<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ASMAN.ir &#124; سايت مرجع آسمان &#187; لطیفه و طنز</title>
	<atom:link href="http://asman.ir/post-category/public-gallery/tanz/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asman.ir</link>
	<description>امانت داري و اخلاق مداري - استفاده از مطالب اين سايت فقط با ذکر منبع &#34;سايت مرجع آسمان &#34; مجاز است</description>
	<lastBuildDate>Mon, 06 Feb 2012 20:32:38 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>سرانجام قصه چت</title>
		<link>http://asman.ir/post-1582</link>
		<comments>http://asman.ir/post-1582#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 May 2010 20:36:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[لطیفه و طنز]]></category>
		<category><![CDATA[سرانجام قصه چت]]></category>
		<category><![CDATA[قصه چت]]></category>
		<category><![CDATA[چت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=1582</guid>
		<description><![CDATA[شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد بگفت هاله ز موهای کمندش / کمان ِابرو و قد بلندش بگفت چشمان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/pictures/000211-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-1583" title="000211-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/pictures/000211-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="400" height="336" /></a></p>
<p style="text-align: center;">شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم</span></p>
<p style="text-align: center;">بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">بگفت هاله ز موهای کمندش / کمان ِابرو و قد بلندش</span></p>
<p style="text-align: center;">بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">ندیده عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من</span></p>
<p style="text-align: center;">ز بس هرشب به او چت می نمودم / به او من کم کم عادت می نمودم</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امید فردام</span></p>
<p style="text-align: center;">برای دیدنش بی تاب بودم / زفکرش بی خور و بی خواب بودم</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نور دیده</span></p>
<p style="text-align: center;">به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت</span></p>
<p style="text-align: center;">خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقت دیدار</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکی زود</span></p>
<p style="text-align: center;">چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / توگویی اژدهایی بر من آویخت</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا</span></p>
<p style="text-align: center;">ندیدم من اثر از قد رعنا / کمان ِابرو و چشم فریبا</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من</span></p>
<p style="text-align: center;">ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتم کده مدهوش رفتم</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست</span></p>
<p style="text-align: center;">به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">بگفتم سرگذشتم را به «جاوید» / به شعر آورد او هم آنچه بشنید</span></p>
<p style="text-align: center;">که تا گیرند از آن درس عبرت / سرانجامی ندارد قصّه ی چت</p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1582" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-1582/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لطیفه های قشنگ (۲۶ اسفند ۸۸)</title>
		<link>http://asman.ir/post-306</link>
		<comments>http://asman.ir/post-306#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Mar 2010 21:06:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[لطیفه و طنز]]></category>
		<category><![CDATA[جک]]></category>
		<category><![CDATA[لاف زنی]]></category>
		<category><![CDATA[لطیفه]]></category>
		<category><![CDATA[مسابفه فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[کلاس علوم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=306</guid>
		<description><![CDATA[لاف زنی روزی یک شخص لاف زن با یک آدم قوی هیکل دعوایش می شود. قبل از هر حرکت لاف زن، مرد قوی هیکل چند تا مشت به او می زند و پرتش می کند. آدم لاف زن در حالی که نفسش بالا نمی آید، به جمعیتی که مشغول تماشا هستند می گوید: «شما می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000023-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="size-full wp-image-307 aligncenter" title="000023-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/000023-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="450" height="339" /></a></p>
<p>لاف زنی<br />
روزی یک شخص لاف زن با یک آدم قوی هیکل دعوایش می شود. قبل از هر حرکت لاف زن، مرد قوی هیکل چند تا مشت به او می زند و پرتش می کند. آدم لاف زن در حالی که نفسش بالا نمی آید، به جمعیتی که مشغول تماشا هستند می گوید: «شما می گویید چه کارش کنم؟»</p>
<p><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">مسابقه فوتبال<br />
ناظم:« چرا این قدر دیر به مدرسه آمدی؟»<br />
دانش آموز:« آقا اجازه! من داشتم خواب یک مسابقه فوتبال می دیدم. چون بازی به وقت اضافه کشید، ناچار شدم خواب بمانم تا نتیجه آن معلوم شود.»</span></p>
<p><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></p>
<p>در کلاس علوم<br />
معلمی در کلاس علوم از دانش آموزی پرسید:« با دیدن پای این حیوان، نام حیوان را بگو.»<br />
دانش آموز هر چه به پایی که در دست معلم بود نگاه کرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتی گفت: «بگو اسمت چیه تا برایت یک صفر بگذارم.»<br />
دانش آموز پایش را از کفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روی پای من بگویید اسمم چیه.»</p>
<p><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">راننده ناشی<br />
شخصی که تازه ماشین خریده بود به تعمیرگاهی رفت و به مکانیک گفت: «آقا، لطفاً ببینید این ماشین چه اشکالی دارد که مدام به درو دیوار می خورد.»</span></p>
<p><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></p>
<p>آرزوی بهبود<br />
روزی شخصی به عیادت دوستش رفت و احوالش را پرسید. دوستش گفت:« تبم قطع شده است، اما گردنم هنوز درد می کند.»<br />
آن شخص گفت: «ناراحت نباش، امیدوارم آن هم به زودی قطع شود!»</p>
<p><span style="color: #cccccc;"><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">علت<br />
پسر از مادرش پرسید: «مادر جان!  توی این شیشه روغن موی سر بود؟»<br />
مادر با خونسردی جواب داد: «نه، چسب بود، چسب مایع.»<br />
پسر با وحشت گفت: «حالا فهمیدم چرا هر کاری می کنم، نمی توانم کلاهم را از سرم بردارم!»</span></p>
<p><span style="color: #cccccc;"><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></span></p>
<p>راه حل<br />
اولی:« اگر تلویزیونم روشن نشد، چه کار کنم؟»<br />
دومی: «هلش بده، بگذار کانال دو.»</p>
<p><span style="color: #cccccc;"><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">شکار شیر<br />
اولی: «یک روز به یک شیر حمله کردم و دمش را بریدم.»<br />
دومی:« پس چرا سرش را نبریدی؟»<br />
اولی:« آخر قبل از من، یک نفر دیگر سرش را بریده بود. »</span></p>
<p><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></p>
<p>توصیه مادرها<br />
مادر: «پسرم!  باز هم که با امید دعوا کرده ای!  مگر نگفتم هر وقت عصبانی شدی، تا ۵۰ بشمار تا عصبانیتت تمام شود و دعوایت نشود؟»<br />
پسر:« بله مادر جان!  گفته بودید، اما مادر امید به او گفته بود که فقط تا ۳۰ بشمارد!»</p>
<p><span style="color: #cccccc;"><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">حادثه<br />
یک روز یک نفر از کنار دیوار می گذرد، یک کاغذ به سرش می خورد و می میرد. مردم می آیند و کاغذ را باز می کنند، می بینند توی آن نوشته: دو تا آجر.</span></p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=306" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-306/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لطیفه های قشنگ (۱۸ اسفند ۸۸)</title>
		<link>http://asman.ir/post-507</link>
		<comments>http://asman.ir/post-507#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Mar 2010 08:47:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[لطیفه و طنز]]></category>
		<category><![CDATA[جک]]></category>
		<category><![CDATA[لطیفه]]></category>
		<category><![CDATA[لطیفه های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[لطیفه های قشنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=507</guid>
		<description><![CDATA[آرزوی سلامتی روزی شخصی به عیادت دوستش رفت و حال او را پرسید. او گفت: «تبم قطع شده ولی گردنم خیلی درد می کند.» شخص عیادت کننده با خونسردی گفت:« امیدواریم آن هم قطع شود.» —————————————————————————————- اسفناج یک روز مادری به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور که خیلی خاصیت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.» دختر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000050-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-508" title="000050-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/000050-WWW.ASMAN_.IR_-373x475.jpg" alt="" width="373" height="475" /></a></p>
<p style="text-align: right;">آرزوی سلامتی<br />
روزی شخصی به عیادت دوستش رفت و حال او را پرسید.<br />
او گفت: «تبم قطع شده ولی گردنم خیلی درد می کند.»<br />
شخص عیادت کننده با خونسردی گفت:« امیدواریم آن هم قطع شود.»</p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">اسفناج<br />
یک روز مادری به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور که خیلی خاصیت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.»<br />
دختر او جواب داد:« مادر جان! تازه آب خورده ام، نکند زنگ بزند!»</span></p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p>نسخه دکتر<br />
بیمار:« آقای دکتر! انگشتم هنوز به شدت درد می کند!»<br />
دکتر: «مگر نسخه دیروز را نپیچیدی؟»<br />
بیمار: «چرا، پیچیدم دور انگشتم، ولی اثر نداشت!»</p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">نصیحت پدرانه<br />
پدر:« پسر جان! وقتی من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمی گفتم.»<br />
پسر:« پدرجان! ممکن است بفرمایید که دروغگویی را از چه سنی شروع کردید؟»</span></p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p>موش مردگی<br />
یک نفر خودش را به موش مردگی می زند، گربه می خوردش.</p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">در چشم پزشکی<br />
پزشک:« متأسفانه چشم شما دوربین شده.»<br />
بیمار: «آخ جان! پس می توانم یک حلقه فیلم بیندازم توش و چند تا عکس بگیرم.»</span></p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p>در کلاس درس<br />
معلم:« بگو ببینم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقی دارد؟»<br />
دانش آموز:« اجازه!  برق آسمان مجانی است، ولی برق خانه ما پولی است.»</p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">نشانی<br />
اتوبوس سرچهار راه رسید. پیرمردی از مسافرها، عصایش را روی پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:<br />
« این جا چهار راه سعدی است؟»<br />
شاگرد راننده گفت:« نخیر، این جا ستون فقرات بنده است.»</span></p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p>فراموشی<br />
مردی به مطب پزشک رفت و گفت: «آقای دکتر! چند وقتی است که بیماری فراموشی گرفته ام. چه کار کنم؟»<br />
پزشک:« اول بهتر است تا فراموش نکرده ای، ویزیت مرا بدهی.»</p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">در کلاس ریاضی<br />
معلم:« ناصر! اگر حمید ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تای آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برایش می ماند؟»<br />
ناصر:« آقا اجازه! ما حمید را نمی شناسیم و کاری هم به کارش نداریم.»</span></p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #000000;">علت جنگ<br />
شخصی از ملا پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملا بلافاصله کشیده ای محکم در گوش آن مرد می زند و می گوید: اینطوری!</span></p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">راه گم کرده<br />
ملا خود را از دست طلبکاران به مردن می زند، او را شستشو داده کفن می کنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان می برند تا دفن کنند اما تشییع کنندگان راه قبرستان را گم می کنند و هر چه می گردند موفق نمی شوند به یافتن راه، ملا که طاقت خنگی آن ها را نداشت از میان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!</span></p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #000000;">کندن بال مگس<br />
ملا در اتاقش نشسته بود که مگسی مزاحم استراحتش می شود، مگس را می گیرد و یک بالش را می کند. مگس کمی می پرد دوباره مگس را می گیرد و بال دیگرش را هم می کند. او می گوید: بپر  ولی مگس نمی پرد. به خود می گوید: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنید گوش او کر می شود!</span></p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">عقل سالم<br />
 زن ملا به عقل خود خیلی می نازید و همیشه پیش شوهرش از خود تعریف می کرد. روزی گفت: مردم راست گفته اند که دارای عقل سالم و درستی هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به کار نمی بری به همین دلیل سالم مانده است!</span></p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=507" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-507/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لطیفه های قشنگ (۴ اسفند ۸۸)</title>
		<link>http://asman.ir/post-661</link>
		<comments>http://asman.ir/post-661#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Feb 2010 06:51:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[لطیفه و طنز]]></category>
		<category><![CDATA[جک]]></category>
		<category><![CDATA[لطیفه]]></category>
		<category><![CDATA[لطیفه های توپ]]></category>
		<category><![CDATA[لطیفه های جدید]]></category>
		<category><![CDATA[لطیفه های قشنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=661</guid>
		<description><![CDATA[به معتادی گفتند با ۴۵ و ۴۶ و ۴۷ و ۴۸ جمله بساز. گفت : چلا پنجه می کشی؟ چلا شیشه می شکنی؟ چلا هف نمی زنی ؟ چلا هشتی ناراحت؟ —————————————————————————————- اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خیانت نکنی که استخوانهام تو گور بلرزه ! [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/000057-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-662" title="000057-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/000057-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="400" height="340" /></a></p>
<p>به معتادی گفتند با ۴۵ و ۴۶ و ۴۷ و ۴۸ جمله بساز. گفت : چلا پنجه می کشی؟ چلا شیشه می شکنی؟ چلا هف نمی زنی ؟ چلا هشتی ناراحت؟</p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خیانت نکنی که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتی بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنیا به من می گن اصغر ویبره!</span></p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p>غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشید شما از اون کارت پستال ها دارید که نوشته : عزیزم تو تنها عشق من هستی؟ مغازه دار گفت بله داریم. غضنفر گفت پس ۱۶ تا از اون کارتها رو محبت کنید!</p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">پسری از سربازی برای پدرش این طور تلگراف زد : &#8221; من کاظم پول لازم &#8221; پدرش هم در جواب گفت : &#8221; من تراب وضع خراب !&#8221;</span></p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #000000;"> غضنفر ماه رمضان زولوبیا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. یه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولوبیاها رفته. موقع قنوت گفت : ربنا آتنا فی الدنیا الحسنه &#8230; کسی به زولوبیا دست نزنه!   </span></p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">مردی بدهی و قرض زیاد داشت رفت ماشین مدل بالا خرید! زنش پرسید : آخه مرد با این وضعی که ما داریم چه وقت ماشین مدل بالا خریدن بود؟ مرد گفت : ماشینو خریدم تا سریع تر بتونم از دست طلبکارها فرار کنم!!!</span></p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p>یه بار بچه ای از پدر خسیسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چی ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو می خوای چه کار؟ تو هفت  هزار هم زیادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو می خوای چی کار؟ دوهزار کافیه ؟ بیا این هزار تومنو بگیر.بچه می شماره می بینه پانصدتومنه!!!</p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">ملانصرالدین داشت سخنرانی می کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برایش روشن می شود. ناگهان در میان جمعیت ، زن خود را دید. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی</span></p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p>زندگی بدون عشق یعنی شلوار کردی بدون کش</p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">فرهنگ لغات زنان : ۱. آره یعنی نه ۲. نه یعنی آره ۳. ما با ید با هم حرف بزنیم یعنی بشین فقط گوش کن ۴. هر کار دوست داری بکن یعنی بکن ولی بعد دهنت سرویسه ۵. چقد منو دوست داری ؟ یعنی یه گندی زدم می خوام بگم ۶. دو دقیقه دیگه حاضرم یعنی دو ساعت علافی</span></p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=661" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-661/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لطیفه های قشنگ (۳ اسفند ۸۸)</title>
		<link>http://asman.ir/post-309</link>
		<comments>http://asman.ir/post-309#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Feb 2010 20:31:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[لطیفه و طنز]]></category>
		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>
		<category><![CDATA[استخر]]></category>
		<category><![CDATA[جک]]></category>
		<category><![CDATA[عینک دودی]]></category>
		<category><![CDATA[لطیفه های قشنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=309</guid>
		<description><![CDATA[  قصه تکراری روزی روباهی می رود پیش کلاغی و می گوید:« به به. عجب دمی، عجب پایی!» کلاغ با خونسردی می گوید: « کجای کاری بابا! من خودم دوم راهنمایی ام.» —————————————————————————————- بی سوادی پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضی از آدم ها این طوری حرف می زنند، مثلاً می گویند فرش  مرش، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="size-full wp-image-313 aligncenter" title="000024-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/000024-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="300" height="421" /> </p>
<p>قصه تکراری<br />
روزی روباهی می رود پیش کلاغی و می گوید:« به به. عجب دمی، عجب پایی!»<br />
کلاغ با خونسردی می گوید:<br />
« کجای کاری بابا! من خودم دوم راهنمایی ام.»</p>
<p><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">بی سوادی<br />
پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضی از آدم ها این طوری حرف می زنند، مثلاً می گویند فرش  مرش، کتاب متاب، اسباب مسباب؟ »<br />
پدر با خونسردی جواب داد:« پسرم! این کار آدم های بی سواد می سواده!»</span></p>
<p><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></p>
<p>خبر بد<br />
پدر به پسرش گفت: «راستی صبح چه می خواستی به من بگویی »<br />
پسر با شرمندگی:«نمی خواهم شما را بترسانم ، ولی امروز صبح معلم ریاضی مان گفت که از این به بد هر کسی مسأله ریاضی را غلط حل کند ، تنبیه<br />
می شود»</p>
<p><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">در اتوبوس<br />
اتوبوس طبق معمول خیلی شلوغ بود. مسافری عصبانی به آقای چاقی که پهلویش ایستاده بود، گفت آقا! ممکن است هل ندهید!<br />
مرد چاق با اوقات تلخی گفت: هل نمی دهم، دارم نفس می کشم.</span></p>
<p><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></p>
<p>در استخر<br />
فیلی در استخری شنا می کرد. مورچه ای سر رسید<br />
و گفت: بیا بیرون کارت دارم.<br />
فیل از استخر بیرون آمد. مورچه نگاهی به فیل انداخت و گفت: برو توی آب. فقط می خواستم ببینم اشتباهی مایوی من را نپوشیده باشی.</p>
<p><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">چشم نخوردن<br />
جلال:  سعید، چرا معلم شما این قدر به تخته سیاه می زند؟<br />
سعید: خوب معلوم است! برای این که ما دانش آموزان چشم نخوریم!</span></p>
<p><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></p>
<p>عینک دودی<br />
روزی مردی با عینک دودی کنار دریا می رود و می گوید:چقدر نوشابه سیاه</p>
<p><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">تکرار تاریخ<br />
پسری به پدرش گفت:« پدرجان! یادتان هست که می گفتید اولین دفعه که ماشین پدرتان را سوار شدید، ماشین را درب و داغان برگرداندید خانه؟»<br />
پدر: «بله پسرم!»<br />
پسر: «باز هم یادتان هست که همیشه می گویید تاریخ تکرار می شود؟»<br />
پدر:« بله پسرم!»<br />
پسر: «خب، امروز بار دیگر تاریخ تکرار شد.»</span></p>
<p><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></p>
<p>آموزش<br />
از مردی پرسیدند: «کباب را چطور می پزند؟»<br />
مرد جواب داد:« از آشپزی سررشته ندارم. آن را درست کنید، خوردنش را به شما یاد می دهم.»</p>
<p><span style="color: #cccccc;">—————————————————————————————-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">وای &#8230;!<br />
مشتری: « این کت چند است؟»<br />
فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.»<br />
مشتری: « وای! اون یکی چی؟»<br />
فروشنده: « دو تا وای!»</span></p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=309" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-309/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لطیفه های قشنگ (۱۸ بهمن ۸۸)</title>
		<link>http://asman.ir/post-164</link>
		<comments>http://asman.ir/post-164#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Feb 2010 10:06:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[لطیفه و طنز]]></category>
		<category><![CDATA[لطیف های قشنگ،جک،لطیفه،طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asman.ir/?p=164</guid>
		<description><![CDATA[  دست پخت از یک نفر که با پا غذا درست می کرد پرسیدند: «چرا با پا آشپزی می کنی؟» جواب داد: «آخر دست پختم خوب نیست.»    &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;- در تیمارستان رئیس تیمارستان به یکی از مراقب ها می گوید: «من در این جا از همه راضی هستم، فقط دیوانه ای هست که اصرار دارد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://asman.ir/wp-content/uploads/2010/02/000012-WWW.ASMAN_.IR_.jpg"><img class="size-full wp-image-165 aligncenter" title="000012-[WWW.ASMAN.IR]" src="http://asman.ir/wp-content/uploads/2010/02/000012-WWW.ASMAN_.IR_.jpg" alt="" width="388" height="548" /></a></p>
<p>دست پخت<br />
از یک نفر که با پا غذا درست می کرد پرسیدند: «چرا با پا آشپزی می کنی؟»<br />
جواب داد: «آخر دست پختم خوب نیست.» <br />
 </p>
<p><span style="color: #cccccc;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">در تیمارستان<br />
رئیس تیمارستان به یکی از مراقب ها می گوید: «من در این جا از همه راضی هستم، فقط دیوانه ای هست که اصرار دارد من برج ایفل را از او بخرم.»<br />
مراقب می گوید: «خب، چرا نمی خرید؟»<br />
رئیس تیمارستان می گوید: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما می خریدم.»</span></p>
<p><span style="color: #cccccc;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</span></p>
<p>در کلاس ریاضیات<br />
معلم به دانش آموز: اگر تو<br />
۲۰۰ تومن پول داشته باشی و برادرت ۵۰ تومن آن را بردارد، چه قدر پول برایت می ماند؟<br />
دانش آموز:« ۳۰۰ تومن.»<br />
معلم با عصبانیت:« ۳۰۰ تومن؟!»<br />
دانش آموز: «چون آن قدر گریه می کنم تا پدرم ۱۵۰ تومان دیگر هم به من بدهد!»</p>
<p><span style="color: #cccccc;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">خواب<br />
اولی: «من خواب دیدم رفته ام مسافرت.»<br />
دومی: «من هم خواب دیدم که یک غذای خوشمزه خورده ام.»<br />
اولی:« تنهایی؟ پس چرا من را دعوت نکردی؟»<br />
دومی: «می خواستم دعوتت کنم، ولی گفتند رفته ای مسافرت.»</span></p>
<p><span style="color: #cccccc;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</span></p>
<p>علت طاسی<br />
اولی: «چی باعث شد سر شما طاس شود؟»<br />
دومی: «باد.»<br />
اولی: «چرا باد؟»<br />
دومی:« آخر باد کلاه گیسم را برد!»</p>
<p><span style="color: #cccccc;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">در کلاس علوم<br />
معلم:« حامد!  توضیح بده که سیب زمینی چگونه به دست می آید. »<br />
حامد: «اجازه آقا!  با پرداخت مقداری پول!»</span></p>
<p><span style="color: #cccccc;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</span></p>
<p>نصف پرتقال<br />
معلم ریاضی از دانش آموز پرسید: «اگر مادرت به تو بگوید نصف پرتقال را می خواهی یا هشت شانزدهم، کدامش را انتخاب می کنی؟»<br />
دانش آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»<br />
معلم گفت: «مگر نمی دانی نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال یکی است؟»<br />
دانش آموز جواب داد: «چرا آقا! می دانیم، ولی پرتقالی که شانزده تکه شده باشد، قابل خوردن نیست.»</p>
<p><span style="color: #cccccc;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">غربت<br />
یک نفر می خواهد برود خارج و با خودش سه کیلو قند می برد. از او می پرسند:« اینها را کجا می بری؟»<br />
می گوید:« آخر شنیده ام غربت تلخ است.»</span></p>
<p><span style="color: #cccccc;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</span></p>
<p>احوال پرسی<br />
اولی: «حالت چه طور است؟»<br />
دومی:« خوب است. تازه موکتش کرده ام.»</p>
<p><span style="color: #cccccc;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</span></p>
<p><span style="color: #0000ff;">وارونه<br />
فردی میخی را سروته روی دیوارگذاشته بود و می کوبید. میخ در دیوار فرو نمی رفت. دیگری که شاهد این ماجرا بود، گفت: «چه کار می کنی؟ این میخ که برای این دیوار نیست. این میخ برای دیوار روبه روست.»</span></p>
<img width="6" height="5" src="http://asman.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=164" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asman.ir/post-164/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

