ تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟</p>
<p> پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴ تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (۳).</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir"><img class="alignnone size-full wp-image-2462" title="ASMAN.ir | سایت مرجع آسمان" src="http://asman.ir/pictures/000393-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="410" height="275" /></a></p>
<p> او نا امید شده بود. او فکر کرد &#8220;شاید بچه خوب گوش نکرده است&#8221; تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می‌تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟</p>
<p> پسر که در قیافه معلمش نومیدی می‌دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد &#8220;۴&#8243;&#8230;.. نومیدی در صورت معلم باقی ماند.</p>
<p>به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی‌تونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشم‌های برق‌زده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟</p>
<p>معلم خوشحال بنظر می‌رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل جواب داد &#8220;۳&#8243;؟ حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد &#8220;۴&#8243;!!!</p>
<p>خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد &#8220;برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم&#8221;</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>نتیجه :</strong> <span style="color: #0000ff;">اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2460/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان نجس ترین چیز دنیا</title>
		<link>http://asman.ir/post-2443</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2443#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Jun 2010 08:30:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[تاج و تخت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان نجس ترين چيز دنيا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوناه]]></category>
		<category><![CDATA[طمع]]></category>
		<category><![CDATA[مدفوع آدمیزاد]]></category>
		<category><![CDATA[نجس ترين چيز دنيا]]></category>
		<category><![CDATA[وزیر]]></category>
		<category><![CDATA[پادشاه]]></category>
		<category><![CDATA[چوپان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2443</guid>
		<description><![CDATA[ گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.</p>
<p style="text-align: center;"><img title="ASMAN.ir | سایت مرجع آسمان" src="http://asman.ir/pictures/000389-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="300" height="400" /></p>
<p>وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.</p>
<p>عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.</p>
<p>خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2443/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تا دنیا دنیاست &#8230;</title>
		<link>http://asman.ir/post-1402</link>
		<comments>http://asman.ir/post-1402#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Apr 2010 22:31:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[تا دنیا دنیاست]]></category>
		<category><![CDATA[داستان آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان تا دنیا دنیاست]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جالب و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=1402</guid>
		<description><![CDATA[در یکی از شهرهای عالم با مرتاض جوانی آشنا شدم که فن دزدیدن روح را بمن آموخت. او میگفت: روح را مردم بدرستی نمی شناسند و نمیدانند که آنهم از هر حیث شبیه سایر اعضای بدن است. مثل دست، مثل پا و مثل گوش&#8230; و همانطور که دست و پا را می توان ورزش داد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در یکی از شهرهای عالم با مرتاض جوانی آشنا شدم که فن دزدیدن روح را بمن آموخت. او میگفت: روح را مردم بدرستی نمی شناسند و نمیدانند که آنهم از هر حیث شبیه سایر اعضای بدن است. مثل دست، مثل پا و مثل گوش&#8230; و همانطور که دست و پا را می توان ورزش داد و قوی کرد، روح را هم میشود با تمرین نیرو بخشید و&#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000170-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-1403" title="000170-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000170-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="423" height="575" /></a></p>
<p><span style="color: #0000ff;">از این مهمتر همانطور که میتوان دست کسی را از بدنش جدا کرد، گرفتن روح او هم کار دشواری نیست. اما مردم، روح خود را بیشتر از هر چیز دوست دارند و آنرا چون گوهری گرانبها حفظ می کنند. بهمین دلیل است که بدست آوردن روح مردم جز از راه دزدی میسر نیست و باز بهمین دلیل تا کسی می فهمد که روحش را دزدیده اند، از شدت غصه دق می کند و میمیرد. بسیاری از ارواح را دستیاران خدا می ربایند اما آدمی زادگان هم میتوانند روح یکدیگر را بدزدند و&#8230; و بمن شیوه دزدیدن روح مردم را با چند دستور مختصر آموخت و منهم اندکی بعد بکار پرداختم و تا امروز که دیگر توانائی بکار بردن آن صنعت را ندارم، چهار بار بدزدی روح رفتم.</span></p>
<p>نخستین بار یک شب سرد زمستان بود :</p>
<p>بنابر آنچه مرتاض دستور داده بود آتشی افروختم و در پیمانه ای که بمن بخشیده بود، شراب مخصوصی نوشیدم و کنار آتش به خواب رفتم. لحظه ای بعد از جای برخاستم و از منزل بیرون آمدم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">خوب بیاد دارم که در آن شب ماه می تابید و نور سرد آن چون برف روی زمین می ریخت. پای در مهتاب نهادم و راهی را در پیش گرفتم که هزاران بار از آن گذشته بودم. اندکی بعد از فراز شهرها و دریاها گذشتم و سرانجام با پرنده ای سیاه بال همسفر شدم و او مرا بجائی برد که جز تاریکی چیزی نبود. در آن ظلمت در پی صدای بالهای او پیش می رفتم و لحظه ای بعد بجائی رسیدم که دانستم باید روح خود را در آنجا بگذارم و سبکبال و چابک بدزدی روم.</span></p>
<p>روحم را که گرفتند باز از آن دنیای تاریک بیرون آمدم و خود را بر فراز شهری یافتم. این همان شهری بود که می خواستم روح مردی را که در آنجا می زیست بدزدم. او را خوب می شناختم. بزرگترین دانشمند روی زمین بود و همه چیز می دانست و این همان چیزی بود که من در جستجویش بودم. می خواستم همه چیز بدانم. و برای اینکار روح و اندیشه هیچکس بهتر از روح او نبود.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">همراه باد از پنجره ای که در برابر من گشوده شد بدرون رفتم و دانشمند را دیدم که در خواب خوش فرو رفته است. نگاهی به اطراف افکندم. نور سرخ مرده ای روی همه چیز افتاده بود. باد پرنده ها را می جنباند و کاغذهائی را که روی میز بود می لرزاند. سگی کنار تخت دیده میشد که با آنکه چشمانش باز بود مرا نمی دید. آهسته سر در گوش دانشمند نهادم و زیر لب گفتم:</span></p>
<p>&#8220;دوست عزیز، خودخواه مباش بگذار منهم از این لذتی که تو می بری برخوردار شوم. مگر چه میشود؟ چند روز یا چند ماه یا چند سال دیگر تو خواهی مرد و همه دانشهائی را که اندوخته ای بخاک خواهی برد. بگذار آنها را از تو بگیرم تا علمی را که فراهم آورده ای در جهان جاودانه سازم. براستی سوگند که در موقع مرگ آنرا بدیگری خواهم داد&#8230;&#8221;</p>
<p><span style="color: #0000ff;">آنگاه آنچه را مرتاض بمن آموخته بود مانند وردی خواندم و وجود خالی از روح خود را باو نزدیک کردم. لحظه ای بعد دانشمند چشم گشود و نگاهی بمن کرد. فریاد کوتاهی کشید و هماندم جان داد. با شتاب از خوابگاه او بیرون آمدم و چون روی گرداندم دیدم که سگش بر بالین او زوزه می کشد و چند نفری گرد او جمع آمده اند&#8230; چندین شهر و چندین کوه و چندین دریا و دریاچه را زیر پا گذاشتم و ناگهان دیدم که خورشید از آنسوی افق سر برآورده است و لبخند زنان گویی که برای مسخره کردن من از خواب برخاسته است.</span></p>
<p>بخانه خود بازگشتم و ناگهان بیاد آوردم که دانشمند هستم و همه چیز می دانم. کتاب علمی قطوری را که روی میز بود برداشتم و دیدم تمامی تصاویر آن در نظرم آشناست و حتی نقشه حرکت سیاره ها درست مطابق پسند و معتقدات من در آن رسم شده است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">از اینکه دانشمند بودم خشنود شدم و خواستم در گوشه ای راحت بنشینم و در اندیشه های خود فرو روم که ناگهان، آوائی درست مانند صدای همان مرتاض در گوشم گفت: &#8220;جوانک ابله واقعاً فکر میکنی که دانشمند شده ای؟ تو هنوز هیچ چیز نمیدانی و هیچ روحی را هم پیدا نخواهی کرد که بر همه چیز آگاه باشد تنها آنکس می تواند بر همه دانشها دست یابد که خدا را بشناسد و راستی تو دانشمند بینوا مگر خدا را خوب شناخته ای؟&#8221;</span></p>
<p>بعد دنباله آوای او قطع شد و من ناگهان خود را در دریائی توفانی یافتم که گویی موجهای آن فریاد می کشند:&#8221;کدام خدا؟ کدام خدا؟&#8221; و آنروز که دانشمند بودم همه ذهنم در کار خدا بود و میخواستم بدانم که آیا آغازی بر این جهان هست یا نه و اگر هست&#8230;</p>
<p><span style="color: #0000ff;">تا شامگاه همچنان حیران و سرگردان بودم که ناگهان فکری بخاطرم رسید. بر آن شدم سیاحتی بگرد آفاق کنم و خداشناس ترین مردان روی زمین را بیابم&#8230; و روح او را بدزدم تا خدا را بهتر بشناسم.</span></p>
<p>بدینگونه برای دومین بار بدزدی رفتم :</p>
<p><span style="color: #0000ff;">سپیده دم خود را بر فراز شهری یافتم که گویی ساکنان آن همه در کار پرستش و ستایش پروردگار بودند. صدای سرودشان تمام آسمان شهر را گرفته بود و موج آن سراپای وجود مرا در چنان شوری فرو برد که بی هیچ اختیاری بپائین کشیده شدم و خود را در برابر مردی دیدم که در میان میدانی ایستاده بود و جامه ای سپید بر تن داشت. انبوه عظیمی از مردان و زنان پشت سر او جمع شده بودند و سرودی را که او می خواند تکرار میکردند. به او نزدیکتر و نزدیکتر شدم. هیچکس مرا نمی دید. وجودم را از روح دانشمند پاک کردم و در کنار آن مرد خدا ایستادم و آهسته گفتم:</span></p>
<p>&#8220;دوست عزیز بگذار منهم بدانم که تو خدا را چگونه شناخته ای. خودخواه مباش و اجازه بده روح ترا در اختیار بگیرم. می بینم که راضی هستی.&#8221;و آنچه را که در گوش دانشمند خوانده بود در گوشش زمزمه کرد. لحظه ای بعد نگاه غمناکی بآسمان افکند و در دم بر زمین افتاد. خلقی که در پشت او ایستاده بودند پیش دویدند و چون دیدند کاری از دستشان ساخته نیست گرد او حلقه زدند و سرود عزا سر دادند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">از آنجا به جایگاه خود بازگشتم و در اندیشه آن بودم که دیگر خدا را می شناسم و همینکه این اندیشه از خاطرم گذشت بی اختیار لبخندی زدم و حس کردم بر خلاف همیشه بسیار گرفته هستم.</span></p>
<p>و بعد از آن یکماه گذشت&#8230; در تمامی آن مدت کارم این بود که سحرگاهان به نیایش خدا می پرداختم و روزهایم همه به می خوارگی و شکم پرستی و هم آغوشی با زنان شهر می گذشت و همیشه کتاب مقدسی زیر بغل داشتم و بهیچ چیز نمی اندیشیدم. یکروز بخود گفتم:&#8221;حالا که خدا را می شناسی چرا بر همه علوم واقف نیستی و چرا نمیتوانی به رمز حرکت منظومه های دور از نظر دست یابی؟&#8221; در این لحظه آوائی که بر من ناشناس بود در گوشم گفت:&#8221;به این همه چیزهای زمینی دل بسته ای و باز هم در جستجوی خدائی؟ خدا همه جا هست و تو که همه چیز داری خدا را هم بچنگ آورده ای. ولی یکتاپرست باش که خدا بر یکتاپرستان زودتر آشکار میشود.&#8221; و من بر آن شدم که همچون عاشق شیدائی یکتاپرست باشم و در جستجوی عاشقی چنین، آفاق را زیر پا گذاشتم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">غروب یکروز بهار به بوستانی رسیدم. همه جا غرق در سبزه و گل بود و عطر گلها همراه باد به هر سو پراکنده میشد. ناگهان آواز خواننده ای بگوشم رسید که نغمه ای مستانه سر داده بود و با سازی، آواز خود را دنبال می کرد. از خود بیخود شدم و بی اختیار بدان گوشه بوستان رفتم. خواننده، مرد ژولیده ای بود و چنان پر شور می نواخت که گوئی اصلا در این جهان نیست و بکار فرشتگان مشغول است.</span></p>
<p>پیش رفتم و سر بسینه او نهادم و به آوای دلش گوش دادم. انگار با خود راز و نیاز می کرد و می گفت:&#8221;کاش می دانست که بی او هیچکس و هیچ چیز حتی خودم را هم نمی خواهم.&#8221;</p>
<p><span style="color: #0000ff;">تردیدی نکردم و بر جای ماندم. این همان کسی بود که در جستجویش بودم. ماندم تا سرودش را بپایان برد و بقدری بر سازش کوفت که مست شد و بر زمین افتاد. آهسته ببالینش رفتم و روحش را که برای من سومین دزدی روح بود، دزدیدم. سازش را نیز برداشتم و ساز زنان راه منزل معبودش را در پیش گرفتم. پشت دیوار باغ او تا صبح ساز زدم و سرود خواندم. نغمه هائی که سر می دادم و در هوا گم میشد و جوابی نمی آمد. تنها هنگام برآمدن خورشید بلبلی از میان شاخه های درختان بر حالم رحمت آورد و نغمه ای در جوابم فرستاد. دلم گرفت و همان دم پی بردم که هیچ چیز تغییر نکرده است.</span></p>
<p>من همان عاشق سرگردانم و کسی را می پرستم که بر من رحم نمی آورد و شاید حتی لحظه ای در اندیشه من نیست. ماهها گرد آفاق سرگردان شدم و کارم جز این نبود که ساز بزنم و نغمه هائی را که گویی از دل خونینم جدا میشد سر دهم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">یکشب بر فراز ابرها حیران و سرگردان بدین سوی و آنسو چرخ می زدم. تاریکی همه جا را فرا گرفته بود و آواز من به هیچ کجا نمی رسید. ناگهان حس کردم پرنده ای کنار من بال می زند. بدنبال او بحرکت درآمدم و لحظه ای بعد بجائی رسیدم که بنظرم آشنا می آمد. انگار همان جائی بود که روزی روحم را در آنجا گذاشته بودم بدرون باغ تاریکی پا نهادم. سازم رها شد و کسی آنرا از من دور کرد. حس کردم دیگر نمی توانم آواز بخوانم و در این موقع آوائی در گوشم گفت:</span></p>
<p>&#8220;چه می خواهی؟&#8221;<br />
بی درنگ جواب دادم:<br />
&#8220;آمده ام روحم را پس بگیرم. روح خودم را.&#8221;<br />
قهقهه ای در گوشم طنین افکند و پس از آن شنیدم که کسی گفت:<br />
روحت را؟ ما همه در اینجا روح هستیم. کدام یک از ما را می خواهی؟&#8221;</p>
<p><span style="color: #0000ff;">فریاد زدم:<br />
&#8220;روح خودم را&#8221;<br />
چندین صدا با هم پرسیدند:<br />
&#8220;آنرا میشناسی؟&#8221;</span></p>
<p>و ناگهان حس کردم که هیچ نشانی از روح خود در خاطر ندارم. ناچار در میان ارواحی که بر من ظاهر شده بودند یکی را نشان دادم. همه روحها خندیدند. روح دیگری را نشان دادم و آنها باز هم بقهقهه درآمدند و اینکار چندان تکرار شد تا حس کردم صدای قهقهه ارواح تمامی فضا را پر کرده است. وحشتی سراپای وجودم را فرا گرفت.</p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #0000ff;">چنگ در چهره روحی زدم قسمتی از آنرا جدا ساختم و از دیار تاریکی بسوی روشنی گریختم.<br />
ارواح تا مرز این جهان در تعقیبم بودند چراکه برای چهارمین بار روحی را دزدیده بودم.<br />
روحی که بر چهره اش چنگ زدم، روح خودم بود و آنچه از آن در دست داشتم یادآور تاریکی های حیاتم گردید و شادیها و سرورها در جهان تاریکی باقی ماند.<br />
از آن زمان تا به امروز همراه باد، همراه نور، همراه شب و همراه خیال به هرسو در سفرم تا مگر باقیمانده روح خود را بار دیگر بیابم. اما در دست من، نه نشانی هست و نه روح خود را بدرستی می شناسم &#8230;!</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;"><strong><span style="color: #000000;">چون توانستم ندانستم، چه سود        چون بدانستم، توانستم نبــــــــود</span></strong></span></p>
<p style="text-align: left;"><span style="color: #ff0000;">نویسنده: ایرج پزشک نیا</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-1402/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عشق در بیمارستان</title>
		<link>http://asman.ir/post-2032</link>
		<comments>http://asman.ir/post-2032#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 25 Mar 2010 21:35:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[بحث زن و شوهر]]></category>
		<category><![CDATA[جراحي زن]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[عشق در بیمارستان]]></category>
		<category><![CDATA[عشقي حقيقي]]></category>
		<category><![CDATA[قلب]]></category>
		<category><![CDATA[پرستار]]></category>
		<category><![CDATA[پزشک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=2032</guid>
		<description><![CDATA[حظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.   از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">حظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir"><img class="size-full wp-image-2034 aligncenter" title="ASMAN.ir | سایت مرجع آسمان" src="http://asman.ir/pictures/000303-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="450" height="300" /></a> </p>
<p><span style="color: #0000ff;">از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم&#8230;</span></p>
<p>چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.</p>
<p><span style="color: #000000;"><span style="color: #0000ff;">صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.</span><br />
 <br />
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-2032/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان کوهنوردی مقام معظم رهبری</title>
		<link>http://asman.ir/post-1929</link>
		<comments>http://asman.ir/post-1929#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Mar 2010 20:05:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[تهران]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوهنوردی مقام معظم رهبری]]></category>
		<category><![CDATA[مقام معظم رهبري]]></category>
		<category><![CDATA[نماز]]></category>
		<category><![CDATA[کوهنوردی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=1929</guid>
		<description><![CDATA[معمولا معظم له صبحها به کوه می روند و نماز را هم همانجا می خوانند. کوهنوردی از برنامه های مورد توجه آقاست . یک روز که مقام معظم رهبری به کوههای اطراف تهران رفته بودند ، بادختر و پسری دانشجو برخورد می کنند که به لحاظ ظاهری وضع مناسبی نداشتند وتصور می کردند که آقا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000277-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-1930" title="000277-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000277-WWW.ASMAN_.IR_-372x475.jpg" alt="" width="372" height="475" /></a></p>
<p>معمولا معظم له صبحها به کوه می روند و نماز را هم همانجا می خوانند. کوهنوردی از برنامه های مورد توجه آقاست . یک روز که مقام معظم رهبری به کوههای اطراف تهران رفته بودند ، بادختر و پسری دانشجو برخورد می کنند که به لحاظ ظاهری وضع مناسبی نداشتند وتصور می کردند که آقا دستور دستگیری آنهارا خواهد داد. ولی برخلاف تصورآن دو ایشان با آنها احوالپرسی کردند و از شغل و فامیل بودن آنها نیزسئوال کردند. پسر وقتی با خلق زیبای آقا مواجه شد ، واقعیت راگفت که ما دوست هستیم. آقا ابتدا درباره ورزش ومزایای آن با آن دو صحبت کردند و بعد هم فرمودند:&#8221;بدنیست صیغه محرمیتی درمیان شما برقرار شود وشما باهم ازدواج کنید&#8221; و به آنها پیشنهاد دادند که :&#8221; اگرمایل بودید در فلان تاریخ بیایید ،من آمادگی دارم که شخصاًعقد شمارابخوانم. &#8220;آن دو خداحافظی کردند و طبق قرار همراه خانواده خود، محضر ایشان رسیدند.</p>
<p> آقا عقد آنها را جاری کردند وب ابرخورد کریمانه مقام ولایت، این دوجوان تغییر مسیردادند و آن دختر غیر محجبه به یک دختر محجبه و معنوی و آن پسر دانشجو به یک جوان مذهبی مبدل شدند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-1929/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان فرشته</title>
		<link>http://asman.ir/post-480</link>
		<comments>http://asman.ir/post-480#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Mar 2010 10:38:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان فرشته]]></category>
		<category><![CDATA[فرشته]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مادر عزیزم]]></category>
		<category><![CDATA[وجودم فدای مادر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=480</guid>
		<description><![CDATA[کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسید : می گویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیار فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسید : می گویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟<br />
خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیار فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تونگهداری خواهد کرد.<br />
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه .</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000044-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-481" title="000044-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/000044-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="268" height="341" /></a></p>
<p>اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.<br />
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند، هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.</p>
<p>کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها رانمی دانم؟<br />
خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهدکرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی؟</p>
<p>کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم ؟<br />
خدا برای این سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.</p>
<p>کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟<br />
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.</p>
<p>کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم، ناراحت خواهم بود.<br />
خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.</p>
<p>در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.<br />
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید : خدایا اگر من باید همین حالابروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.<br />
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد.<br />
به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی.</p>
<p> تمام وجودم فدای مادر عزیزم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-480/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>راه بهشت</title>
		<link>http://asman.ir/post-1211</link>
		<comments>http://asman.ir/post-1211#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 10 Mar 2010 23:46:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان راه بهشت]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[راه بهشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=1211</guid>
		<description><![CDATA[مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیاده ‌روی درازی بود، تپه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000133-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-1212" title="000133-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000133-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="400" height="300" /></a></p>
<p>مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: &#8220;روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟&#8221; </span></p>
<p>دروازه‌بان: &#8220;روز به خیر، اینجا بهشت است.&#8221;</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #ff0000;"><strong>- </strong></span>&#8220;چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.&#8221;</span></p>
<p>دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: &#8220;می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید.&#8221;</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> اسب و سگم هم تشنه‌اند.</span></p>
<p>نگهبان:&#8221; واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.&#8221;</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.</span></p>
<p>مسافر گفت: &#8221; روز بخیر!&#8221;</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مرد با سرش جواب داد..</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.</span></p>
<p>مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.</span></p>
<p>مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> بهشت!</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!</span></p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;">-</span> </strong>آنجا بهشت نیست، دوزخ است.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مسافر حیران ماند:&#8221; باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! &#8220;</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ff0000;"><strong>-</strong></span> کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند&#8230;</p>
<p style="text-align: left;">
<span style="color: #ff0000;">بخشی از کتاب &#8220;شیطان و دوشیزه پریم &#8220; اثر پائولو کوئیلو</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-1211/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قیمت معجزه</title>
		<link>http://asman.ir/post-1193</link>
		<comments>http://asman.ir/post-1193#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Mar 2010 22:16:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان قیمت معجزه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جالب و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=1193</guid>
		<description><![CDATA[وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000129-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-1194" title="000129-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000129-WWW.ASMAN_.IR_-398x475.jpg" alt="" width="398" height="475" /></a></p>
<p><span style="color: #0000ff;">سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط ۵ دلار.</span></p>
<p>بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.</p>
<p><span style="color: #0000ff;">داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟<br />
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.<br />
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!</span></p>
<p>دخترک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم می گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟<br />
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.<br />
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟</p>
<p><span style="color: #0000ff;">مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟<br />
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فکر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!<br />
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.<br />
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.</span></p>
<p>فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.<br />
پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟</p>
<p><span style="color: #0000ff;">دکتر لبخندی زد و گفت: فقط ۵ دلار</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-1193/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان شیطان و نماز گزار</title>
		<link>http://asman.ir/post-375</link>
		<comments>http://asman.ir/post-375#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 21:50:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوناه]]></category>
		<category><![CDATA[شیطان و نماز گذار]]></category>
		<category><![CDATA[قصه]]></category>
		<category><![CDATA[مسجد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=375</guid>
		<description><![CDATA[مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000036-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-380" title="000036-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/000036-WWW.ASMAN_.IR_-475x316.jpg" alt="" width="475" height="316" /></a></p>
<p style="text-align: right;">مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.</p>
<p style="text-align: right;">مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد ودر همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.</p>
<p style="text-align: right;">در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدستدر خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.</p>
<p style="text-align: right;">مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:</p>
<p style="text-align: right;">((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.</p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #0000ff;">نتیجه گیری داستان:</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #0000ff;">کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-375/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

